دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 26 آذر 1395  7:07 PM

حسّ و حال همه‌ ثانیه‌ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه‌ها ریخت به هم

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همـه فرضیه‌ها ریخت به هم!

روح غمگینِ تو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریه‌ها ریخت به هم

در کنار تو  قدم می‌زدم و دور و برم
چشم‌ها پُر خون شد، قرنیه‌ها ریخت به هم

روضه خوان خواست که از غصه ما یاد کند
سینه ها پاره شد و مرثیه‌ها ریخت به هم

پای عشق تو برادرکُشـی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیه‌ها ریخت به هم

بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد وُ قافیه‌ها ریخت به هم
.
.
من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!
پس چرا زندگیِ ساده ما ریخت به هم؟

- امید صباغ نو