آیا لعن خلفا جایز است؟
در رابطه با لعن کردن خلفا باید ابتدا چند مقدمه را عرض کنیم :
اولاً: ائمه اطهار در شرایطی نبودند که بتوانند هر چه در سینه دارند، آزادانه برای همه مردم بیان نمایند. اما به برخی یاران خود مطالبی در قالب دعا یا حدیث یا رفتاری که حاکی از نفرت و نارضایتی از آنان باشد، آموخته اند.
ثانیاً: شما ببینید، در حالیکه امیر المؤمنین(علیه السلام) صریحا آنان را لعن نکرد، چه رفتاری با ایشان و همسر عزادارشان داشتند؟ چه بلوایی در کربلا بپا کردند؟ ائمه دیگر را چگونه به شهادت رساندند؟ حال اگر آشکارا به لعن می پرداختند، همین مهلت کوتاه زندگیشان را نیز کوتاهتر می کردند و شیعیانشان را بیشتر در فشار و رنج قرار می دادند و همین مقدار از میراث پیامبر هم به دست ما نمی رسید.
به هر حال این عدم رضایت تنها با لعن کردن نیست همینکه از اعمال و رفتار آنان با عمل و رفتارشان بی زاری می جسته اند خود دلیل بر تبری جستن از آنان است.
پس از ذکر این مقدمه توجه به چند مطلب ضروری است:
1- يكى از اتّهاماتى كه همواره از طرف اهل سنّت به شيعه نسبت داده شده ، داستان سبّ ولعن بعضى از اصحاب و ياران پيامبر اكرم ( ص ) است ، كه اين امر در طول تاريخ باعث رنجهاى فراوان و گرفتاريهاى بىشمارى براى شيعه گرديده است .
2 - سبّ خلفا ابزارى براى فتوا به قتل شيعه
الف : به شهادت تاريخ وسيرهنويسان ، سلاطين وخلفاء مستبدّ هميشه از اين موضوع براى قتل عام ونابودى شيعه استفاده كردهاند همانگونه كه صاحب كتاب «المنتظم » به اين نكته اشاره كرده و مىگويد : حكّام وسردمداران قدرت هر وقت كه مىخواستند فردى شيعى مذهب را تعقيب و دستگير وسپس او را مجازات كنند به جرم فحش وناسزا به أبو بكر وعمر بود ، نه اينكه چون پيرو على ( ع ) است ، ويا از آن حضرت دفاع كرده است (المنتظم : 2 / ص 36 ، وضوء النبى ( ص ))
ب : ابن اثير در حوادث سال 407 هـ مىنويسد : در اين سال در تمام شهرهاى آفريقا شيعيان را به جرم سبّ ولعن شيخين ( أبو بكر و عمر ) از بين بردند. (الكامل : 9 / 110 ).
ج : سرخسى از فقهاء بزرگ اهل سنّت اين چنين فتوا داده است : هر كس در باره خلفا سخنى بگويد كه در آن طعن و اعتراض باشد ، ملحد و بىدين است و از مسلمانى خارج شده است ، و دواى درد چنين شخصى اگر توبه نكند ، شمشير است. (اصول السرخسى : 2 / 134 ).
زمينه صدور فتواهايى خشن بر ضدّ شيعه ، احاديثى است كه با استفاده از نام پيامبر اكرم ( ص ) ساخته شده است ، و جالب است كه شما بار ديگر سخن سرخسى را مرور كنيد كه گفت : كسى كه أبو بكر و عمر را لعنت كند اگر توبه نكند دواى او شمشير است ، و سپس به اين فتواى خشنتر بنگريد كه مىگويد : «وأنّه إذا تاب لا تقبل توبته بل يجب قتله » اگر توبه هم كرد پذيرفته نمىشود ، بلكه بايد كشته شود .(رسائل ابن عابدين : 1 / 364 ).
نتيجه اين سخنان اعمّ از احاديث دروغينى كه در فضائل ساختگى اشخاص در لابلاى كتابهاى حديثى و تفسيرى و تاريخى نوشته شده و يا فتواهايى كه به قلم مدّعيان فقاهت صادر شده ، جز قتل و خون ريزى انسانهاى بىگناه نبوده است .
به يك نمونه از جنايات تاريخى كه محصول اين انديشههاى دروغين است اشاره مىكنيم و قضاوت را به شما خواننده محترم واگذار مىكنيم .
سلطان مراد چهارمين پادشاه عثمانى در صدد جنگ افروزى عليه ايران بود ، و لذا به بعضى از دانشمندان اهل سنّت متوسّل شد تا جهت شعله ور كردن فتنه جنگ داخلى بين مسلمانان فتوايى از آنان بگيرد ، ولى هيچ يك از علماء و دانشمندان جرأت اين كار را نداشت و به خود اجازه نداد تا مسبّب قتل و خون ريزى شود ، امّا يك جوان دين فروش به نام «نوح افندى » كه بويى از فقه و انسانيّت به مشامش نرسيده بود ، در كمال وقاحت و بىشرمى فتوايى صادر كرد كه در آن ابتدا كفر شيعه را ثابت و سپس قتل او را واجب مىكرد ، متن فتواى او چنين است : «من قتل رافضيّاً واحداً وجبت له الجنّه ». هر كس يك نفر از شيعيان را بكشد بهشت بر او واجب مىشود .
با صدور اين فتوا دهها هزار نفر به قتل رسيدند ، و تنها در حادثه خونين «حلب » چهل هزار نفر از شيعيان اين شهر به شهادت رسیدند. (رجوع كنيد به مجلّه تراثنا ج 6 ، ص 32 ، ( موقف الشيعة من هجمات الحضومى )) .
3 - لعن و سبّ أمير المؤمنين عليه السلام
يكى از ظلمهاى بزرگى كه در حق مولا أمير مؤمنان حضرت على ( ع ) روا داشتهاند ، دشنامها وبدگوئيهاى فراوان در باره آن حضرت است . و بنيانگذار اين روش زشت و ضدّ دينى و اخلاقى كسى نيست جز معاوية بن أبى سفيان كه به اصطلاح مفتخر به خال المؤمنين است كه عدهاى جاهل و يا معاند ، از اعمال و كردار او با عظمت ياد مىكنند .
او كسى است كه در پايان نمازهايش چه جمعه و غير جمعه و بر بالاى منبر هنگام سخنرانى از على ( ع ) به زشتى ياد مىكند و حتّى فرمانى هم براى ديگر سخنرانان در دور افتادهترين شهرها صادر مىكند تا به شايسته ترين بنده خدا فحش و ناسزا بگويند .
حَمَوى از دانشمندان اهل سنّت مىگويد : عليّ بن أبي طالب در منابر شرق و غرب كشور اسلامى سبّ و لعن مىشد حتّى در دو شهر مقدّس ، يكى محلّ ولادت او ، و ديگرى محلّ هجرت و همراهى او با پيامبر يعنى شهر مدينه ، در منبرها بر او نفرين و به بدى ياد مىكردند. (معجم البلدان : 3 / 191 ، و5 / 38 ).
زمخشرى و سيوطى دو تن از بزرگان و دانشمندان سنّى مذهب مىگويند: در دوران بنو اميّه بر بالاى بيش از هزار منبر على را لعنت مىكردند ، و پايه گذار اين سنّت ، شخص معاويه بود. (بيع الأبرار زمخشرى : 2 / 186 ؛ النصاع الكافية محمد بن عقيل : 79 ؛السيوطى ، النص والاجتهاد : 496) .
چرا اين همه نا سزا؟! اكنون اين سؤال كه ريشه در اعماق دردهاى روحى و روانى هر مسلمان با غيرت دارد مطرح مىشود كه :
مگر عليّ بن أبي طالب ( ع ) از أصحاب و ياران رسول خدا ( ص ) نبود؟
مگر آن حضرت از خلفا و جانشينان پيامبر خدا شمرده نمىشد؟
مگر داماد پيامبر گرامى ( ص ) و همسر پاره تن آن حضرت نبود؟
مگر او - نستجير باللّه - مسلمان نبود؟ مگر نه اين است كه رسول گرامى فرمود : هر گونه ناسزا گفتن به مسلمان موجب فسق است : «سباب المسلم فسوق » (صحيح بخارى : 171 ح 48 ، كتاب الايمان - باب خوف المؤمن من أن يحبط عمله ؛ صحيح مسلم : 1 / 58 ، باب قول النبى ( ص ) : «سباب المسلم فسوق » ) .
پس چرا سبّ و لعن على ( ع ) از ناحیه بعضی از بزرگان اهل سنت جنبه شرعى و قانونى به خود مىگيرد؟
معاويه چگونه حكومتى تشكيل داده كه پايههاى آن بايد با سبّ على ( ع ) استوار مىگردد كه بنا به نقل ابن عساكر ، مروان به امام زين العابدين ( ع ) گفت : هنگام محاصره عثمان ، كسى همانند على ( ع ) از وى دفاع ننمود . حضرت فرمود : پس چرا اين همه او را در بالاى منابر ناسزا مىگوييد؟
مروان پاسخ داد : اساس حكومت ما ، استوار نمىگردد مگر با اين ناسزاها . (تاريخ مدينة دمشق لابن عساكر : 42 / 438 ؛ الصواعق المحرقة ص 33 ؛ النصائح الكافية ص 114 عن الدار قطنى ؛ شرح نهج البلاغه : 13 / 220 )
چه اتفاقى در تاريخ اسلام مىافتد كه وقتى عمر بن عبد العزيز تصميم مىگيرد از لعن على ( ع ) جلوگيرى كند ، مردم از گوشه و كنار مسجد فرياد بر مىآورند «تركت السنّة ، تركت السنّة » هان ، سنت پيامبرا را ترك كردى!! (العتب الجميل ص 74 - 75 ؛ النصايح الكافية : 116 ؛ شرح نهج البلاغه لابن أبى الحديد : 13 / 222 )
آنان کار را به جایی رساندند که حتی وقتى مىشنيدند خانوادهاى اسم نوزاد خود را به نام على نهاده وى را بدون هيچ جرم و گناهى به قتل مىرساندند!!! وقتى اين خبر به گوش شخصی به نام «رَباح » رسيد نام فرزندش را تغيير داد . (سير أعلام النبلاء : 5 / 102 ، 7 / 413 ؛تهذيب الكمال : 20 / 429 ، تهذيب التهذيب : 7 / 281 ، ترجمة على بن رباح)
از این نمونه ها بسیار است که به جهت اختصار به همین موارد بسنده می کنیم.
نسل كشى شيعه به چه جرمى؟
آرى يكى ديگر از لكههاى ننگ تاريخ بنو اميه اين است كه بنا به نقل ابن ابى الحديد سنى معتزلى ، به دستور معاويه ، دوستان و شيعيان على را از زير هر سنگ و كلوخى بيرون كشيدند و دست و پاهاى آنان را بريده و با آهن گداخته به چشمان آنان سرمه كشيدند و بر بالاى شاخهها خرما به دار آويختند. (شرح نهج البلاغة لابن أبى الحديد : 11 / 44 ، النصايح الكافية : 72 )
و بنا به نقل همو از امام باقر ( ع ) كه فرمود : شيعيان ما را در هر دهى و دهكدهاى يافتند به قتل رساندند و دست و پاى آنان را مثله كردند و هر كس كه به ما اظهار محبت مىكرد ، زندانى كردند ، اموال او را مصادره نمودند و خانه او را ويران ساختند . و كار را به جايى رساندند كه اگر به يك نفر زنديق و ملحد و يا كافر مىگفتند بهتر از اين بود كه او را شيعه بنامند. (شرح نهج البلاغة : 11 / 43 )
4- لعن در سنّت نبوى
پژوهشگران حديث نبوى كه تحقيقات و تفحّص ارزشمندى پيرامون سخنان و فرمايشات پيامبر اكرم ( ص ) داشتهاند ، تقريباً تعداد سيصد عنوان در موضوع لعن كه فقط از اين كلمه استفاده شده است استخراج نموده و در معرض مطالعه و ديد ديگران قرار دادهاند ، كه اين نكته دليلى روشن بر اهميّت موضوع در سيره نبوى است (موسوعة أطراف الحديث النبوىّ ( ص ) : 6 / 594 ، مادّه «لعن ») . اما باید توجه داشت که لعن کردن آداب و شرایط و ملزمات مخصوص خود را دارد و در هر جا و هر زمان و هر شخصی نمی تواند جاری شود برای توضیح بیشتر به چند نمونه از لعن کردن درست آنهم با توجه به مقتضیات زمان، توجه بفرمایید:
الف - لعن و نفرين پيامبر ( ص ) نسبت به بنو اميّه
در بين فرمايشات و سخنان پيامبر اكرم ( ص ) علاوه بر نهى از سبّ و لعن انسانها خصوصاً افراد با ايمان ، مواردى ديده مىشود كه آن حضرت اشخاص و يا گروههايى را مورد لعن و نفرين قرار داده است . از جمله حكم بن العاص ، كه جبير بن مطعم مىگويد : با رسول خدا ( ص ) كنار حجر نشسته بودم ، حكم بن ابى العاص در حال گذر از نزديك ما بود ، پيامبر فرمود : واى بر امّت من از فرزندان و آنچه در صلب اين مرد است. (المعجم الأوسط للطبرانى : 2 / 144 ) .
و زمانى كه معاويه براى فرزندش يزيد از مردم بيعت مىگرفت ، مروان گفت : اين روش ابو بكر و عمر بود ، عبد الرحمن بن ابو بكر در جوابش گفت : سنّت و روش هرقل و قيصر است . مروان متقابلاً گفت : اين آيه را خداوند در باره تو نازل فرمود : ( وَالَّذِى قَالَ لِوَلِدَيْهِ أُفٍّ لَّكُمَآ ) أحقاف / 17 . ، و كسى كه به پدر و مادرش مىگويد : أفّ بر شما .
سخنان اين دو نفر بگوش عائشه رسيد ، گفت : مروان دروغ مىگويد ، رسول خدا پدرش را لعنت كرد ، در حاليكه او در صلب پدرش بود (المنثور سيوطى : 6 / 41 ؛ أسد الغابة : 2 / 34 ؛ سنن الكبرى نسائى : 6 / 459 ؛ تفسير ابن كثير : 4 / 172 ؛ المستدرك على الصحيحين للحاكم : 4 / 481)
امام حسن مجتبى ( ع ) به مروان فرمود : «لقد لعن اللّه أباك الحكم وأنت فى صلبه على لسان نبيّه ، فقال : لعن اللّه الحكم وما ولد » خداوند بر زبان پيامبرش پدرت حكم را لعنت كرد و تو در صلب او بودى ، فرمود : خدا لعنت كند حكم را و آنچه از او به دنيا آيد (البداية والنهاية : 8 / 284 ؛ كنز العمال : 11 / 257 ؛ تاريخ مدينة دمشق : 57 / 244 ؛ سير أعلام النبلاء : 3 / 478 ).
ب - لعنت كردن پيامبر اكرم ( ص ) ابو سفيان و معاويه را
اظهار ناراحتى و عدم رضايت پيامبر از بعضى چهرههاى سرشناس صدر اسلام دليلى قاطع بر انحراف آنان از سيره و روش آن حضرت است ، مخصوصاً اگر اين عدم رضايت به شكل لعن و نفرين باشد ، از جمله اين افراد ابو سفيان و معاويه است ، پدر و پسرى كه منشأ بسيارى از فتنهها و آشوب بوده و حوادث دردناكى براى اسلام و امّت اسلام آفريدند .
عبد اللّه بن عمر مىگويد : پيامبر از مكانى در حال عبور بود ، چشمش به ابو سفيان افتاد كه سوار بر شتر بود و معاويه و برادرش يكى پيشاپيش و ديگرى پشت سر در حركت بودند فرمود : «اللّهمّ العن القائد والسائق والراكب » . بار خدايا آنكه سواره است و آن دو كه همراه او و پياده هستند را لعنت كن ، افرادى كه اين حديث را از عبد الله بن عمر شنيدند ، سؤال كردند : آيا خودت از پيامبر شنيدى يا كسى ديگر برايت تعريف كرده است؟ گفت : آرى خودم شنيدم ، و اگر دروغ بگويم ، گوشهايم كر شوند همانگونه كه دو چشمم كور شده است. (تاريخ الامم والملوك : 10 / 58 ؛ حوادث سال 284 هـ ؛ كتاب صفين : 247 ، چاپ مصر) .
ج - لعنت كردن بعضى از صحابه به بعضى ديگر
ابو بكر در محضر پيامبر لعنت مىشود:
ابوهريره مىگويد : مردى در حضور پيامبر ابو بكر را سبّ و لعن مىكرد و آن حضرت متعجّبانه مىخنديد (تفسير ابن كثير : 4 / 129 ، مسند احمد : 2 / 436 ، الدر المنثور : 6 / 11 ).
و در نقلى ديگر آمده است : ( أنّ رجلاً سبّ أبا بكر عند النبى ( ص ) والنبيّ لا يقول شيئاً ) . شخصى در حضور رسول خدا ( ص ) ابو بكر را لعنت مىكرد و آن حضرت هيچ سخنى نمىگفت . (ابن حجر نيز مىگويد : در حضور پيامبر شخصى ابو بكر را سبّ مىگفت؛ تاريخ النمازى : 2 / 102 ؛ سبل السلام : 4 / 197)
5 - آثار نوشته شده در بديهاى شيخين
يكى از روشهاى ديگر در يادآورى نقصهاى گفتارى و رفتارى افراد استفاده از نوشتن و ضبط آن است كه در طول تاريخ در اين زمينه آثارى مكتوب از اهل قلم و تصنيف به رشته تحرير در آمده است ، از آن جمله راجع به مسلمانان صدر اسلام و ياران پيامبر اكرم و چهرههاى سرشناس كه به فصلهايى كوتاه از رفتار و كردار آنان پرداختهاند ، مانند ابن خراش كه دو جلد در باره زشتكاريهاى خليفه اول و دوم نوشت ، و چون مورد اعتماد و اطمينان بود و به دروغگويى از نقل حوادث و گزارشات تاريخى متّهم نبود ، او را به طرفدارى از اهل بيت پيامبر ( ص ) متّهم نمودند ، و اشخاصى از قبيل او را كه به نقل زشتكاريها پرداختهاند به همين اتّهام مورد حمله و هجوم قرار دادهاند (الكامل فى ضعفاء الرجال : 5 / 519 ، تهذيب التهذيب : 2 / 83 )و ...
نتیجه نهایی:
لعن و نفرین در هر زمان و مکانی جایز نمی باشد و سنت پیامبر و اهل بیت هم همینگونه بوده که علانا از لعن و نفرین خودداری می کردند مگر در زمان های خاص و افراد خاصی که شرایط آن دوران اقتضاء این امر را داشته است.ائمه اطهار در شرایطی نبودند که بتوانند علانا به لعن مخالفین خود دست بزنند و تنها با ذکر اذکار و ادعیه ای نارضایتی خود را نشان می دادند که همین روش نیز باید برای ما الگوی عملیباشد.
در پایان این مطلب را نیز تاکید می کنیم که نظر به اینکه لعن به خلفا خلاف سیره ائمه و باعث اختلاف شیعه و سنی شده و روز به روز موجبات افزایش کینه و نفرت بین مسلمانان می شود علمای ما به شدت از انجام علنی آن نهی کرده اند و شیعیان را به دوری از اینگونه اعمال و رفتارهای نامناسب برحذر داشته اند و بر ما نیز واجب است که به دستورات آنان عمل کنیم و از اینگونه رفتارهای تحریک آمیز و دشمن تراش دوری کنیم.
ادامه مطلب
آیا صحیح است که در جنگ خندق(احزاب) خلیفه اول و دوم بتی را با خود داشته اند؟
در حديثي از امام علي ـ عليه السّلام ـ نقل شده كه آن حضرت فرمود: روز خندق وقتي عمرو بن عبدُود، عمر را با اسم صدا زد، عمر رو برگردانيد و به دوستانش پناه برد. در آن حال وي (عمر) با چهار نفر از همراهانش با هم همراي شدند كه اگر دشمن از هر سو به ما حمله كند محمد را با دارو و دسته اش تحويل دشمن دهيم و خود را به سلامت برهانيم. ابوبكر وعده خدا و رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ را در پيروزي اسلام بر كفر قبول ننمود و به صراحت گفت ما بُت بزرگ را نگه ميداريم و او را عبادت مي كنيم، زيرا ما در أمان نيستيم كه پيامبر پيروز شود. اين بت بزرگ را نگاه ميداريم تا براي ما ذخيره باشد اگر قريش بر پيامبر غلبه نمود، پرستش اين بُت را آشكار مي سازيم و به آنها اعلام ميداريم كه دين ما از دين شما جدا نيست و اگر پيامبر پيروز شد ما در خفا اين بت را عبادت مي كنيم!!( سليم بن قيس، اسرار آل محمد، قم، انتشارات علاّمه 1413ق، ص 298.)
ادامه مطلب
وقتی در اندیشه ابن تیمیه مقام ابوبکر از مقام رسول الله بالاتر است!!
در این مطلب قصد دارم به روایتی ضعیف در اندیشه اهل سنت و صحیح در اندیشه ابن تیمیه و شاگردانش اشاره کنم. امیدوارم در فضایی منطقی و بدور از تعصب مطالعه کنید
روایت جعلی
ابن تیمیه در کتب خویش روایات صحیح در شان علی بن ابیطالب و اهل بیت رسول الله را به بهانه های واهی در حالی که جمهور علمای شیعه و سنی آنرا قبول داشتند رد می کند. آنهم با ادعاهای واهی. اما زمانی که به روایات جعلی در شان خلفا میرسد بدون هیچ دلیلی برعکس رویه علمای اهل سنت آنرا قبول می کند
یکی از این روایات:
وقال النبی صلى الله علیه و سلم لو لم أبعث فیکم لبعث فیکم عمر
منهاج السنه ج۶ص۵۵
الفتاوی الکبری ج۳ ص۴۵۰
این در حالی است که علمای اهل سنت این روایت را رد کردند
المعیار والموازنة – أبو جعفر الإسکافی – ص ۲۲۲
فهذا من الحدیث الذی یعلم باطله عند سماعه . ورویتم عن النبی صلى الله علیه أنه قال : ” لو لم أبعث فیکم لبعث عمر ” . فلیس من حکم الله أن یبعث نبیا قد أشرک وکفر
ترجمه: در حکم خداوند نیست که فردی را که به او شرک ورزیده را پیامبر کند.
مجمع الزوائد – الهیثمی – ج ۹ – ص ۶۸
عصمة قال قال رسول الله صلى الله علیه وسلم لو کان بعدی نبی لکان عمر . رواه الطبرانی وفیه الفضل بن المختار وهو ضعیف
کشف الخفاء – العجلونی – ج ۲ – ص ۱۵۴
لو بعث الله نبیا بعدی لبعث عمر . ویشهد له ما رواه أحمد والترمذی والحاکم عن عقبة بن عامر بلفظ لو کان بعدی نبی لکان عمر بن الخطاب وبسنده ضعیف
سبل الهدى والرشاد – الصالحی الشامی – ج ۱۱ – ص ۲۶۹
عن عصمة بن مالک قال : قال رسول الله – صلى الله علیه وسلم – : ” لو کان بعدی نبی لکان عمر بن الخطاب ” . وروى الترمذی وضعفه
اما سوال اینجاست که چطور ابن تیمیه این مسائل و ضعف این روایات را ندیده است و آنرا تصحیح شمرده است
ما شاگردان مکتب ابن تیمیه را به زحمت نمی اندازیم که بپرسیم چرا مولای شما چنین تدلیسی کرده است. چون قطعا جوابی برای این مسئله ندارند
اما؟؟؟
اگر پیرامون این روایت ادعای ابن تیمیه را بپذیریم:
شکی نیست که نزد اهل سنت و وهابیت مقام ابوبکر بالاتر از مقام عمر بن خطاب هست
به این مسئله بخاری هم در کتابش تصریح کرده است
عن عبید الله عن نافع عن ابن عمر رضی الله عنهما قال کنا فی زمن النبی صلى الله علیه وسلم لا نعدل بأبی بکر أحدا ثم عمر ثم عثمان ثم نترک أصحاب النبی صلى الله علیه وسلم لا نفاضل بینهم
(در زمان نبی مقایسه نمی کردیم کسی را با ابی بکر و سپس عمر و سپس عثمان. بعد از آن اصحاب را رها کرده و کسی را بر دیگری برتری نمی دادیم)
صحیح البخاری – البخاری – ج ۴ – ص ۲۰۳- دارالفکر
حال اگر عمر بن خطاب مساوی با رسول الله باشد که اگر پیامبر مبعوث نمیشد او مبعوث میشد. در واقع اینجا یک مسئله باقی می ماند آنهم اینکه:
بر اساس این نظریه و روایات مقام ابوبکر از مقام رسول الله هم بالاتر است. چون عمر هم طراز رسول الله بود
نظر شما چیست؟
(به نقل از سایت گفتگوی آرام میان شیعه و سنی)
ادامه مطلب
آمین گفتن در نماز
یکی از مباحث مورد اختلاف بین شیعه و اهل سنت مسئله گفتن "آمین" بعد از حمد نماز است. در این جا پس از تبیین و آشنایی با دیدگاه موافقان گفتن آمین در نماز(یعنی اهل سنت) به نقد و بررسی آن، همراه با بیان روایات باب و نماز پیامبر پرداخته آن گاه نظریه شیعه را بیان خواهیم نمود.
از آن جایی که اختلاف در گفتن آمین "در نماز" بوده و نماز نیز از عبادات است. تذکر نکاتی لازم به نظر می رسد:
الف. در شریعت اسلام، عبادات اعم از واجب و مستحب، توقیفی و محدود هستند؛ به این معنا که انجام آن در کم و کیف متوقف به همان صورتی است که از شریعت و دین به ما رسیده است؛ یعنی ما به هیچ وجه حق کم و یا زیاد نمودن آن را نداریم و نمىشود هر کس بر اساس اندیشه و خواست خود برنامهاى براى کیفیت آن انتخاب نماید. این حکم مختص نماز نیست، بلکه شامل هر عبادتی؛ مثل: روزه، وضوء، تیمم، ادعیه مأثوره و ... می شود.
ب. مسلمانان اتفاق دارند که کلمه "آمین" جزء نماز نیست،( محمد رشید رضا، تفسیر القران الحکیم ( تفسیر المنار)، ج 1، ص 39، ناشر دار المعرفة برای چاپ و نشر، بیروت، لبنان، چاپ دوم) از این رو آنهایی که قائل بر مشروعیت و جواز گفتن آمین در نماز هستند نیاز به اثبات آن دارند؛ زیرا که اصل بر عدم جواز آمین در نماز است و برای اثبات آن نیاز به دلیل داریم و در صورت عدم اثبات، گفتن آن حرام و بدعت و باعث بطلان نماز است.
روایات آمین در نماز از نظر راوی دو دسته اند:
1. روایاتی که در سلسله سند آنها ابوهریره وجود دارد. مانند این روایت:
از پیامبر (ص) نقل شده است که آن حضرت فرمود: "وقتی که امام جماعت "و لا الضالین" گفت، شما "آمین" بگویید؛ چون ملائکه آمین می گویند؛ پس هر کس که آمینش با آمین فرشتگان همراه باشد تمام گناهان گذشته اش آمرزیده می شود".( بیضاوى، ناصر الدین أبو الخیر عبدالله بن عمر، أنوار التنزیل و أسرار التأویل، ج 1، ص 32، دار احیاء التراث العربى، بیروت، 1418 ق.)
این دسته از روایات به علت وجود ابوهریره در سلسله سند آنها هیچ اعتباری ندارد.
علی (ع) در باره او می فرماید: "ألا إنّ أکذب الناس أو قال: أکذب الأحیاء علی رسول الله أبوهریرة الدئسی"؛ دروغ گو ترین مردم (دروغ گوترین زنده ها)، نسبت به پیامبر، ابوهریره است.( ابن ابی الحدید معتزلی، عزالدین ابو حامد، شرحنهجالبلاغة، ج 4، ص 68، ناشر کتابخانه عمومی آیت الله مرعشی نجفی، سال 1337، چاپ اول.)
2. احادیثی که راویانش عبارت اند از: حمید بن عبدالرحمن بن ابی لیلی، ابن عدی، عبد الجبار بن وائل، سهیل بن ابی صالح، علاء بن عبد الرحمن و طلحه بن عمرو که هیچ کدام از آنها شرایط پذیرش روایت در آنها وجود ندارد؛ زیرا حمید بن عبدالرحمن بن ابی لیلی که دارای حافظه درستی نبوده و ضعیف است. ابن عدی نیز مجهول است، عبد الجبار بن وائل نمی تواند از پدرش نقل کند؛ چون او بعد از شش ماه از مرگ پدرش تازه متولد شده از این جهت روایت منقطع است؛ در باره سهیل بن ابی صالح و علاء بن عبد الرحمن، ابو حاتم می گوید: حدیثشان نوشته می شود، ولی حجیت ندارد و طلحه بن عمرو نیز متروک و حدیثش بسیار ضعیف است.( سلطانی، عبد الامیر، حکم التأمین فی الصلاة، ناشر مجمع جهانی اهل بیت، چاپ دوم.)
با وجود این افراد ضعیف و غیر موثقی که در سند این احادیث وجود دارد، نمی توان به این احادیث اعتماد و عمل نمود.
بعضی ها برای توجیه گفتن آمین در نماز گفتند: عبارت آمین را به این جهت می گویند؛ چون "اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ" دعا است.
در پاسخ به این توجیه باید گفت: این عبارت با قصد دعا، دعا می شود، ولی قصد قاری، تلاوت است نه دعا و اگر جایز بود که با خواندن هر دعایی؛ مثل: رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ قِنا عَذابَ النَّار" قصد دعا نمود، پس باید جایز بود بعد از هر دعایی آمین گفت، اما کسی به این مسئله قایل نیست.( سبزوارى، على مؤمن قمى، جامع الخلاف و الوفاق بین الإمامیة و بین أئمة الحجاز و العراق، ناشر زمینه سازان ظهور امام عصر (ع)، 1421 ه ق، چاپ اول، قم.)
علاوه بر این همان طور که سابقاً بیان شد، نماز از جمله عبادات است که توقیفی است، بر فرض این که بتوانیم در قرائت آن قصد دعا کنیم باز هم گفتن آمین جایز نیست؛ زیرا اساساً در امور عبادی (که توقیفی هستند) کم یا زیاد کردن در آن بدون مجوز شرعی بدعت و حرام خواهد بود؛ چرا که بدون تردید این کلمه (آمین) جزء قرآن و هم چنین دعای مستقل و تسبیحی نیست، بنابراین از این جهت مثل سایر کلماتی است که از دایره قرآن و تسبیح خارج است.
سخن پیامبر(ص) که می فرماید: "شایسته نیست که سخن انسان ها به نماز افزوده شود"( اسفراینى ابوالمظفر شاهفور بن طاهر، تاج التراجم فی تفسیر القرآن للأعاجم، مقدمه، 20، ناشر انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1375 ش، چاپ اول؛ شهید ثانى، زین الدین بن على بن احمد عاملى، روض الجنان فی شرح إرشاد الأذهان، ص 331، مؤسسه آل البیت (ع)، چاپ اول، قم.)، ما را از این کار نهی می کند؛ زیرا که بدون تردید این سخن انسان است نه خداوند. اگر کسی ادعا کند که آمین از اسمای خداوند است، می گوییم اگر چنین است، پس باید آن را در میان اسمای خداوند می یافتیم و می گفتیم: یا آمین، در حالی که کسی نگفته است که آمین از اسمای الاهی است.( ابن شهر آشوب، مازندرانى، محمد بن على، متشابه القرآن و مختلفه، ج 2، ص 170، ناشر انتشارات بیدار، چاپ قم، سال 1410 ق، چاپ اول.)
نماز پیامبر (ص)
بی گمان یکی از منابع معتبر احکام مسلمانان، سنت (قول، فعل و تقریر) پیامبر است، از این رو اگر از طریقی که همه قبول داشته باشند، سنت پیامبر (ص) در گفتن یا نگفتن "آمین" ثابت شود، بر ما حجت است و باید به آن عمل کرد.
دانشمندان و راویان و محدثان اهل سنت در سنن و صحاحشان نماز پیامبر (ص) را نقل کرده اند که ما عین آن را بیان می کنیم: محمد بن عمر بن عطاء می گوید: از ابو حمید ساعدی که در میان ده تن از اصحاب از جمله ابو قتاده بود شنیدم که گفت: آیا به شما اعلام کنم که نماز پیامبر (ص) چگونه بود؟ گفتند: چطور در حالی که نه بیشتر از ما از آن حضرت پیروی کردی و نه قبل از ما از اصحابش بودی! گفت: چرا همین طور است ... گفت: پیامبر هنگام نماز دو دستش را تا محاذی شانه هایش بالا می برد و تکبیر می گفت و در حالت قرار و استقرار، قرائت نماز را می خواند، بعد در حالی که دستانش را محاذی شانه هایش بالا می برد تکبیر می گفت، بعد رکوع می کرد و کف دو دستش را روی زانوها قرار می داد، سپس می ایستاد بعد در حالی که می گفت "سَمِعَ اللَّهُ لِمَنْ حَمِدَهُ" سر از رکوع بر می داشت، بعد دو دستش را محاذی شانه هایش بالا می برد و در حالی که کامل ایستاده بود می گفت " اللَّهُ أَکْبَرُ"، بعد به سمت زمین می رفت و به سجده می رفت دو دستش را در کنارش می گذاشت، آن گاه سرش را بلند می کرد روی پای چپ می نشست و موقعی که سجده می کرد انگشتان پا را باز می کرد، بعد الله اکبر می گفت و سرش را بلند می کرد و مجدداً روی پای چپ می نشست تا این که قرار و آرام می گرفت، سپس رکعت دیگر را نیز به همین صورت بجا می آورد، وقتی که دو رکعت به اتمام می رسید، تکبیر می گفت در حالی که دو دستش محاذی شانه هایش بود همان طوری که در شروع نماز تکبیر گفته بود همین طور در بقیه نماز رعایت می کرد تا این که در رکعت آخر پای چپ را به عقب می کشید و روی آن پا می نشست. اصحاب گفتند: راست گفتی، پیامبر این چنین نماز می خواند.( سنن ابی داود، باب افتتاح الصلاة، ج 2، ص 391، ح 627؛ سنن ابن ماجه، باب اتمام الصلاة، ج 3، ص 355)
نکته ها
چند نکته در این حدیث قابل تأمل است.
1. با توجه به این که حمید از نظر تبعیت و صحبت رسول الله از آنها برتر نبود، طبعاً حساسیت آنها را برانگیخت.
2. از آن جایی که اعلام کرده بود که می خواهد نمازی را که پیامبر می خواند، بخواند لازم بود اصحاب پیامبر دقّت و وسواس بیشتری به خرج دهند.
3. ما می بینیم در این برنامه نمایشی به تمام ریزه کاری های نماز اشاره کرده است.
از این رو با توجه به این نکات و مقدمات و با توجه به این که از منابع شیعه و اهل سنت نقل شده که پیامبر (ص) فرمود: آن طور که می بینید من نماز می گزارم نماز بگزارید،( بیهقی، السنن الکبری، ج 2، ص 345؛ سنن الدار قطنی، ج 3، ص 172،) اگر ابو حمید چیزی بر نماز رسول الله می افزود و یا از آن کم می کرد به یقین آنها ساکت نمی نشستند و او را با خبر می کردند، از این رو وقتی که می بینیم ابو حمید در شرح نماز پیامبر (ص) از آمین چیزی نمی گوید و از طرف دیگر بقیه صحابه نیز او را به آن یادآوری نمی کنند و در مورد آن تذکر نمی دهند، پس به یقین می توان گفت که پیامبر (ص) در نمازشان آمین نمی گفتند و این عمل پیامبر برای ما حجت است.
علاوه بر این پیامبر (ص) فرمود: جایز نیست بعد از قرائت حمد "آمین" گفته شود.( صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 390، انتشارات جامعه مدرسین، قم، سال 1413 هـ ق.) امام صادق (ع) فرمود: در نماز جماعت، موقعى که امام جماعت سوره حمد را قرائت کرد، آمین نگویید.( کلینی، الکافی، ج 3، ص 313، چاپ دار الکتب الاسلامیة، تهران، سال 1365 هـ ش؛ طوسی، الإستبصار، ج 1، ص 318، دار الکتب الاسلامیة، تهران، سال 1390هـ ق.؛ طوسی، تهذیبالأحکام، ج 2، ص 74، چاپ دار الکتب الاسلامیة، سال 1365 هـ ش.)
گذشته از این احادیث و دلایل، مرحوم صدوق روایتی نقل می کند که می فرماید: آمین در نماز از شعار مسیحیان اقتباس شده است.( صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 390.)
بنابراین با توجه به این که نماز از عبادات و توقیفی است و آمین جزء نماز نیست از این رو به فتوای علمای امامیه " گفتن آمین بعد از حمد حرام و نماز نیز باطل می شود".( حلی، حسن بن یوسف بن مطهر اسدی، تذکرة الفقهاء(چاپ جدید)، ج 3، ص 162، مؤسسه آل البیت (علیهم السلام)، چاپ اول، قم، ایران، محقق و مصحح: گروه پژوهش مؤسسه آل البیت علیهم السلام؛ طوسی، محمد بن حسن، الخلاف، ج 1، ص 332، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1407 هـ ق، چاپ اول، قم، ایران، محقق / مصحح: شیخ على خراسانى- سید جواد شهرستانى- شیخ مهدى طه نجف- شیخ مجتبى عراقى.)
ادامه مطلب
آزار دهنده حضرت زهرا(س) مورد لعن خداست
خداوند تبارک و تعالی در قرآن کریم میفرماید:
إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِینا
یعنی: قطعاً آنان که خدا و پیامبرش را مىآزارند، خدا در دنیا و آخرت لعنتشان مىکند، و براى آنان عذابى خوارکننده آماده کرده است.
پیامبر اکرم (ص) در روایت صحیح السندی می فرماید:
قال رسول الله صلی الله علیه و اله: فاطمة بضعة منی من آذاها آذانی و من آذانی فقد آذی الله.
یعنی: فاطمه سلام الله علیها پاره تن من است. هر کس او را اذیت کند مرا اذیت نموده و هرکس مرا بیازارد خدا را آزرده است. (صحیح بخاری ح۳۴۲۷و ۳۴۸۳- کنزالعمال ج۶ص۲۲۰- فیض القدیر ج۴ص۴۲۱ - مسند احمدبن حنبل ج۴ص۳۲۸ - حلیة الاولیاء ج۲ص۴۰ - صحیح مسلم ح۴۴۸۳ - سنن ترمذی ج۲ص۳۱۹ - مستدرک حاکم ج۳ص۱۵۹ - اسدالغابة ج۵ص۵۲۲- الاصابة ج۸ص۱۵۹ - مسند ابن یعلی ج۱ص۱۹۰)
این حدیث بین شیعه و سنی متواتر و صحیح می باشد. البته ما اینجا به اقتضای بحث تنها اسناد سنی را آوردیم.
و اما عمر و ابابکر این قدر حضرت زهرا سلام الله علیها را اذیت و آزار نمودند که آن حضرت خطاب به آن دو نفر فرمود: انی اشهد الله و ملائکته انکما اسخطتمانی و ما ارضیتمانی و لئن لقیت النبی لاشکونکما الیه. (سند سنی: صحیح بخاری ج۵ص۲۶ - صحیح مسلم ج۴ص۱۹۳ - بخاری در صحیح خود مینویسد: پس از آن که دختر پیامبر میراث خود را از خلیفه خواست. و او گفت که از پیغمبر شنیدم که ما میراث نمیگذاریم . زهرا سلام الله علیها دیگر با او سخن نگفت تا مرد : صحیح بخاری . 5/177؛سند شیعه:کتاب سلیم بن قیس حدیث ۴۸)
خدا و ملائکه اش را شاهد میگیرم که شما دو نفر مرا به خشم آوردید و رضایت مرا جلب نکردید و اگر پیامبر (ص) را ملاقات نمایم هر آینه شکایت شما دو نفر را به وی خواهم کرد. در صحیح بخاری ح۶۲۳۰ آمده است:
فوجدت فاطمة علی ابی بکر فی ذلک فهجرته فلم تکلمه حتی توفیت...فلما توفیت دفنها زوجها علی لیلا و لم یوذن بها ابابکر و صلی علیها.
یعنی: فاطمه سلام الله علیها بر ابوبکر غضب نمود و با او قطع رابطه کرد و تا زمانی که زنده بود با ابوبکر سخن نگفت... هنگامی که از دنیا رفت. شوهرش علی علیه السلام وی را شبانه دفن کرد. و به ابوبکر خبر نداد و خودش بر جنازه وی نماز خواند.
ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه خود ج۶ص۵۰ می نویسد:
ان فاطمة ماتت و هی واجدة علی ابی بکر و عمر.
یعنی فاطمه سلام الله علیها از دنیا رفت در حالی که سخت از ابوبکر و عمر غضبناک بود.
با توجه به روایات مذکور آزار و اذیت حضرت زهرا سلام الله علیها توسط ابوبکر و عمر از مسلّمات می باشد.
نتیجه بحث: خلیفه اول و دوم، حضرت زهرا سلام الله علیها را آزرده اند.
طبق روایات معتبر اهل سنت آزرده شدن حضرت زهرا سلام الله علیها مساوی است با آزرده شدن خدا و رسول.
طبق آیه که ذکر شد و روایات متواتر بین شیعه وسنی آزرده شدن خدا و رسول، لعن و عذاب الهی را به دنبال دارد.و کسی که مورد لعن خدا واقع شود وضعیت او مشخص است.
ادامه مطلب
اخلاق و زبان تند ابن تیمیه و جسارت به بزرگان
اخلاق وزبان تند ابن تیمیهوجسارت به بزرگان:
کتاب هاي موجودِ ابن تيميه از جمله «منهاج السنه» نشانگر اين است که بر خلاف روش علماي دين و فقها و دانشمندان، که در مقابل مخالفانشان ادب و احترام را مراعات نموده و از آنها به نيکي و عظمت ياد مي کنند، او در کوبيدن علماي دين جسور و در به کارگيري الفاظ اهانت آميز و دور از ادب و نزاکت نسبت به مخالفانش سر آمد بوده است. ابن حجر نقل مي کند: ابن تيميه در يک جلسه نسبت به امام غزالي جسارت و بر وي ناسزا گفت، به طوري که گروهي بر ضد او قيام کردند و نزديک بود او را از بين ببرند ولي او از اين جان سالم به در برد. همچنين وي از محي الدين عربي بد گويي مي کرد و او را سب و لعن مي نمود.
او در منهاج السنه نسبت به علامه حلي و شيعه و گاهي به ساحت مقدس ائمه هدي (عليهم السلام) جسارت و هتاکي زيادي نموده است و در جاي جاي اين کتاب و در فصول مختلف آن، تحت عناوين «حماقات الشيعه» و «الإمام المنتظر و خرافاتهم فيه» و... تهمت ها و افتراها ي زيادي بر قلم رانده است.
ابن حجر مي گويد: ابن تيميه درباره علي بن ابي طالب چنين مي گفت که: او در هفده مورد اشتباه و با نص صريح قرآن مخالفت ورزيده است.
ابن حجر مي افزايد که او در مقايسه امير مؤمنان (عليه السلام) و عثمان بن عفان چنين مي گفت: اما علي بن ابي طالب فردي بود جاه طلب و رياست دوست و چون هدف او در تمام جنگ هايش نيل به رياست و به دست آوردن خلافت بود و نه پيشبرد اسلام و حمايت از قرآن، لذا در همه اين جنگ ها مخذول و با شکست مواجه گرديد و اما عثمان داراي روحيه حب مال و ثروت اندوزي بود و به همين جهت هم کشته شد.
ابن تیمیه در يکي از سخنراني هايش از عمربن خطاب ياد نموده و او را مورد انتقاد تند قرار داد و شديداً تخطئه نمود، چون مطالب اهانت آميز او درباره خليفه به سمع يکي از علماي وقت به نام «شيخ ابراهيم» رسيد به مقام رد و انکار ابن تيميه برآمد؛ به طوري که او نتوانست مخالفت شيخ ابراهيم را ناديده بگيرد لذا شخصاً به نزد او رفت و از جسارتي که نسبت به عمربن خطاب کرده بود در محضر او اعتذار و استغفار کرد و اظهار ندامت نمود. او درباره عثمان می گوید او داراي روحيه حب مال و ثروت اندوزي بود و به همين جهت هم کشته شد.
منبع: الدرر الکامنه، ج1، ص154
ادامه مطلب
نمونه ای ازشجاعت و جنگ آوری های ابوبکر و عمر
بزرگان محقّقین و اعلام اهل سیره و تاریخ و حدیث از اهل سنّت تصریح کرده اند که در جنگ احد، در شرایطى که مشرکین بعد از شکست ابتدائى، برگشتند و قصد قتل رسول خدا صلّى الله علیه وآله وسلّم و انهدام قواى مسلمین را داشتند، ابوبکر و عمر نیز چونان دیگران، آن سرور را در دریاى دشمن رها کرده و تنها گذاشته و براى حفظ جان خودشان پا به فرار گذاشتند….
سرویس نقد افکار و آراء اهل تسنّن:بزرگان محقّقین و اعلام اهل سیره و تاریخ و حدیث از اهل سنّت تصریح کرده اند که در جنگ احد، در شرایطى که مشرکین بعد از شکست ابتدائى، برگشتند و قصد قتل رسول خدا صلّى الله علیه وآله وسلّم و انهدام قواى مسلمین را داشتند، ابوبکر و عمر نیز چونان دیگران، آن سرور را در دریاى دشمن رها کرده و تنها گذاشته و براى حفظ جان خودشان پا به فرار گذاشتند.
براى نمونه به مدارک زیر در باب جنگ احد مراجعه شود:
۱ ـ ابو داود طیالسى در کتاب «سنن».
۲ ـ ابن سعد در کتاب «الطّبقات الکبرى».
۳ ـ طبرانى در کتاب «معجم».
۴ ـ ابوبکر بزّار در کتاب «مسند».
۵ ـ ابن حبّان در کتاب «صحیح».
۶ ـ دارقطنى در کتاب «سنن».
۷ ـ ابو نعیم اصفهانى در «حلیة الاولیاء».
۸ ـ ابن عساکر در «تاریخ مدینة دمشق».
۹ ـ ضیاء مقدسى در «المختارة».
۱۰ ـ متّقى هندى در «کنز العمّال».
کنز العمّال: ج۱۰/۴۲۴٫
و امّا در جنگ حنین، حاکم نیشابورى به سند صحیح از ابن عبّاس نقل مى کند که تنها کسى که در آن جنگ با رسول خدا صلّى الله علیه وآله وسلّم ماند و استقامت کرد، علىّ بن ابیطالب علیه السّلام بود، و همه پا به فرار گذاشتند.
المستدرک: ج۳/۱۱۱٫
جنگ خیبر: اعلام و محقّقین از اهل سنّت فرار ابوبکر و عمر را ذکر کرده اند که از آن جمله: ۱ ـ احمد بن حنبل در کتاب «المسند». ۲ ـ ابن ابى شیبه در «المصنَّف». ۳ ـ ابن ماجه قزوینى در «سنن المصطفى (صلّى الله علیه وآله وسلّم)». ۴ ـ ابوبکر بزّار در «المسند». ۵ ـ طبرى در «تفسیر و تاریخ». ۶ ـ طبرانى در «المعجم الکبیر». ۷ ـ حاکم نیشابورى در «المستدرک». ۸ ـ بیهقى در «السّنن الکبرى». ۹ ـ ضیاء مقدسى در «المختارة». ۱۰ ـ هیثمى در «مجمع الزّوائد». ومتّقى هندى در کتاب «کنز العمّال»واقعه فرار را از افراد فوق الذّکر نقل مى کند.
کنز العمّال: ج۸/۳۷۱٫
امّا در جنگ خندق که معروف است که رسول خدا صلّى الله علیه وآله وسلّم فرمودند: لَضَرْبَةُ عَلیٍّ فی یَوْمِ الخَنْدقِ اَفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثَّقَلَیْنِ: ضربه علىّ بن ابیطالب علیه السّلام در جنگ خندق، از عبادت جنّ و انس نزد خداى تعالى برتر است، و در بعضى از نقلها این چنین آمده است: اَفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الاُمَّةِ إلى یَوْمِ القِیَامَة ( برتر است از عبادت تمامى امّت تا روز قیامت).
المستدرک على الصحیحین: ج۳/۳۲٫
شرط شجاعت از یکطرف، فرار شیخین در این مواقف حسّاس از زندگانى رسول خدا صلّى الله علیه وآله وسلّم از طرف دیگر، اهل سنّت را دچار گرفتارى کرده است، فکر کردند و کردند تا اینکه شیخ الاسلامشان یعنى جناب «ابن تیمیّه» که در چنین مواردى حلاّل مسائل بدون پاسخان هست(!) فکرى بکر و چاره اى عوام فریب اندیشیده، او مى گوید: شکّى نیست که ما در خلیفه و حاکم اسلام به لزوم وجود صفت شجاعت قائلیم، ولکن شجاعت بر دو قسم است: ۱ ـ شجاعت قلبى ۲ ـ شجاعت بدنى و ابوبکر درست است از شجاعت بدنى بى بهره بوده، ولى او داراى شجاعت قلبى بوده، و همین مقدار از شجاعت براى حاکم اسلامى کافى است!! و در ادامه سخنانش مى گوید: و اگر شما مى گوئید على اهل جهاد و قتال بوده، ما مى گوئیم: عمر بن خطّاب نیز اهل قتال و جنگ در راه خداوند بوده است، ولى باید دانست که قتال بر دو قسم است: ۱ ـ قتال با شمشیر ۲ ـ قتال با دعاء و عمر بن خطّاب با دعاء، در راه خداوند قتال کرده است. سپس ابن تیمیّه براى اثبات شجاعت بدنى ابوبکر ابن ابى قحافه ـ در قبال شجاعتها و مبارزه هاى محیّرالعقول امیرالمؤمنین علیه السّلام با مشرکین ـ تمسّک به واقعه زیر نموده، چنین مى نگارد: بخارى و مسلم در کتاب خودشان آورده اند که: عروة بن زبیر مى گوید: من از عبدالله فرزند عمرو بن عاص پرسیدم که: سخت ترین رفتار مشرکین با رسول خدا صلّى الله علیه وآله وسلّم کدام بود؟ جواب داد: روزى رسول خدا صلّى الله علیه وآله وسلّم مشغول نماز بودند که عُقْبَة بن ابى مُعَیْط آمد و رداء آن حضرت را به دور گردن مبارک پیچیده و به شدّت فشار داد، در همین حال ابوبکر آمده و شانه عُقْبه را گرفت و او را به کنارى زد و گفت: آیا مردى را مى کشید که مى گوید: رَبِّیَ الله؟
منهاج السنّة: ۸/۸۵٫
قضاوت در گفتار ابن تیمیّه را به اهل انصاف واگذار مى کنیم. این بود موقعیّت ابوبکر در ارتباط با صفت شجاعت که به اجماع اهل سنّت، در جانشین پیامبر و خلیفه مسلمین معتبر است.
لحظه ای برای تفکّر: آیا مصداق ابوبکر وعمر همانند قوم بنی اسرائیل نیست که خطاب به موسی گفتند تو وپروردگارتان بروید وبجنگید ما اینجا می نشینیم؟وبهنگام آسایش و راحتی گرداگرد پیامبرشان جمع می شدند ودرهنگام سختی ….!؟
آیا ابوبکر وعمر آیه ی شریفه ی فضل الله المجاهدین علی القاعدین ((خداوند متعال مجاهدین را بر گوشه نشینان برتری داده است)) به گوششان نخورده بود!
ادامه مطلب
علت همراهی ابوبکر با پیامبر(ص) در غار ثور
اولا در مورد يار غار پيامبر بين مورخان و مفسران اختلاف شديدي وجود دارد كه اهم آنها دو قول است: يك: آن شخص اصلا غير از ابوبكر بوده. دو: آن شخص ابوبكر بوده است.
اما قول اول: اينان قائلند كه يار غار حضرت پيامبرـ صلى الله عليه و سلّم ـ ابن بكر ـ عبداللّه بن بكر بن اريقط ـ همان راهنما و دليل پيامبرـ صلى الله عليه و سلّم ـ بوده و نه ابوبكر، كه اين قول حتي از بعضي از بزرگان اهل سنت نقل شده است كه از جمله آنها ابن كثيراست (البداية و النهاية 3: 176(
اينان مي گويند: اين تشابه و تقارب إسمى سبب شده كه آن شخص را اشتباها ابوبكر بدانيم.
دلايل اين قول:
1. ابوبكر در هيچ كجا به اين فضيلت اعتراف نكرده است، در حاليكه در روز سقيفه به كمتر از آن اشاره كرد: نحن عشيرة رسول اللّه و اوسط العرب أنسابا و ليست قبيلة من قبائل العرب الا و لقريش فيها ولاده (البداية و النهاية 6: 205 )
2. به گفته عسقلانى، از تابعين كسانى بودند كه منكر ارتباط داشتن آية غار با ابوبكر بودند; همانند ابوجعفر مؤمن طاق (لسان الميزان 5: 115 )
3. عائشه تصريح دارد كه هرگز آيه اى در حق ما نازل نشده است: لم ينزل اللّه فينا شيئاً من القرآن. (صحيح بخارى 6: 42 ـ تاريخ ابن الاثير 3: 199 ـ البداية و النهاية 8: 96 ـ الاغاني 16: 90 )
4. معروف است كه ابوبكر در مدينه به استقبال پيامبرـ صلى الله عليه و سلّم ـ آمد و اين بدان معناست كه ابوبكر همراه پيامبر اكرم ـ صلى الله عليه و سلّم ـ نبوده است.
خا5.وجود حديث صحيح دال بر اينكه به هنگام هجرت به غار، حضرت تنها بود(البداية و النهاية 6: 205 )
6. آن قيافه شناس فقط آثار و جاى پاى پيامبر اكرم ـ صلى الله عليه و سلّم ـ را ديد و هرگز سخن از ابوبكر به ميان نياورد و از يحيى بن معين تشكيك در آن فهميده مى شود.( فتوح البلدان 1: 64 )
7. طبق روايت بخارى و ديگران، ابوبكر جزء اولين گروه از مهاجرين بوده و قبل از پيامبر ـ صلى الله عليه و سلّم ـ وارد مدينه شده و در نماز جماعت گروه اول از مهاجرين شركت مى كرد (صحيح بخارى 1: 128، كتاب الاذان ج 4 ص 240، كتاب الاحكام باب إستقضاء الموالي و استعمالهم، سنن البيهقى 3: 89، فتح البارى 13: 179 ج 7: 261 و 307 )
از جمع بندي اين مطالب در مي يابيم كه اصلا ابوبكر همراه پيامبر نبوده است.
ثانیا بر فرض که قبول کنیم یار غار پیامبر(ص) ابوبکر بوده است در جواب خواهیم گفت دلایل متقنی وجود دارد كه پيامبر (ص) او را به اجبار همراه خود به غار برده است تا خروج حضرت از خانه و مسير آن به عنوان راز باقي بماند و وی آنرا بر ملا نکند.
مرحوم سيد بن طاووس در کتاب ( الطرائف ، ص 410) مي فرمايد :
از دسته رواياتي که دلالت مي کند پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) از ترس اين که ابوبکر جاي را به کفار نشان ندهد او را با خود به غار بردند روايتي است که شيخ ابوهاشم بن صباغ در کتاب النور و البرهان باب : ما أنزل الله علي نبيه ذيل آيه « قم فأنذر» و آيه « فاصدع بما تؤمر» وباب« ما ضمن رسول الله (صلى الله عليه وآله) لمن أجابه وصدقه » مي آورد : حسان مي گويد براي انجام حج عمرة به مکه آمدم ديدم مردمي از قريش به اصحاب رسول خدا فحش مي دادند.... پس اينگونه مي گويد : رسول خدا به علي عليه السلام (درشب ليلة المبيت) امر نمود ( که درجاي ايشان بخوابد) علي عليه السلام نيز اجابت نمود ولي از ابن ابي قحافة ( کنيه ابوبکر) ترسيد که مبادا جاي ايشان را به کساني که دنبال پيامبر بودند نشان دهد به همين خاطر او را با خود به غار بردند .
نظير همين مطلب در کتب ديگر اهل سنت که در حال حاضر موجود مي باشد يافت مي شود .
ابوجعفر اسکافي استاد ابن ابي الحديد در جواب جاحظ که قائل است ابوبکر در راه رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم از همه صحابه سختي بيشتري را تحمل کرد مي گويد :
تو را چه شده است که داستان خوابيدن علي عليه السلام را در جاي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در شب ليلة المبيت ذکر نکرده اي آيا آن را فراموش کرده اي يا خودت را به فراموشي زده اي ؟!
پس بدرستيکه اين کار تحمل سختي و پايداري بزرگي است كه هر زمان شخصي خود را به جاي وي گذارد و فکرش را متوجه آن کند مي بيند در آن فضيلت هاي بسيار ومنقبتهاي مختلفي موجود است .
وقضيه از اين قرار است که وقتي به مشرکين خبر رسيد که رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم قصد خروج براي هجرت به سوي غير ايشان ( اهل مدينه) دارند خواستند براي اينکار چاره اي انديشيند ، پس پيمان بستند که شب هنگام در کنار بستر وي جمع شوند واو را با شمشير هاي بسيار بزنند ، در دست افرادي از قبيله هاي مختلف قريش شمشيري از آن شمشير ها باشد تا خون وي بين گروههاي مختلف تقسيم شود وبني هاشم نتوانند خون وي را از قبيله اي خاص طلب کنند . و براي آن شب قسم خوردند و در آن شب با هم جمع شدند .
پس وقتي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم از اين ماجرا با خبر شدند ، کسي را فرا خواندند که از همه بيشتربه وي اطمينان داشتند (علي عليه السلام) و کسي که خود را بيشتر ازهمه براي رسول خدا صلي الله عليه وآله در معرض خطر مي گذاشت و کسي را که از همه بيشتر در راه خدا فداکاري مي کرد وکسي که سريعتر از همه از وي اطاعت مي کرد . پس به وي گفت که قريشيان هم پيمان شده اند که امشب بر سر من بريزند . پس به خوابگاه من برو و در جاي من بخواب و روپوش من را بر روي خود بينداز تا ايشان گمان کنند من بيرون نرفته ام ، و من با اذن خدا بيرون خواهم رفت .
پس اولا علي را ازاينکه حيله اي به کار برد تا جانش را حفظ کند منع کرد ( چون بايد به حالت عادي درجاي رسول خدا مي خوابيد) واو را مجبور کرد که جان خود را در معرض ضربات شمشير هاي صاحبان کينه و خشم قرار دهد . پس او اين مطلب را پذيرفت در حاليکه رضاي خاطر به آن داشت و در جاي رسول خدا خوابيد در حاليکه به خاطر خدا صبر مي کرد و با دادن جان خود جان رسول خدا را حفظ مي نمود و انتظار کشته شدن را مي کشيد. ما برتر از مقام بذل جان مقامي نمي شناسيم که آرزوي آن را بکنيم . (و بذل جان بالاترين بخشش هاست) .
و اگر رسول خدا نمي دانست و علم نداشت که وي صلاحيت اين کار را دارد وي را انتخاب نمي کرد و اگر در او اندکي کمبود صبر يا شجاعت يا خير خواهي براي رسول خدا وجود داشت و با اين وجود براي اين کار انتخاب مي شد رسول خدا کسي را انتخاب کرده بودند که انتخاب درستي نبود ، و حق گفتن چنين مطلبي را هيچ فردي از امت ندارد و همه اجماع دارند که رسول خدا صلي الله عليه و آله عمل درست را انجام داده اند .
اگر کسي در اين مطلب نظر کند چند جهت برتري براي علي (نسبت به ابو بکر) مي بيند :
زيرا ابو بکر حتي اگر ( ازجهت ظاهري) مورد اطمينان رسول خدا بود اما پيامبراکرم به رازداري وي اطمينان نداشتند چون ممکن بود ابوبکر راز هجرت رسول خدا را در آن شب فاش کند و دشمنان به حضرت دست پيدا کنند در نتيجه تمام نقشه هاي رسول خدا نقش بر آب مي شد .
حتي اگر ابو بکر نزد رسول خدا از جهت رازداري مورد اطمينان بود اما رسول خدا از نترسيدن وي در هنگام مقابله با سختي اطمينان نداشتند پس شايد از خوابگاه رسول خدا فرار نموده متوجه محل نقشه رسول خدا شده دنبال رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم برود ؛ پس کفار ايشان را پيدا کنند.
حتي اگر ابوبکر حافظ سر رسول خدا بود وشجاع اما شايد توانايي خوابيدن در جايگاه رسول خدا را نداشت . چون تحمل آن حالت جداي از بحث شجاعت است . زيرا بايد شجاع را در حالت دست بسته ممنوع از مقابله قرار دهي(يعني شجاع جرات دفاع از خود را دارد اما در اينجا نمي توانداز خود دفاع کند) .بلکه اين امر سخت تر از شخص دست بسته است . زيرا شخص دست بسته مي داند که راه فراري ندارد اما اين شخص هم مي تواند فرار کند و هم مي تواند از خود دفاع نمايد(اما چنين کاري نمي نمايد).
حتي اگر او شخص رازدار وشجاعي بود و مي توانست در جاي رسول خدا بخوابد و فرار هم نکند اما رسول خدا از بعد آن اطمينان نداشتند که اگر وي را زنده گرفته وشکنجه کنند اقرار به آنچه که مي داند نکند و مسير رسول خدا را به کفار نشان ندهد پس ايشان به دنبال رسول خدا رفته ايشان را پيدا کنند.
به همين دليل است که علماي مسلمين گفته اند کسي را نمي شناسيم که به فضيلت علي در آن شب رسيده باشد .(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 13، ص 258؛العثمانیه، جاحظ، ص 321)
ادامه مطلب
بنی امیه قریشی نبودند
اینکه امیه جد اولیه بنی امیه قریشی نبوده است و لذا بنی امیه قریشی نیستند، با استناد به برخی منابع تاریخی اثبات خواهد شد، به طور مثال به منابع ذیل دقت بفرمایید:
ابن ابی الحدید مینویسد: امیه بردهی رومی بود که عبد شمس او را خرید و به رسم عرب جاهلیت او را پسر خود خواند. (کامل بهایی/ ج 1/ ص 269.)
بنابراین نژاد ابوسفیان و معاویه و یزید به رومیان منتهی میشود، نه قریش.
پس سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که فرمودند: «الائمه من بعدی من قریش» ائمهی بعد از من از قریش هستند. (احقاق الحق/ج 13/ص 1-74 و مسند احمد /ج 3/ ص 129 و ج 4/ ص 221.) میتواند ناظر به افشاگری امویان پلید باشد.
محمد بن عبدالرحمن بن محمد اصفهانی در کتاب البدیع آورده که:
امیه غلام رومی بود عبد شمس بن عبد مناف برادر هاشم بن عبد مناف او را به پسری گرفته و پرورده و به امیه بن عبد شمس معروف شد و اصل او رومی بود. (با این بیان روشن میشود که او برادر هاشم نیست؛ و هاشم به هم چسبیده بود ممکن است عبد شمس با هاشم در تولد به هم چسبیده باشند با این نسخه عثمان و ابوسفیان و معاویه قریشی نیستند؛ و الله اعلم) (ارمغان غدیر/ ص 178-179)
فقهاء معتقدند که قریش از نضر بن کنانه شروع میشود و هر که را مانند مالک و فهر از نضر متولد شده باشد را قرشی میگویند و کسی که نسبش به او نرسد قرشی نمیخوانند. بنابراین به فرزندان نضر قرشی گفته میشود و کسی که فرزند او نباشد قرشی نیست. (المعارف، ص31؛ مجمع البیان، ج10، ص545؛ السیره الحلبیه، ج1، ص16؛ تاریخ ابن خلدون، ج2، جزء اول، صص324، 320 لسان العرب ذیل مورد قریش؛ عمده الطالب، ص26؛ العباس/ ص 29 ؛ سیره ی طیبه/ ج 1/ ص 9.)
امام علی(ع) نیز در پاسخ به نامه معاویه، ضمن افشاگری چهره بنی امیه و شمردن فضایل اهل بیت(ع) می فرماید:
«و اما قولک انا بنو عبد مناف فکذلک نحن ولکن لیس امیة کهاشم و لا حرب کعبدالمطلب و لا ابوسفیان کأبی طالب و لا المهاجر کالطلیق و لا الصریح کاللصیق..؛ (نهج البلاغه،نامه17.) و اینکه ادعا کردی ما فرزندان عبد مناف هستیم، آری ما هم چنین هستیم؛ اما جد شما امیه چونان جد ما هاشم و حرب همانند عبد المطلب و ابوسفیان مانند ابوطالب نخواهند بود.هرگز ارزش مهاجران چون اسیران آزاد شده نیست و حلالزاده مانند مجهول النسب نیست...».
ظاهر این فراز از نامه، نشان می دهد که اولاً، اگر ادعای انتساب به عبد مناف(پدر هاشم و جد اعلای پیامبر(ص)) از سوی معاویه باعث فخر فروشی و اثبات فضیلت برایش شده است، باید بداند که امیرمؤمنان(ع) نیز چنین انتسابی را دارد. ثانیاً، از کلمه «لکن» که برای استدراک و دفع توهم است و نیز به قرینه تقابل فضایل موهوم معاویه و فضایل واقعی علی(ع)، فهمیده می شود انتساب معاویه به عبد مناف، روشن و قطعی نیست؛ چرا که می فرماید:«هرگز کسی که نسبش آشکار و صحیح است(الصریح) مانند کسی که خود را به غیر پدرش چسبانده، نیست(اللصیق)»
علامه مجلسی(ره) در توضیح این بیان حضرت می نویسد:«بنی امیه، قریشی نیستند، بلکه خود را به این قبیله چسباندهاند و این است معنای سخن امیرمؤمنان(ع) که فرمود: بنی امیه، لصیقاند و نسبشان به عبد مناف نمیرسد»(بحار الانوار،ج31،ص458.)
ابوالقاسم علی بن احمد کوفی، از دانشمندان سده چهارم، درباره امیه می نویسد: «عبد شمس بن عبد مناف، (برادر هاشم بن عبد مناف) بردهای رومی به نام امیه داشت که او را فرزندخوانده و منسوب به خود کرده بود. بنابراین نسب بنی امیه به اینجا منتهی می شود و اصل آنها رومی میباشد».( الاستغاثه،ج1،ص76.)
با این حساب قطعا روایت پیامبر مبنی بر قریشی بودن خلفای دوازده گانه بعد از ایشان بر بنی امیه صدق نمی کند.
ادامه مطلب
انتقاد عجیب مفتی وهابی از قرضاوی
انتقاد عجیب مفتی وهابی از قرضاوی؛ وقتی مفتیهای استعماری به جان هم میافتند
شیخ یوسف قرضاوی که بارها مواضعی افراطی و در راستای وهابیت اتخاذ کرده است، این بار مورد انتقاد شدید مفتی وهابی عربستانی مواجه شد
به گزارش خبرگزاری اهل بیت(علیهم السلام) ـ ابنا ـ «صالح اللحيدان»، عضو هیئت العلمای عربستان با انتقاد شدید از «شیخ یوسف قرضاوی» گفت: رئیس اتحادیه علمای مسلمین وابسته به گروهی با عقاید نادرست و منحرف است.
این مفتی وهابی در پیامی صوتی که در رسانههای عربستانی منتشر شد، با اشاره به اظهارات قرضاوی که برای شاه عربستان در مورد مجاز بودن زنان برای رانندگی و تقدیر از تعیین اعضای زن در مجلس شورای عربستان، ارسال کرده بود، آن را "توهینی بزرگ" و دخالت در امور دینی این کشور توصیف کرد.
وی با آرزوی این که خداوند قرضاوی را هدایت کند، گفت: قرضاوی چه طور به خود جرات میدهد که برای پادشاه این پیام را ارسال کند؟!
اللحیدان با درخواست از قرضاوی برای سکوت در مورد مسائل مختلف از جمله مسئله رانندگی زنان، افزود: قرضاوی به گروه اخوان المسلمین که دارای دیدگاههایی نادرست هستند (از جمله عقایدشان در مورد تظاهرات)، وابسته است.
گفتنی است امروز «ضاحي خلفان»، رئيس پليس دبي، نیز متعهد شد يوسف قرضاوي رئيس اتحاديه جهاني علماي مسلمان را بازداشت و محاکمه کند.
وي با اشاره به توهين قرضاوي به مقامات اماراتي به دليل اخراج تعدادي از شهروندان مخالف نظام بشار اسد از امارات تاکيد کرد که با هر که عليه دولت و کشور امارات سخنی بر زبان بياورد و از الفاظ ناشايست عليه آنها استفاده کند بر اساس قانون و عدالت برخورد خواهد کرد.
رئيس پليس دبي از فعاليتهاي سياسي منحرف رئيس اتحاديه جهاني علماي مسلمان ياد کرد و اظهار داشت که به دليل اين فعاليت هاست که ورود قرضاوي به امارات ممنوع شده است.
مواضع متناقض قرضاوي در ماههاي گذشته به شدت مورد انتقاد علما، گروه هاي ديني و سياسي و ملتهاي اسلامي قرار گرفته و حتي مفتیان وهابي که از حاميان وي به شمار ميآيند نيز از اين مواضع و ديدگاهها انتقاد ميکنند.
ادامه مطلب
