دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 29 شهریور 1395  2:22 PM

 

مرا غدیر نه برکه، که بیکران دریاست
علی نه فاتح خیبر،که فاتح دلهاست

مرا غدیر نه برکه، که خم جوشان است
علی نه ساقی کوثر،که کوثر عظماست

مرا غدیر نه یک برگ سرد تاریخ است
علی نه شافع محشر، که محشر کبراست

مرا غدیر حریم وصال محبوب است
علی نه همسر زهرا که کیمیای ولاست

مرا غدیر بود پایگاه دانش و دین
علی نه کاتب قرآن که آیت عظماست

مرا غدیر نه یک واژه در دل تاریخ
که جان پناه همه رهروان راه خداست

مرا غدیر نه یک روز اختلاف افکن
که همچو چشمه ی مبعث زلال وحدت زاست

مرا غدیر ندای بلند آزادی است
علی نه حامی بوذر که روح صدق و صفاست

مرا علی نبود خلقتی خدا گونه
چو غالیان نسرایم که مالک دو سراست

اگر نه عالم و عادل مرا نمی شاید
ستایمش که علی عالی و علی اعلاست

بخوان ز سوره انعام علت درجات
علی ز علم و عمل بر جهانیان مولاست

مگوکه مولد او کعبه شد که می گویم
به هر مکان که علی هست کعبه خود آنجاست

هر آن که دم زند از عشق آن ولی والا
علی صفت اگرش نیست، کار غرق خطاست

بخوان تو نامه مولا به مالک اشتر
که طرز فکر علی از خطوط آن پیداست

ببین که در دل آن رادمرد بی همتا
به یاد قسط و عدالت چه محشری بر پاست

بکوش رنگ علی گیری و صفات علی
هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست

به سالروز امامت به جشن عید غدیر
که اشک شوق به چشمان عاشقان پیداست



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 27 شهریور 1395  11:53 AM

رفتم...و...پشت سرم...حیف...دعای "تو" نبود 
زندگی بود...ولی...زمزمه های "تو" نبود 
گفته بودی...که...مرا...عین خودت می دانی 
"عاشقت بودم"...و...این...عشق...سزای "تو" نبود 
در...سکوتم..."غزل وسعت دریا"...می مرد 
پا به پای غزلم...شعر...صدای "تو" نبود 
مست آئینه شدم...غرق تماشا...اما 
حالم...از...عشق...بهم خورد...و...دوای "تو" نبود 
اتفاق تو...مرا...در..."دل شب"...آتش زد 
در...شب سوختنم...دست رسای "تو" نبود 
"کمکم کن...که...من...از...آینه ها می ترسم" 
که...در...این..."آینه ی عشق"...صفای "تو" نبود 
کوله بارم...چمدانی..."سفر"...و..."شعر"...و..."غزل"
رفتم...و...پشت سرم...حیف...که...دعای "تو" نبود 🌱



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 27 شهریور 1395  11:52 AM

تو دلت سنگ و دلم چشم به در دوخته است
نزن آتش به درختی که خودش سوخته است
 
به خدا رسم وفا نیست ، دلی را ببری
که وفا را ، خودش از محضرت آموخته است
 
چه بگویم به خدایت ، که جهان باخبر است
که در این دل چه حریقی که برافروخته است
 
گل من سرکش و زیباست ، دل آراست ، ولی
حیف ! در سینه جفا و ستم اندوخته است
 
قصد او چیست؟ ، که عمری به اسارت ببرد؟
یوسفی را که به صد قافله نفروخته است؟



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 26 شهریور 1395  12:49 PM

 

هر شعر که در عرش خدا گفت علی بود
هر شور که در خلقت ما گفت علی بود

سوگند به شبهای تماشایی مکه
نامی که محمد به حرا گفت علی بود

وردی که به هنگام قنوتش به لبش داشت 
ذکری که نبی وقت دعا گفت علی بود

آن نغمه که در کوچکی ام مادرم آموخت
با کودک افتاده ز پا گفت علی بود

لالایی ما بود همین نام که هرشب
با زمزمه و گریه ی ما گفت علی بود
 
تا لحظه ی مرگم لبم از نام تو گویاست
یا حضرت حیدر تپش سینه ی زهراست 

 

 



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 26 شهریور 1395  12:27 PM

 

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟

 

وآنکه سوگند خورم جز به سر او نخورم

وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟

  

وآنکه جان‌ها به سحر نعره زنانند ازو

وآنکه ما را غمش از جای ببُرده‌ست کجاست؟

 

جانِ جان‌ست، وگر جای ندارد چه عجب!

این که جا می طلبد در تن ما هست، کجاست؟

 

غمزۀ چشم بهانه‌ست وزان سو هوسی‌ست

وآنکه او در پس غمزه‌ست دلم خَست کجاست؟

 

پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود

وآنکه در پرده چنین پردۀ دل بست کجاست؟

 

عقل تا مست نشد چون و چرا پَست نشد

وآنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟

 

مولوی

 



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 27 مرداد 1395  12:19 PM

 

عشق از روز ازل روی زبان افتاده است
مثل باران نغمه خوان از آسمان افتاده است

خرم آباد است و از چشمان عاشق پرورش
هر که افتاده است از نام ونشان افتاده است

هرکه بی میل است با او جون درختی بی ثمر
آفتی دید از نگاه باغبان افتاده است

بی صدا می افتد از بالای شاخه بر زمین
برگ شادابی که در چنگ خزان افتاده است

قصه ی عشق من وتو بی شباهت نیست با
حبه قندی که میان استکان افتاده است؟

ریختم چای غزل در استکانت نوش کن
گل دم است و تا بماند از دهان افتاده است

- محمد علی ساکی



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 26 مرداد 1395  3:59 PM

 

زلف آن است که بى شانه دل از جا ببرد
نه که از , ماشطه هم زحمت بى جا ببرد

من به نقش تو گر از جا بروم خود رفتم
شرط آن است که نقش توام از جا ببرد

دل که شيداى خدايى است قرارش همه اوست
غم که باشد که قرار از دل شيدا ببرد

رنجها مى برم از دست قلموى خيال
به اميدى که دلى گنج تماشا ببرد

گرتمنا کنم از دوست همانا خواهم
همتى کز دل من ننگ تمنا ببرد

باغبان آنچه گل اندوخته بود از سر سال
مى رسد باد خزان تا همه يک جا ببرد

اجل آن نيست که از فتنه فراموش کند
گرت امروز فروهشته که فردا ببرد

دزد را راه به گنجينه ى پنهانى نيست
او همه نقشه که نقدينه ى پيدا ببرد

مرغ جان سرمدى و سنگرى قاف بقاست
کى فنا ره به سوى قلعه ى عنقا ببرد

ليک از آن دزد که ايمان برد ايمن نشوى
او قسم خورده که صد دل به يک ايما ببرد

کوه توحيد شو از دولت ايمان و بهل
سيل شرک مدنيت همه دنيا ببرد

رخت من گو ببر از دخمه گل ها بيرون
کيست کو نام من از دفتر دلها ببرد

کيف دنيا خم و خمخانه به نادانش ده
کان نه خمرى که خمار از سر دانا ببرد

بى صفا آنکه به پيش نى کلک حافظ
نامى از نيشکر و شهد مصفا ببرد

شهريارا بجز اين شاهد عشق شيراز
نيست در شهر نگارى که دل ما ببرد



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 26 مرداد 1395  1:21 PM

ما که رقصیدیم به هر، سازی زدی ای روزگار
دل به تو بستیم و آخر ، دل شکستی روزگار

 خوب بودم پس چرا کاتب برایم غم نوشت
کی روا باشد جوابم ،با بدی ای روزگار

فارغ التحصیل دانشگاه درد و غصه ام
بهر شاگردت عجب، سنگ تمامی روزگار

گر برای دیگران مثل بهاران سبز سبز
بهر من پاییزی و ،فصل خزانی روزگار

میکنم دل خوش به هر چیزی حسودی میکنی
مثل رهزن میزنی، بر خنده ام چنگ روزگار

کاش می گفتی ز آزارم چه حاصل میشود
وای عجب بی معرفت ،اهل جفایی روزگار

چون پرنده با چه شوقی لانه بر هم میزنم
دست بی رحمت کند خانه خرابم روزگار

چرخ گردون با دلم نامهربان باشد ولی
با همه درد و غمت بازم صبورم روزگار

 



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 26 مرداد 1395  1:10 PM

 

اگر عاشق شدی در اوج دلسردی، هنر کردی
غریبی را مدد کردی به همدردی، هنر کردی

میان جمع بی دردان، اگر با لهجه عرفان
چشاندی درد را بر جان بی دردی، هنر کردی

اگر شفاف و صاف و ساده ماندی مثل آیینه
میان این همه طوفان نامردی، هنر کردی

به زیر بارش باران قحطی در کویرستان
اگر یک شاخه پر بار پروردی، هنر کردی

اگر در ناامیدی ها فقط ای گل به امیدی
دوباره زنده ماندی زندگی کردی، هنر کردی...



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 23 مرداد 1395  11:47 PM

 

ای قبله ی نیاز سماواتیان، رضا
پیر مغان، دیر خراباتیان، رضا

صدها ستاره مست شراب نگاه تان
بال فرشته های سما فرش راه تان

میلاد با سعادت حضرت امام رضا  (ع)  مبارک 🌹 🌹 



تعداد کل صفحات : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >