+ فلانی یه کتاب بهم معرفی کرد، با کلی تعریف و به به و چَه چَه که بیا و تو هم این کتابو بخون. منم به اعتماد حرفش کتابو برداشتم و شروع کردم. هی خوندم و عق زدم. هی خوندم و چندشناک شدم! خوندم و ... دیدم ای بابا، چه کاریه؟! بستم و گذاشتمش کنار.
ــ وا مگه چی نوشته بود؟؟؟
+ توصیف زندگی چند تا آدم کور! که تو هم می لولن، رو کثافت هم راه میرن و ... . چنان وصف دقیق و ظریفی کرده این ژوزه ساراماگو که تا چند وقت نمیتونی غذا بخوری!
همون موقع دلم قیلی ویلی رفت واسه خوندن یه کتاب غیر معمولی. اما واکنشم: اوهووووم
همون روز کتابو دانلود کردم... چشم گذاشتم پای لپ تاپ... و خوندمش. اینجوری
نکته شورآفرین داستان اینجاس که بین این آدمای کور، یه نفر بیناست. اما بقیه از بینایی اون خبر ندارن و به خیال این که اینجا همه کورن، وقیحانه هر کاری میکنن! و اون میبینه!
توی این کتاب، نمادها خیلی حساب شده کنار هم چیده شدن و مخاطب عاقل مفاهیم نمادین کتابو خیلی خوب درک میکنه.
کوری نماد کوری باطنی ما آدماست.
کثافات نماد زشتیهایی که از ما سر میزنه.
آدم بینا وسط این همه کور، نماد کسیِ که ... ای وای..............ای وای ای وای......
این جمله از کتابه: ما کور نشدیم، ما کور هستیم، کور اما بینا، کورهایی که میتوانند ببینند، اما نمیبینند.
هرچند که چشمم پای لپ تاپ در اومد اما ارزشش و داشت و بیشتر از اینم ارزششو داره.
دیگه اینکه حیف که مفاهیمی این قدر والا رو به جای ما مسلمونا، یه نویسنده غربی نوشته و به خاطرش مشهور شده. ولی خب عب نداره. حتما ساراماگو روح بزرگی داره...
پ ن:
آقا جان
مارو به حال خودمون رها نکن
که ما کوریم...
،
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 اسفند 1393 توسط عليرضا
بسم الله الرحمن الرحیم
تقدیم به سبزقبایی آشنا؛ اویی که هستی توفیق وجودش را مدیون اوست و هلهله ملکوت مستدام از سعادت تبرک به چنین ترنمـی؛ تصنیف روزگار قرابتش را نویـد می دهد و این، تسلای نگاه منتظران است.
تقدیم به آستان قدسی نگار قبله عالم حضرت مهدی (عج) به امید نوازش نگاهش بر سر دل وجود و بلندای خیمه مهرش بر آفتاب ظلمت زده، غبار از دل می زداییم و به نوایمان صفایی چنین می دهیم:
بغض بهار را مقدم بارانیت شفاست
ای گل ظهورکن تونباشی بهارنیست
اللـهم عجل لولیک الــــــــــــــفرج