شهداودفاع مقدس
مامدیون شهداوایثارگران هستیم
موضوعات
دیگر امکانات
تماس با ما



 

برای گفتن حرفم راه دوری  نمی روم . از همین جمعه شروع می کنم ، همین جمعه که کوه می روی . یا نه! ،از طول هفته که دورن شهر عبور و مرور می کردی تا با عجله به محل کار یا دانشگاهت برسی.

 

 

 

در شلوغی شهر ، کنار همین ترافیک سنگین ، در حضور همین روز مرگی ها ، نزدیک خانه ات ، محل کارت و یا داخل دانشگاهت حتی اگر چشم سرت را هم باز کنی کفایت می کند تا ستاره بارانی ،از قبور شهدای گمنام جلوی دیدگانت به تلالو بنشیند .

 

 

 

قبور شهدای گمنام - امامزاده اسماعیل

 

 

 

خیلی از ما حتی روزانه از کنار این منابع رحمت الهی گذر می کنیم ولی یا بی توجهیم ، یا صلواتی نثار روان پاکشان می کنیم و یا با دلسوزی ، که این ها جوانیشان و آرزوهایشان را گذاشتند و اکنون دستشان از دنیا کوتاه است و ما بهره مند از نعمت های دنیا ، فاتحه ای می خوانیم.

 

 

و چه خوش گفت سید شهیدان اهل قلم "پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند ، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند".


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1 تیر 1390 7:24 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]


با توجه به توصیه یکی از خوانندگان عزیز ازاین تاریخ هر هفته یک شهید گلزار شهدا را معرفی می کنیم وبا توجه به این نکته که حقیر ۲۰ سال است که درگلزارها به تحقیق وتفحص در احوال شهدا مشغول ودر حد توان در مورد شهدا عکس وفیلم تهیه کرده ام به نظرمیرسد این اسناد ونقل قولها یکی از محکمترین اسناد قابل استناد برای راویان باشد ملتمس دعای خیر شما هستم."س. م .ج "


وبالاخره این هم ابولفضل نقادسمت چپ نفر دوم


گفت و گو با جانباز 15 خرداد 1342 كه خود پدر يك شهید و یک جانباز 70% است.


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 18 خرداد 1390 1:46 AM ] [ محمدعلی حاجیان ]


 

شهيد برونسي در سال ۱۳۲۱ در روستای «گلبوی کدکن»، از توابع تربت حیدریه، قدم به عرصه هستی نهاد. نام زیبنده اش گویی از لحظه هایی نشأت می گرفت که در فرمایش « الست بربکم»، مردانه و بی هیچ نفاقی، ندا در داد:«بلی»؛ عبدالحسین.
خبرگزاری دانشجو: رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع مقدس از كشف پیکر شهید برونسی طی عملیات ویژه اي در شرق دجله بعد از گذشت ۲۷ سال خبر داد.

سردار سيد محمد باقرزاده امروز در نشست خبری در مشهد اظهار داشت: پیکر شهید برونسی طی عملیات ویژه اي در شرق دجله به همراه ۱۲ شهید دیگر پيدا، و به میهن منتقل شد و در روز شهادت حضرت زهرا (س) همزمان با دهه دوم در مشهد تدفین می شود.

وی افزود: از این شهید پلاک هویت، بخشی از صفحات قرآن به همراه جانماز و مهر، سربند لبیک یا خمیني(ره) و لباس بادگیر خاکی منقوش به آرم سپاه پیدا شده است.

رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع مقدس پیدا شدن پیکر بی سر شهید برونسی را به مردم متدین و شهید پرور مشهد بویژه خانواده شهید تبریک گفت و بیان کرد: به همه دولتمردان توصیه می کنم از این شهید بزرگوار درس تبعیت از ولایت فقیه بگیرند.

باقرزاده خاطرنشان كرد: این شهید سر در بدن ندارد، اما بر آرمان های خود استوار است.

شهيد برونسي در سال ۱۳۲۱ در روستای «گلبوی کدکن»، از توابع تربت حیدریه، قدم به عرصه هستی نهاد. نام زیبنده اش گویی از لحظه هایی نشأت می گرفت که در فرمایش « الست بربکم»، مردانه و بی هیچ نفاقی، ندا در داد:«بلی»؛ عبدالحسین.

روحیه ستیزه جویی با کفر و طاغوت، از همان اوان کودکی با جانش عجین می گردد؛ کما این که در کلاس چهارم دبستان، به خاطر بیزاری از عمل معلمی طاغوتی، و فضای نامناسب درس و تحصیل، مدرسه را رها می کند.

در سال ۱۳۴۱ به خدمت زیر پرچم احضار می شود که به جرم پایبندی به اعتقادات اصیل دینی، از همان ابتدا، مورد اهانت و آزار افسران و نظامیان طاغوتی قرار می گیرد.



ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 22 اردیبهشت 1390 9:49 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

نیامدى، باز نیامدى. بازنگاهم نتوانست چشمان همیشه سربه زیر تو را اسیر خود کند. اما صدایت مثل همیشه واضح و شفاف از فرسنگها فاصله به من رسیده و چقدر هم به موقع!... گفتى( با اینکه سالها گذشته، اما انگار همین لحظه است که من تندوشتابان خود را به تلفن رساندم و گوشى را بدست گرفتم اما قبل از حرف زدن- چون مى دانستم. آن سوى خط، توهستى- نفس عمیقى کشیدم).
گفتى: سلام... مادرجان! ( و این مادر جانت سالهاست که طنین اش در جسم و روحم به شادى تکرار مى شود).
بگذار همانطور که دوست دارى، تو را بجاى سیروس، عمار صدا کنم. ( مى دانم که بچه هاى جبهه این اسم را روى تو گذاشته اند).
عمارجان، گفتى: آماده باش بیایم و با هم به مشهد مقدس برویم. همان لحظه- قبل از پاسخ به تو- سلامى به آقا کردم. چه مى دانستم که سرانجام حضرتش ما را طلبیده. آرزویى که گمان مى کردم آن را به دل خاک خواهم برد.
تو دیگر چیزى نگفتى و من هم حرفى نزدم. خدا حافظى کردى و من مات زده و غوطه ور در رویا، همان جا کنار تلفن آرام گرفتم.
چقدر گذشت، یادم نیست. اما لحظه اى باشنیدن صداى پرنده اى سر بر آوردم و دیدم پرده مقابل پنجره باوزش نسیم کنار رفت. و بعد صداى اذان در اتاق همراه نسیم به چهره ام نشست. چقدر خنک بود!
سر به آسمان بلند کردم و روبه حرم آقا لبهایم تکان خورد:
السلام علیک یا معین الضعفا و الفقراء...
* همراه اذان صبح پابه خانه گذاشتى.
 

ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آذر 1389 11:51 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

بگذارید برگردم به عقب و همه چیز را از اول بنویسم. قبل از عملیات والفجر هشت برگشتم به گردان مالک و گروهان بهشتى. دو-سه ماهى که نبودم نیروهاى جدیدى آمده بودند که هیچ کدامشان را نمى شناختم. از جمله دو نفرى که توى دسته یک همه اش با هم بودند.
یکى دیلاق و لنگ دراز که بعدها فهمیدم نامش محمد جواد محبى است و دیگرى مهدى زاده که قدش کوتاه بود و تو پر و خجالتى. عملیات که رفتیم این زوج نوجوان حتى لحظه اى از هم جدا نمى شدند. با هم تیر اندازى مى کردند و حتى آب خوردنشان هم با هم بود. این دو در گروهان بهشتى ماندنى شدند. باز هم باهم. على بیگلرى هم شده بود فرمانده دسته یک. این على هم اعجوبه اى بود.
درست یادم است که گفته بودند مدت زمان آمادگى براى عملیات یک ماه است ولى یکباره خبر آمد که تنها پنج روز وقت دارید.
همان شب توى چادر دسته یک خوابیده بودم که دیدم یکى دودستى مى کوبد به سرم. پریدم هوا. زیر نور فانوس على بیگلرى را دیدم که دست به کمر زده و بالا سرم ایستاده است. هاج و واج مانده بودم که گفت: بدبخت پا شو که کارمان درآمد. عملیات جلو افتاده. بلند شو برویم این سه چهار شب آخرى نماز شب بخوانیم که فردا خدا سر پل خر بگیرى جلویمان را نگیرد. نباید بهانه دستش بدهیم.
 

ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آذر 1389 11:48 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

دكل ديده بانى
 
وقتى به منطقه رسیدیم فرمانده رو به من کرد و گفت: حالا که براى آخرین بار اینجا هستید به بالاى دکل دیده بانى برو. من هم بلافاصله و بدون سید با یک قایقران به سمت دکل دیده بانى حرکت کردم دکل ۳۰ دقیقه با مقر فاصله داشت بعد از عبور از آبراه هاى پر پیچ و خم بین نیزارها به دکل رسیدیم.
دکل دیده بانى در دید مستقیم دشمن قرار داشت. من در طبقه دوم دکل مستقر شدم و در کنار من ۴ نفر دیگر از گردان توپخانه و سایر گردان ها حضور داشتند.
آنچه که برایم خیلى غیر عادى بود این بود که علاوه بر سکوت منطقه، هیچ گلوله اى شلیک نمى شد جابه جایى نیروهاى عراقى نسبت به روزهاى قبل بسیار محدود شده بود.
سکوتى سنگین فضاى منطقه را پر کرده بود و تنها حرکت قابل لمس رفت و آمد بادهاى جست و جو گرى بود در این لحظه ها با توجه به دغدغه اى که داشتم به سایر بچه ها گفتم که بیایید و شما هم با دوربین نگاه کنید آنها هم با دقت نظر تمام وضعیت منطقه را مشکوک دیدند و با من هم راى شدند.
همین طور که با دوربین به موضع عراقى ها نگاه مى کردم متوجه استقرار یک قبضه توپ ۱۰۶ شدم که بعد از نشانه روى ناگهان شلیک کرد و به طور مرتب به یک دکل خالى دیده بانى که در سمت راست ما قرار داشت تیراندازى مى نمود.
با دیدن این وضعیت از دیده بان توپخانه خواستیم تا در صورت امکان گرا و مکان قبضه ۱۰۶ را به توپخانه اعلام کند آنها هم گراى لازم را به توپخانه دادند و خودم با دوربین همه چیز را زیر نظر داشتم و مى دیدم وقتى که گلوله هاى خودى در اطراف توپ ۱۰۶ منفجر مى شدند عراقى ها با ترس و سر درگمى فرار کرده به سنگرها مى روند و دوباره بر مى گردند و به شلیک خود ادامه مى دهند.
دکل ما از سرو صداى بچه ها پر شده بود آنها مى گفتند: زود باشید بزنیدش تا سراغ ما نیامده بزنیدش. در لابلاى سر و صداى بچه ها گلوله ۱۰۶ عراقى ها به دکل سمت راست ما اصابت کرد و آن را منهدم نمود. تانک ها و سایر ادوات زرهى نیز در آنجا مستقر شده اند و دارند به سمت ما نشانه روى مى کنند اولین گلوله که شلیک شد با سرعت هر چه تمام تر از بین میله هاى دکل دید ه بانى ما عبور کرد.
فضاى دکل را اضطراب فرا گرفت علاوه بر انفجار گلوله هاى توپ زمانى در بالاى سر ما گلوله هاى خمپاره و توپخانه نیز در پایین دکل اصابت مى کرد گلوله ها از کنار ما عبور مى کرد و هیچ راه فرارى نبود چرا که در زیر پاى ما آب و نیزار بود.
حجم آتش عراقى ها آن چنان بود که در دلمان فقط خدا را مى خواندیم و چاره اى جز ماندن نداشتیم. در این هنگام یکى از پایه هاى دکل مورد اصابت قرار گرفت و مرتب به این سمت و آن سمت مى رفت و به شدت تکان مى خورد.
زمان مى گذشت و بچه ها همچنان مشغول مناجات بودند که قسمت بالاى دکل به وسیله گلوله توپ دشمن مورد هدف قرار گرفت عده اى از بچه ها شهید و زخمى شدند. نمى دانستیم زخمى ها را کجا ببریم در همین فکرها بودیم که انفجارى دیگر پایین دکل را لرزاند صداى الله اکبر و شهادتین بچه هایى که به شدت زخمى شده بودند حال و هواى غریبى را به وجود آورده بود. بچه هایى که زنده مانده بودند، زخمى ها را با چفیه به کمر مى بستند و در میان آتش مداوم دشمن از دکل پایین مى رفتند.
به لطف خدا قایقى که از کنار ما مى گذشت ایستاد و زخمى ها و سایر بچه هارا سوار کرد و همگى از معرکه خارج شدند. حالا من بودم و تنهایى و دکلى در حال انهدام که نزدیک بود هر لحظه نقش بر زمین شود در نهایت با آنکه زخمى شده بودم به آرامى از دکل پایین آمدم و مدتى را در زیر آتش سنگین عراقى ها به انتظار نشستم تا اینکه قایق دیگرى آمد و من نیز به مقرمان بازگشتم.
تنظیم: وحید صابرى

ویژه نامه سروقامتان

 


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آذر 1389 11:44 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

شهادت یک بسیجی از زبان فرمانده عراقی من دو یا سه ساعت دیگر به شهادت می رسم پسرم گفت: من را یک جوان بسیجی و خوش سیما به اسارت گرفت و او با اصرار از من خواست که کارت و پلاکم را به او بدهم. حتی حاضر شد پول آنها را بدهد، وقتی آنها را به او سپردم اصرار می کرد که حتماً باید راضی باشم. از روزی که شنیده بود یکی از فرماندهان سپاه برای زیارت به کربلا آمده، در پوست خود نمی گنجید، می خواست خاطره ای که سال ها بر دل و روح او نقش بسته بود، به صاحبانش بسپارد. با این فکر خود را به کربلا رسانده و درخواست ملاقات با آن فرمانده را کرد. لحظات در انتظار اجازه ملاقات به سختی می گذشت. او که یکی از نیروهای نظامی ارتش عراق در سال های جنگ بوده، ابتدا نتوانست اجازه ملاقات بیابد. سرانجام وقتی به حضور فرمانده رسید؛ از او پرسید: "مرا می شناسی؟ " فرمانده پاسخ داد: "بله شما ابوریاض از نظامیان سابق رژیم عراق و اکنون نیز جزء مردان سیاسی این کشور هستید. به همین خاطر ملاقات با شما برای من سخت بود. " ابوریاض گفت: "اما من حرف سیاسی با شما ندارم. سال هاست که خاطره ای را در سینه دارم و انتظار چنین روزی را می کشیدم تا با گفتن آن دین خویش را ادا نمایم. "و او این گونه خاطره اش را آغاز کرد: "در جبهه های جنگ جنوب دقیقاً در مقابل شما در حال جنگ بودم که با خبری از پشت جبهه مرا به دژبانی جبهه فراخواندند. وقتی با نگرانی در جلو فرمانده خود حاضر شدم؛ او خبر کشته شدن پسرم را در جنگ به من دادند بسیار ناراحت شدم. من امید داشتم که پسرم را در لباس دامادی ببینم. اما در نبردی بی فایده و اجباری جگر گوشه ام را از دست داده بودم. وقتی در سرد خانه حاضر شدم، کارت و پلاک فرزندم را به دستم دادند. آنها دقیقاً مربوط به پسرم بود. اما وقتی کفن را کنار زدم با تعجب توأم با خوشحالی گفتم: اشتباه شده این فرزند من نیست.افسر ارشدی که مأمور تحویل جسد فرزندم بود، به جای تعجب یا خوشحالی، با عصبانیت گفت: این چه حرفی است که می زنی، کارت و پلاک قبلاً چک شده و صحت آنها بررسی شده است. وقتی بیشتر مقاومت کردم برخورد آنها نگران کننده تر شد. آنها مرا مجبور کردند


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 10 آذر 1389 10:38 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

یک لشگر را یک جوان بیست و چهارـ پنج ساله اداره می کنددر حالی که در هیچ جای دنیا افسری به این جوانی پیدا نمی شود که یک لشگر را اداره کند . چند صد نفر یا چند هزار تا انسان را این رهبری می کند ، در کجا؟ نه در مسافرت به سوی فلان زیارتگاه یا فلان ییلاق ،‌در میدان جنگ ، زیر آتش ،‌در مقابله با تانکهای دشمن با وجود آن همه مانع یک جوان بیست و چند ساله، چند هزار آدم را شما می بینید دارد هدایت می کند؛


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ یک شنبه 7 آذر 1389 9:47 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

 
آقا امام زمان (عج)، شهدای دفاع مقدس، داستان هایی از شهیدان
در اولین روزهای پس از فتح خرمشهر پیکر ۲۵ تن از شهدای عملیات آزادسازی خرمشهر را به شیراز آورده بودند. پس از اینکه جمعیت حزب الله بر اجساد مطهر این شهیدان نماز خواندند، علمای شهر مسئولیت تلقین شهدا را بر عهده گرفتند. هنگامیک ه من به درون قبر یکی از این عزیزان رفتم و شروع به خواندن تلقین نمودم با صحنه ای بس عجیب و تکان دهنده مواجه شدم، تا جائیکه تلقین را نیمه کاره رها کردم و از قبر بیرون آمدم. ماجرا از این قرار بود که هنگام قرائت نام مبارکه ائمه (ع) در تلقین، به محض اینکه به نام مبارک حضرت صاحب الزمان (عج) رسیدم، دیدم که شهید انگار زنده است، چشمانش باز شد و لبخندی زد.

منبع: کتاب حدیث عشق
راوی: آیت الله حائری شیرازی
 

bavelayat.persiangig.com


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ یک شنبه 7 آذر 1389 7:56 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

یک ماه روی تابلوها کار کرده بودیم. «لبخند بزن رزمنده، لبخند گل قشنگه»، «یا زیارت یا شهادت»، «ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند» و «کربلا ما می آییم» و...

عبارت هایی بودند که روی تابلوها نوشته شده بود. از بین برو بچه های تبلیغات یک گروه انتخاب شدیم، تابلوها را برای نصب روی خاکریزها، به خط مقدم ببریم. از این که انتخاب شده بودم، خیلی خوشحال بودم. چون دوست نداشتم در نصب تابلوهایی که یک ماه وقتمان را گرفته بود، نکات تبلیغاتی در نظر گرفته نشود. تابلوهایی که از جعبه های خمپاره ساخته شده بودند را داخل تویوتا گذاشتیم و به سمت خط مقدم حرکت کردیم. وقتی به خط حّدِ لشکر رسیدیم، از تویوتا پیاده شدیم. هر کداممان تابلوها را روی کول انداختیم. هنوز چند تا از آن ها را نصب نکرده بودیم، که تعدادی خمپاره 60 در چند متری مان فرود آمد. به کارمان ادامه دادیم. احساسمان بر این بود که شلیک این گلوله ها اتفاقی است. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که دوباره به همان تعداد خمپاره ـ البته این بار نزدیکترـ در نزدیکی هایمان اصابت کرد. این بار کمی حواسمان را جمع کردیم تا در صورت شنیدن صوت خمپاره زود خیز برداریم. هنوز تصمیم مان را عملی نساخته بودیم، که چند خمپاره وسط گروهمان به زمین خورد. با اصابت گلوله ها به زمین، خاک زیادی بلند شد.

ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ یک شنبه 30 آبان 1389 8:41 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

عاشورای سال 61 در اردوگاه موصل 4 بودیم. از اوایل محرم، فشار دشمن برای جلوگیری از انجام عزاداری ها شروع شد.

 قطع آب از صبح، آمارهای ناگهانی، تفتیش های پی در پی و طولانی از این گونه فشارهای دشمن بود.
روز عاشورا، موقع نظافت صبحگاهی که بیشتر اسرا یا در صف دستشویی بودند، یا در حال قدم زدن. همه ناراحت از این که نمی توانند کمترین برنامه عزاداری را داشته باشند. چند نفر از دوستان خدمت حاج آقا ابوترابی رسیدند و در خواست رهنمود کردند. حاج آقا فرمودند: به یاد غربت و مظلومیت و سرگردانی اطفال امام حسین(ع) در عصر عاشورا، به همه برادران بگویید پا برهنه شوند! فقط چند دمپایی جلو دستشویی ها و آسایشگاهها گذاشته شود!
در عرض چند دقیقه این موضوع در بین اسرا شایع و بیش از 1700 نفر به یک باره پا برهنه شدند و این یک مبارزه ساکت با دشمن و تنفر از یزیدیان زمان و هم نوایی با خاندان ابی عبدالله(ع) بود. لحظاتی به یاد صحنه های اضطراب و فرار جگر گوشه های خاندان وحی از کنار خیمه های سوخته کربلا افتادیم و با یادآوری این مصیبت ها، رنج اسارت مان فراموش شد. سربازان دشمن از این حرکت هماهنگ که نشان از همدلی و اطاعت از رهبری قوی و با نفوذ داشت،

ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ یک شنبه 30 آبان 1389 8:36 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

توی برنامه نبود که برادر کلیجی هم بیاید آن طرف فاو. تا اسم عملیات آمد لبخند معنی داری روی لبش نشست و با لحن آرام و خیلی مطمئن گفت: «می آیم که هوایی عوض کنم».

جوری حرف می زد که هر که نمی دانست خوب می فهمید در دلش چه می گذرد. با مخالفت شدید من روبرو شد. گفتم : «نمی توانی ، کار تو نیست.» اما فایده ای نداشت. او تصمیم خود را گرفته بود و از چهره اش پیدا بود چه فکری در سر دارد. گفته بود شرکت نمی کنم، نمی آیم. اما نه، فقط می خواست دیگر کاری به کارش نداشته باشیم. صبح عملیات از راه رسید. کلیجی پیدایش نبود، به دلم برات شده بود که کار خودش را کرده. خط که شکسته شد و رفتیم جلو، چند قدمی نرفته بودیم که دیدم دو نفر جلوتر از ما در حال انجام کارهایی هستند. از دور یکی کلیجی به نظر می رسید. نزدیک که شدیم حدسم درست از آب در آمد . نفر دوم نخجیری بود. تا ما را دیدند خودشان را زدند به بی خیالی و مشغول مین گذاری شدند. عصبانی شدم. دست خودم نبود. چون اصلاً قرار نبود این دو با ما باشند، آن هم توی خط مقدم. با همان حال برخورد تندی هم کردم. گفتم: «شما این جا چه کار می کنید؟ مگر قرار نبود شما نیایید؟» کلیجی آب دهانش را قورت داد و گفت: «خُب حالا آمدیم، مگر چه اتفاقی افتاده؟!»

ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ یک شنبه 30 آبان 1389 7:35 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

از شروع عملیات والفجر هشت مدت زیادی نگذشته بود که خبر اسارت دو تن از نیروهای بعثی را توسط نیروهای ظفرمند اسلام به اطلاع ما رساندند.

به جهت اقتضای کارمان، به اتفاق یکی از هم کاران که از مجاهدین عراقی بود راهی محل نگهداری اسرا شدیم. پس از پیاده شدن از جیپ، با راهنمایی یکی از برادران وارد مکان مورد نظر شدیم و بدون هیچ معطلی و اتلاف وقت به اتاقی که محل استقرار آن دو عراقی بود راهنمایی شدیم. بلافاصله شروع به پرسش از آن دو عراقی کردیم. بیشتر به دنبال آن بودیم که از آن ها در خصوص چگونگی طی مسیر تعداد پل های مسیر، یگان های مستقر در منطقه، استعداد نیروها و تجهیزات، سوالاتی را مطرح نماییم. اما با کمال شگفتی مشاهده کردیم که آن ها از پاسخ به سوالات ما طفره می روند و به عبارت دیگر پاسخ مناسبی به پرسش های ما نمی دهند. با دریافت پاسخ های نامناسب به این نتیجه رسیدیم که کارمان را متوقف کنیم و جهت بازجویی، آن دو را به قرارگاه تحویل دهیم. غروب بود و کماکان منتظر ورود نیروهای قرارگاه بودیم. در این اثنا به لحاظ سنگینی کار آن روز به اتفاق 6 تن از نیروهای واحد اطلاعات و عملیات، خواب به سراغمان آمد. لذا تصمیم گرفتیم بخوابیم، آن دو عراقی نیز کنار ما بالای تخت دراز کشیدند.

ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ شنبه 29 آبان 1389 9:46 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

همه سرشان با صدای انفجار خمپاره ی 60 و سر و صدای پیک دسته  از سنگر، بیرون آورده بودند. چهره وحشت زده پیک که به زحمت می توانست حرف بزند همه را ترسانده بود.

 یکی از بچه ها که از سنگر بیرون پرید و رفت به سمت سنگر فرماندهی دسته. با چهره ی رنگ پریده برگشت و گفت: «غلامی شهید شد» محمد غلامی از بچه های گنبد بود که روز قبل جایگزین فرمانده شده بود. وقتی بالای سرش رفتم به پیک دسته حق دادم که آن طور ترسیده باشد. خمپاره درست به فرق سرش اصابت کرده بود. وقتی به دقت به پیکر شهید نگاه کردم، در دستش خودکاری را دیدم

ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ شنبه 29 آبان 1389 9:38 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

شهید مسعود علیجانی  از برو بچه های گیلان بود، اهل رودسر. آن روزهایی که لشکر 25 کربلا متشکل از نیروهای گیلان و مازندران بود.

 در گردان امام حسین«ع» با او آشنا شدم. همان روز اول، عجیب توی دلم نشست! وقتی هم که تسویه حساب گرفتیم با نامه با هم در ارتباط بودیم. در یکی از نامه ها عکسی از خودش را برایم فرستاد. وقتی به عکس نگاه کردم، دیدم زمینه ی پشتش نقاشی یک پاسدار با لباس فرم است که به جای سر پاسدار، شمعی کشیده شده بود. برایم جالب بود، طوری که در نامه ام دلیل انتخاب این تصویر را از او خواستم. در جوابم نوشت: «دوست دارم وقتی به شهادت رسیدم، سر در بدن نداشته باشم

ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ شنبه 29 آبان 1389 8:19 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

تعداد کل صفحات : 2 1 2
درباره وبلاگ

یادمان8سال مقاومت وپایداری رامدیون شهدای گرانقدرجنگ تحمیلی هستیم دراین وبلاگ به خاطرات وسلحشوری های شهیدحسین پیرامی می پردازیم وخاطرات این شهیدعالی قدرودیگرشهیدان میهن اسلامیمان راپاس می داریم
آمار و بازدید ها
کل بازدید:247853
تعداد کل مطالب : 371
تعداد کل نظرات : 17
تاریخ آخرین بروزرسانی : یک شنبه 31 شهریور 1392 
تاریخ ایجاد بلاگ : جمعه 2 مهر 1389