شهداودفاع مقدس
مامدیون شهداوایثارگران هستیم
موضوعات
دیگر امکانات
تماس با ما


«میر حمید موسوی‌» از بچه‌های‌ با صفا و قدیمی‌ جنگ‌ بود. حدود شصت‌ترکش‌ در سراسر بدنش‌ وجود داشت‌، اما هیچ‌ کدام‌ نتوانسته‌ بود در اراده‌ و عزم‌او خللی‌ وارد کند. چند ترکش‌ در فک‌ و کنار دهانش‌ جا خوش‌ کرده‌ و غذاخوردن‌ را برایش‌ مشکل‌ کرده‌ بودند. جویدن‌ غذا برایش‌ ممکن‌ نبود. اغلب‌تکه‌های‌ پنیر را با آب‌ نرم‌ می‌کرد و به‌ صورت‌ گلوله‌های‌ کوچک‌ در می‌آورد و ازگوشه‌ لب‌ که‌ باز می‌شد، وارد دهان‌ می‌کرد و می‌خورد.

با همة‌ این‌ اوضاع‌ و احوال‌، در عملیات‌ همچون‌ شیر می‌غرید و می‌رزمید.حاج‌ همت‌ (فرمانده‌ لشکر 27 حضرت‌ رسول‌ (ص‌) که‌ سال‌ 62 در عملیات‌خیبر به‌ شهادت‌ رسید.) خیلی‌ به‌ او اصرار می‌کرد تا فرماندهی‌ یکی‌ ازگردآنهارا بر عهده‌ بگیرد، اما او که‌ از این‌ امر گریزان‌ بود، هر بار بهانه‌ای‌می‌آورد. دست‌ آخر در برابر اصرارهای‌ حاج‌ همت‌ گفت‌: «اگر می‌خواهی‌ من‌گردان‌ تحویل‌ بگیرم‌، باید پنج‌ وانت‌ تویوتا و یک‌ تلویزیون‌ رنگی‌ و... به‌ من‌بدهی‌.»
حاج‌ همت‌ با تعجب‌ مسئله‌ را منتفی‌ کرد. چرا که‌ سهمیة‌ هر گردان‌ فقط‌یک‌ دستگاه‌ وانت‌ بود. خود حاجی‌ هم‌ فهمیده‌ بود که‌ اینها بهانه‌ای‌ بیش‌نیست‌.
 


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آذر 1389 4:27 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

زمستان‌ سال‌ 64، قبل‌ از عملیات‌ والفجر 8 گردانهای‌ لشگر 27 حضرت‌ رسول‌(ص‌) در اردوگاهی‌ کنار رود کارون‌ میان‌ نخلها مستقر بودند، صبح‌ علی‌ الطلوع‌بعد از نماز صبح‌ می‌رفتند برای‌ دوی‌ صبحگاهی‌ و ورزش‌. بعد از صبحانه‌ هم‌کلاسهای‌ فشرده‌ آمکوزش‌ مقابله‌ با گازهای‌ شیمیایی‌ و تاکتیک‌ رزمی‌ بر قراربود. چیزی‌ به‌ عملیات‌ نمانده‌ بود. البته‌ هیچکدام‌ از بچه‌ها نمی‌دانستند ولی‌ظواهر امکر این‌ گونه‌ نشان‌ می‌داد.



فاصله‌ زمانی‌ بین‌ کلاسها، با بعد از ناهار که‌ فرصت‌ استراحت‌ بود، یا دم‌ غروب‌که‌ که‌ بچه‌ها می‌رفتند تا برای‌ نماز جماعت‌ حاضر شوند، بهترین‌ اوقاعت‌فراغت‌ بود. اگر کسی‌ می‌خواست‌ نامه‌ بنویسد، یک‌ تخته‌ چوبی‌ از جعبه‌مهمات‌ زیر دستش‌ می‌گذاشت‌ و لابلای‌ نخلها، نامه‌ یا وصیت‌ نامه‌ می‌نوشت‌.
بعضی‌ وقتها بچه‌ها میان‌ دو نخل‌ طنابی‌ می‌بستند و با یک‌ توپ‌ پلاستیکی‌که‌ بچه‌های‌ تدارکات‌ از شهر خریده‌ بودند، والیبال‌ بازی‌ می‌کردند؛ با این‌ که‌محوطه‌ای‌ را صاف‌ می‌کردند و گل‌ کوچک‌ می‌زدند.
 


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آذر 1389 4:25 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

طی‌ مراحلی‌ از عملیاتها طبیعتاً خاطرات‌ و سرگذشتهایی‌ فراموش‌ نشدنی‌ ازلحظات‌ گوناگون‌ حمله‌ و پدافند، پیشروی‌، شهادتها، بجای‌ می‌ماند. من‌ نیزشمه‌ای‌ از خاطراتم‌ را از عملیات‌ والفجر 4 مرحله‌ 4 برایتان‌ تعریف‌ می‌کنم‌ ومقصود رساندن‌ مطلب‌ است‌ که‌ خداوند چطور امدادهای‌ غیبی‌ خودش‌ را نازل‌می‌کند و...


نزدیکی‌های‌ صبح‌ بود که‌ دستور حمله‌ داده‌ شد و با دشمن‌ درگیری‌ شدیدی‌پیدا کردیم‌. طی‌ مشورتهایی‌ تصمیم‌ گرفته‌ شد که‌ از ارتفاعی‌ صعود کنیم‌ و بادشمن‌ درگیر شویم‌. این‌ بود که‌ به‌ یک‌ ستون‌ حرکت‌ کردیم‌ و به‌ طرف‌ ارتفاع‌رفتیم‌. وقتی‌ به‌ نزدیکی‌ سنگرها رسیدیم‌. فکر می‌کردیم‌ نیرویی‌ که‌ روی‌ این‌تپه‌ است‌ خودی‌ است‌، و به‌ همین‌ خاطر از بچه‌ها کسی‌ عکس‌ العملی‌ نشان‌نمی‌داد. ولی‌ خوب‌ که‌ نزدیک‌ شدیم‌ و صدای‌ عربی‌ مزدوران‌ عراقی‌ را شنیدیم‌و سلاحهایی‌ را که‌ در سنگر داشتند دیدیم‌، فهمیدیم‌ که‌ اوضاع‌ از چه‌ قراراست‌. ابتدا یکی‌ از بچه‌ها بنام‌ شهید «عباس‌ رضایی‌» متوجه‌ جریان‌ شد وگفت‌: اینها عراقی‌ هستند و دارند ما را دور می‌زنند.
وقتی‌ این‌ حرف‌ را زد، برادر اسیرمان‌ «جواد ملاک‌» که‌ انشاءالله‌ خداوند هر چه‌زودتر اسرا را آزاد بکند، شروع‌ کرد به‌ تیراندازی‌ کردن‌ بطرف‌ مزدوران‌ که‌ آنهاهم‌ متقابلاً با کالیبری‌ ]تیر بار سنگین‌ کالیبر5[ که‌ داشتند یک‌ رگبار زمینی‌جلوی‌ پای‌ بچه‌ها زدند که‌ در این‌ حین‌ شهید «کمال‌ بازوزاده‌» در اولین‌ مرحله‌پای‌ چپش‌ تیر خورد و چون‌ ما هنوز فرصتی‌ پیدا نکرده‌ بودیم‌ تا هر کسی‌موضعی‌ و پناهگاهی‌ برای‌ خودش‌ بگیرد، به‌ همین‌ علت‌ یک‌ حالت‌ پخش‌ وپراکندگی‌ و بی‌برنامگی‌ داشتیم‌... من‌ برگشتم‌ پشت‌ سرم‌ را نگاه‌ کردم‌ که‌ سیدکمال‌ بازوزاده‌ روی‌ زمین‌ افتاده‌ ولی‌ حرف‌ نمی‌زند...
از او سوال‌ کردم‌: «تیر خوردی‌؟»
 


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آذر 1389 4:22 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

بهشت‌ زهرا خیلی‌ شلوغ‌ بود، پیکر خونین‌ «مصطفی‌ کاظم‌ زاده‌» را که‌ بیست‌ ودومین‌ روز از مهر ماه‌ سال‌ 61 شهید شده‌ بود، می‌خواستند با همان‌ لباس‌بسیجی‌ کفن‌ کنند. کفن‌ که‌ همان‌ پارچه‌ سفیدی‌ که‌ دورش‌ کشیدند. هر کدام‌از بچه‌ محل‌ و دوستان‌ توی‌ حال‌ خود بودند. بعضی‌ می‌گریستند، بعضی‌ هم‌مات‌ و مبهوت‌ چهرة‌ سرخ‌ از خون‌ مصطفی‌ را نگاه‌ می‌کردند.



کار نادر خیلی‌ هم‌ عجیب‌ نبود، ولی‌ توجه‌ مرا به‌ خود جلب‌ کرد. با خودکار چیزی‌گوشة‌ کفن‌ مصطفی‌ نوشت‌. مصطفی‌ را دفن‌ کردند و برگشتیم‌ محل‌. دراتوبوس‌، نادر را کشیدم‌ پهلوی‌ خودم‌ و گفتم‌ که‌ روی‌ کفن‌ مصطفی‌ چی‌می‌نوشت‌. اول‌ از جواب‌ دادن‌ سرباز زد، اما وقتی‌ اصرار مرا دید، گفت‌:
ـ گوشه‌ کفن‌ مصطفی‌ نوشتم‌  «اگه‌ خیلی‌ معرفت‌ داری‌ کاری‌ کن‌ تا هر چی‌زودتر منم‌ بیام‌ پهلوی‌ تو و داداشم‌ حمید.
خیلی‌ از شهادت‌ مصطفی‌ پکر بود. ناخواسته‌ دستم‌ را دور شانه‌اش‌ انداختم‌ ورویش‌ را بوسیدم‌.
عملیات‌ خیبر تمام‌ شده‌ بود. بعضی‌ شهدا جا مانده‌ بودند. اخرین‌ روزهای‌زمستان‌ بود که‌ یک‌ بار دیگر پرچم‌ سه‌ رنگ‌ جمهوری‌ اسلامی‌ بر سر در خانه‌محمدی‌ به‌ اهتزار درآمد. عکس‌ نادر در وسط‌ پرچم‌ به‌ چشم‌ می‌خورد نادرمحمدی‌ همراه‌ «علی‌ مشاعی‌» و «حسین‌ نصرتی‌» در جزیره‌ مجنون‌ به‌شهادت‌ رسیدند. یک‌ سال‌ و چند ماه‌ از نوشته‌ نادر روی‌ مصطفی‌ می‌گذاشت‌که‌ او هم‌ رفت‌.
 


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آذر 1389 4:20 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

هوا بد جوری‌ دم‌ کرده‌ بود. اسمش‌ زمستان‌ بود اما از زمین‌ و زمان‌ آتش‌می‌بارید. در خیابان‌، از لا به‌ لای‌ اسفالت‌ حرارتی‌ سوزان‌ بالا می‌زد. قصد کردم‌سری‌ به‌ «صفر» بزنم‌. چند روزی‌ می‌شد که‌ او را ندیده‌ بودم‌. هنوز نپیچیده‌بودم‌ توی‌ میدان‌ که‌ بلند گوی‌ ساختمان‌ سپاه‌ شروع‌ کرد به‌ پخش‌ مارش‌عملیات‌. به‌ یکباره‌ لرزشی‌ در تنم‌ افتاد. سردم‌ شد. اما مارش‌، همچنان‌ تکان‌دهنده‌ و کوبنده‌ پخش‌ می‌شد:


... شنوندگان‌ عزیز توجه‌ فرمایید... شنوندگان‌ عزیز توجه‌ فرمایید... براساس‌ آخرین‌ گزارش‌ رسیده‌ از منطقة‌ عملیاتی‌ والفجر هشت‌، دشمن‌شکست‌ خوردة‌ بعثی‌، شب‌ گذشته‌ اقدام‌ به‌ پاتک‌ سنگینی‌ با استعداد یک‌ تیپ‌زرهی‌ و دو تیپ‌ پیاده‌ نمود که‌ با مقاومت‌ دلیر مردان‌ سپاه‌ اسلام‌، مزدوران‌صدامی‌ با به‌ جای‌ گذارادن‌ تلفات‌ و ضایعات‌ فراوان‌ مجبور به‌ عقب‌ نشینی‌شدند...
مارش‌ همچنان‌ نواخته‌ می‌شد. صدای‌ کوبندة‌ طبل‌ که‌ اوج‌ می‌گرفت‌،بغض‌ سخت‌ گلویم‌ را فشار می‌داد. چند روزی‌ می‌شد که‌ «حمید طوبی‌» راآورده‌ بودند. وقتی‌ چشمم‌ به‌ جنازه‌اش‌ افتاد، خیلی‌ دلم‌ سوخت‌. یاد روزی‌افتادم‌ که‌ می‌گفت‌:
ـ به‌ خانواده‌ام‌  سپرده‌ام‌، اگر بچه‌ام‌ پسر بود اسمش‌ را بگذارند حسین‌ و اگردختر بود زینب‌...
 


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آذر 1389 4:16 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

عملیات « فتح 1 » بود . عملیاتی که قرار بود برای اولین بار در عمق خاک عراق صورت گیرد و به همین دلیل بسیاری از نقاط آن مبهم بود . در راه چه پیش خواهد آمد ؟ آیا به هدف اصلی که در عمق بیش از 100 کیلومتری داخل خاک دشمن قرار دارد ، خواهیم رسید ؟ و ... و بیشتر از همه احتمال اسارت تمامی نیروهای عمل کننده نیز داده می شد .


عملیات « فتح 1 » بود . عملیاتی که قرار بود برای اولین بار در عمق خاک عراق صورت گیرد و به همین دلیل بسیاری از نقاط آن مبهم بود . در راه چه پیش خواهد آمد ؟ آیا به هدف اصلی که در عمق بیش از 100 کیلومتری داخل خاک دشمن قرار دارد ، خواهیم رسید ؟ و ... و بیشتر از همه احتمال اسارت تمامی نیروهای عمل کننده نیز داده می شد .
علی ، یکی از مسئولین عملیات بود و سخت دلبسته آن . به علت مسائل امنیتی ، بسیاری از مدارک و اسناد لازم در طی کار را در کوله پشتی خود جای داده بود و یکدم از آن جدا نمی شد .ولی بازهم دغدغه دستیابی دشمن به این اسناد ( حتی در صورتی که شهید شود ) او را آرام نمی گذاشت .
علی می دانست که اگر این راه تازه گشوده شده ( عملیات گسترده برون مرزی ) به واسطه دسترسی دشمن به اسناد ، در اولین گام شکست بخورد ، پیامدهای سنگین نظامی – سیاسی خواهد داشت .
 


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آذر 1389 4:01 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

سرانجام‌ پس‌ از توصیه‌های‌ فراوان‌ شهید سید مرتضی‌ آوینی‌، و به‌ لحاظ‌آنچه‌ او در من‌ یافته‌ بود و می‌گفت‌: «تو باید همه‌ آنچه‌ را در ذهن‌ داری‌ به‌تصویر درآوری‌، چرا که‌ همه‌ تفکراتت‌ تصویری‌ است‌. پس‌ دست‌ به‌ کار شو و روبه‌ سینما بیاور...» قدم‌ به‌ سوی‌ دنیای‌ سینما گذاشتم‌.


سرانجام‌ پس‌ از توصیه‌های‌ فراوان‌ شهید سید مرتضی‌ آوینی‌، و به‌ لحاظ‌آنچه‌ او در من‌ یافته‌ بود و می‌گفت‌: «تو باید همه‌ آنچه‌ را در ذهن‌ داری‌ به‌تصویر درآوری‌، چرا که‌ همه‌ تفکراتت‌ تصویری‌ است‌. پس‌ دست‌ به‌ کار شو و روبه‌ سینما بیاور...» قدم‌ به‌ سوی‌ دنیای‌ سینما گذاشتم‌.
دوربین‌ ویدئو را جلو آورد و به‌ دستم‌ داد تا ببیند چند مرده‌ حلاجم‌. بااشتیاق‌ فراوان‌ دوربین‌ را بالا آوردم‌ تا بر شانه‌ام‌ بگذارم‌، که‌ سید مرتضی‌ آن‌ رااز دستم‌ گرفت‌. خیلی‌ تعجب‌ کردم‌. تا آنجا که‌ می‌دانستم‌، اشتباهی‌ در قراردادن‌ دوربین‌ بر شانه‌ نداشتم‌. تعجب‌ مرا که‌ دید، خیلی‌ جدی‌ گفت‌:
برای‌ به‌ دست‌ گرفتن‌ دوربین‌ و قدم‌ گذاشتن‌ در مسیر ثبت‌ حماسه‌ها وایثارگریها، اول‌ وضو بگیر، بعد بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحیم‌ بگو، سپس‌ نیت‌ کن‌ وآنگاه‌ دوربین‌ را بر شانه‌ بگذار و فیلم‌ بگیر، چرا که‌ این‌ مسیر، بسیار مقدس‌ والهی‌ است‌.
  عباسعلی‌ بیات

www.sajed.ir


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آذر 1389 3:59 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

4 نفر بودیم؛ من و برادرم حمید، مجتبی امینی و خدامراد امینی.قایق سوراخی داشتیم. وقتی به آب می انداختیم، یکی باید مدام آن را باد می‌کرد و گرنه غرق می‌شد. شب آن را به آب انداختیم و سوار شدیم. آن سوی رودخانه باد آن را خالی کرده آن را زیر گل و لای کنار رودخانه پنهان کردیم.

 

کارمان این بود که در جاهایی که رفت و آمد عراقی ها بیشتر بود مین بگذاریم یا زیر شعارهایی که روی دیوار می‌نوشتند در جواب شعاری بنویسیم. اگر موتور یا خودرویی می‌دیدیم از آن برای کاشت تله های انفجاری استفاده می‌کردیم.

کارمان که تمام شد، ظهر شده بود. غذایمان کنسروهای لوبیای مربوط به سال 1970 ارتش بود.خیلی بد مزه و بدبو بود.

مجتبی امینی گفت: من که این رو نمی‌خورم.

گفتم:شوخی نکن چاره ای نیست باید همین رو بخوری.

گفت: نه بامن بیاین من می رم غذای عراقی ها را می‌آرم.

کنار ریل راه‌آهن خرمشهر، جایی که ریل پیچ داشت، خانه‌ای بود که سروصدای بیش از صدتا عراقی از این خانه می‌آمد، با صدای بلند عربی صحبت می‌کردند. پشت ریل که مسلط بود به در خانه، سنگر گرفتیم.


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آذر 1389 3:57 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

دلم تنگ عبرت گرفتن است...

گره بزن...  دلم را، محکم به گوشه آن آسمانی دلت ، گره بزن، به کناره ی آن سپید بی کران، به ذره ای از آن خلوص بی وصف،به صمیمیت آن لحظه های خدایی و به منتهای تقوا داشتن..

دلم را به گوشه تقوایت گره بزن، دلم تنگ عبرت گرفتن است...

کار خدا را آسان کرد ، خیلی.
وقتی برای اعمالش کارنامه ساخت.وقتی هر روز کنار غیبت،دروغ،اسراف،تهمت،ریا،غرور،بدخلقی،خودخواهی و...برای خودش تنبیه نوشت،وقتی هر روز جدول قران خواندن و نماز، یتیم نوازی و دعا،زیارت ائمه و با وضو هیئت رفتن را با لذت برای خودش پر می کرد و خشنود بود از لبخند معبودش.
16 ساله بود که قدم هایش را به راه یک بلد راه گره زد، وقتی با آن جسه نحیفش تمام دنیا و متعلقاتش، نگرانی و دلبستگی هایش را در سایه قدم هایش جا گذاشت انگار می دانست زیاد دور نیست راهی که منتهایش می شود دعوت بی گزینش،می شود نام نامی رزمنده و ارزش بی منتهای شهادت...
نامش سیامک بود،سیامک میلاسی،متولد 1345 در امیدیه خوزستان.وقت جبهه رفتن دانش آموز سال سوم دبیرستان بود،شاگرد مدرسه مجید خیاط.
با این که کم سن و سال بود تمام تفریح و دلخوشی اش می شد مسجد و پایگاه بسیج محلشان.تمام دنیایش پیروی از امام وخشنودی مردم بود.
 

ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آذر 1389 3:51 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

حال اسیر معلوم است. شاید سخت تر از اسارت در تمام طول تاریخ بشریت چیز دیگری وجود نداشته باشد. اسیر؛ یعنی دست و پابسته. اسیر؛ یعنی به غل و زنجیر کشیده شده. اسیر، یعنی کسی که حق هیچ گونه اعتراضی ندارد.

بسته. اسیر؛ یعنی به غل و زنجیر کشیده شده. اسیر، یعنی کسی که حق هیچ گونه اعتراضی ندارد. با اینکه متحمل سخت ترین شکنجه ها و مصیبت ها و آزارها شدند، ولی به خاطر اعتقاد راسخ و ایمان صادقانه به مکتب اسلام و قیام عاشوراییان به جای اینکه آنها از عراقی ها بترسند، افسران و درجه داران حزب بعث از دیدن اسرای ایرانی وحشت داشتند و از ترس آنان مدام در فکر حیله و نیرنگ و نقشه های شیطانی بودند. همیشه در این فکر بودند کاری کنند که اسرا به فکرفرار نباشند یا اسیری در فکر کشتن آنها نباشد. به همه اسرای ایرانی به دیده شک و تردید نگاه می کردند. بسیار اتفاق می افتاد که اسیری را از میان جمع بیرون می کشیدند و زیر ضربات مشت و لگد، او را غرق خون می کردند. به این بهانه که تو وقتی از کنار ابوعمار گذشتی به او چپ نگاه کردی !اسیر دیگری را بیرون می کشیدند و غرقه به خون می کردند، به این بهانه که تو به درجه دارها که قیافه غلط اندازی دارند، خندیدی!
 

ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آذر 1389 3:49 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

خاک دل آنروز که می بیختند     شبنمی از عشق در او ریختند
عبد صالح خدا، شهید بزرگوار علیرضا عاصمی، سال 1341 در کاشمر به دنیا آمد. دوران کودکی را با مظلومیت و پاکی خاص آن دوران پشت سر گذاشت و وارد دبستان شد. در دوران ابتدایی، با جدیت به فراگیری قرآن مشغول شد و روح پاکش را با تلاوت کلام خدا، لطافتی نو بخشید.

 دوران راهنمایی را نیز با موفقیت سپری کرد، در حالی که در تمام این سال ها، مراقبت خاص خانواده- بالاخص پدرش که شخصی فرهنگی است- نهال پر طراوت وجودش را آبیاری می کرد. در دوران تحصیل، با وجود سن کم، حرکات و اعمالی بیش از حد انتظار داشت. در راه اندازی ارودهای دانش آموزی و اکیپ های کوهنوردی و ... بسیار فعال بود و در بحث ها و صحبت ها، منطق قوی او، همیشه جلب توجه می کرد. حرکات پر شور او، همواره مایه ی برکت و حرکت دیگران بود. به برگزاری جلسات فرهنگی – اسلامی برای دانش آموزان علاقه ی بسیاری داشت. همیشه در تلاش بود و پویایی خاصش، از او انسانی خلاق و سازنده ساخته بود. اولین کتابخانه ی مدرسه شان را با همت جمعی از دوستان تاسیس کرد که اثر مطلوبی در ارتقاء کیفیت فرهنگی دانش آموزان داشت.
 


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آذر 1389 3:43 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

تاریخ تولد :1339
نام پدر :سیدولی
تاریخ شهادت : 17/2/1361

محل تولد :خراسان /بیرجند /مناوند
طول مدت حیات :22
محل شهادت :خرمشهر
مزار شهید :روستای مناوند از توابع شهرستان بیرجند

سید فقیر حسینی فرزند سید ولی در سال 1339 در روستای مناوند از توابع شهرستان بیرجند متولد شد.دوره ابتدایی را در روستاهای مناوند و نوغند به پایان رساند و سپس برای ادامه تحصیل عازم شهرستان بیرجند شد.دوره راهنمایی و دبیرستان را با موفقیت به اتمام رسانید.آنگاه به سربازی رفت و خدمتش را در استان سیستان و بلوچستان در مناطق خوش و کنارک سپری نمود.با اتمام دوره سربازی به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد.پس از طی دوره‌های آموزشی به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شتافت.مدت یک ماه و دوازده روز به عنوان معاون گردان در لشگر 14 امام حسین (ع) به مصاف با دشمن بعثی پرداخت. عملیات بیت‌المقدس در سن 22 سالگی بر اثر اصابت تیر به شهادت رسید و به لقاء‌الله پیوست. پیکر پاک شهید پس از تشییع در شهرستان بیرجند به زادگاهش منتقل و به خاک سپرده شد.

منبع:کتاب فرهنگنامه شهدای شهرستان بیرجندجلد1

www.sajed.ir


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آذر 1389 3:40 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

تاریخ تولد :1344
تاریخ شهادت : 20/2/1361
طول مدت حیات :17

 

برزو گودرزی در سال 1344 دیده به جهان گشود.پدرش کشاورزی پرتلاش بود که قوت خود و خانواده را با زحمت بسیار تأمین می‌نمود.برزو با رسیدن به سن 7 سالگی راهی دبستان شد و تا اخذ مدرک سیکل ادامه تحصیل داد پس از آن به جمع پرشور انقلابیون پیوست و از یاوران نهضت امام خمینی (ره) شد با پیروزی انقلاب او که جوانی 13 ساله بود تمام توان خود را در جهت مقابله با توطئه منافقین و گروهکها به کار بست و پس از آغاز جنگ تحمیلی با گروهی از دوستان خود عازم جبهه‌های جنوب کشور شد و سرانجام در عملیات بیت المقدس در تاریخ 20/2/1361 در سن 17 سالگی در اثر اصابت ترکش خمپاره به صورت به آسمان پر گشود و به جمع شهیدان شاهد پیوست. روحش شاد

منبع:روزنامه کیهان 24/5/83

کلام شهید
هیچ چیز نمی‌تواند گلوی تشنه مرا سیراب کند جز شهادت.

منبع:روزنامه کیهان 24/5/83


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آذر 1389 3:34 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

محسن روز ۱۶ بهمن ماه ۱۳۳۷ در یکى از محلات تهران در خانواده اى مذهبى و دوستدار اهل بیت عصمت و طهارت(ع) متولد شد. از همان کودکى، الفباى تقوا را در خانواده خدا جویش آموخت وى در سن هفت سالگى، قدم در راه مدرسه و تحصیل گذاشت.

محسن از همان بدو ورود به مدرسه، هوش و استعداد خود را با کسب نمره هاى عالى نشان مى دهد. او دوره ابتدایى را با موفقیت به پایان مى برد و وارد دبیرستان مى شود. پیش از شروع سن تکلیف با عشق و علاقه تمام نسبت به انجام فرایض دینى اهتمام مى ورزد.
در این راه چنان پیش مى رود که در میان همسالان به تقوا و تقید ممتاز مى گردد. او همزمان با تحصیل در جلسات مذهبى و محافل قرآن شرکت مى جوید و به عنوان عضو فعال و جدى مسجد «قدس» که امامت آن را آیت الله امامى کاشانى به عهده داشت، شناخته مى شود.
فعالیت هاى شهید پیش از پیروزى انقلاب اسلامى
از آن جا که او از دوره نوجوانى اهل مسجد بود، از شروع نخستین جرقه هاى انقلاب اسلامى وارد مسایل سیاسى مى شود. وى از وجود پربرکت حضرت آیت الله امامى کاشانى بهره مند شده و با الفباى مبارزه آشنا مى گردد. در توزیع اعلامیه هاى حضرت امام(ع) نقش فعال ایفا مى کند و در راهپیمایى ها و تظاهرات، هماره و همگام با مردم شرکت مى جوید. در روزهاى پیروزى انقلاب اسلامى، محسن جزو اولین نفرات بود که در خلع سلاح مراکز نظامى و انتظامى محل خود وارد عمل مى شود و اسلحه را از کلانترى ها و دیگر جاها به مسجد محل مى آورد.
فعالیت هاى پس از پیروزى انقلاب
محسن، پس از پیروزى انقلاب اسلامى به دستور آیت الله امامى کاشانى به انجام وظیفه مى پردازد، وى در تشکیل «کمیته انقلاب اسلامى» منطقه همراه افرادى چون «شهید علیرضا موحدى کرمانى» حضور جدى و فعال مى یابد و در استقرار امنیت در منطقه پیروزى، ایفاى نقش مى کند و مدتى در این نهاد نوپا و انقلابى از دستاوردهاى انقلاب حراست مى نماید.
فعالیت هاى شهید در دوران دفاع مقدس


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آذر 1389 3:05 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

تاریخ تولد :1343
نام پدر :محمد
تاریخ شهادت : 12/2/1361

محل تولد :اصفهان /اصفهان
طول مدت حیات :18
محل شهادت :خرمشهر
مزار شهید :گلزار شهدای رهنان

سید محمود در سال 1343 در منطقه‌ی رهنان شهر اصفهان دیده به جهان گشود. سید کودکی مهربان و صمیمی بود و در آغوش پر مهر خانواده پرورش یافت. آموختن علم را در سن 7 سالگی آغاز کرد و تا پایان دوره‌ی راهنمایی تحصیل نمود اما هیچ‌گاه از فراگری علوم دینی به خصوص قرائت قرآن غافل نشد. محمود به رشته‌ی کوهنوردی علاقه‌ی خاصی داشت. در جریان مبارزات امت مسلمان در راهپیمائی‌ها حضور یافت و عاشقانه فریاد مرگ بر شاه سر داد. حسینی با شروع جنگ تحمیلی روانه‌ی میدان جنگ شد و از ناحیه سر مجروح گردید؛ اما قبل از بهبودی کامل فورا به جبهه بازگشت. او در خرمشهر در تاریخ 12/2/1361 در عملیات بیت‌المقدس برات شهادت گرفت و به عرش پر گشود. پیکر جوان 18 ساله‌ی استان اصفهان را در گلزار شهدای رهنان به خاک سپردند.

منبع:کتاب سرگذشت سرافرازان جلد 1 صفحه 147


اشکهای پنهان
سید محمود مرد بزرگی بود، یکبار در آتشبار یکی از نیروها شهید شد؛ محمود ناخودآگاه این صحنه را دید. بغض عجیبی در گلو داشت، با اصرار زیاد یک نوبت نگهبانی واحد مخابرات هدایت آتش را پذیرفت. من مات و مبهوت به او نگاه کردم. سید تا صبح همانجا با خدا راز و نیاز کرد. نگاهش کردم اشکهایش را از من مخفی نمود عاجزانه از خدا چیزی می‌خواست و بالاخره خدا آن شب دعایش را اجابت کرد و او چند روز بعد ردای شهادت را بر تن نمود.


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آذر 1389 2:57 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

تعداد کل صفحات : 2 1 2
درباره وبلاگ

یادمان8سال مقاومت وپایداری رامدیون شهدای گرانقدرجنگ تحمیلی هستیم دراین وبلاگ به خاطرات وسلحشوری های شهیدحسین پیرامی می پردازیم وخاطرات این شهیدعالی قدرودیگرشهیدان میهن اسلامیمان راپاس می داریم
آمار و بازدید ها
کل بازدید:247855
تعداد کل مطالب : 371
تعداد کل نظرات : 17
تاریخ آخرین بروزرسانی : یک شنبه 31 شهریور 1392 
تاریخ ایجاد بلاگ : جمعه 2 مهر 1389