من در بروجرد که بودم به درد چشم مبتلا شدم و هرچه معالجه کردم درد چشمم مرا رها نکرد تا آنجا که پزشکان بروجرد مرا از بهبودي مأيوس کردند.
مدتها گذشت تا اينکه ماه محرم و روز عاشورا فرا رسيد و عزاي سالارشهيدان برپا شد و دستهجات عزاداري به حرکت درآمد. يکبار يکي از دستهجات عزا از طرف منزل ما عبور ميکرد من در حاليکه به عبور دسته چشم دوخته بودم ميگريستم احساس کردم بايد از آن گلهايي که عزاداران به سر خود ميمالند بر چشم بگذارم آن روز آرامش خاصي داشتم بعد از اين ماجرا ديگر هيچ گاه چشمم درد نکرد.
راوي آيتالله بروجردي
دکترهاي متخصص چشم تعجب ميکردند که ايشان در سن 90 سالگي با توجه به آن همه مطالعه ابداً نيازي به عينک ندارد و اثري از ضعف چشم در ايشان ديده نميشود.
منبع : کتاب کرامات و مقامات عرفاني امام حسين (ع)
در هندوستان ياد و نام امام حسين (ع) منزلت ويژهاي دارد ،عده بسيار زيادي از بازرگانان و ثروتمندان هند از مذاهب مختلف اعتقاد فوقالعادهاي به حضرت سيدالشهدا دارند و براي برکت اموالشان همه ساله مقداري از ثروت خود را نذر سوگواري آن حضرت ميکنند.
يکي از آنان هر ساله همراه سينهزنان حرکت ميکرد و همراه با آنان بر سر و سينه ميزد، هنگاميکه آن مرد بازرگان از دنيا رفت بنا به رسوم مذهبي خودشان بدن او را در آتش ميسوزانيدند تا خاکستر بدن را دفن نمايند.اما با کمال تعجب و شگفتي ديدند آتش در دست راست و قسمتي از سينهاش ابداً اثري نکرده است.پس بستگانش آن دو قطعه از بدن را به قبرستان شيعيان آوردند و گفتند:«اين دو عضو از آن حسين شماست»...
منبع :داستانهاي شگفتانگيز شهيد دستغيب
عجيب بود رابطهي ميان اين پدر و پسر. من گمان نميکردم در تمام عالم، ميان يک پدر و پسر اين همه عاطفه، اين همه تعلق، اين همه عشق، اين همه انس و اين همه ارادت، حاکم باشد. من هميشه مبهوت اين رابطهام.
گاهي احساس ميکردم که رابطه حسين با علياکبر فقط رابطهي يک پدر و پسر نيست. رابطهي يک باغبان با زيباترين گل آفرينش است.
رابطهي عاشق و معشوق است. رابطهي دو انيس و همدلِ جداييناپذير است.
احساس ميکردم رابطهي علياکبر با حسين فقط رابطه يک پسر با پدر نيست؛ رابطهي مأموم و امام است. رابطه مريد و مراد است.
رابطهي عاشق و معشوق است. رابطهي مُحِبّ و محبوب است و اگر کفر نبود، ميگفتم رابطه ي عابد و معبود است. نه ...
چگونه ميتوانم با اين زبان اَلکَن به شرح رابطهي اين دو اسم اعظم بپردازم؟ بارها در کوچه پس کوچههاي اين رابطه، گيج و منگ و گم ميشدم. ميماندم که کدام يک از اين مرادند و کدام يک مريد؟ مراد حسين است يا علياکبر؟
اگر مراد حسين است – که هست – پس اين نگاه مريدانهي او به قامت علياکبر، به راه رفتن او، به کردار او و حتي به لغزش مژگان او از کجا آمده است؟! و اگر محبوب، علياکبر است پس اين بال گستردن و سر ساييدن در آستان حسين چگونه است؟
با همهي دوريام از اين وادي رسيدم به اينجا که بحث عاشق و معشوق در ميان نيست. هر دو يکي است و آن يکي عشق است.
بگذار تا روشنتر برايت بگويم:
در ميانهي راه وقتي امام بر روي اسب به خوابي کوتاه فرو رفت و برخاست، فرمود: « انا لله و انا اليه راجعون والحمدالله رب العالمين » سوار من بيتاب پرسيد: « جان من به فداتان پدرجان ! چرا استرجاع فرموديد و چرا خداي را سپاس گفتيد؟ »
امام نگاهش را به نگاه علياکبر دوخت و فرمود: « لحظهاي خواب، مرا درربود و سواري را ديدم که پيام مرگمان را با خود داشت. ميگفت: اين قوم روانند و مرگ نيز در پي ايشان. دريافتم که جانمان بشارت رحيل ميدهد. »
سوار من، علياکبر من، مژگان سياهش را فرو افکند. با نگاه، به دستهاي پدر بوسه زد و گفت: « پدر جان ! خدا هماره نگهبانتان باد ! مگر نه ما بر حقيم؟! »
پدر فرمود: « چرا پسرم ! قسم به آن که جانمان در يد قوت اوست و بازگشتمان به سوي او، ما حقيقت محضيم. »
پسر عرضه داشت: « پس چه باک از مرگ، پدرجان ! »
از اين کلامِ باصلابتِ پسر، لبخندي شيرين بر لبهاي پدر نشست. نه؛ تمام صورت پدر خنديد، حتي چشمهايش و فرمود: « خداوند برترين پاداش پدر به فرزند را به تو عنايت کند اي روشناي چشم من ! » گريه نکن ليلا ! آرام باش تا بگويم. اين فقط يک رابطه از آن همه ارتباط بود، رابطه پدر با فرزند. اما چه پدري ! و چه فرزندي ! پدري که خود در برترين نقطه هستي ايستاده است و با غرور و تحسين به پرواز فرزند در فراترين نقطهي تعالي نگاه ميکند.
پيوستن حُرّبن يزيد رياحي به امام در آن برهوت حقيقت و غربت معنويت، يک آيه بود، در اثبات حقانيت اسلام. چرا که حُرّ براي جنگ آمده بود، يا لااقل بستن راه بر امام. اما ارتباط امام را با پيامبر و مقام امام را در نزد خداوند و شأن امام را در مسير هدايت انکار نميکرد.
هنوز در جبهه مقابل بود که به امام گفت: « نماز را به امامت شما ميخوانيم »
و امام به علياکبر فرمود: « اذان بگو ! »
چرا ميان اين همه قاري و موذن و نمازگزار، علياکبر اذان بگويد؟ چه رابطهاي بود ميان او و علياکبر در اين اذان ؟ چه حسي را طلب ميکرد از اذان گفتن علياکبر؟ من که اين لحن و رابطه را هيچ نفهميدم.
گفتم شايد امام ميخواهد خاطره حضور رسول الله را تجديد کند؟ شايد امام ميخواهد اعتلاي هماره اسلام را در قامت علياکبرش ببيند. شايد امام ميخواهد اين روشنترين نشانهي جدش را به رخ خلايق بکشد. شايد امام ميخواهد آخرين اذان اين دنيا را از زبان محبوبترين عزيزش بشنود. شايد امام ميخواهد ...
من چه ميفهمم ! من چگونه مي توانم بفهمم که وقتي علي اکبر نگاه در نگاه پدر، فرياد الله اکبر سر ميدهد، از چه حکايت ميکند.
من چگونه ميتوانم بفهمم که اين دو با نگاه، از هم چه ميستانند و به هم چه ميدهند.
اما ... اما کاش بودي به وقت لباس رزمپوشاندن علي.
داماد را اينطور به حجله نميفرستند که امام، علياکبر را مهياي ميدان ميکرد. با چه وسواسي هديهاش را براي خدا آذين ميبست.
صحابي همه رفته بودند. امام، خود مهياي ميدان شده بود، اهل بيت و بنيهاشم، پروانهوار گردش حلقه زده بودند و هر يک به لحن و تعبير و بياني، جان خويش را سد راه او کرده بودند و او را از رفتن بازداشته بودند. او اما نزديکترين، محبوبترين و دوستداشتنيترين هديه را براي اين مرحله از معاشقه با خدا برگزيده بود. شايد انديشيده بود که خوبترهايش را اول فداي معشوق کند.
شايد فکر کرده بود که تا وقتي پسر هست چرا برادرزاده؟ چرا خواهرزاده؟ تا وقتي هنوز حسين فرزند دارد، چرا فرزند حسن؟ چرا فرزند عباس؟ چرا فرزند زينب !
و شايد اين کلام علياکبر دلش را آتش زده بود که « يا ابه لاابقاني الله بعدک طرفه عين.»
« پدرجان ! خدا پس از تو مرا به قدر چشم به همزدني زنده نگذارد. پدر جان ! دنياي من آني پس از تو دوام نيارد ! چشمهاي من، جهان را پس از تو نبيند. »
در اين جا باز من رابطهي ميان اين دو را گم کردم. کلام قرباني را پسر به پدر ميگفت، اما نگاه طوافآميز را پدر به پسر مي رد. علياکبر بوسه لبهايش را به دست پدر ميسپرد و حسين اما سرتا پاي پسر را با نگاه غرق در بوسه ميکرد.
اهل خيام که فهميدند علي اکبر، پروانه رفتن گرفته است، ناگهان در هم شکستند و فرو ريختند.
کاش ميبودي ليلا! اما ... اما نه ...
چه خوب ميشد که نبودي ليلا ! تو کجا زَهرهي به ميدان فرستادن پسر داشتي ؟ پسر ... چه ميگويم علياکبر ! انگار کن تمام جوانهاي عالم را در يک جوان متجلي کرده باشند. انگار کن زيبايي و عطر تمامي گلها را به يک گل بخشيده باشند. انگار کن تمامي سرودهاي عالم را به تمامي لالههاي جهان پيوند زده باشند. انگار کن خدا در يک قامت، قيامت کرده باشد. چه خوب شد که نبودي ليلا در اين لحظات جانسوز وداع.
سکينه آمده بود و دستهايش را دور کمر برادر حلقه کرده بود. رقيّه گرد کفشهاي برادر را ميسترد. عباس؛ عباس انگار قرآن پيدا کرده بود. علي را نوازش نميکرد، ستايش ميکرد. علي را نميبوسيد، ميپرستيد. جانش را سر دست گرفته بود و پروانهوار گرد او ميگشت.
من گفتم هم الان است که عباس بر علياکبر سجده کند. چه دنيايي بود ميان اينها.
چه خوب شد که نبودي ليلا ! کدام جان ميتوانست در مقابل اين مناسبات عاشقانه دوام بياورد؟ بگذار از زينب چيزي نگويم. ياد او تمام رگهاي مرا به آتش ميکشد.
تو ميخواستي کربلا باشي که چه کني؟ که براي علياکبر مادري کني؟ که زبان بگيري؟ گريبان چاک دهي؟ که سينه بکوبي؟ که صورت بخراشي؟ که وقت رفتن از مهر مادري سرشارش کني؟ که قدمهايش را به اشک چشم بشويي؟ ...
ببين ليلا ! تو ميخواستي چه کني که زينب براي اين دسته گل نکرد؟ به اشک چشم تمامي مادران سوگند که تو هم اگر در کربلا بودي، باز همه ميگفتند: مادر اين جوان زينب است. اما بگويم؟ ... بگذار بگويم ليلا ! جانم فداي عظمت زينب. با گفتن اين کلام اگر قرار است جانم آتش بگيرد، بگيرد.
در کربلا ميگفتند که آيا اين دو نوجوان، اين عون و محمد، اين خواهرزادههاي حسين، مادر ندارند؟ چرا هيچ زني مشايعتشان نميکند؟ چرا هيچ مادري صورت نميخراشد؟ چرا هيچ زني زمين را با ناخنهايش نميکند؟ چرا هيچ زني شيون و هلهله نميکند؟ خاک زمين را به آسمان نميپاشد؟ چرا حسين تنها مشايعتکنندهي اين دو نوجوان است ؟! فقط همين قدر بگويم که زينب با علياکبر کاري کرد که حسين پا به ميدان گذاشت و ميان اين دو آغوش مفارقت انداخت.
پيش از اين هر گاه زنان و دختران خيام بيتابي ميکردند، امام، علياکبر را به تسلّي و آرامش ميفرستاد؛ اما اکنون خودِ تسلّي و آرامش بود که از ميان ميرفت. اکنون که را به تسلّاي که ميفرستاد؟ با دست و دل مجروح، کدام مرهم بر زخم که ميگذاشت؟
زينب و ديگر دختران و زنان حرم، مانع بودند براي به ميدان رفتن علي. يکي کمربندش را گرفته بود، يکي به ردايش آويخته بود، يکي دست در گردنش انداخته بود، يکي پاهايش را در بغل گرفته بود و او با اين همه بند عاطفه بر دست و پا و ردا و گردن و کمر و شانه و دل، چگونه ميتوانست راهي ميدان شود؟!
اين بود که حسين، کار را با يک کلام يکسره کرد و آب پاکي را بر دستهاي لرزان زينب و ديگران ريخت:
- رهايش کنيد عزيزانم ! که او آميخته به خدا شده است، به مقام فنا رسيده است و به امتزاج با پروردگار خويش درآمده است. از هم الان او را کشته عشق خدا ببينيد. او را پرپر شده، به خون آغشته، زخم بر بدن نشسته و به معبود پيوسته بدانيد. او اين را گفت و دستهاي لرزان دختران و زنان فرو افتاد و صيهه زينب به آسمان رفت و دلها شکسته شد و رويها خراشيده شد و مويها پريشان و چشمها گريان و جانها آشفته و نگاهها حيران.
اما نميدانم که وقتي او لباس رزم بر تن علي ميکرد، هم توانسته بود دست دل از او بشويد و او را رفته و رها شده و به حق پيوسته ببيند؟ اگر چنين بود پس چرا وقتي او کمربند « اديم » به يادگار مانده از پيامبر را بر کمر فرزند، محکم ميکرد، به وضوح کمر خودش انحنا برميداشت؟ اگر چنين بود پس چرا وقتي او مغز فولادي را بر سر او مينهاد و محاسن و گيسوان او را مرتب ميکرد، محاسن و گيسوان خودش آشکارا به سپيدي مينشست؟ اگرچنين بود پس چرا وقتي او شمشير مصري را به اندام استوار پسر حمايل ميکرد، چهار ستون بدنش ميلرزيد؟ اگر چنين بود، پس چرا وقتي او رکاب گرفت براي پسر و پسر دست بر شانهي او گذاشت براي سوار شدن بر من، چرا پاهاي حسين تاب نياورد؟ چرا زانوهايش خم شد و چرا از من کمک گرفت براي ايستادن؟
اين چه رابطهاي بود ميان اين دو که به هم توان ميبخشيدند و از هم توان ميزدودند؟
اين چه رابطه اي بود ميان اين دو که دل به هم ميدادند و از هم دل ميربودند؟
اين چه رابطهاي بود ميان اين دو که با نگاه، جان هم را به آتش ميکشيدند و با نگاه بر جان هم مرهم مينهادند؟ نميدانم ! شايد هم قصه همان بود که حسين گفته بود. شايد هم حسين به واقع دست از او شسته بود.
من آنجا ايستاده بودم. پدر به علياکبر گفت: « پيش رويم، مقابل چشمانم راه برو ! » و او راه رفت. چه ميگويم؟ راه نرفت. ماه را ديدهاي که در آسمان چگونه راه ميرود؟ چطور بگويم؟ طاووس خيلي کم دارد. اصلاً گمان کن که سرو، پاي رفتن داشته باشد ! نه، پاي راه رفتن نه، قصد خراميدن داشته باشد ...
و حسين سر به آسمان بلند کرد و گفت: « شاهد باش خداي من ! جواني را به ميدان ميفرستم که شبيهترين خلق به پيامبر توست در صورت، در سيرت، در کردار، در گفتار و حتي در گامهاي رفتار.
تو شاهدي خداي من که هر بار براي پيامبر دلتنگ ميشديم، هر بار دلمان سرشار از مهر پيامبر ميشد، هر بار جاي خالي پيامبر جانمان را به لب ميرساند، هر بار آتش عشق پيامبر، خرمن دلمان را به آتش ميکشيد، به او نگاه ميکرديم. به اين جوان که اکنون پيش روي تو راه ميرود و در بستر نگاه تو راهي ميدان ميشود. »
اما نه، گمان نميکنم که حسين توانسته بود دست دل از او بشويد. دليل محکم دارم براي اين تعلق مستحکم. اما ...
اما وقتي تو اينطور بيتابي ميکني، من چگونه ميتوانم حرف بزنم؟ ببين ليلا ! اگر بيقراري کني، اگر آرام نگيري، بقيهي قصه را آن چنان از تو پنهان ميکنم که حتي از چشمهايم هم کلامي نتواني بخواني. آرام باش ليلا ! من هنوز از رابطهي ميان اين دو محبوب تو چيزي نگفتهام.
نويسنده:سيدمهدي شجاعي
* داستان
اما چه روبهرو شدني ! پسري زخم خورده، مجروح، خونآلود و لبها از تشنگي به سان کوير عطش ديده و چاکچاک؛ با پدري که انگار همهي دنياست و همين يک پسر.
سوار من، دلاور من، علي اکبر من، از من فرود آمد و بال بر زمين گسترد تا پاهاي به پيشواز آمدهي پدر را ببوسد. امام نيز با همهي عظمتش بر زمين نزول کرد. دو دست به زير بغلهاي پسر بود و او را ايستاند و در آغوش گرفت. احساس کردم بهانهاي به دست آمده تا امام اين دردانهي خويش را گرم در آغوش بگيرد و عطشي را که از کودکي فرزند، تاکنون تاب آورده است، فرو بنشاند.
اما علي اکبر نيز کم از پدر نيازمند اين آغوش نبود. تشنهاي بود که به چشمهسار رسيده بود ... و مگر دل ميکند؟
ناگهان شنيدم که با پدر از تشنگي حرف ميزند و ... آب
حيرت، سرتاپاي وجودم را فرا گرفت. اصلاً قصدم اين نيست که بگويم تشنگي نبود و يا علي اکبر تشنه نبود. تشنگي با تمام وسعتش حضور داشت و با تمام بيرحمياش تا اعماق جگر نفوذ کرده بود.
حالا که گذشته است به تو ميگويم ليلا که من خودم گُر گرفته بودم از شدت عطش. من که اسبم و بيابانها قدر طاقتم را ميدانند، کف کرده بودم از شدت تشنگي.
تشنگي گاهي تشنگي لب و دهان است که حتي به مضمضه آبي برطرف ميشود.
تشنگي گاهي، تشنگي معده و روده است که به دو جرعه آب فرو مينشيند.
اما تشنگي گاهي به جگر چنگ مياندازد، قلب را کباب ميکند و رگ و پي را ميسوزاند.
در اين تشنگي، فکر ميکني که تمام رودخانههاي عالم هم سيرابت نميکند. چه ميگويم؟ در اين عطشناکي اصلاً فکر نميکني، نميتواني به هيچ چيز فکر کني. در اين حال، هر سرابي را، چشم، آب ميبيند و هر کلامي را گوش، آب ميشنود.
وقتي که در اوج قلهي عطش ايستاده باشي، همه چيز را در مقابل آب، پست و کوچک و بيمقدار ميبيني. جان چه قابل دارد در مقابل آب؟ ايمان چه محلي .... اما نه، اين همان چيزي است که ارزش کربلاييها را هزار چندان ميکند.
دشمن درست محاسبه کرده بود. در بيابان برهوت، در کوير لميزرع که خورشيد به خاک چسبيده است که از آسمان حرارت ميبارد و از زمين آتش ميجوشد، تشنگي آبديدهترين فولادها را هم ذوب ميکند. عطش، سختترين ارادهها را هم به سستي ميکشد. نياز، آهنينترين ايمانها را هم نرم ميکند. اما يک چيز را فقط دشمن نفهميده بود و آن اين که جنس اين ايمانها، جنس اين عزمها و ارادهها با جنس همهي ايمانها و عزمها و ارادهها متفاوت بود.
آن که امام بود و اين که علي اکبر. دختر بچهها را بگو. بر رطوبت جاي مشکهاي روز قبل چنگ ميزدند و سينه بر اين خاک ميخواباندند، اما سر فرود نميآوردند؛ اما اظهار عجز نميکردند؛ اما حرف از تسليم نميزدند.
و در اين ميانه، زينب، حکايتي ديگر بود. در آن بياباني که قدم از قدم نميشد برداشت، در آن کربلاي آتشناک، زينب به اندازهي تمام عمرش پياده راه رفت و حرفي از عطش نزد؛ کلامي از تشنگي نگفت. غريب بود اين زن ! اگر زني ميخواست با آن حجاب تمام و کمال که گرماي مضاعف را دامن ميزد، در زير آن آفتاب نيزهوار، دمي بنشيند، دوام نميآورد. اين زن چهقدر راه رفت، چهقدر دويد، چهقدر هروله کرد، چه قدر گريست، چهقدر فرياد زد، چهقدر جنازه بر دوش کشيد، چهقدر بچه در آغوش گرفت، چهقدر زمين خورد، چهقدر فرا رفت و چهقدر فرود آمد ...
اما ... اما ... خم به ابرو نياورد.
کجايي بود اين زن؟ چه صولتي ! چه جبروتي ! چه فخري ! چه فخامتي !
چه شکوهي ! چه عظمتي !
بگذرم ليلا ! هر وقت به ياد اين زن ميافتم، با تمام وجود احساس کوچکي ميکنم و به خودم ميگويم خوشا به حال آن خاک که گامهاي اين زن را بر دوش ميکشد. خاکِ گامهاي او را به چشم بايد کشيد.
حرف، سر تشنگي بود که به اين جا کشيده شدم. ميخواستم بگويم که تشنگي به شديدترين وجه خود وجود داشت، اما سوار من کسي نبود که پيش پدر از تشنگي ناله کند. گمان کردم شايد با اشاره به غيب، آب ميطلبد. معجزهاي، کرامتي .... چرا که سابقه داشت.
يک بار در غير فصل، او از پدر، انگور طلب کرد و پدر دست دراز کرد و از عالم غيب خوشهاي انگور چيد و در مشتهاي ذوق زدهي پسر نهاد. من آن انگور را به چشم ديدم و هم از آن خوردم ... چه گفتن دارد. خودت مگر از آن انگور بيبهره ماندي ؟! انگار همان آن از درخت چيده شده بود.
رشحات شبنموار آب بر روي دانههاي آن تلألو داشت.
گمان کردم شايد علي اکبر با قربت و قدرتي که از پدر ميداند و معجزه و کرامتي که از دستهاي او ديده است، توقّع کرده است که پدر دست به درون پرده غيب ببرد ... و اصلاً مگر نه کوثر، مُلک جاوداني پدر و مادر همين پدر است؛ شايد ...
اما به خودم نهيب زدم که محال است بيان چنين توقعي از زبان چنان زادهي امامي. وقتي که پدر، خود در نهايت تشنگي است، وقتي که کودکان، دختران و زنان، با جگرهاي تفته، مُهر سکوت بر لب زدهاند، چگونه ممکن است او براي خودش آب طلب کند؟!
نزديکتر رفتم. آنچنان که سرم و دوگوشم در ميانهي دو محبوب قرار گرفت. با خود گفتم اگر من اين راز را بفهمم، کربلا را فهميدهام و گرنه هيچ يک از اسبهاي ديگر، بيش ندارم و ديدم که دنياي ديگري است در ميانهي اين دو محبوب. دنيايي که عقل آدمها به آن قد نميدهد چه رسد به اسب. دنيا که دنياي عقل نبود، عشق زلال و خالص بود. علي به امام گفت که : « پدرجان عطش دارد مرا ميکشد. »
اما آن عطش کجا و تشنگي آب کجا ؟
ماجرا، ماجراي وصال و ديدار بود.
ماجرا، ماجراي اين فاصلهي مقدر بود. ماجراي اين زمان لَخت، اين ساعات سنگين، اين لحظههاي کند.
روح او به خدا پيوند خورده بود، با خدا در هم آميخته بود، در خدا ممزوج شده بود. روح او با خدا يکي شده بود و جسم اين فاصله را برنميتافت. جسم اين کثرت را تاب نميآورد. اما مشکل او اين پيوند نبود. پيوند ديگري از اين سمت بود. پيوندي که باز غيرخدايي نبود. عين خدايي بود، اما کار را براي کندن و رفتن، مشکل ميکرد.
علي در ميدان ميجنگيد، اما چشم به پدر داشت. با شمشير نه، که با برق نگاه پدر بازي ميکرد. اصلاً او زخم چه ميفهميد، چيست. نيزه چه بود در مقابل آن مژگاني که فرا ميرفت و فرود ميآمد. ميدان چه بود در مقابل آن مردمکي که با منظومهي عرش حرکت ميکرد.
از آن سو هم ماجرا چنين بود و اين همان رابطهاي است که گفتم هيچ کس نميتواند، بفهمد. يادت هست ليلا ! يکي از اين شبها را که گفتم: « به گمانم امام، دل از علي نکنده بود. »
به ديگران ميگفت دل بکنيد و رهايش کنيد اما هنوز خودش دل نکنده بود ! اينجا، همان جا بود که گمان و حدس مرا تشديد کرد.
اگر علي اينهمه وقت، در ميدان چرخيد و جنگيد و زخم خورد و نيفتاد، اگر علي اين همه، وقت تا مرز شهادت رفت و بازگشت، اگر علي اين همه، جان را را گرفت و جان نداد، اگر علي آن همه را کشت و و کشته نشد، اگر از علي به قاعدهي دو انسان خون رفت و همچنان ايستاده ماند، همه از سر همين پيوندي بود که هنوز از دو سمت نگسسته بود.
پدر نه، امام زمان دل به کسي بسته باشد و او بتواند از حيطهي زمين بگريزد؟! قلب کسي در دست امام زمانش باشد و قابض ارواح بتواند جان او را بستاند؟ نميشود و اين بود که نميشد. و ... حالا اين دو ميخواستند از هم دل بکنند.
امام براي التيام خاطر علي، جملهاي گفت. جملهاي که علي را به اين دل کندن ترغيب کند يا لااقل به او در اين دل کندن تحمل ببخشد:
« پسرم ! عزيزم! نور چشمم ! سرچشمهي رسول الله در چند قدمي است. چشم بپوش از اين چشمه ! »
اين براي التيام علي بود. حسين را چه کسي بايد التيام ميداد؟ براي اين دل کندن، به حسين چه کسي بايد دل ميداد؟ کدام کلام بود که بتواند حسين را به اين دل کندن ترغيب کند؟ يا لااقل در اين دل کندن تحمل ببخشد؟
باز هم خود او و باز هم کلام خود او:
« به زودي من نيز به شما ميپيوندم. »
آبي بر آتش ! انگار هر دو قدري آرام گرفتند. اما يک چيز مانده بود که اگر محقق نميشد، کار به انجام نميرسيد. شهادت سامان نميگرفت و آن بوسه وداع بود. هر دو عطشناکِ اين بوسه بودند و هيچ کدام از حيا پا پيش نمينهادند.
نياز و انتظار. انتظار و نياز. لرزش لبها و گونهها. تلفيق نگاهها و تار شدن چشمها و ...
عاقبت پدر بود که دست گشود؛ صورت پيش آورد و لبهاي علي را در ميان لبهاي خود گرفت.
زمان انگار ايستاده بود و بر زمين انگار آرامش و رخوت، سايه انداخته بود. هيچ صدايي نميآمد و هيچ نسيمي نميورزيد. انگار هيچ تحرکي در آفرينش صورت نميگرفت.
من از هوش رفتم به خلسهاي که در عمرم نچشيده بودم و ديگر نفهميدم چه شد.
نويسنده:سيدمهدي شجاعي
* داستان
فرشته بال شکسته و افتاده به جزیرهای، که هنگام تولد امام حسین «ع» همراه جبرئیل نزد پیامبر «ص» آمد و خود را بر گهواره حسین مالید و دوباره خداوند به او بال داد و به آسمان رفت. " 1". او که شفا یافته حسین «ع» بود، عهد کرد که سلام زائران را به حسین «ع»
برساند: «... و له علی مکافاة لا یزوره زائر الا ابلغته سلامه و لا یصلی علیه مصل الا ابلغته صلاته...» " 2" بر عهده من است که شفا دهی او را جبران کنم.هیچ زائری نیست که او را زیارت کند، مگر آنکه سلامش را به آن حضرت میرسانم و هیچ کس بر او درود نمیفرستد، مگر آنکه درودش را به او ابلاغ کنم.به گفته ابن عباس، این فرشته در بهشت، به نام غلام حسین بن علی شناخته میشود. " 3".
فطرس اگر بال و پر گرفت، عجب نیست
نامه آزادیش به نام حسین است " 4".
پی نوشت ها :
1- بحار الانوار، ج 44، ص 34
2- اثبات الهداة، ج 5، ص 191
3- مناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 74
4- قاسم رسا
منبع : فرهنگ عاشورا