دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 6 بهمن 1394  4:46 PM

ای خنجر آب دیده ما تشنه ی کارزاریم
لب بسته زخمیم اما در خنده خون گریه داریم

تا سر زند آفتابی هرگز ندیدیم خوابی
از چشم سرخ شرابی پیداست شب زنده داریم

تا کاروان پس از ما پیدا کند راه از چاه
یا رد پا یا که پایی در جاده جا می‌گذاریم

با سم اسبان تکاندیم از کوه ها خستگی را
ماییم از نسل خورشید بر قله ها تک سواریم

هر چند حالا خموشیم وقتش رسد می خروشیم
یک روز خرما فروشیم یک روز بالای داریم

امشوا الی الموت مشیا... این است جانبازی ما
یعنی که فرزند حیدر لب تر کند ذوالفقاریم

محمد مهدي خانمحمدي

-