دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 8 مرداد 1395  1:18 PM

تصور كن در عشق او گرفتاري،ولي او نه!
تصور كن كه مثل ابر ، ميباري ولي او نه!

تصور كن كه تا جان در بدن داري گرفتاري
تو جان هم در ره عشقت بگذاري ،ولي او نه!

تبلور ميكند نوري كه در تاريك شب هايت
تجسم ميكني بر روي لب اري ولي او نه!

چه سخت است كاسه اي باشي كه لبريزست
تو صبر از كاسه ي ديوانه برداري ولي او نه!

تصور ميكني خوبي ولي در اصل ميميري
به مردن پا دهي هربار كه بيداري ولي او نه!

ترحم ميكند انگار و از تو ، مرحمت جويد
از اين ارحام بيهوده تو بيزاري ولي او نه!

همين باور كند از پايه شهري را به دل ويران
كه تو از عشق او بر چوبه ي داري ولي او نه!

همه اشعار من را خوانده و هربار مي گويند
عجب عشقي به اين كاكتوسها داري ولي او نه

زبانت بسته و دل خسته و ديوانه اي ساميار
كه تو از عشق او افسانه برداري ولي او نه

سامیار صحرایی