"صبح امید "
نیمه نگاه مست تو ، خواب ربوده از سرم
تا ندهی جواب دل ، خواب مرا نمی برد
راز نهفته در دلم ، می شکند قرار من
ظلمت شب تا به سحر ، به انتها نمی برد
در پی تو نگاه من، لحظه به لحظه می دود
دل به تو دادن آشنا ، چون و چرا نمی برد
می شکنی چو شیشه ای، این دل چون بلور را
هیچ کس این شکسته را، بی تو، جدا نمی برد
اسیر عشق خویش را، جلوه ی بی مثال تو
خانه به خانه کو به کو، تا به کجا نمی برد
ناز کن، ناز ترا ، مشتری ام به هر بها
عاشق پاکباخته ، جان به بها نمی برد
کاهم، و کهربا توئی ، هیچم و کیمیا توئی
کس نشنیده کاه را ، کهربا نمی برد
نیمه شبان ، به ناله ام ، توجهی نمی کنی
آنکه نمی برد دلی ، ز ابتدا نمی برد
نظم و نظام زندگی،بی تو گسسته می شود
بی تو زمانه و زمین ، ره به بقا نمی برد
زمزمه ی سرود تو، فرش به عرش می برد
از چه سرود ناب تو ، بی سر و پا نمی برد
عارضه ی جنون مرا ، کرده ز خویش بی خبر
عقل سکوت کرده دل ، راه به جا نمی برد
"صبح امید" سر زند، لب تو به خنده وا کنی
درد و غم و دوا کنی ، ره به خطا نمی برد
با تو "فرائی" آشنا ، شعر وفا سروده است
هر که ترا گزیده رو ، به ماسوا نمی برد
📝 سروده "عبدالمجیدفرائی"
🌹اللهم عجل لولیک الفرج🌹
تاريخ: سه شنبه 11 اسفند 1394 3:08 PM
نظرات 0
