دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 22 مرداد 1395  11:02 AM

 

ای عشق! دل دوباره غبار هوس گرفت
از من گلایه کرد و تو را دادرس گرفت

دل بازهم بهانه ی رفتن گرفت و باز
تا بال و پر گشود سراغ از قفس گرفت

گفتم به هیچ کس دل خود را نمی دهم
اما دلم برای همان هیچ کس گرفت

افسردگی به خسته دلی از زمانه نیست
افسرده آن دلی ست که از همنفس گرفت

لبخند و ریشخند کسی در دلم نماند
هرکس هرآنچه داد به آیینه پس گرفت

- فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 22 مرداد 1395  11:00 AM

 

به خدا عشق به رسوا شدنش می‌ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می‌ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می‌ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می‌ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می‌ارزد

با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می‌ارزد

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می‌ارزد

سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می‌ارزد

- علی اصغر داوری



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 22 مرداد 1395  10:59 AM

 

.
گاهی مسیر عشق طولانی و باریک است
این راه، پر پیچ و خم است و غرق تشکیک است

دنیای شهر من اگرچه گاه تاریک است
احساس من این است که خورشید نزدیک است

هر چند تا خورشید راهی دور را دارم
در شهرم اما شعبه ای از نور را دارم

با اینکه از این خاک هستم اهل ایرانم
در خانه ام بر خوان آل الله مهمانم

عمریست زیر دین سلطان خراسانم
در شهر تهران نیز این را خوب می دانم

روزی خور لطف حضور یک کریمم من
چون میهمان خوان شاه عبدالعظیمم من

ما از شراب گندم این خطه مِی داریم
از این شراب ناب، مستی ها ز پی داریم

دیگر هوای جنت و فردوس، کی داریم؟
وقتی جنانی را نهان در خاک ری داریم

درّی ز دریای ولا را در صدف داریم
یکجا مدینه، کربلا، مشهد، نجف داریم

همسایه زیر سایه ات عمریست آرامم
از کودکی جلد تو و این دانه و دامم

با آب سقا خانه هایت تر شده کامم
شب های جمعه در حریمت گرم احرامم

شب های جمعه روضه دار اهل تهرانی
با زائران یا نور یا قدس می خوانی

عبدالعظیمی و تو را تعظیم، مرسوم است
هر کس که منکر شد تو را از فیض محروم است

اوج مقاماتت برای شیعه معلوم است
در ذیل اوصاف تو تصدیقات معصوم است

با چار معصوم زمانت همنفس بودی
بعد از امامانت برای شیعه بس بودی

تو کیستی که از سراپایت خدا جاریست
در غربت نام تو حسّی آشنا جاریست

در گلشن جود تو عطر مجتبی جاریست
در هر سلام زائرانت کربلا جاریست

ما را به سمت کربلا چشم تو راهی کرد
باب محرم را تو بر ما باز خواهی کرد

- محمد بیابانی



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 22 مرداد 1395  10:58 AM

 

حسّ و حال همه‌ ثانیه‌ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه‌ها ریخت به هم

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همـه فرضیه‌ها ریخت به هم!

روح غمگینِ تو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریه‌ها ریخت به هم

در کنار تو  قدم می‌زدم و دور و برم
چشم‌ها پُر خون شد، قرنیه‌ها ریخت به هم

روضه خوان خواست که از غصه ما یاد کند
سینه ها پاره شد و مرثیه‌ها ریخت به هم

پای عشق تو برادرکُشـی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیه‌ها ریخت به هم

بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد وُ قافیه‌ها ریخت به هم

من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!
پس چرا زندگیِ ساده ما ریخت به هم؟

- امید صباغ نو



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 9 مرداد 1395  6:58 PM

 

هر زمان رنگ جفا را می‎دید

کوچه و کرب و بلا را می‎دید

خانه‎اش چونکه در آتش می‎سوخت

خیمه‎ی آل عبا را می‎دید

شهادت امام جعفر صادق (ع) بر شما تسلیت باد



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 9 مرداد 1395  6:51 PM

 

گل کرد ردپای کسی که به یمن او

با یک گل شکفته زمستان، بهار شد

 

مردی رسید با سبد نور از بهشت

نوری که شهد و شربت و سیب و انار شد

 

پس برتن کویر و در انبوه تشنگان

شهدی چکاند و خاک کویر آبشار شد

 

از سیب و از انار به هر جاهلی خوراند

علمش شکفت و عالم دهر و دیار شد

 

بر سستی فلاسفه و هر چه که حکیم

دستی کشید و سستیشان استوار شد

 

در انجما جبر که نوری دمید، جبر

ذره ذره ذوب شد و اختیار شد

 

در دشت علم، هرچه غزال رمنده بود

با تیر آسمانی فکرش شکار شد.

 

مردی که چشمش آینه کائنات بود

چشمی که هر که دید، دلش بی قرار شد

 

اما چه حیف! دوره آیینه هم گذشت

چرخید چرخ و نوبت گرد و غبار شد

 

از دست روزگار به یک باره آینه

افتاد و وقت واقعه احتضار شد

 

مهدی زارعی

 



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 9 مرداد 1395  6:48 PM

 

عزاى صادق آل پيمبرست
شاعر : على سهرابى تويسركانى (صفا)

 

زين ماتمى كه چشم ملايك ز خون، ترست

گويا عزاى صادق آل پيمبرست

يا رب چه روى داده، كزين سوگ جانگداز

خلقى پريش خاطر و دل ها پرآذرست

مُلك و مَلَك به ناله و افغان و اشك و آه

چون داغدار، حضرت موسى بن جعفرست

خون مى رود ز فرط غم از چشم شيعيان

زيرا كه قلب عالم امكان مكدَّرست

منصور، شاد گشت ز قتل خديو دين

امّا به خُلد، غمزده زهراى اطهرست

او گرچه كشت خسرو دين را ولى به دهر

نامش به ننگ تا به ابد ثبت دفترست

تن درنداد بر ستم و اين كلام نغز

بر پيروان حقّ و عدالت مقرّرست

آزادْمرد، تن به زبونى نمى دهد

مرگ از حيات در نظر مرد خوشترست

تنها نه اشكبار چشم " صفا " زين عزا بود

دل هاى شيعيان همه از غم مكدّرست



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 9 مرداد 1395  6:47 PM

 

بنال اى دل
شاعر: حسن فرح بخشيان (ژوليده نيشابوري)

 

بنال اى دل که در ناى زمان فرياد را کشتند

بهين آموزگار مکتب ارشاد را کشتند

اساتيد جهان بايد به سوک علم بنشينند

که در دانشگه هستى بزرگ استاد را کشتند

به جرم پاسدارى از حريم عترت وقرآن

رئيس مذهب و الگوي عدل و داد را کشتند

بجاى اشک و خون دل ببار اى آسمان زين غم

که نور ديدگان سيد امجاد را کشتند

دريغ و درد کز بيداد منصور ستمگر

به جرم ياري دين مظهر امدادا را کشتند

به جنّت مادرش زهرا پريشان کرده گيسو را

که بهر حفظ قرآن شافع ميعاد را کشتند

من ژوليده ميگويم زنسل ساقى کوثر

امام جانشين و پنجمين اولاد را کشتند



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 9 مرداد 1395  6:41 PM

 

داغ حضرت صادق (ع)
شاعر : محسن حافظى

 

لبالب شد ز خون دل اياغ حضرت صادق

دلم چون لاله مى سوزد ز داغ حضرت صادق

چو در خاك مدينه زائرش منزل كند از جان

به هرجا اشك مى گيرد سراغ حضرت صادق

در اين شب ها بود روشن مزار بى رواق او

كه باشد اشك مهدى چلچراغ حضرت صادق

خزان هرگز نمى گردد بهار دانش و بينش

از آن گل ها كه بشكفته به باغ حضرت صادق

معطر مى كند بوى دل آويزش فضاى جان

همان گل هاى علم باغ و راغ حضرت صادق

نشسته در عزا موسى بن جعفر با دلى سوزان

زند آتش به جانش سوز داغ حضرت صادق

ز شعر جانگدازت شعله خيزد " حافظى " زيرا

شد از خون جگر لبريز اياغ حضرت صادق



تعداد کل صفحات : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >