دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 26 بهمن 1394  7:53 PM


نُقلِ محافل کرده ای رسوایی ام را
با خود کجا بردی شبِ رؤیایی ام را؟

هرگز نشد بعد از تو دل سامان بگیرد
کردی کویر این سینه ی دریایی ام را

شد نیل، چشمانِ ترم از دوریِ تو
گم کرده ام گویا یدِ بیضایی ام را

هر شب به اشک و شعر و شیدایی دچارم
برگرد و بنگر قامتِ تنهایی ام را

شعرم شرابِ نابِ بزمِ عاشقان شد
چشمت نمی بیند چرا گیرایی ام را؟

ای باوفا! ، از بی وفایی در شگفتم
نشنیده ای فریاد «کی می آیی» ام را؟

عطر تنت در دهکده پیچید و اکنون
تغییر داده لذتِ بویایی ام را

با وامِ چشمانت بیا و چاره ام کن
بعدش بگیر از من همه دارایی ام را

عمرِ غزل کوتاه بود و من نگفتم
شیدایی ام، شیدایی ام، شیدایی ام را

دو...دو...دو...دو...دو..دوستت دارم، عزیزم!
از من گرفتی قدرتِ گویایی ام را


علیرضا رنجبر