دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 9 مرداد 1395  6:39 PM

 

مادر بيا
شاعر : حسن فرح بخشيان (ژوليده نيشابورى)

 

مادر بيا که گيرد مرغ دلم بهانه

گيرد بهانه تو با ذکر عاشقانه

مادر بيا نظر کن کز باب خانه من

از فتنه زمانه آتش کشد زبانه

منصور بهر جلبم مأمور مي فرستد

کز بهر بردن من آيد زبام خانه

پاى پياده شبها دشمن به سوى مسلخ

از خانه ام کشاند با ضرب تازيانه

منصور بى مروت گردد چو روبرويم

شمشير بهر قتلم دارد به کف شبانه

گاهى کند تعارف بر من شراب و گاهي

خواهد ز من بخوانم اشعار عارفانه

با زهر کينه آخر آسوده شد دل من

از ضرب و شتم دشمن از کينه زمانه

از درگه خدايم اين است آرزويم

همسايه با تو باشم با قبر بى نشانه



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 9 مرداد 1395  6:37 PM

 

من كيستم ؟
شاعر : ژوليده اصفهانى

 

من كيستم حقيقت حق را خزانه ام

بيرون ز مرز فكر و خيال و فسانه ام

بنيانگذار مذهب و مسندنشين علم

فيض مدام فلسفه عارفانه ام

سبط نبى و پور على، نجل فاطمه

الگوى صبر و صلح حسن را نشانه ام

آئينه دار نهضت سرخ حسينى ام

چون عابدين به نخل عبادت جوانه ام

بحرالعلوم باب من است و سخا و جود

يك قطره اى بود ز يم بيكرانه ام

استاد فقه و فلسفه و منطق و اصول

پرچم فراز علم به قاف زمانه ام

با اين همه جلال در اين جوّ قيرگون

محصور كرده خصم ستم پيشه خانه ام

از يورش شبانه ابن الرّبيع پست

آيد به ناله سنگ ز سوز شبانه ام

لرزد به سان بيد تن اهل بيت من

تا مى كشد ز خانه برون وحشيانه ام

آن بى حيا سواره و من با تن ضعيف

پاى پياده در پى اسبش روانه ام

تندى كند كه تند برو در بر امير

كندى اگر كنم بزند تازيانه ام

آنان كه سوخته اند دَرِ خانه على

آتش زدند از ره كين درب خانه ام



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 9 مرداد 1395  6:35 PM

 

غصه و غم
شاعر : محمد موحديان (اميد)

 

بسته بر شادىّ و عشرت غصه و غم راه را

عقده از غم بر رخ دل بسته راه آه را

بر دلم داغى گران باشد كه جانم سوخته

مانم آيا با كه گويم اين غم جانكاه را؟

شد رئيس مذهب ما از جفا خونين جگر

اين مصيبت كرده دلخون مردم آگاه را

آن كه با خون جگر بر شيعيان هموار كرد

در خط سرخ ولايت تا قيامت راه را

زهر كين نوشيد امّا با عدو سازش نكرد

كرد تا رسواى عالم دشمن بدخواه را



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 9 مرداد 1395  6:33 PM

 

داغ صادق
شاعر : سيد رضا مؤيد

 

داغ صادق شرر سينه ام افروخته کرد

جگرى سوخته ياد از جگر سوخته کرد

جگرى سوخته کز داغ بر افروخته بود

باز هم از اثر زهر جفا سوخته بود

بر جگر آنکه ولايت به موالى همه داشت

محنت کشتن اولاد بنى فاطمه داشت

آن امامى که لواى شرف افراخته بود

زهر منصور به جانش شرر انداخته بود

آه از آنروز که بگرفت زطاغوت زمان

آتش از چار طرف خانه او را به ميان

وندر خرمن آتش ولى رب جليل

راه مى رفته و ميگفت منم پور خليل

شعله را چون به در خانه تماشا مى کرد

ياد آتش زدن خانه زهرا مى کرد

آنکه هم ظاهر رو هم باطن ما مى داند

با دلش زهر چه کرده است خدا مى داند

روح دين بود ولى بى تب و بى تابش کردند

شمع کانون وفا بود که آبش مردند

چارمين قبله عشق است به دامان بقيع

رونق ديگر از او يافت گلستان بقيع



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 9 مرداد 1395  6:31 PM

 

شرح  غم
شاعر : حسن فرح بخشيان (ژوليده نيشابورى)

 

صبا بگو به فاطمه شرح غم زمانه ام

که خون زجور دشمنان شد دل غمگنانه ام

چنان که درب خانه ات سوخت در آتش ستم

آتش کينه شعله ور گشته به درب خانه ام

به جرم آنکه در جهان نور دو ديده توام

چشم به راه يورش خصم دنى شبانه ام

ابن ربيع خيره سر پياده و برهنه سر

نيمه سب بيرون کشد زخانه جابرانه ام

به مسلخ حکومتى مي بردم کشان کشان

کندى اگر کنم زند زکينه تازيانه ام

منصور تا که بيندم تيغ کشد به روى من

شرم و حيا نمى کند ز خالق يگانه ام

گهى به من تعراف شراب مى کند گهي

به احترام مى کشد دست به روى شانه ام

شاهد درد من بود رنگ ز رخ پريده ام

گواه سوز دل بود سرشک دانه دانه ام



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 9 مرداد 1395  6:28 PM

 

شاعر : حسن فرح بخشيان (ژوليده نيشابورى)

 

چنان پيچيده در ناى زمان فرياد يا زهرا

که داده خرمن هستى ما برباد يا زهرا

سرت بادا سلامت اى گل گلزار پيغمبر

که بلبل از غم گل از نفس افتاد يا زهرا

بهار ما مبدل بر عزا گرديد و فرزندت

شده مسموم زهر کينه از بيداد يا زهرا

به ياد پهلوى بشکسته و آن سينه مجروح

بسان نى چنان ناليد تا جان داد يا زهرا

در کاشانه اش از آتش بيداد مى سوزد

به جرم اينکه مي باشد تو را اولاد يا زهرا

سرو پاى برهنه نيمه شب مى برد آن جاني

پياده در بر آن جانى جلاد يا زهرا

ز درد بازوان خسته تو حضرت صادق

بياد تازيانه خوردنت افتاد يا زهرا



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 9 مرداد 1395  6:25 PM

 

سلام من به مدينه ، به غربت صادق 
سلام من به بقيع و به تربت صادق 

سلام من به مدينه ، به آستان بقيع 

سلام من به بقيع و کبوتران بقيع 

سلام من به مزار مطهر صادق 

که مثل ماه درخشد به آسمان بقيع

سلام من به تو اي ماه فاطمي بقيع 

سلام من به تو اي ياس هاشمي بقیع



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 9 مرداد 1395  6:24 PM

 

کاش من هم به لطف مذهب نور

تا مقام حضور می رفتم

کاش مانند یار صادقتان

بی امان در تنور می رفتم

 

علم عالم در اختیار شماست

جبر در این مسیر حیران است

چشم هایت طبیب و بیمارش

یک جهان جابر بن حیان است

 

روز و شب را رقم بزن آخر

ماه و خورشید در مُرکّب توست

ملک لا هوت را مراد تویی

آسمان ها مرید مذهب توست

 

قصه تکرار می شود یعنی

باز هم در مدینه عاشق نیست

کوچه در کوچه شهر را گشتم

هیجکس با امام ، صادق نیست



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 9 مرداد 1395  6:23 PM

 

خواب دیدم که پشت پنجره ها

روبروی بقیع گریانم

پابه پای کبوتران حرم

در پی آن مزار پنهانم

 

گریه در گریه با خودم گفتم

جان افلاک پشت پنجره هاست

آی مردم ! تمام هستی ما

در همین خاک پشت پنجره هاست


حمیدرضا برقعی



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 9 مرداد 1395  6:22 PM

 

آقا تو را چون حیدر کرار بردند

در پیش چشم بچه های زار بردند

تو آن همه شاگرد داری پس کجایند!

آقا چه شد آن شب تو را بی یار بردند؟

این اولین باری نبود اینطور رفتید

آقا شما را اینچنین بسیار بردند

وقتی شما فرزند ابراهیم هستی

قطعاً شما را از میان نار بردند

یاد رقیه کردی آنجا که شما را

پای برهنه از میان خار بردند

این ظاهر درهم خودش می گوید آقا

حتما شما را از سر اجبار بردند

سخت است اما آخرش تابوتتان را

آقا هزاران شیعه در انظار بردند


مهدی نظری



تعداد کل صفحات : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >