شهداودفاع مقدس
مامدیون شهداوایثارگران هستیم
موضوعات
دیگر امکانات
تماس با ما


مهران رجبی

می گوید : تازه وارد منطقه شده بودم، به‌ من گفتند: چون بچه سد کرج هستی باید راننده قایقی که از جفیر به سمت مجنون می رود، بشوی. کار اصلی ما رساندن مهمات و نیرو به جزیره بود. روز اول، کارمان تا ساعت 9 شب در منطقه طول کشید. مأموریت جدید مان رساندن سه تا از جنازه های شهدا به عقب بود. با عین‌الله جوانمردی به سمت عقب راه افتادیم . هوا تاریک بود و راستش خیلی می ترسیدیم که راه را اشتباهی برویم و سر از منطقه عراقی ها در بیاوریم. به همین دلیل مجبور شدیم شب را میان نیزارها تا صبح بمانیم و فردا صبح پشت سر یکی از قایق های خودی به سمت نیروهای ایرانی حرکت کردیم.

مهران مدیری در جبهه

مدیری

عکس یکی از فیلم هایی که مهران مدیری در نقش یک رزمنده ایفای نقش کرده

 

حامد بهداد می گوید: نمی‌دانستم که مهران سه سال در جبهه جنگیده، شگفت زده شدم.


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ دوشنبه 8 آذر 1389 7:32 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

‌‌شهری در آسمان (قسمت اول)


‌‌‌‌‌‌قسمت اول:
با خود می‌گفتم: از دوازدهم مهر ماه ١٣٥٩ چه به یاد داری؟ هیچ! آنجا که تو به آن پای می‌نهادی خرمشهر نبود، خونین‌شهر نیز نبود... این شهر دروازه‌ای در زمین داشت و دروازه‌ای دیگر در آسمان. و تو در جست و جوی دروازه‌ی آسمانی شهر بودی که به کربلا باز می‌شد و جز مردانِ مرد را به آن راه نمی‌دادند.

زمان، بادی است که می‌وزد؛ هم هست و هم نیست. آنان را که ریشه در خاک استوار دارند از طوفان هراسی نیست. جنگ می‌آمد تا مردانِ مرد را بیازماید. جنگ آمده بود تا از خرمشهر دروازه‌ای به کربلا باز شود.

با خود می‌گفتم: جنگ بر پا شده بود تا از خرمشهر دروازه‌ای به کربلا باز شود و محمد جهان‌آرا به آن قافله‌ای ملحق شود که به سوی عاشورا می‌رفت.

یک روز شهر در دست دشمن افتاد و روزی دیگر آزاد شد. پندار ما این است که ما مانده‌ایم و شهدا رفته‌اند، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده‌اند.

مسجد جامع خرمشهر رازدارِ حقیقت است و لب از لب نمی‌گشاید. از خود می‌پرسم: کدام ماندگارتر است؟ این کوچه‌های ویران که هنوز داغ جنگ بر پیشانی دارند و یا آنچه در تنگنای این کوچه‌ها و در دل این خانه‌ها گذشته است؟

در این ویرانه‌ها چه می‌جویی؟ دفترچه‌های مشق شب کودکانی که اکنون سال‌هاست دوران کودکی را ترک گفته‌اند؟ و یا کهنه‌تصویرهایی از مُشت‌های فروبسته و دهان‌هایی که به فریاد باز شده‌اند؟ بر فراز پله‌های ویران، از روزن پنجره‌ها، در لابه‌لای نخل‌های آتش‌گرفته... چه می‌جویی؟ لوحی محفوظ که همه‌ی آنچه را که گذشته است بر تو عرضه دارد؟ این لوح هست، اما تو که چشم دیدن و گوش شنیدن نداری.
 


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ یک شنبه 7 آذر 1389 11:10 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

‌‌شهری در آسمان (قسمت دوم)


خرمشهر دروازه‌ای در زمین دارد و دروازه‌ای دیگر در آسمان. آن روزها زمین و آسمان به هم پیوسته بود و مردترین مردان از همین خاک بال در آسمان‌ها می‌گشودند. زمین عرصه‌ی ظهور یک حقیقت آسمانی است و جنگ بر پا شده بود تا آن حقیقت ظهور یابد.

دیگر می‌دانستم که در جست و جوی چه هستم، اما محمد نورانی تا آنجا می‌توانست از آن حقیقت باز گوید که کلام تاب می‌آورد، نه بیش‌تر. روزها یکی پس از دیگری گذشته بود و ما پیرتر شده بودیم و از آن شهر آسمانی دورتر و دورتر. شهر مانده بود و ما رفته بودیم.

‌‌ ‌محمد نورانی و سید صالح موسوی واقعه‌ی شهادت جانخراش پرویز عرب را تعریف می‌کنند.

‌‌پرویز عرب، تاریخ تولد ١٣٤٠، تاریخ شهادت ١٣٥٩. سید صالح موسوی همین واقعه را سیزده سال پیش در پرشِن هتل برای ما گفته بود و آن روزها هفده سال بیش‌تر نداشت.

‌‌سیزده سال قبل، آبادان‌
‌حافظه‌ی فیلم‌ها رضا دشتی را به خاطر می‌آورد. سیزده سال پیش در کنار پرشِن هتل آبادان.
آن روز، او از شهادت یکی دیگر از همراهان خویش سخن می‌گفت.

 


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ یک شنبه 7 آذر 1389 10:26 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

‌‌شهری در آسمان (قسمت سوم)


آیا نام خرمشهر به همین خانه‌ها و خیابان‌ها و کوچه‌ها و نخلستان‌هایی اطلاق می‌شود که در آتش کینه‌ی متجاوزان می‌سوزند؟ و یا نام خرمشهر شایسته‌ی آن خطه‌ای است که جوانانش مبعوث شدند تا حقیقت متعالی وجود انسان را ظاهر کنند؟ باد در جسم شهر می‌وزید و بر آتش کینه‌ی متجاوزان دامن می‌زد، اما روح شهر، ققنوس‌وار از میان خاکستر نخل‌های نیم‌سوخته و خانه‌های ویران و کوچه‌های ناامن سر بر می‌آورد و زندگی می‌یافت.

سوخته‌دلی و سوخته‌جانی را جز از بازار پرآتش عشق نمی‌توان خرید، چرا که جز پروانگان بی‌پروای عشق، کسی جرأت بال سپردن به شعله‌ی این شمع را ندارد. شهید ابوالفضل اسماعیلی، و یا آن دیگری، شهید علی لسانی... و شهدای دیگری از این جمع که نامشان را نمی‌دانیم.

و به‌راستی آیا زیباتر از این راهی وجود داشت که خداوند از آن طریق، بهترین بندگان خویش را برگزیند؟ مجاهدان این تقرب را به بهای چشم فرو بستن بر تعلق حیات خریده‌اند و مگر آن متاع ارزشمند را جز به بهایی چنین گران می‌توان خرید؟

محمد نورانی خاطره‌ای از شهید سید عبدالرضا موسوی تعریف می‌کند.

‌‌شهید سید عبدالرضا موسوی همین واقعه را برایمان باز گفته بود: دوازده سال پیش. آیا آن روزها می‌دانستیم که این سخن‌ها به چه کار خواهد آمد؟
 


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ یک شنبه 7 آذر 1389 10:23 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

‌‌شهری در آسمان (قسمت چهارم)


ورودی خرمشهر، میدان مقاومت‌
‌‌بر این میدان نامی شایسته نهاده‌اند، اما آنان که یاد آن مقاومت عظیم را در دل محفوظ داشته‌اند پیر شده‌اند و پیرتر. کودکان می‌انگارند که فرصتی پایان‌ناپذیر برای زیستن دارند، اما چنین نیست و بر همین شیوه، ده‌ها هزار سال است که از عمر عالم گذشته است. یعنی بقا و جاودانگی را در اینجا نمی‌توان جست و هر کس جز یک بار فرصت گوش سپردن به این سخن را نمی‌یابد. کودکان می‌پندارند که فرصتی پایان‌ناپذیر برای زیستن دارند، اما فرصت زیستن، چه در صلح و چه در جنگ، کوتاه است، به کوتاهی آنچه اکنون از گذشته‌های خویش به یاد می‌آوریم.

یک روز آتش جنگ ناگاه جسم شهر را در خود گرفت. آن روزها گذشت، اما این آتش که چنگ در جسم ما افکنده جز با مرگ خاموشی نمی‌گیرد. رسول و بهنام سیزده‌ساله اکنون به سرچشمه‌ی جاودانگی رسیده‌اند. آنان خوب دریافتند در جایی که هیچ چیز جز لمحه‌ای کوتاه نمی‌پاید، برای جاودان ماندن چه باید کرد. سخن عشق نه فقط پیر و جوان نمی‌شناسد، بل جوانان که نسبت به ملکوت جدید العهدند و هنوز به اعماق این چاه فرو نیفتاده‌اند و ثقل خاک زمین‌گیرشان نکرده است، گوش و چشمی گشوده‌تر دارند.

‌‌آبان ماه ٥٩، آبادان‌
‌‌از آبان ماه ١٣٥٩ که کریم را در آبادان دیده بودیم و او از بهنام برایمان گفته بود تا امروز بیش از یازده سال گذشته است. خونین‌شهر یک بار دیگر خرمشهر شده، اما بهنام محمدی همچنان سیزده‌ساله مانده است.

‌‌‌ ‌سید صالح موسوی ماجرای شهادت تقی محسنی‌فر را تعریف می‌کند.
 


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ یک شنبه 7 آذر 1389 10:21 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

‌‌شهری در آسمان (قسمت پنجم)


خرمشهر شقایقی خون‌رنگ است که داغ جنگ بر سینه دارد... داغ شهادت. ویرانه‌های شهر را قفسی درهم‌شکسته بدان که راه به آزادی پرندگانِ روح گشوده است تا بال در فضای شهر آسمانی خرمشهر باز کنند. زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است. سلامت تن زیباست، اما پرنده‌ی عشق، تن را قفسی می‌بیند که در باغ نهاده باشند. و مگر نه آنکه گردن‌ها را باریک آفریده‌اند تا در مقتل کربلای عشق آسان‌تر بریده شوند؟ و مگر نه آنکه از پسر آدم، عهدی ازلی ستانده‌اند که حسین را از سر خویش بیش‌تر دوست داشته باشد؟ و مگر نه آنکه خانه‌ی تن راه فرسودگی می‌پیماید تا خانه‌ی روح آباد شود؟ و مگر این عاشق بی‌قرار را بر این سفینه‌ی سرگردان آسمانی، که کره‌ی زمین باشد، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریده‌اند؟ و مگر از درون این خاک اگر نردبانی به آسمان نباشد، جز کرم‌هایی فربه و تن‌پرور بر می‌آید؟ پس اگر مقصد را نه اینجا، در زیر این سقف‌های دلتنگ و در پس این پنجره‌های کوچک که به کوچه‌هایی بن‌بست باز می‌شوند نمی‌توان جست، بهتر آنکه پرنده‌ی روح دل در قفس نبندد. پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی که مقصد را در کوچ می‌بیند، از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد.

سید صالح خاطراتی از مجید خیاطزاده تعریف می‌کند.

‌‌زندگی زیباست، اما از مجید خیاطزاده بازپرس که زندگی چیست. اگر قبرستان جایی است که مردگان را در آن به خاک سپرده‌اند، پس ما قبرستان‌نشینان عادات و روزمرگی‌ها را کی راهی به معنای زندگی هست؟ اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی که مقصد را در کوچ می‌یابد از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد...

 


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ یک شنبه 7 آذر 1389 10:17 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

‌‌شهری در آسمان (قسمت ششم)


صدای نواختن سنج و دمام روی تصاویری از جنگ چهل و پنج روزه‌ی خرمشهر به گوش‌ ‌‌ ‌می‌رسد.

جنگ اگرچه ادامه‌ی حیات معمول را برید، اما از منظری دیگر، دروازه‌ای به بهشت خاصان اولیای خویش بر ما گشود. تو گویی نبض دلیری و مرگ‌آگاهی است که در سنج و دمام می‌تپد.

‌‌‌ ‌روی تابلوی ورودی شهر نوشته است: «کوچه‌های این شهر به خون شهدا آغشته است،‌ ‌‌ ‌‌با وضو وارد شوید.»

‌رزم‌آوران از این منظر آسمانی به جنگ می‌نگریستند: «در هر وجب از این خاک شهیدی به معراج رفته است؛ با وضو وارد شوید.» این تابلو را بر دروازه‌ی خرمشهر، شهید بهروز مرادی نگاشته است؛ مردی از سلاله‌ی جوانمردان. این تصاویر به سال ١٣٥٩ باز می‌گردد، چهار ماه پس از آغاز جنگ. او تا سال ١٣٦٧ که به شهادت رسید، پای از جبهه‌ها بیرون نگذاشت.

خانه‌ی شهید بهروز مرادی در خیابان نقدی، کنار مسجد اصفهانی‌هاست. در این خانه سه شهید زیسته‌اند: بهروز مرادی، پدر و برادرش.

سید صالح موسوی خاطره‌ای از امیر رفیعی تعریف می‌کند. او که حاضر نشده بود شهر را ترک کند، در کنار فلکه‌ی فرمانداری با یک تیربار ایستاده و خطاب به همرزمانش گفته بود: «شما بروید، اگر شهر رفت من هم می‌روم. من نمی‌توانم شهر را ترک کنم.»


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ یک شنبه 7 آذر 1389 10:14 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

‌‌با من سخن بگو دوکوهه (قسمت دوم)


‌‌یک بار دیگر، سلام دوکوهه
دوکوهه، تو یک پادگان نیستی، تو قطعه‌ای از خاک کربلایی، چرا که یاران عاشورایی سیدالشهدا را به قافله‌ی او رسانده‌ای. دوکوهه، در باطنِ تو هنوز راز این روزهای سپری‌شده باقی است، می‌دانم، اما دیگر خاک تو قدمگاه این کربلاییان آخرالزمان نیست. بعضی‌ها ما را سرزنش می‌کنند که چرا دم از کربلا می‌زنید و از عاشورا. آنها نمی‌دانند که برای ما کربلا بیش از آنکه یک شهر باشد، یک افق است، یک منظر معنوی است که آن را به تعداد شهدایمان فتح کرده‌ایم؛ نه یک بار و نه دو بار، به تعداد شهدایمان.

دوکوهه، تو خوب می‌فهمی که من چه می‌گویم. تو با حاج همت، با حاج عباس کریمی، با چراغی، با دستواره، با اسکندری، علیرضا نوری، وزوایی، ورامینی، رستگار، موحد، حاج مجید رمضان، صالحی، حاجی‌پور و صدها شهید دیگر انس داشته‌ای. تو که بوسه بر پای بسیجی‌ها زده‌ای، تو که با زمزمه‌ی شبانه‌ی آنها آشنا بوده‌ای، تو که نجواهای عاشقانه‌ی آنها را شنیده‌ای، تو که معنای انسان را دریافته‌ای، تو خوب می‌دانی که ما چه می‌گوییم. آری، تو دیگر در جست و جوی انسان نیستی؛ تو یافتی آنچه را که یافت نمی‌شود.

‌عده‌ای برای بازدید به دوکوهه آمده‌اند.


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ یک شنبه 7 آذر 1389 10:11 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

‌‌با من سخن بگو دوکوهه (قسمت اول)


‌‌آخرین روز اسفند ١٣٦٧، اندیمشک‌
‌‌اگر بپرسی دوکوهه کجاست، چه جوابی بدهیم؟ بگوییم دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که بسیجی‌ها را در خود جای می‌داد و بعد سکوت کنیم؟ پس کاش نمی‌پرسیدی که دوکوهه کجاست، چرا که جواب گفتن به این سؤ‌ال بدین سادگی‌ها ممکن نیست. کاش تو خود در دوکوهه زیسته بودی که دیگر نیازی به این سؤ‌ال نبود. اگر آنچنان بود، شاید تو هم امروز با ما به دوکوهه می‌آمدی؛ ماه‌ها بعد از ختم جنگ، روز تحویل سال.

گفته‌اند: شرف المکان بالمکین _ اعتبار مکان‌ها به انسان‌هایی است که در آنها زیسته‌اند _ و چه خوب گفته‌اند. دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که سال‌های سال با شهدا زیسته است، با بسیجی‌ها، و همه‌ی سر مطلب در همین‌جاست.

اگر شهدا نبودند و بسیجی‌ها، آنچه می‌ماند پادگانی بود درندشت، با زمین‌هایی آسفالته، خشک و کم دار و درخت، ساختمان‌هایی معمولی، کوتاه و بلند، و تیرک‌هایی که بر آن پرچم نصب کرده‌اند. اما دوکوهه سال‌ها با شهدا زیسته است، با بسیجی‌ها، و از آنها روح گرفته است؛ روحی جاودانه. دوکوهه مغموم است، اما اشتباه نکنید! او جنگ را دوست ندارد، جمع باصفای بسیجی‌ها را دوست دارد، جمع شهدا را؛ آرزومند آن عرصه‌ای است که در آن کرامات باطنی انسان‌ها بروز می‌یابند.

‌‌داخل پادگان خالی دوکوهه‌
 


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ یک شنبه 7 آذر 1389 10:06 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

تهیه و تنظیم : الیاس اسحاقی 

مقدمه: 

دفاع مقدس, برهه‌اي متمايز و جدا در تاريخ چندهزارساله ايران است. علت اين تمايز, نه در يك عامل بلكه در عوامل گوناگون جستجو مي‌شود, كه برخي از آنها عبارتند از :

الف ) همه آحاد مردم و به خصوص جوانان با احساسي متفاوت از قبل در اين حماسه جاودان شركت كردند. چراكه با دقت در جنگها و تهاجمات قبلي تاريخ ايران مي‌توان دريافت , هيچگاه شور و علاقه به شركت در آنها مانند تجربه هشت سال دفاع مقدس نبوده است . ريشه‌يابي علل اين واقعه نياز به بحثي عميق دارد كه خارج از موضوع اين مقاله است ولي دلايلي مانند مقطع انقلابي شروع جنگ, تاثير معنوي رهبري امام خميني بر اقشار مختلف جامعه, حس ميهن پرستي واقعي با تاكيد بر مضامين ديني و اسلامي ,... در اين امر دخالت داشته‌اند .

ب) ديدگاه مردم ايران نسبت به جنگ به عنوان جهاد كه نوعي تكليف الهي مي‌باشد و تداعي كننده حال و هواي جنگهاي صدر اسلام است .

ج) مفاهيمي از قبيل ايثار, فداكاري, شهادت, اسارت, ... معنائي نو پيدا كردند كه نگرش همگان را نسبت به مسئله جنگ عوض كرده و تحولي عميق در صحنه جامعه ايجاد كردند.


چكيده:

دراين مقاله با تاكيد بر مفاهيم و ارزشهاي دفاع مقدس, به نقش مهم و اساسي معلمان در تبيين و ترويج اين ارزشها پرداخته مي‌شود و روشهاي تربيتي كه در اين راستا مي‌تواند از سوي معلمان بكار گرفته شود, مورد بحث و بررسي قرار مي‌گيرد. مطالب ارائه شده در اين مقاله با توجه به پيوند دو موضوع دفاع مقدس و نظام تعليم و تربيت , در جهت ارائه راهكارهاي عملي و اجرائي موضوع تحقيق مي‌باشد . آموزش و پرورش با در اختيار داشتن فرصت طلائي سنين كودكي نسل جديد, مي‌تواند نقشي عمده و مهم در اين زمينه ايفا كند, و دراين بين معلمان به لحاظ اينكه بطور مستقيم با دانش‌آموزان در ارتباط هستند مي‌توانند ارزشهاي دفاع مقدس را به نحو مطلوب كه مورد علاقه دانش‌آموزان نيز باشد, تبيين و ترويج كنند .
روشهاي نظري مورد بحث در اين مقاله عبارتند از:

معرفي اسوه هاي مقاومت و ايثار در دفاع مقدس, ايجاد احساس خودباوري مذهبي و ملي در دانش‌آموزان , ارائه و معرفي جلوه‌هاي زيباي ارزشهاي دفاع مقدس در وصيت‌نامه‌هاي شهدا, تشويق و دعوت به تحقيق و بررسي در كتب و مقالات مربوط به ارزشهاي دفاع مقدس,تحليل تاريخي دفاع مفدس و تشريح علل وقوع آن , بررسي و توضيح ديدگاه امام و رهبري در مورد ارزشهاي دفاع مقدس, تشريح و توضيح ابعاد سياسي ارزشهاي دفاع مقدس, تشريح و توضيح ابعاد اجتماعي ارزشهاي دفاع مقدس, تشريح و توضيح ابعاد فرهنگي ارزشهاي دفاع مقدس, ارزشهاي دفاع مقدس, تشريح و توضيح ابعاد ديني و مذهبي ارزشهاي دفاع مقدس.
روشهاي عملي مورد بحث دراين مقاله عبارتنداز :

مواجه نمودن دانش‌آموزان با فرماندهان و رزمندگان دفاع مقدس, استفاده از هنرهاي تجسمي و نمايشي در بيان ارزشهاي دفاع مقدس, بازديد از مناطق جنگي , حضور در آرامگاه شهدا و تشريح مسئله شهادت از ديدگاههاي مختلف , حضور در بيمارستان جانبازان دفاع مقدس و مشاهده نمادهاي مقاومت.


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 26 آبان 1389 10:15 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

ما نباختيم‌، چون‌ پشيمان‌ نيستيم‌، و پشيمان‌ نيستيم‌ چون‌ نباختيم‌.
ما برديم‌، چون‌ دفاع‌ كرديم‌، و دفاع‌ كرديم‌ چون‌ مَرديم‌.
ما جنگيديم‌ چون‌غيرتمنديم‌؛ و غيرتمنديم‌ چون‌ مسلمانيم‌.

 

ما نباختيم‌، چون‌ پشيمان‌ نيستيم‌، و پشيمان‌ نيستيم‌ چون‌ نباختيم‌.
ما برديم‌، چون‌ دفاع‌ كرديم‌، و دفاع‌ كرديم‌ چون‌ مَرديم‌.
ما جنگيديم‌ چون‌غيرتمنديم‌؛ و غيرتمنديم‌ چون‌ مسلمانيم‌.
كوه ها بر گام هامان‌ به‌ سجده‌ نشستند، و آسمان ها بر سجودمان‌ غبطه‌خوردند.
تيغ‌ها از حنجره‌هامان‌ گريزان‌ بودند، و حنجره‌هامان‌ تشنه‌ خون‌حيات‌. 
قلب هامان‌ در حسرت‌ ديدار گلوله‌ مي‌سوخت‌، و انفجار، آرزو به‌ دل‌ ازگريز ما.
ما با «مين‌»ها هم‌ خانه‌ بوديم‌ و بر سفره‌ «تخريب‌» تناول‌ مي‌كرديم‌.
دود و خاكستر، سايه‌بان مان‌ بود و آتش‌، گرماي‌ وجودمان‌.
زمين‌ كه ‌مي‌خورديم‌، آسمان‌ مي‌شكست‌، و بر هوا كه‌ مي‌رفتيم‌، زمينيان‌ غبطه ‌مي‌خوردند.
سرهامان‌ با سربند نسبت‌ نزديك‌ داشتند، و سربندها با قناصه‌،احوالپرسي‌ مي‌كردند.
لب هامان‌ با خنده‌ بيشتر مأنوس‌ بود، و اشك هامان‌جاري‌ چشم هاي‌ پاكمان‌.
پوتين‌ كه‌ بر پاي‌ مي‌كرديم‌، زمين‌ را از زيارت‌ گام هامان‌ محروم‌مي‌ساختيم‌، و كلاهخود را كه‌ بر سر مي‌گذاشتيم‌، خورشيد از نتابيدنش‌ برخود مي‌لرزيد.

پس‌:
 


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 26 آبان 1389 5:42 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

درباره وبلاگ

یادمان8سال مقاومت وپایداری رامدیون شهدای گرانقدرجنگ تحمیلی هستیم دراین وبلاگ به خاطرات وسلحشوری های شهیدحسین پیرامی می پردازیم وخاطرات این شهیدعالی قدرودیگرشهیدان میهن اسلامیمان راپاس می داریم
آمار و بازدید ها
کل بازدید:247857
تعداد کل مطالب : 371
تعداد کل نظرات : 17
تاریخ آخرین بروزرسانی : یک شنبه 31 شهریور 1392 
تاریخ ایجاد بلاگ : جمعه 2 مهر 1389