دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 27 آذر 1395  9:42 AM

تو دریای شعوری یامحمّد
توعشق پُرغروری یامحمّد

ابرمردی، سلحشوری محمّد
تو از سرتابه پا نوری محمّد

دگرگون‌شدحجاز از مَقدمِ تو
عیان شد جایگاه اعظم تو

رسیدی،جهل و نادانی به دَرشد
لب خشکیده از جامِ تو تَرشد

زِیُمن مَقدمت کسرا فرو ریخت
زمین و آسمانها درهم آمیخت

جهان‌را دعوتِ توحید کردی
نهال یأس را امّید کردی

محمّد دین تو دین جنون نیست
به‌آئین‌توحرف‌قتل‌وخون نیست

 



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 26 آذر 1395  7:14 PM

شکایت از غم پاییز برگ ریز بس است
مرا تبسم گل های روی میز بس است

به آنچه یافته ام قانعم! چه کم چه زیاد
اگر بس است همین چند خرده ریز بس است

هیمشه قسمت فوار سرنگون شدن است
تو نیز مثل من ای دوست برمخیز! بس است!

به فکر پرچم تسلیم باش و نامهء صلح
نه دوست مانده نه دشمن، دگر ستیز بس است

به جای گوهر و یاقوت، سنگ در کف توست
هر آنچه یافته ای را زمین بریز بس است


فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 26 آذر 1395  7:07 PM

حسّ و حال همه‌ ثانیه‌ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه‌ها ریخت به هم

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همـه فرضیه‌ها ریخت به هم!

روح غمگینِ تو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریه‌ها ریخت به هم

در کنار تو  قدم می‌زدم و دور و برم
چشم‌ها پُر خون شد، قرنیه‌ها ریخت به هم

روضه خوان خواست که از غصه ما یاد کند
سینه ها پاره شد و مرثیه‌ها ریخت به هم

پای عشق تو برادرکُشـی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیه‌ها ریخت به هم

بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد وُ قافیه‌ها ریخت به هم
.
.
من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!
پس چرا زندگیِ ساده ما ریخت به هم؟

- امید صباغ نو

 



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 26 آذر 1395  6:23 PM

سلام  وارث تنهای بی نشانی ها
خدای بیت غزل های آسمانی ها

نیامدی و کهنسال هایمان مُردند
در آستانه ی مرگ اند نوجوانی ها

چقدر تهمتِ ناجور بارمان کردند
چقدر طعنه که: "دیوانه ها! روانی ها"

کسی برای نجات شما نمی‌آید
کسی نمی رسد از پشتِ نُدبه خوانی ها

مسیحِ آمدنی، سوشیانس، ای موعود
تو ـ هر که هستی از آن سوی مهربانی ها

بگو به حرف بیایند مردگانِ سکوت
زبان شوند و بگویند بی زبانی ها

هنوز پنجره ها باز می شوند و هنوز
تهی است کوچه از آوازِ شادمانی ها

و زرد می شوند و دانه دانه می افتند
کنار پنجره ها برگِ شمعدانی ها ..

پانته آ صفایی 




نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 26 آذر 1395  1:24 PM

. به تنهايي گرفتارند مشتي بي پناه اينجا
مسافرخانه رنج است يا تبعيدگاه اينجا

غرض رنجيدن ما بود از دنيا كه حاصل شد
 مكن اي زندگي عمر مرا ديگر تباه اينجا

براي چرخش اين آسياب كهنه دلسنگ
به خون خويش مي‌غلطند خلقي بي‌گناه اينجا

نشان خانه ما را در اين صحراي سر در گم
بپرس از كاروان هايي كه گم كردند راه اينجا

اگر شادي سراغ از ما بگيرد جاي حيرت نيست
نشان مي‌جويد از من تا نيايد اشتباه اينجا

تو زيبايي و زيبايي در اينجا كم گناهي نيست
هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا

فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 26 آذر 1395  10:14 AM

 

می رسد قصه به آنجا که جهان زیبا شد

با جهاز شتران کوه احد برپا شد

و از آن آینه با آینه بالا می رفت

دست در دست خودش یک تنه بالا می رفت

تا که از غار حرا بعثت دیگر آرد

پیش چشم همه از دامنه بالا می رفت

تا شهادت بدهد عشق ولی الله است

پله در پله از آن ماذنه بالا می رفت

پیش چشم همه دست پسر بنت اسد

بین دست پسر آمنه بالا می رفت

گفت: اینبار به پایان سفر می گویم

" بارها گفته ام و بار دگر می گویم"

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است

کهکشان ها نخی از وصلهء نعلین علی است

گفت ساقی من این مرد و سبویم دستش

بگذارید که یک شمه بگویم دستش _

هر چه در عالم بالاست تصرف کرده

شب معراج به من سیب تعارف کرده

واژه در واژه شنیدند صدارا اما...

گفتنی ها همگی گفته شد آنجا اما

سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد

آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

 

سید برقعی



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 26 آذر 1395  9:37 AM

 

باز هم جمعه شد و غصه ی من تازه شده

درد  این  بی خبری بی حد و اندازه  شده

باز هم جمعه شد و چشم به ره مانده شدم

باز از  دوری تو ، خسته  و  درمانده  شدم

باز هم جمعه شد و از تو خبر نشنیدم

باز  از  بی  خبری های  دلم ، نالیدم

باز هم  درد  فراقت  کمرم  را خم  کرد

باز هم دوری تو چشم مرا پر نم کرد



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 26 آذر 1395  9:35 AM

شاها نظری کن دل مسکین گدا را 

بگذار به چشمان ترم آن کف پا را 

از بهر ظهور تو دعا می کنم هر شب 

یک بار اجابت بنما خواهش ما را 

ای خاک درت تاج سرم مهدی زهرا 

نومید مکن از درت این بی سر و پا را
 
    اَلّلهُمَّـ عَجِّل ‌لِوَلیِّڪَ الفَرج



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 26 آذر 1395  9:31 AM

‍ معنی فاصله ها چيست برايم بنويس

درد اين واژه سرا چيست برايم بنويس

تو تماشاگر من بلکه نه من فاصله ای

علت دوری ما چيست برايم بنويس

همه جا غرق دعا ميشوم از آمدنت

معنی اشک و دعا چيست برايم بنويس

خون دل خوردنت از بار گناهان من است..

معنی شرم و حيا چيست برايم بنويس

مثنوی نه ، غزلی نه ، نه قصيده آقا

مصرع از درس وفا چيست برايم بنويس

دست من را تو نگيری به زمين می افتم

حکمت دست شما چيست برايم بنويس

تو برايم بنويسي به يقين ميفهمم

حرمت خون خدا چيست... برايم بنويس

#اللهم_عجل_لولیک_الفرج



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 25 آذر 1395  12:59 PM

 

بسکه آن لبخند سِحر دلفریبی ساخته است
آدمی مثل من از دنیا به سیبی ساخته است

خاکیان بالاتر از افلاکیان می‌ایستند
عشق از انسان چه موجود غریبی ساخته است

دوستی در پیرهن دارم که با من دشمن است
اعتماد از من برای من رقیبی ساخته است

«زهر» می‌ نوشد و من شهد می ‌پندارمش
عقل ظاهر بین چه تردید عجیبی ساخته است

هرچه می‌بارد در این صحرا نمی روید گلی
چشم شور از من چه خاک بی نصیبی ساخته است

من دوای درد خود را می‌شناسم! روزگار
از دل بیمار من دیگر طبیبی ساخته است

دل به شادی‌های بی مقدار این عالم مبند
زندگی تنها فرازی در نشیبی ساخته است
.
فاضل نظری 



تعداد کل صفحات : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >