دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395  10:16 AM

 

آن شب که چارچوب غزل در غزل شکست
مست مدام شیشه می در بغل شکست
یک بیت ناب خواند که نرخ عسل شکست
فرزند آن بزرگ که پشت جمل شکست

پروانهء رها شده از پیرهن شده است
او بی قرار لحظهء فردا شدن شده است

بر لب گلایه داشت که افتادم از نفس
بی تاب و بی قرار، سراسیمه چون جرس
سهم من از بهار فقط دیدن است و بس؟
بگذار تا رها شوم از بند این قفس

جز دست خط یار به دستم بهانه نیست
خطی که کوفی است ولی کوفیانه نیست

گویی سپرده اند به یعقوب، جامه را
پر کرد از آن معطر یکریز، شامه را
می خواند از نگاه ترش آن چکامه را
هفت آسمان قریب به مضمون نامه را

این چند سطر را ننوشتم، گریستم
باشد برای آن لحظاتی که نیستم

آورده است نامه برایت، کبوترم
اینک کبوترم به فدایت، برادرم
دلواپسم برای تو ای نیم دیگرم
جز پاره های دل چه دلیلی بیاورم

آهنگ واژه ها دل از او برد ناگهان
برگشت چند صفحه به ماقبل داستان

یادش به خیر، دست کریمانه ای که داشت
سر می گذاشتیم به آن شانه ای که داشت
یک شهر بود در صف پیمانه ای که داشت
همواره باز بود درِ خانه ای که داشت

هرچند خانه بود برایش صف مصاف
جز او کدام امام زره بسته در طواف

اینک دلم به یاد برادر گرفته است
شاعر از او بخوان که دلم پر گرفته است
آن شعر را که قیمتِ دیگر گرفته است
شعری که چشم حضرت مادر گرفته است

"از تاب رفت و تشت طلب کرد و ناله کرد
وآن تشت را ز خون جگر باغ لاله کرد"

اینک برو که در دل تنگت قرار نیست
خورشید هم چنان که تویی آشکار نیست
راهی برای لشکر شب جز فرار نیست
پس چیست ابروانت اگر ذوالفقار نیست؟

مبهوت گام هاش، مقدس ترین ذوات
می رفت و رفتنش متشابه به محکمات

بغض عمو درون گلو بی صدا شکست
باران سنگ بود و سبو بی صدا شکست
او سنگ خورد سنگ، عمو بی صدا شکست
در ازدحام هلهله او... بی صدا شکست

این شعر ادامه داشت اگر گریه می گذاشت...

سید حمید رضا برقعی
 



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395  10:10 AM

 

با حضورت ستاره ها گفتند
نور در خانه ی امام رضاست
کهکشان ها شبیه تسبیحی
دستِ دُردانه ی امام رضاست


مثل باران همیشه دستانت
رزق و روزی برای مردم داشت
برکت در مدینه بود از بس
چهره ات رنگ و بوی گندم داشت

زیر پایت همیشه جاری بود
موج در موج دشتی از دریا
به خدا با خداتر از موسی
بی عصا می گذشتی از دریا

با خداوند هم کلام شدی
علت بُهت خاص و عام شدی
«کودکی هایتان بزرگی بود»
در همان کودکی امام شدی

رزق و روزی شعر دست شماست
تا نفس هست زیر دِیْن توایم
تا جهان هست و تا نفس باقی است
ما فقط محو کاظمین توایم

من به لطف نگاهت ای باران
سوی مشهد زیاد می آیم
دست بر روی سینه هر بار از
سمت باب الجواد می آیم


از مجموعه شعر (قبله مایل به تو)

سید برقعی



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395  1:31 PM

هرگاه یک نگاه به بیگانه می کنی
خون مرا دوباره به پیمانه می‌ کنی

ای آنکه دست بر سر من می‌کشی! بگو
فردا دوباره موی که را شانه می‌ کنی؟

گفتی به من نصیحت دیوانگان مکن!
باشد، ولی نصیحت دیوانه می‌ کنی

ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدی
در سینه‌ی شکسته‌دلان خانه می ‌کنی؟

بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبت
چون رنگ رخنه در پر پروانه می کنی

عشق است و گفته اند که یک قصه بیش نیست
این قصه را به مرگ خود افسانه می کنی

فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395  1:17 PM

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق
هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق!

قایقی در طلب موج به دریا پیوست
باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق

عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق

شمع روشن شد و پروانه در آتش گل کرد
می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق

پیله ی رنج من ابریشم پیراهن شد
شمع حق داشت! به پروانه نمی آید عشق!
.
فاضل نظری  



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395  1:02 PM

 

مباش آرام حتی گر نشان از گردبادی نیست
به این صحرا که من می آیم از آن اعتمادی نیست

به دنبال چه میگردند مردم درشبستان ها
در این مسجد که من دیدم چراغ اعتقادی نیست

نه تنها غم سلامت باد گفتن های مستان هم
گواهی میدهند دنیای ما دنیای شادی نیست

چرا بی عشق سر برسجده ی تسلیم بگذارم
نمیخوانم نمازی را که در آن از تو یادی نیست

کنار بسترم بنشین ودستم را بگیر ای عشق
برای آخرین سوگندها وقت زیادی نیست

مرا با چشم های بسته از پل بگذران ای دوست
تو وقتی با منی دیگر مرا بیم معادی نیست

فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395  12:56 PM

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به‌ آیینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد

خورشید ذره‌بین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه‌ها گذشت
بی‌تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد

فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395  6:20 PM

وضو بگيرم و در حال روزه با تكبير
كنم مباهله با دشمنان حي غدير

زبان حق شوم و آيه مباهله را
به شأن فاطمه و شوهرش كنم تفسير

ز قول دوست ودشمن شنو كه اين آيه
به وصف اهل كسا از خدا شده تعبير

محمد و علي و فاطمه،حسن و حسين
كه پنج در عددند و يكي چو حي غدير

پي مباهله كردند روي در صحرا
يكي چو مهر فروزان،چهار مهر منير

فتاد چشم نصاري به آن خدارويان
كه نور طلعتشان گشته بود عالم گير

مسيحيان پي نفرين پنج تن ديدند
كه نيست غير هلاكت برايشان تقدير

همه بخاك قدوم پيمبر افتادند
كه اي ز جانب حق،خلق را بشيرونذير

به حضرت تو نصاري تمام تسليمند
كه تو بلند مقامي و ما تمام حقير

هزار مرتبه نفرين به دشمنان علي
كه مي كنند در اين آيه حيله و تزوير

كنند فضل علي را به دشمني انكار
خداي نگذرد ازاين خطا و اين تقصير

چرا شدند فراي از اين حقيقت محض
چرا به سلسله ي نفس خود شدند اسير

قسم به جان علي،منكر مباهله را
خداي لعن نموده، پيمبرش تكفير

گرفتم آن كه شود خصم منكر خورشيد
كجا به تابش انوار آن كند تأثير

فضائل علي بود از حد فزون،چه زيان
كه بر مباهله منكر شوند يا به غدير

علي كسي است كه در جنگ بدر شد پيروز
خدا به جنگ احد ميدهد به او شمشير

عليست فاتح احزاب و فاتح خيبر
عليست تير الهي به قلب خصم شرير

عليست بت شكن كعبه روي دست رسول
علي به بيشه اسلام شد خروشان شير

علي به جاي نبي خفت و جان گرفت به دست
كسي نيافت جز او اين چنين مقام خطير

حديث منزلت چون آفتاب مي تابد
به اين دليل علي بعد مصطفي است امير

وصي احمد مرسل كسي بود ميثم
كه در تمام فضايل ورا نبود نظير
.
غلامرضا سازگار



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395  6:19 PM

 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
 بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

 تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
 چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب

 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها... خوشا بر من
 که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

 مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
 چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

 چنان دستم تهی گردیده از گرمای دستانت
 که این یخ کرده را از بی کسی «ها» می کنم هر شب

 تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هرشب

 دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
 چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

 کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی
 که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب ...!



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395  6:17 PM

شعر فوق العاده زيبا از اقبال لاهوري ... 


دیوانه و دلبسته ي اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش

یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری
راضی به همین چند قلم مال خودت باش

دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش

پرواز قشنگ است ولی بی غم ومنت
منت نکش از غیر وپر وبال خودت باش

صدسال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه وهر سال خودت باش!



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395  1:28 PM

تمام کردن اگر چشمشان به ظاهر توست
نگاه من به دل پاک و جان طاهر توست

فقط نه من به هوای تو اشک می ریزم
که هر چه رود در این سرزمین مسافر توست...

همان بس است که با سجده دانه برچیند
کسی که چشم تو را دیده است و کافر توست

به وصف هیچ کسی جز تو دم نخواهم زد
خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعر توست

که گفته است که من شمع محفل غزلم؟!
به آب و آتش اگر می زنم به خاطر توست
.
فاضل نظری



تعداد کل صفحات : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >