دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 30 شهریور 1395  10:03 PM

 

رهبر انقلاب:

تعریض به سایر زوجات مطهرات پیغمبر نبایستی باشد. بالاخره زوجات پیغمبر محترمند؛ هر کسی به اینها اهانت کند - هر کدامشان باشد- به پیغمبر اهانت کرده؛ این را من قاطعا عرض میکنم... امیر المومنین با جناب عایشه آن رفتار را کرد... با زنی که به جنگ او آمده این جور با احترام رفتار کرد. به خاطر اینکه همسر پیغمبر بود و الا امیر المومنین که از کسی ملاحظه ندارد. بنابراین حتما تعریض بایستی وجود نداشته باشد. ۹۵/۳/۲۲
 



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 30 شهریور 1395  9:53 PM

 

رهبر انقلاب، 
احساسات اهل سنت را تحریک نکنید/ عده‌ای خیال می‌کنند اثبات تشیع به این است که به بزرگان اهل‌سنت، توهین کنند. این خلاف سیره‌ی ائمه است/ اینکه تلویزیون‌هایی به وجود می‌آید که کارش اهانت است، این خب معلوم است بودجه‌اش از خزانه‌داری انگلیس است؛ این شیعه‌ی انگلیسی است/ این اهانت‌ها، عکس عمل می‌کند. وقتی اهانت کنید، دیگر حرف حق هم شنیده نمی‌شود. ۱۳۹۵/۶/۳۰

 

 



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 30 شهریور 1395  9:42 PM

دست‌هایت را که در دستش گرفت آرام شد
تازه انگاری دلش راضی به این اسلام شد

 

​​​​دست‌هایت را گرفت و رو به مردم کرد و گفت:

مؤمنین! یک لحظه اینجا یک تبسم کرد و گفت:

 

خوب می‌دانید در دستانم اینک دست کیست؟
نام او عشق است، آری می‌شناسیدش: علی‌‌ست


من اگر بر جنگجویان عرب غالب شدم
با مددهای علی بن ابی‌طالب شدم

 

در حُنین و خیبر و بدر و اُحُد گفتم: علی
تا مبارز خواست «عمرو عبدود» گفتم: علی

 

در حرا گفتم: علی، شب با خدا گفتم: علی
تا پیام آمد بخوان «یا مصطفی»! گفتم: علی...

 

مستجار کعبه را دیدم، اگر مُحرِم شدم
با «یدُ الله» آمدم تا «فوقِ اَیدیهِم» شدم

 

تا که ساقی اوست سرمستند «اصحابُ الیمین»
وجه باقی اوست، «اِنّی لا اُحبُّ الآفِلین»

 

دست او در دست من، یا دست من در دست اوست
ساقی پیغمبران شد یا دل من مست اوست

 

یکصد و بیست و چهار آیینه با هر یک هزار 
ساغر آوردند و او پر کرد با چشمی خمار

 

آخرین پیغمبر دلداده‌ام در کیش او
فکر می‌کردم که من عاشق‌ترینم پیش او

 

دختری دارم دلش دریای آرامش، ولی
شد سراپا شور و طوفان تا شنید اسم علی

 

روزگارش شد علی، دار و ندارش شد علی
از ازل در پرده بود، آیینه‌دارش شد علی...

 

من نبی‌اَم در کنارم یک «نبأ» دارم «عظیم»
طالبان «اِهدنا» این هم «صراط المستقیم»

 

چهره‌اش مرآتِ «یاسین»، شانه‌هایش «مُحکمات»
خلوتش «والطور»، شور مرکبش «والعادیات»

 

هر خط قرآنِ من، توصیفی از سیمای اوست
هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست


قاسم صرافان

 



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 29 شهریور 1395  4:26 PM

 

من از آن روز که دربند توام آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت

تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس

پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم

دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ

یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم

به وفای تو کز آن روز که دلبند منی

دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

تا خیال قد و بالای تو در فکر منست

گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم

به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی

وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم

دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک

حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم

می‌نماید که جفای فلک از دامن من

دست کوته نکند تا نکند بنیادم

ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل

جهد سودی نکند تن به قضا دردادم

ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم

داوری نیست که از وی بستاند دادم

دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت

وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم

هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد

عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم

سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح

نتوان مرد به سختی که من این جا زادم



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 29 شهریور 1395  2:51 PM

 

فخرم این بس که مسلمان توام یا حیدر
آستان بوس غلامان توام یا حیدر

بی نیازم ز دو عالم ز همان وقتی که
بر سر سفره ی احسان توام یاحیدر

ای یتیمان و فقیران همه از قوت تو سیر
طالب لقمه ای از نان توام یا حیدر

من مسلمان شدنم را به تو مدیونم پس،
تا ابد بر سر پیمان توام یا حیدر

طفل بودم پدرم نام تو را یادم داد
عاشق کنیه و عنوان توام یا حیدر

یک شبی اذن زیارت بده بر من مولا
عاشق گنبد و ایوان توام یا حیدر

گرچه ننگ توام و غرق گنه میدانم
هرکه ام جزو محبان توام یاحیدر

دست مهرت ز سرم کم بشود می میرم
من یتیمی ز یتیمان توام یاحیدر

مدح تو گویم و اوصاف تو را جار زنم
همدم نغمه سرایان توام یا حیدر

به ولای تو قسم غرق سعادت هستم
ذره ام ریزه خور خوان توام یا حیدر

دعوتم کن سحری طوف مزار تو کنم
عاشق گنبد و ایوان توام یا حیدر



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 29 شهریور 1395  2:30 PM

 

در کسوت آیات مزامیری داوود
در شوکت ابیات حماسی و غم آلود

هم اوّل و هم آخر و هم باطن و ظاهر
هم حاضر و هم ناظر و هم شاهد و مشهود

در دست کلیمُ الله و در باور فرعون
در جان خلیل الله و در آتش نمرود

اغراق اگر نیست أنا العبد أنا الهیچ
یا کفر اگر هست هو العابد و معبود

تو در "دل حوّایی" و ابلیس چه خوش گفت: –
من برترم از آب و گل آدم مسجود

ای مژده ی أکملتُ لکم دینکم ای عشق
جبریل پر و بال زنان آمد و فرمود: –

مَن ماتَ علی حُبِّ علی ماتَ شهیدا
تا هست علی باشد و تا بود علی بود

 مهدی جهاندار
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 29 شهریور 1395  2:23 PM

تا ملائک همگی  دور  علی چرخیدند

حاجیان را ز ارادت به علی سنجیدند
 
حاجیانی که همگی منتظر حق بودند
در  بر  احمد  مختار  علی  را  دیدند
 
با نفس های علی باز خدا ساخت بهشت
چون که از برکت حیدر همه را بخشیدند
 
مثل نقلی روی دستان پر از لطف نسیم
اختران   را  طرف  عرش  خدا   پاشیدند
 
تا که دستان علی را به هوا بُرد نبی
دست او را همه ی آینه ها بوسیدند
 
آسمان ها همگی خم شده و مثل زمین 
روی خود را به کف پای علی ساییدند
 
زائرانی که ز اخلاص به او رو کردند
کوثر از دست خود فاطمه می نوشیدند
 
یا علی بود که از عرش خدا می بارید
نور مولا به سر ثانیه ها می بارید
 
عاشقان تو علی دل که به دریا بزنند
این محال است که در شیعِگی ات جا بزنند
 
بارها خواسته قلب بهشت این بوده
مثل ایوان تو در جنّت الاعلی بزنند
 
عده ای که رخ ایوان شما را دیدند
قید دیدار جنان حین تماشا بزنند
 
قصد کردند ملائک همه در عید غدیر
پرچم عشق تو را بر سر دلها بزنند
 
امر و دستور خدا بوده که باید عالم
بوسه بر خاک در حضرت مولا بزنند
 
کاش میشد بشوم فرش حریم تو علی
تا که زوّار تو بر فرق سرم پا بزنند
 
مردمانی که به دنبال خدا میگردند
باید آقا که در بیت شما را بزنند
 
از غدیر تو به معراج رسیدیم علی
کوثر از دست تو یک جرعه چشیدیم علی
 
تو رسیدی که سرآغاز امامت بشود
چشم تو معنی ایثار و رشادت بشود
 
هرکسی دیده تو را لحظه شمشیر زدن
تا ابد شیفته درس شهامت بشود
 
در مقام تو همین بس که در این راه دراز
حضرت فاطمه حامی ولایت بشود
 
عکس زهرا که به چشمان تو افتاد خدا
بین چشمان تو با فاطمه رؤیت بشود
 
مطمئنم که از این جمله خدا هم راضی ست
باید از نام تو هر ثانیه صحبت بشود
 
نوکری تو مدالی ست که زهرا داده
آنقدر نذر نمودم که عنایت بشود
 
همه حرف من این است شب عید غدیر
دیدن صحن نجف کاش که قسمت بشود
 
بخدا میرسد آنکس که تو را پیدا کرد
زین جهت بود خداوند تو را مولا کرد
 
من مریض توأم ای شاه شفا میخواهم
بی سرو پایم و آقا سر و پا میخواهم 
 
من بیچاره چه دارم به تو تقدیم کنم
تازه امشب سفر کرب و بلا میخواهم
 
تا محرّم بشود چند شبی مانده هنوز
روزی نوکری از دست شما میخواهم
  
دامنت را دمی از دست من آقا نکشی
بهر شالم نخی از کنج عبا میخواهم
 
التماست بکنم میکنی آقا نظری
چادر سوخته فاطمه را میخواهم
 
یک دعا کن که دل نوکر تو قرص شود
کارم از کار گذشته ست دعا میخواهم
 
روزیم را شب عید است کمی اشک بده
راضی ام ؛ اشک مرا هم زهمان مشک بده

 



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 29 شهریور 1395  2:22 PM

 

مرا غدیر نه برکه، که بیکران دریاست
علی نه فاتح خیبر،که فاتح دلهاست

مرا غدیر نه برکه، که خم جوشان است
علی نه ساقی کوثر،که کوثر عظماست

مرا غدیر نه یک برگ سرد تاریخ است
علی نه شافع محشر، که محشر کبراست

مرا غدیر حریم وصال محبوب است
علی نه همسر زهرا که کیمیای ولاست

مرا غدیر بود پایگاه دانش و دین
علی نه کاتب قرآن که آیت عظماست

مرا غدیر نه یک واژه در دل تاریخ
که جان پناه همه رهروان راه خداست

مرا غدیر نه یک روز اختلاف افکن
که همچو چشمه ی مبعث زلال وحدت زاست

مرا غدیر ندای بلند آزادی است
علی نه حامی بوذر که روح صدق و صفاست

مرا علی نبود خلقتی خدا گونه
چو غالیان نسرایم که مالک دو سراست

اگر نه عالم و عادل مرا نمی شاید
ستایمش که علی عالی و علی اعلاست

بخوان ز سوره انعام علت درجات
علی ز علم و عمل بر جهانیان مولاست

مگوکه مولد او کعبه شد که می گویم
به هر مکان که علی هست کعبه خود آنجاست

هر آن که دم زند از عشق آن ولی والا
علی صفت اگرش نیست، کار غرق خطاست

بخوان تو نامه مولا به مالک اشتر
که طرز فکر علی از خطوط آن پیداست

ببین که در دل آن رادمرد بی همتا
به یاد قسط و عدالت چه محشری بر پاست

بکوش رنگ علی گیری و صفات علی
هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست

به سالروز امامت به جشن عید غدیر
که اشک شوق به چشمان عاشقان پیداست



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 27 شهریور 1395  11:53 AM

رفتم...و...پشت سرم...حیف...دعای "تو" نبود 
زندگی بود...ولی...زمزمه های "تو" نبود 
گفته بودی...که...مرا...عین خودت می دانی 
"عاشقت بودم"...و...این...عشق...سزای "تو" نبود 
در...سکوتم..."غزل وسعت دریا"...می مرد 
پا به پای غزلم...شعر...صدای "تو" نبود 
مست آئینه شدم...غرق تماشا...اما 
حالم...از...عشق...بهم خورد...و...دوای "تو" نبود 
اتفاق تو...مرا...در..."دل شب"...آتش زد 
در...شب سوختنم...دست رسای "تو" نبود 
"کمکم کن...که...من...از...آینه ها می ترسم" 
که...در...این..."آینه ی عشق"...صفای "تو" نبود 
کوله بارم...چمدانی..."سفر"...و..."شعر"...و..."غزل"
رفتم...و...پشت سرم...حیف...که...دعای "تو" نبود 🌱



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 27 شهریور 1395  11:52 AM

تو دلت سنگ و دلم چشم به در دوخته است
نزن آتش به درختی که خودش سوخته است
 
به خدا رسم وفا نیست ، دلی را ببری
که وفا را ، خودش از محضرت آموخته است
 
چه بگویم به خدایت ، که جهان باخبر است
که در این دل چه حریقی که برافروخته است
 
گل من سرکش و زیباست ، دل آراست ، ولی
حیف ! در سینه جفا و ستم اندوخته است
 
قصد او چیست؟ ، که عمری به اسارت ببرد؟
یوسفی را که به صد قافله نفروخته است؟



تعداد کل صفحات : 1 2