دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 20 آذر 1395  1:19 PM

 

آن کشته که بردند به یغما کفنش را
تیر از پی تیر آمد و پوشاند تنش را

خون از مژه می ریخت به تشییع غریبش
آن نیزه که می برد سر بی بدنش را

پیراهنی از نیزه و شمشیر به تن کرد
با خار عوض کرد گل پیرهنش را

زیباتر از این چیست که پروانه بسوزد 
شمعی به طواف آمده پر پر زدنش را

آغوش گشاید به تسلای عزیزان
یا خاک کند یوسف دور از وطنش را ؟!

خورشید فروزان شده در تیره گی ِ شام
تا باز به دنیا برساند سخنش را

فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 20 آذر 1395  1:01 PM

 

بستن زلف رها، سنگدلی می خواهد
دلْ شکستن همه جا سنگدلی می خواهد

چون دلت حال مرا دید نپرسید چرا
عشق بی چون و چرا سنگدلی می خواهد

تو هم ای بخت، ملامتگر ما باش، ولی
سرزنش کردن ما سنگدلی می خواهد

کوه بودم همه ی عمر و نمی دانستم
راه بستن به صدا سنگدلی می خواهد

رود یک عمر مرا گفت بیا تا دریا
سنگ ماندن به خدا سنگدلی می خواهد

کربلا آمد و من حرّ گرفتار، بیا
دل ندادن به بلا سنگدلی می خواهد
.
فاضل نظری  



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 20 آذر 1395  12:55 PM

اکنون مرا بهار دل انگیز دیگری
آورده است وعده ی پاییز دیگری

ویرانه های خانه من ایستاده اند
چشم انتظار حمله ی چنگیز دیگری

تا مرگ، یک پیاله فقط راه مانده است
کی می رسد پیاله ی لبریز دیگری

آتش بزن مرا که به جز شاخه های خشک
باقی نمانده از تن من، چیز دیگری

تهران و تلخکامی من مانده است!
کاش تبریز دیگری و شکرریز دیگری

فاضل نظری
 



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 20 آذر 1395  12:45 PM

 

گفته بودم پیش از این، « گلخانه ی رنگ » من است
حال می گویم جهان، پیراهن تنگ من است

استخوان های مرا در پنجه، آخر خرد کرد
آنکه می پنداشتم چون موم در چنگ من است

دوستان همدلم ساز مخالف می زنند
مشکل از ناسازی ساز بدآهنگ من است

از نبردی نابرابر باز می گردم! دریغ
دیر فهمیدم که دنیا عرصه ی جنگ من است

مرگ پیروزی است وقتی دوستانت دشمن اند
مرگ پیروزی است اما مایه ی ننگ من است

از فراموشی چه سنگین تر به روی سینه؟! کاش
پاک می کردی غباری را که بر سنگ من است

فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 20 آذر 1395  11:51 AM

‍ ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی

نروم جز به همان ره که توام راه نمایی

همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم

همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری

احد بی زن و جفتی ملک کامروایی

نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت

تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی

تو نمایندهٔ فضلی تو سزاوار ثنایی

بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی

بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی

بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی

بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی

نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی

نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی

نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی

همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی

همه نوری و سروری همه جودی و جزایی

همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی

همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی

احد لیس کمثله صمد لیس له ضد

لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی

لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید

مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 20 آذر 1395  11:43 AM

‍ ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی

نروم جز به همان ره که توام راه نمایی

همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم

همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری

احد بی زن و جفتی ملک کامروایی

نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت

تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی

تو نمایندهٔ فضلی تو سزاوار ثنایی

بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی

بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی

بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی

بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی

نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی

نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی

نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی

همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی

همه نوری و سروری همه جودی و جزایی

همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی

همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی

احد لیس کمثله صمد لیس له ضد

لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی

لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید

مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 20 آذر 1395  11:39 AM

 

دل تو تنگ و منم ساده ترین دلجویت
جان من رخ بنما تا که ببینم رویت

رنگ رخسار من ای دوست نباشی زرد است
جان من بسته شده باز به تار مویت

تو اگر جلوه کنی یار وفا دار توام
میل آن دارم از این راه بیایم سویت

دیگرم سنگ مزن منکه گرفتار توام
پای دل را نکشم تا به ابد از کویت

شده ای تو گل گلزار من ای شیرینم
قهر با من تو مکن , خم نشود ابرویت

عشق من تا نفسی هست تورا میخواهم
خسته ام بس که من از باد گرفتم بویت.



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 19 آذر 1395  8:42 AM

من آسمان پر از ابرهای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من ، من از خودم سیرم

من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم
که هرچه زهر به خود می دهم نمی میرم

من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم

به دام زلف بلندت دچار و سردرگم
مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم

درخت سوخته ای در کنار رودم من
اگر تو دلخوری از من ، من از خودم سیرم

فاضل نظری 



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 18 آذر 1395  12:42 PM

از صفحه اعداد قلب پنج را چید 
دستی که ساعت های « دنیا سنج » را چید

« پاییز در راه است ! » این را شاعری گفت
بادی وزید و اولین نارنج را چید

تقدیر با من در نبردی نا برابر 
سربازهای آخرین شطرنج را چید 

دستی که آدم را کلید گنج بخشید
خود نقشه گم کردن آن گنج را چید

هم دانه های سال های عمر را کاشت
هم میوه های باغ های رنج را چید

فاضل نظری 



تعداد کل صفحات : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >