دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 25 بهمن 1394  6:49 PM

آنچه از من خواستى، با کاروان آورده ام

یک گلستان گل، به رسم ارمغان آورده ام

از در و دیوار عالم، فتنه میبارید و من

بى پناهان را بدین دارالامان آورده ام

اندر ین ره از جرس هم، بانگ یارى برنخاست

کاروان را تا بدینجا، با فغان آورده ام

بسکه من، منزل به منزل، در غمت نالیده ام

همرهان خویش را چون خود، بجان آورده ام

تا نگویى زین سفر، با دست خالى آمدم

یک جهان، درد و غم و سوز نهان آورده ام

قصه ویرانه شام از نپرسى، بهترست

چون از آن گلزار، پیغام خزان آورده ام

خرمنى، موى سپید و دامنى، خون جگر

پیکرى بى جان و جسمى ناتوان آورده ام

دیده بودم با یتیمان مهربانى میکنى

این یتیمان را بسوى استان آورده ام

دیده بودم، تشنگى از دل قرارت برده بود

از برایت دامنى اشک روان آورده ام

تا نثارت سازم و گردم بلاگردان تو

در کف خود، از برایت نقد جان آورده ام

نقد جان را ارزشى نبود، ولى شادم چو مور

هدایه اى، سوى سلیمان زمان آورده ام

تا دل مهر نفرینت را نر نجانم ز درد

گوشه اى از درد دل را، بر زبان آورده ام