دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395  1:23 PM

نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش

ز دوردست سواران دوباره می آیند
که بگذرند به اسبان خویش از رویش

کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم
که باد از دل صحرا می آورد بویش

کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم
کسی چنان که به مذبح برید چاقویش

نشسته است کنارش کسی که می گرید
کسی که دست گرفته به روی پهلویش

هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست
که این غریب نهاده است سر به زانویش

کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است
کجای حادثه افتاده است بازویش

کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش
نشسته تیر به زیر کمان ابرویش

کسی است وارث این دردها که چون کوه است
عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش

عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش

طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش

فاضل نظری 



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395  1:20 PM

همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد
زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد

سر مغرور من ! با میل دل باید کنار آمد
که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد

مرنج از بیش و کم چشم از شراب این و آن بردار
که این ساقی به قدر « تشنگی » پیمانه می سازد

مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم
که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

به من گفت ای بیابان گرد غربت ! کیستی ؟ گفتم :
پرستویی که هر جا می نشیند لانه می سازد

مگو شرط دوام دوستی دوری ست ، باور کن
همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد

فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395  12:57 PM

من خود دلم از مهر تو لرزید، وگرنه
تیرم به خطا می رود اما به هدر نه!

دلخون شده ی وصلم و لب های تو سرخ است
سرخ است ولی سرخ تر از خون جگر، نه

با هر که توانسته کنار آمده دنیا
با اهل هنر؟ آری! با اهل نظر؟ نه!

بدخُلقم و بدعهد، زبانبازم و مغرور
پشت سر من حرف زیاد است! مگرنه؟

یک بار به من قرعه ی عاشق شدن افتاد
یک بار دگر، بار دگر، بار دگر...نه!
.
فاضل نظری  



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395  12:53 PM

ای پاسخ بی چون و چرای همه ی ما
اکنون تویی و مسئله های همه ی ما

کو آنکه در این خاک سفر کرده ندارد
سخت است فراق تو برای همه ی ما

ای گریه ی شب های مناجات من از تو
لبخند تو آیین دعای همه ی ما

تنها نه من از یاد تو در سوز و گدازم
پیچیده در این کوه صدای همه ی ما

ای ابر اگر از خانه ی آن یار گذشتی
با گریه بزن بوسه به جای همه ی ما

ما مشق غم عشق تو را خوش ننوشتیم
اما تو بکش خط به خطای همه ی ما

گر یاد تو جرم است غمی نیست که عشق است
جرمی که نوشتند به پای همه ی ما

در آتش عشق تو اگر مست نسوزیم
سوزانده شدن باد سزای همه ی ما

فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395  11:01 AM

به شوق امام حسن عسگري(ع)

یازده بار جهان گوشه ي زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریه ي باران کم نیست

سامرائی شده ام ، راه گدایی بلدم
لقمه نانی بده از دست شما نان کم نیست

قسمت کعبه نشد تا که طوافت بکند
بر دل کعبه همین داغ فراوان کم نیست

یازده بار به جای تو به مشهد رفتم
بپذیرش به خدا حج فقیران کم نیست

زخم دندان تو و جام پر از خون آبه
ماجرائی است که در ایل تو چندان کم نیست

بوسهء جام به لب های تو یعنی این بار
خیزران نیست ولی روضه ي دندان کم نیست

از همان دم پسر کوچکتان باران شد
تاهمین لحظه که خون گریه ي باران کم نیست

در بقیع حرمت با دل خون می گفتم
که مگر داغ همان مرقد ویران کم نیست

(سيد حميدرضا برقعي)
از مجموعه قبله مایل به تو 



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395  10:19 AM

یا حبیب الباکین
نوسروده ای شاید از زبان حضرت زینب (س)
نه تنها در وداع تو جدا شد جان من از من
که می آمد صدای ناله های پنج تن از من

از آنجایی که وابسته است جان من به جان تو
جدا کردند سر از تو جدا کردند تن از من

میان معرکه هم زخم هم جان باختن از تو
میان خیمه ها هم سوختن هم ساختن از من

دلم خوش بود با پیراهنت آن هم به غارت رفت
پس از تو رخت بر بسته است شوق زیستن از من

غریبم آنچنان در سرزمین مادری بی تو
که می پرسد نشانی های زینب را وطن از من

"ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق"
کسی نشنید جز توصیف زیبایی سخن از من

از آن بتخانه ها چیزی نماند آنجا که بر می خاست
طنین تیشهء پیغمبران بت شکن از من

منم حسن ختام باشکوه داستان تو
پس از این اسوه می سازند اساطیر کهن  از من


سیدحمیدرضابرقعی
 



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 21 آذر 1395  10:21 AM

یا حبیب الباکین
چند بیت همدلی با جوادالائمه (ع)


دم به دم تا همیشه قلب پدر
با نفس های تو هم آهنگ است
روز و شب قاصدک خبر می داد
دل بابا برای تو تنگ است

تو تمام وجود بابایی
او ولی از وجود خود دور است
بی تو هر لحظه قطره در قطره 
اشک او دانه های انگور است

چه فراقی خدا! که از وصفش
دل واژه، دل قلم خون شد
لحظه لحظه نفس نفس بی تو
دم او زهر و بازدم خون شد

می نویسم ولی نمی دانم
پای این روضه تا کجا بکشد
می نویسم ولی خدا نکند
پدرت روی سر عبا بکشد

مو به مو مثل شام گیسویت
چلهء تاک هم پریشان است
اشک تو روی جسم او یعنی
غسل باران به دست باران است

پیکرش غرق گل شد اما باز
گریه کردی دلت کجاها رفت
لحظه ای چشم بستی و دیدی
تیغ و شمشیر و نیزه بالا رفت

روضه خوان پدر شدی آن دم
یک طرف قلب خیمه ها می سوخت
آن طرف روی نیزه ها دیدی
سر خورشیدِ کربلا می سوخت

بی گمان موقع کفن کردن
بین دستان تو کفن لرزید
چه کشیده ست آن امامی که
عشق را بین بوریا پیچید
...
سید برقعی



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 21 آذر 1395  8:39 AM


دلم گرفته بهانه،سلام شاه نجف
که قتل گاه دلم گشته بارگاه نجف

تمام صحن علی بوی فاطمه دارد 
شمیم سیب می آید میان راه نجف

صفای هرسحرش گریه برغم زهراست 
قسم به کوفه وخونابه های چاه نجف

قرارماهمه باب الرضا ،همان جایی 
که سوی شاه خراسان بُوَد،نگاه نجف


قسم به نم نم اشکم پس ازنمازصبح
چه قدربوی حسین می دهد پگاه نجف 
 



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 20 آذر 1395  6:02 PM

 

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
دل سودازده از غصه دو نیم افتادست

چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است
لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست

در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست
نقطه دوده که در حلقه جیم افتادست

زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذار
چیست طاووس که در باغ نعیم افتادست

دل من در هوس روی تو ای مونس جان
خاک راهیست که در دست نسیم افتادست

همچو گرد این تن خاکی نتواند برخاست
از سر کوی تو زان رو که عظیم افتادست

سایه قد تو بر قالبم ای عیسی دم
عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست

آن که جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت
بر در میکده دیدم که مقیم افتادست

حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیز
اتحادیست که در عهد قدیم افتادست



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 20 آذر 1395  1:33 PM

نه اینكه فكر كنی مرهم احتیاج نداشت
كه زخم های دل خون من علاج نداشت

تو سبز ماندی و من برگ برگ خشكیدم
كه آنچه داشت شقایق به سینه كاج نداشت

منم ! خلیفه ی تنهای رانده از فردوس
خلیفه ای كه از آغاز تخت و تاج نداشت

تفاوت من و اصحاب كهف در این بود
كه سكه های من از ابتدا رواج نداشت

نخواست شیخ بیابد مرا كه یافتنم
چراغ نه ! كه به گشتن هم احتیاج نداشت

فاضل نظری 



تعداد کل صفحات : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >