دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 25 آذر 1395  12:51 PM

باز در خود خیره شو، انگار چشمت سیر نیست
درد خودبینی است می دانم تو را تقصیر نیست

کوزه ی دربسته در آغوش دریا هم تهی است
در گل خشک تو دیگر فرصت تغییر نیست

شیر وقتی در پی مردار باشد مرده است
شیر اگر همسفره ی کفتار باشد، شیر نیست

اولین شرط معلم بودن عاشق بودن است
شیخ این مجلس کهن سال است اما پیر نیست

در پشیمانی چراغ معرفت روشن تر است
توبه کن! هرگز برای توبه کردن دیر نیست

همچنان در پاسخ دشنام می گویم سلام
عاقلان دانند دیگر حاجت تفسیر نیست

باز اگر دیوانه ای سنگی به من زد شاد باش
خاطر آیینه ی ما از کسی دلگیر نیست

فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 25 آذر 1395  10:17 AM

 

نه در توصیف شاعر ها نه در آواز عشاقی
تو افزون تر از اندیشه فراوان تر از اغراقی

وفاداری و شیدایی علمداری و سقایی
ندارند این صفت ها جز تو دیگر هیچ مصداقی

به خوبی تو حتی معترف بودند بدخواهان
یزید آنجا که می گوید الایاایها الساقی

تمام کودکان معراج را توصیف می کردند
مگر پیداست از بالای دوش تو چه آفاقی

 چنان رفتی که حتی سایه ات از رفتنت جا ماند
رکاب از هم گسست از بس برای مرگ مشتاقی

فرار از تو فراری می شود در عرصهء میدان
چنان رفتی که بعد ازآن بخوانندت هوالباقی

بدون دست می آیی و از دستت گریزانند
پراز زخمی هنوز اما برای جنگ قبراقی

به سوی خیمه ها یا (عدتی فی شدتی) برگرد
که تو بی مشک سقایی که تو بی دست رزاقی

شنیدم بغض بی گریه به آتش می کشد جان را
بماند باقی روضه درون سینه ام باقی

سیدحمیدرضا برقعی
 



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 25 آذر 1395  10:12 AM

 

نگاه کودکی ات دیده بود قافله را
تمام دلهره ها را، تمام فاصله را

هزار بار بمیرم برات، می خواهم
دوباره زنده کنم خاطرات قافله را

تو انتهای غمی، از کجا شروع کنم
خودت بگو، بنویسم کدام مرحله را؟

چقدر خاطره ی تلخ مانده در ذهنت،
ز نیزه دار که سر برده بود حوصله را

چه کودکی بزرگی است این که دستانت
گرفته بود به بازی گلوی سلسله را

میان سلسله مردانه در مسیر خطر
گذاشتی به دل درد، داغ یک گِله را

چقدر گریه نکردید با سه ساله، چقدر
به روی خویش نیاورده اید آبله را

دلیل قافله می برد پا به پای خودش
نگاه تشنه ی آن کاروان یک دله را

هنوز یک به یک، آری به یاد می آری
تمام زخم زبان های شهر هلهله را

مرا ببخش که مجبور می شوم در شعر
بیاورم کلماتی شبیه حرمله را

بگو صبور بلا در منا چه حالی داشت
که در تلاطم خون دید قلب قافله را.

از مجموعه (طوفان واژه ها)
سید حمیدرضا برقعی



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395  1:30 PM


این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است، من اما نگرانم

در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم

چیزی که میان من و تو نیست غریبی ست
صد بار تو را دیده ام ای غم به گمانم

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم

از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟!
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم

ای عشق مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم

فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395  1:27 PM

از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند

فاضل نظري
 



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395  1:16 PM

 

نیستی کم! نه از آیینه نه حتی از ماه
که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه

من محال است به دیدار تو قانع باشم
کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه؟!

به تمنای تو دریا شده ام! گر چه یکی است
سهم یک کاسه ی آب و دل دریا از ماه

گفتم این غم به خداوند بگویم، دیدم
که خداوند جدا کرده زمین را از ماه

صحبتی نیست! اگر هم گِله ای هست از اوست
می توانیم برنجیم مگر ما از ماه!
.
فاضل نظری 



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395  12:44 PM

 

از شوکت فرمانروایی ها سرم خالی ست
من پادشاه کشتگانم!کشورم خالی ست

چابک سواری نامه ای خونین به دستم داد
با او چه باید گفت وقتی لشکرم خالی ست

خون گریه های امپراطوری پشیمانم
در آستین صبر جای خنجرم خالی ست

ای کاش سنگی در کنار سنگها بودم
آخ که من کوهم ولی دورو برم خالی ست

فرمانروایی خانه بر دوشم محبت کن
ای مرگ!تابوتی که با خود میبرم خالی ست

فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395  12:40 PM

...
ناگزیر از سفرم ، بی سر و سامان چون «باد»
به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند ؟! مگر می شود از خویش گریخت
«بال» تنها غم ِ غربت به پرستوها داد

انکه مردم نشناسند تورا غربت نیست
غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد

عاشقی چیست ؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر ؟!
نه من از قهر تو غمگین ، نه تو از مهرم شاد

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای
اشک ان روز که آیینه شد از چشم افتاد

فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395  11:44 AM

 

نسیم قدسی یکی گذر کن، به بارگاهی که لرزد آنجا

خلیل را دست ذبیح رادل، مسیح را لب کلیم را پا

نخست نعلین ز پای برکن، سپس قدم نه به طور ایمن

که در فضایش ز صیحه لَن، فتاده بیهوش هزار موسی

ز آستانش ملایک و روح، رسانده بر عرش صدای سبّوح

به خاک راهش چو شاه مذبوح، رُسُل به ذلت همی جبین سا

نسیم جنت وزان ز کویش، شراب تسنیم روان ز جویش

حیات جاوید دمیده بویش، به جسم غلمان به جان حورا

فلک به گردش پی طوافش، ملک به نازش ز اعتکافش

ز سربلندی ندیده قافش، صدای سیمرغ نوای عنقا

مهین مطاف شه خراسان، امین ناموس ضمین عصیان

سلیل احمد خلیل رحمن، علی عالی ولی والا

بگو که «نیّر» در آرزویت، کند ز هر گل سراغ بویت

مگر فشاند پری به کویت، چو مرغ جنت به شاخ طوبی

@Sabouye_eshgh



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395  11:06 AM

 

روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام

بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام

مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید

گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام

آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد

حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟

آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند

یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام

بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود

ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام.

 
سید حمید رضا برقعی

 



تعداد کل صفحات : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >