دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 18 آذر 1395  9:46 AM

 

پدری در دم مرگ است و به بالین پسرش
پسری اشک فشان است به حال پدرش

پدری جام شهادت به لبش بوسه زده
پسری سوخته از داغ مصیبت جگرش

پسری را که بود نبض دو عالم در دست
شاهد داغ پدر آه و دل و چشم ترش

حسن العسکری از زهر جفا می سوزد
حجةابن الحسن از غم شده گریان به برش

چار ساله پسری مانده و صد ها دشمن
که خداوند نگه دارد و از هر خطرش

دشمن افکنده زپا نخل امامت را باز
کند اندیشه به نابودی یکتا ثمرش

خانه را که عدو دست به غارت زده است
اتش ظلم بر افروخته از بام و درش

آه از آن روز که شد غیبت مهدی آغاز
 غیبتی را که بود خون شهیدان اثرش

آنکه امروز جهان زنده و قائم از اوست
بار الها که مؤید نفتد از نظرش



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 18 آذر 1395  9:24 AM

 

▪️بیا بالین بابا ای مرا غمخوار مهدی جان
که باشد ای گلم این آخرین دیدار مهدی جان

اگر چه اشتیاق دیدن زهرا به سر دارم
مرا هجر وفراق تو دهد آزار مهدی جان

ندارم طاقی بینم تورا سرگشته و حیران
که بی سامانی ات شد بر سرم آوار مهدی جان

بگو با شیعه از حسن جوار و سجده وتقوی
که خوشحالم کند اینها مرا بسیار مهدی جان

بگو با صدق و باردّ امانت، با ورع در دین
به ماگردید چون زینت، نه که سربار مهدی جان

کشیدم محنت و رنج و غم واندوه از ظلم و
جفای معتمد این جانی خونخوار مهدی جان

چنان زهر جفا کرده اثر بر پیکرم حتّی
قدح لرزان و رفع تشنگی دشوار مهدی جان

تمام خاطرم پرگشته از مظلومی مادر
شده خواب وخیالم داغی مسمار مهدی جان

بزن سیلی به روی قاتل محسن که از کینه
شده کشته میان آن در و دیوار مهدی جان

خدارا شکر در کنج اسارت می دهم جان و
نمی گردد عیالم راهی بازار مهدی جان

الا "حیران "تو هم مانند ساعی از دل وجان گو
" عیان بر ماشود کی وعده ی دیدار مهدی جان"



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 18 آذر 1395  9:15 AM

 

به نام رب مهدی لب گشایم 
سرود غیبتش را می سرایم

سخن از غربت مهدی زهراست
سخن از بی وفایی من و ماست

غم مهدی غمی جانکاه باشد
از آن کمتر کسی آگاه باشد

کجا یوسف ، چنین زندان کشیده؟
کجا یعقوب ، این هجران کشیده ؟

هزار و یکصد و هفتاد سال است
که می داند که ، مولا در چه حال است ؟

فدای غربتش ، یاور ندارد
به این غربت کسی باور ندارد

به غیبت سوز و اشک و آه دارد
چو جد خویش سر در چاه دارد


تو گویی خار در چشمش نشسته
دلش از غفلت شیعه شکسته

قسم بر صورت زهرا که نیلی ست
به رخساری که آزرده ز سیلی ست

در این غم اشک آل الله جاریست
حدیث قرن ها چشم انتظاریست

به مهدی عرصه عالم چو تنگ است
چنین غفلت برای شیعه ننگ است

همه کردیم مهدی را فراموش
رسد هل من معین همواره بر گوش

به سینه سوز هجرانش نداریم
خبر از اشک چشمانش نداریم

ولی اندوه او بر ما گران است
دعا گوی تمام شیعیان است

بیا هجرت کنیم اینک به سویش
رویم العفو گویان رو به سویش

ز رنج غربتش یادی نمائیم
امام خویش را یاری نمائیم

بیا زهرای اطهر شاد سازیم
ز زندان یوسفش آزاد سازیم

 

 



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 18 آذر 1395  9:01 AM

 

نزدیک سه روز میشود پیر شدم
از حرمله و ضجر و سنان سیر شدم

برخیز و ببین چه آمده بر سر من
برخیز و ببین که سوخت بال و پر من

بعد تو به من سخت تر از سخت گذشت
بختم چقدر بعده تو بد بخت گذشت
  
از روی سنان مرا ببین یک لحظه
پای دل من بیا نشین یک لحظه

هرچند اسیر جمع نامرد هستم
اما بخدا مرد تر از مرد هستم

ولله که کم نشد حسین(ع)شوکت من
مانده به سرجاش همه عزت من

با عفت عوام را به هم ریخته ام
یک کوفه و شام را به هم ریخته ام

معجر به سرم هست حسین(ع)غصه نخور
تا مرد حرم هست حسین(ع)غصه نخور
 



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 18 آذر 1395  8:58 AM

 

کاش می شد دیده ی دل وا کنم
با گلم با رهبرم نجوا کنم

لحظه ی دیدار با سید علی
هر دو دستم را به او اهدا کنم

حضرت سید علی ، پیر خمین
مانده بر سربند هامان ، یا حسین (ع)

ای امام پاسداران و بسیج 
ای همیشه یاد یاران بسیج 

گر تو فرمانم دهی جان میدهم
سخت جانم ، لیک آسان میدهم

جان چه باشد در رهت اقای من
با تو هستم تا بود جان در بدن

ما بسیجی ها به تو دل بسته ایم
لشکر نیرنگ را بشکسته ایم

ای بسیجی ما بسیجی  مانده ایم 
با تو ما انا فتحنا خوانده ایم...



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 18 آذر 1395  8:55 AM

 

اینهمه زخم چرا ریخته روی بدنت؟
جای یک بوسه نماند از کف پا تا دهنت

چون رکاب دهنت خرد شده، ساخته اند
با سرِ نیزه رکابی به عقیق یمنت

تا تو می آیی علی خطبه ای آغاز کنی
می پرد سرفه و خونابه میان سخنت

تو کجا نیستی ای عشق که پیدات کنم؟
همه ی دشت پر است از همه جای بدنت

مثل یک آینه ی خردشده ریخته ای
کل صحرا متلألئ شده از نور تنت

رفته ای در وسط معرکه و خنجر و سنگ
سبقت از تیر گرفتند برای زدنت

زرهت پاره شده پیرهنت پاره تر است
قطعات بدنت پاره تر از پیرهنت

دلهره دارم علی جان، متلاشی نشوی؟
دردسر می شود این پا به زمین کوفتنت

چاره ای نیست قرار است که اکبر نشوی
می نشینم که ببینم علی اصغر شدنت

زنده کرد عمه ی تو خاطره ی مادر من
تو کمک کن ببرش مثل عموجان حسنت

سر تو بر سرِ نی همسفر باد شده
پرچم قافله شد زلف شکن در شکنت

غزل من! شده ای مثنوی طولانی
شعر تقطیع شده! خون چکد از تنت



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 18 آذر 1395  8:37 AM

 

کبوتردل من بیقرارمی چرخد 
به دورگنبد آن شهریار می چرخد

کسی کنارمن انگاریاعلی دم داد
دوباره روی لبم نام یار می چرخد

همیشه سینه به سینه حکایت مِهرش
میان مردم این روزگار می چرخد

حکایت لب تیغ وفراریک لشکر 
همینکه درکف اوذوالفقار می چرخد

شروع میشوداین شعرولکنتم،توببخش
زبان به مدح توبی اختیار می چرخد

هرآنکه گم شده مولا!به راه محتاج است
چنان که شام سیاهی،به ماه محتاج است

به ذکرنادعلی من همیشه محتاجم
همیشه سینه زخمی به آه محتاج است 

 



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395  12:47 PM

موج عشق تو اگر شعله به دل‌ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد

گیسوان تو شبیه ‌است به شب اما نه
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم
هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد

زخمی کینه‌ی من این تو و این سینه‌ی من
من خودم خواسته‌ام کار به اینجا بکشد

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری‌است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد

فاضل نظری 



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395  12:43 PM


فردا اگر بدون تو باید به سر شود
فرقی نمی کند شب من کی سحر شود

شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود

رنج فراق هست و امید وصال نیست
این "هست و نیست" کاش که زیر و زبر شود

رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار درددل کنم و دردسر شود

ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی باخبر شود

موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است
بگذار گفتگو به زبان هنر شود

فاضل نظری 



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395  12:39 PM

 

هیچ کس نیست به جز آینه صادق با من
ــ نیست در آینه آن عاشق سابق با من ــ

سهم پیمانهء دیوانه و فرزانه یکی ست
بگذر از مسئلهء عاقل و عاشق با من

دشمنان تشنهء خون من و من تشنهء مرگ
زهر شیرین من! ای یار منافق با من!

تا کنون هیچ نسیمی نوزیده ست به لطف
بعد از این هم نوزد باد موافق با من

باش تا با نظر بخت مطابق باشم
گر چه یک عمر نبوده ست مطابق با من

فاضل نظری 



تعداد کل صفحات : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >