دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395  9:08 PM

 

من امشب 
تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب 
خواب و بیدار است

شراب شعر چشمان تو
هوا آرام، 
شب خاموش، 
راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی
می کند پرواز...

فریدون‌مشیری 



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395  9:07 PM


 این منم تنها و حیران، نیمه شب ؛
کرده ام همراز خود، 
مهتاب را…

گویم امشب بینم آن گل را به خواب؟
من مگر در خواب بینم ،
خواب را

فریدون‌مشیری 
🍂



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 11 آذر 1395  9:46 AM

 دوباره آمده فصل ِ،بهار ِ ناب ِ خوش عهدی
ربیعُ الاوّل و عالَم، همه به ذکر یا مهدی
شور و شعف از عطای حضرت حق بر همه دلها مبارک
شکفتن ِلاله های فخر و عزّت در دل ِ صحرا مبارک



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 11 آذر 1395  9:42 AM

 

آمد ربیع ، فصل شکـُفتنن رها شدن
 با رویش گـــل نبوی هم صدا شدن

 فصل شکـوفه های امامت شکفتن است
 از پیله ی تواترر خاکــــی جدا شدن

 در سایه سارباغ نبوت نشــــستن و
 با کاروان دلشــــــــدگان آشنا شدن

 فصل برون نمودن هر کینهکینه ازدل است
 هنگام آشنایی دل ، با خــــــداشدن

 آری ربیع موسم باران رحـمت است
 از ابر رحمتش گل تکبیر وا شدن

 با بلبلان نغمه سرای بهشت گـــوگـــو:
 وقت سرودن است و به گل مبتلا شدن

 همراه نور بوی بهشت خـداست با
 ماه ربیع آمدن و، همــــــــنوا شدن

 مصطفی معارفرف



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 11 آذر 1395  9:33 AM

مشکی از تن به در آرید ربیع آمده است

خم ابرو بگشایید که ربیع آمده است

مژده ای داد که آید به بهشت ، ختم رسل

هرکه برمن خبر آرد که ربیع آمده است

 



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 30 شهریور 1395  9:42 PM

دست‌هایت را که در دستش گرفت آرام شد
تازه انگاری دلش راضی به این اسلام شد

 

​​​​دست‌هایت را گرفت و رو به مردم کرد و گفت:

مؤمنین! یک لحظه اینجا یک تبسم کرد و گفت:

 

خوب می‌دانید در دستانم اینک دست کیست؟
نام او عشق است، آری می‌شناسیدش: علی‌‌ست


من اگر بر جنگجویان عرب غالب شدم
با مددهای علی بن ابی‌طالب شدم

 

در حُنین و خیبر و بدر و اُحُد گفتم: علی
تا مبارز خواست «عمرو عبدود» گفتم: علی

 

در حرا گفتم: علی، شب با خدا گفتم: علی
تا پیام آمد بخوان «یا مصطفی»! گفتم: علی...

 

مستجار کعبه را دیدم، اگر مُحرِم شدم
با «یدُ الله» آمدم تا «فوقِ اَیدیهِم» شدم

 

تا که ساقی اوست سرمستند «اصحابُ الیمین»
وجه باقی اوست، «اِنّی لا اُحبُّ الآفِلین»

 

دست او در دست من، یا دست من در دست اوست
ساقی پیغمبران شد یا دل من مست اوست

 

یکصد و بیست و چهار آیینه با هر یک هزار 
ساغر آوردند و او پر کرد با چشمی خمار

 

آخرین پیغمبر دلداده‌ام در کیش او
فکر می‌کردم که من عاشق‌ترینم پیش او

 

دختری دارم دلش دریای آرامش، ولی
شد سراپا شور و طوفان تا شنید اسم علی

 

روزگارش شد علی، دار و ندارش شد علی
از ازل در پرده بود، آیینه‌دارش شد علی...

 

من نبی‌اَم در کنارم یک «نبأ» دارم «عظیم»
طالبان «اِهدنا» این هم «صراط المستقیم»

 

چهره‌اش مرآتِ «یاسین»، شانه‌هایش «مُحکمات»
خلوتش «والطور»، شور مرکبش «والعادیات»

 

هر خط قرآنِ من، توصیفی از سیمای اوست
هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست


قاسم صرافان

 



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 29 شهریور 1395  4:26 PM

 

من از آن روز که دربند توام آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت

تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس

پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم

دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ

یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم

به وفای تو کز آن روز که دلبند منی

دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

تا خیال قد و بالای تو در فکر منست

گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم

به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی

وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم

دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک

حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم

می‌نماید که جفای فلک از دامن من

دست کوته نکند تا نکند بنیادم

ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل

جهد سودی نکند تن به قضا دردادم

ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم

داوری نیست که از وی بستاند دادم

دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت

وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم

هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد

عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم

سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح

نتوان مرد به سختی که من این جا زادم



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 29 شهریور 1395  2:51 PM

 

فخرم این بس که مسلمان توام یا حیدر
آستان بوس غلامان توام یا حیدر

بی نیازم ز دو عالم ز همان وقتی که
بر سر سفره ی احسان توام یاحیدر

ای یتیمان و فقیران همه از قوت تو سیر
طالب لقمه ای از نان توام یا حیدر

من مسلمان شدنم را به تو مدیونم پس،
تا ابد بر سر پیمان توام یا حیدر

طفل بودم پدرم نام تو را یادم داد
عاشق کنیه و عنوان توام یا حیدر

یک شبی اذن زیارت بده بر من مولا
عاشق گنبد و ایوان توام یا حیدر

گرچه ننگ توام و غرق گنه میدانم
هرکه ام جزو محبان توام یاحیدر

دست مهرت ز سرم کم بشود می میرم
من یتیمی ز یتیمان توام یاحیدر

مدح تو گویم و اوصاف تو را جار زنم
همدم نغمه سرایان توام یا حیدر

به ولای تو قسم غرق سعادت هستم
ذره ام ریزه خور خوان توام یا حیدر

دعوتم کن سحری طوف مزار تو کنم
عاشق گنبد و ایوان توام یا حیدر



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 29 شهریور 1395  2:30 PM

 

در کسوت آیات مزامیری داوود
در شوکت ابیات حماسی و غم آلود

هم اوّل و هم آخر و هم باطن و ظاهر
هم حاضر و هم ناظر و هم شاهد و مشهود

در دست کلیمُ الله و در باور فرعون
در جان خلیل الله و در آتش نمرود

اغراق اگر نیست أنا العبد أنا الهیچ
یا کفر اگر هست هو العابد و معبود

تو در "دل حوّایی" و ابلیس چه خوش گفت: –
من برترم از آب و گل آدم مسجود

ای مژده ی أکملتُ لکم دینکم ای عشق
جبریل پر و بال زنان آمد و فرمود: –

مَن ماتَ علی حُبِّ علی ماتَ شهیدا
تا هست علی باشد و تا بود علی بود

 مهدی جهاندار
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 29 شهریور 1395  2:23 PM

تا ملائک همگی  دور  علی چرخیدند

حاجیان را ز ارادت به علی سنجیدند
 
حاجیانی که همگی منتظر حق بودند
در  بر  احمد  مختار  علی  را  دیدند
 
با نفس های علی باز خدا ساخت بهشت
چون که از برکت حیدر همه را بخشیدند
 
مثل نقلی روی دستان پر از لطف نسیم
اختران   را  طرف  عرش  خدا   پاشیدند
 
تا که دستان علی را به هوا بُرد نبی
دست او را همه ی آینه ها بوسیدند
 
آسمان ها همگی خم شده و مثل زمین 
روی خود را به کف پای علی ساییدند
 
زائرانی که ز اخلاص به او رو کردند
کوثر از دست خود فاطمه می نوشیدند
 
یا علی بود که از عرش خدا می بارید
نور مولا به سر ثانیه ها می بارید
 
عاشقان تو علی دل که به دریا بزنند
این محال است که در شیعِگی ات جا بزنند
 
بارها خواسته قلب بهشت این بوده
مثل ایوان تو در جنّت الاعلی بزنند
 
عده ای که رخ ایوان شما را دیدند
قید دیدار جنان حین تماشا بزنند
 
قصد کردند ملائک همه در عید غدیر
پرچم عشق تو را بر سر دلها بزنند
 
امر و دستور خدا بوده که باید عالم
بوسه بر خاک در حضرت مولا بزنند
 
کاش میشد بشوم فرش حریم تو علی
تا که زوّار تو بر فرق سرم پا بزنند
 
مردمانی که به دنبال خدا میگردند
باید آقا که در بیت شما را بزنند
 
از غدیر تو به معراج رسیدیم علی
کوثر از دست تو یک جرعه چشیدیم علی
 
تو رسیدی که سرآغاز امامت بشود
چشم تو معنی ایثار و رشادت بشود
 
هرکسی دیده تو را لحظه شمشیر زدن
تا ابد شیفته درس شهامت بشود
 
در مقام تو همین بس که در این راه دراز
حضرت فاطمه حامی ولایت بشود
 
عکس زهرا که به چشمان تو افتاد خدا
بین چشمان تو با فاطمه رؤیت بشود
 
مطمئنم که از این جمله خدا هم راضی ست
باید از نام تو هر ثانیه صحبت بشود
 
نوکری تو مدالی ست که زهرا داده
آنقدر نذر نمودم که عنایت بشود
 
همه حرف من این است شب عید غدیر
دیدن صحن نجف کاش که قسمت بشود
 
بخدا میرسد آنکس که تو را پیدا کرد
زین جهت بود خداوند تو را مولا کرد
 
من مریض توأم ای شاه شفا میخواهم
بی سرو پایم و آقا سر و پا میخواهم 
 
من بیچاره چه دارم به تو تقدیم کنم
تازه امشب سفر کرب و بلا میخواهم
 
تا محرّم بشود چند شبی مانده هنوز
روزی نوکری از دست شما میخواهم
  
دامنت را دمی از دست من آقا نکشی
بهر شالم نخی از کنج عبا میخواهم
 
التماست بکنم میکنی آقا نظری
چادر سوخته فاطمه را میخواهم
 
یک دعا کن که دل نوکر تو قرص شود
کارم از کار گذشته ست دعا میخواهم
 
روزیم را شب عید است کمی اشک بده
راضی ام ؛ اشک مرا هم زهمان مشک بده

 



تعداد کل صفحات : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >