
«میر حمید موسوی» از بچههای با صفا و قدیمی جنگ بود. حدود شصتترکش در سراسر بدنش وجود داشت، اما هیچ کدام نتوانسته بود در اراده و عزماو خللی وارد کند. چند ترکش در فک و کنار دهانش جا خوش کرده و غذاخوردن را برایش مشکل کرده بودند. جویدن غذا برایش ممکن نبود. اغلبتکههای پنیر را با آب نرم میکرد و به صورت گلولههای کوچک در میآورد و ازگوشه لب که باز میشد، وارد دهان میکرد و میخورد.
با همة این اوضاع و احوال، در عملیات همچون شیر میغرید و میرزمید.حاج همت (فرمانده لشکر 27 حضرت رسول (ص) که سال 62 در عملیاتخیبر به شهادت رسید.) خیلی به او اصرار میکرد تا فرماندهی یکی ازگردآنهارا بر عهده بگیرد، اما او که از این امر گریزان بود، هر بار بهانهایمیآورد. دست آخر در برابر اصرارهای حاج همت گفت: «اگر میخواهی منگردان تحویل بگیرم، باید پنج وانت تویوتا و یک تلویزیون رنگی و... به منبدهی.»
حاج همت با تعجب مسئله را منتفی کرد. چرا که سهمیة هر گردان فقطیک دستگاه وانت بود. خود حاجی هم فهمیده بود که اینها بهانهای بیشنیست.















