دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 11 اسفند 1394  3:08 PM

"صبح امید "

نیمه نگاه مست تو ، خواب ربوده از سرم

تا ندهی جواب دل ، خواب  مرا نمی برد

راز نهفته  در دلم ، می شکند  قرار من

ظلمت شب تا به سحر ، به انتها نمی برد

در پی تو نگاه من، لحظه به لحظه می دود
 
دل به تو دادن آشنا ، چون و چرا نمی برد

می شکنی چو شیشه ای، این دل چون بلور را

هیچ کس این شکسته را، بی تو، جدا نمی برد

اسیر عشق خویش را، جلوه ی بی مثال تو


خانه به خانه کو به کو، تا به کجا نمی برد


 ناز کن، ناز  ترا ، مشتری ام به  هر بها

عاشق پاکباخته ، جان به بها  نمی برد

کاهم، و کهربا توئی ، هیچم و کیمیا توئی

کس نشنیده  کاه  را ، کهربا  نمی برد

نیمه شبان ، به ناله ام ، توجهی نمی کنی

آنکه  نمی برد دلی ، ز ابتدا نمی برد

نظم و نظام زندگی،بی تو گسسته می شود

بی تو  زمانه و  زمین ، ره به  بقا نمی برد

زمزمه ی سرود تو، فرش به عرش می برد

از چه سرود  ناب تو ، بی سر و پا نمی برد

عارضه ی جنون مرا ، کرده ز خویش بی خبر

عقل سکوت کرده  دل ، راه به  جا نمی برد

"صبح امید" سر زند، لب تو به خنده وا کنی

درد و غم و دوا  کنی ، ره به خطا نمی برد

با تو "فرائی" آشنا ، شعر وفا سروده است

هر که  ترا گزیده  رو ، به  ماسوا نمی برد

📝 سروده "عبدالمجیدفرائی"

🌹اللهم عجل لولیک الفرج🌹