زلف آن است که بى شانه دل از جا ببرد
نه که از , ماشطه هم زحمت بى جا ببرد
من به نقش تو گر از جا بروم خود رفتم
شرط آن است که نقش توام از جا ببرد
دل که شيداى خدايى است قرارش همه اوست
غم که باشد که قرار از دل شيدا ببرد
رنجها مى برم از دست قلموى خيال
به اميدى که دلى گنج تماشا ببرد
گرتمنا کنم از دوست همانا خواهم
همتى کز دل من ننگ تمنا ببرد
باغبان آنچه گل اندوخته بود از سر سال
مى رسد باد خزان تا همه يک جا ببرد
اجل آن نيست که از فتنه فراموش کند
گرت امروز فروهشته که فردا ببرد
دزد را راه به گنجينه ى پنهانى نيست
او همه نقشه که نقدينه ى پيدا ببرد
مرغ جان سرمدى و سنگرى قاف بقاست
کى فنا ره به سوى قلعه ى عنقا ببرد
ليک از آن دزد که ايمان برد ايمن نشوى
او قسم خورده که صد دل به يک ايما ببرد
کوه توحيد شو از دولت ايمان و بهل
سيل شرک مدنيت همه دنيا ببرد
رخت من گو ببر از دخمه گل ها بيرون
کيست کو نام من از دفتر دلها ببرد
کيف دنيا خم و خمخانه به نادانش ده
کان نه خمرى که خمار از سر دانا ببرد
بى صفا آنکه به پيش نى کلک حافظ
نامى از نيشکر و شهد مصفا ببرد
شهريارا بجز اين شاهد عشق شيراز
نيست در شهر نگارى که دل ما ببرد