زهرا حسینی یكی از زنانی است كه از آغاز جنگ تحمیلی و در دفاع 35 روزه خرمشهر در برابر دشمن بعثی عراق تا بن دندان مسلح با سن كم،دوشادوش مردان خرمشهر ایستاد و مقاومت كرد تا جایی كه بر اثر شدت جراحات و با اصرار دیگر مدافعان از منطقه خارج شد.
زهرا حسینی جانبار 30 درصد در حال حاضر با وجود مشكلات فیزیكی فراوان با شركت در كارهای فرهنگی در زمینه ترویج فرهنگ ایثار و شهادت و آشنایی جوانان با مسائل هشت سال دفاع مقدس در مراكز آموزش مختلف فعالیت میكند.
حسینی میگوید:حمله عراق در واقع از اوایل فرودین ماه 1359 شروع شد. درگیریهای مرزی وجود داشت،نیروهای خودی با نیروهای دشمن در مرز درگیری داشتند.خردادماه دو تن از نیروهای سپاه در مرز به شهادت رسیدند. این درگیریها ادامه داشت. ناوچههای عراقی به آبهای جمهوری اسلامی تجاوز میكردند و درگیریهایی پراكنده رخ میداد.
خرمشهر حالت دشت دارد. هیچ تپه و در كل مانع طبیعی ندارد، برای همین بیشتر اهالی در شبهای تابستان بر روی پشت بام میخوابیدند، بنابراین به وضوح رد و بدل شدن تیر بین نیروهای خودی و دشمن را میدیدیم و صدایشان را میشنیدیم. در تیرماه یكی دیگر از نیروهای سپاه به شهادت رسید. البته ما این احتمال را میدادیم كه حملهای از سوی عراق به ایران صورت بگیرد ولی فكر نمیكردیم كه صدام این قدر وقیح شده باشد كه چنین حمله گستردهای را انجام دهد. تا روز 31 شهریور كه تقریباً از غروب عراق بمباران مناطق مسكونی را از مرز شروع كرد تا آخر شب كه به مركز شهر رسید. البته تا قبل از آن تقریباً در مناطق مرزی خانهها تخلیه شده بود و به ویژه زنان و كودكان را به مناطق دورتر از مرز فرستاده بودند.
همه مردم در خواب غافلگیر شدند و خیلیها به شهادت رسیدند و تعداد بیشتری مجروح شدند.
31 شهریور بچهها آماده میشدند كه به مدرسه بروند. چون دختر ارشد خانواده بودم خواهر و برادرم را آماده كرده بودم كه صبح به مدرسه ببرم.
به علت اینكه عمیق خوابیده بودم متوجه سروصدا نبودم و متوجه بمباران نشدم. صبح با خواهر و برادرم به سمت مدرسه رفتم ولی اوضاع را عادی ندیدم، خیابانها خلوت بود و اگر ترددی هم بود سریع و غیرعادی بود. به مدرسه كه رسیدیم با بسته بودن آن مواجه شدیم و هیچ خبری از دیگر دانشآموزان نبود. بعد از برگرداندن خواهر و بردارم به منزل و شنیدن زمزمههایی از همسایهها، خود را به خیابان اصلی رساندم و آنجا جلوی یكی از دوستانم را در حالی كه گریه و زاری میكرد و به سمت گورستان شهر كه به جنتآباد معروف بود میرفت گرفتم و خواستم بگوید كه علت منقلب شدنش چیست؟.
در جوابم گفت: تو مگر در این شهر نبودی؟ در بمباران دیشب توسط عراق دایی من شهید شده و برای مراسم تدفین او میروم.










