فطرس
فطرس
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام

مردي از اصحاب اباعبدالله به نام عابس‌بن ابي شبيب شاکري، که خيلي شجاع بود و آن حماسه حسيني هم در روحش بود، آمد وسط ميدان ايستاد، هماورد طلبيد.
کسي جرأت نکرد بيايد، اين مرد ناراحت و عصباني شد و برگشت، خود را از سر برداشت.
زره را از بدن بيرون آورد، چکمه را از پا بيرون کرد و لُخت به ميدان آمد و گفت: « حالا بياييد با عابس بجنگيد.»
باز هم جرأت نکردند. بعد دست به يک عمل ناجوانمردانه زدند، سنگ و کلوخ و شمشير شکسته‌ها را به سوي اين مرد بزرگ پرتاب کردند و به اين وسيله او را شهيد نمودند. ( جوشن زبر گرفت که ما هم نه ماهيم. )
اصحاب اباعبدالله در روز عاشورا، خيلي مردانگي نشان دادند؛ خيلي صفا و وفا، نشان دادند. هم زنان و هم مردان آنها واقعاً تابلوهايي در تاريخ بشريت ساختند که بي‌نظير است. اگر اين تابلوها در تاريخ فرنگي‌ها مي‌بود، آن وقت مي‌ديديد از آنها چه مي‌ساختند.

 

منبع :  کتاب مقتل مطهر- نویسنده:شهید مطهری





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


در روز عاشورا مقداري از رذالت‌هاي عمرسعد، معلول اين بود که فکر مي‌کرد ممکن است گزارش‌هاي گذشته به ابن‌زياد رسيده باشد که عمرسعد، تعلل مي‌ورزد و يک مقدار هواخواه حسين بوده است.
لذا براي اين که خودش را از روسياهي نزد ابن‌زياد بيرون بياورد، يک سلسله رذالت‌ها کرد؛ براي اينکه آنها را براي اين‌زياد نقل کنند، وقتي که دو طرف در مقابل يکديگر ايستادند، به تيراندازهاي خود گفت: آماده باشيد. همه آماده شدند. اولين کسي که تير را به کمان کرد و به طرف خيام حسيني انداخت، خود او بود. بعد فرياد زد:
« ايها‌ الناس، همه نزد عبيدالله زياد شهادت بدهيد که اول کسي که به طرف حسين تير انداخت، من بودم !

 

منبع :  کتاب مقتل مطهر- نویسنده:شهید مطهری

 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

يکي از دوستان شيخ رجب علي خياط نقل مي‌کند که : همراه ايشان به کاشان رفتيم، عادت شيخ اين بود که هرجا وارد مي‌شد به زيارت اهل قبور مي‌رفت هنگامي که وار قبرستان کاشان شديم .
شيخ گفت:«السلام عليک يا اباعبدالله (ع)» چند قدم جلوتر رفتيم فرمود:«بويي به مشامتان نمي‌رسد؟»
گفتيم :«نه! چه بويي؟»فرمود:«بوي سيب سرخ استشمام نمي‌کنيد؟»
گفتيم :«نه!»
قدري جلوتر آمديم و به مسئول قبرستان رسيديم ،جناب شيخ از او پرسيد:«امروز کسي را اينجا دفن کرده‌اند؟»
او پاسخ داد:«پيش پاي شما فردي را دفن کرده‌اند» و ما را سر قبر تازه‌اي برد. در آنجا همه ما بوي سيب سرخ را استشمام کرديم .
پرسيديم :« اين چه بويي است؟»
شيخ فرمود :«وقتي که اين بنده خدا را در اين جا دفن کرده‌ند وجود مقدس سيدالشهدا (ع) تشريف آورده‌اند اينجا و به واسطه اين شخص عذاب از اهل قبرستان برداشته شد».

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 
در اردوگاه موصل 4، برادري بود به نام عبدالله که چشم او به مرور زمان آن قدر ضعيف شد که عينک ته استکاني مي‌زد. بيش از هشتاد درصد بينايي خود را از دست داده بود.
اسيري ديگر به نام ياسر- که اکنون در عينک‌سازي کار مي‌کند- مددکار چشم‌پزشک عراقي بود. روزي عبدالله پيش ياسر مي‌رود و از او مي‌خواهد که پزشک عراقي وي را معاينه کند. ياسر هم به عبدالله نوبت مي‌دهد و روزي که پزشک به اردوگاه مي‌آيد، ايشان را نزد او مي‌برد. چشم پزشک هم به احترام ياسر، چشم عبدالله را معاينه‌اي دقيق مي‌کند و مي گويد : اين چشم، ديگر براي تو چشم نخواهد شد، حتي اگر متخصص‌ترين جراح آن را عمل کند.
مدتي مي‌گذرد تا اينکه نوبت زيارت عتبات عاليات، به اسراي موصل 4 مي‌رسد. عبدالله هم در جمع زائران به کربلا مي‌رود و توفيق پيدا مي‌کند قتلگاه شهداي کربلا را زيارت کند. او پس از زيارت،‌به همراه اسراي ديگر به اردوگاه برمي‌گردد.
شب بازگشت از کربلا، عبدالله در حالي که دلش گرفته بود، دو رکعت نماز مي‌خواند و پس از نماز با خدا راز و نياز مي‌کند و خدمت امام حسين (ع) عرض مي‌کند:
آقاجان! من تا حالا شفاي چشم و رفتن به ايران را از شما نخواستم. اين مدت، اسير بودم و وظيفه‌ام بود. که اسارت را بگذرانم و سعي من هميشه بر اين بوده که به وظيفه‌ي خود عمل کنم. امروز به برکت عنايت شما داريم به ايران مي‌رويم و من با اين چشم راهي ندارم جز اينکه دست گدايي پيش اين و آن دراز کنم و اين براي من سخت خواهد بود. اگر در اينجا بميرم برايم خيلي راحت‌تر است.
شما را قسم مي‌دهم به حق مادرتان زهرا (س) که نظري بفرمايي تا من بتوانم بينايي چشمم را از شما بگيرم که محتاج کسي نباشم. عبدالله پيشاني را بر روي مهر مي‌گذارد و اشک مي‌ريزد. سر را که بلند مي‌کند، مي‌بيند بينايي چشم او برگشته است. او شماره‌هاي ريزي که روز ظرفهاي غذاي آسايشگاه نوشته شده است را از دور مي‌بيند و به راحتي آنها را مي‌خواند.
فردا صبح، پيش ياسر ميرود و به او مي‌گويد : از دکتر عراقي بخواه تا يکبار ديگر چشمهاي مرا معاينه کند. پزشک مسيحي، به محض اينکه چشمهاي عبدالله را معاينه مي‌کند يک دفعه صدا مي‌زند : يا عيسي بن مريم! اين چشمها توانايي چشمهاي سالم يک جوان پانزده ساله را دارد. به هر حال، آن پزشک مسيحي اعتراف کرد چشمهاي عبدالله شفا يافته و اين کار حتي با عمل جراحي محال بوده است.
 

منبع :مطالب ارسالي از مؤسسه فرهنگي پيام آزادگان

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

نپاييد که اسبها همه در خون تپيدند و يلان، آنان که از تير دشمن رهيده بودند، پياده به لشکريان شيطان حمله بردند. از «ايوب بن مشرح» نقل کرده‌اند که همواره مي‌گفت: اسب حر بن رياحي را من کشتم، تيري به سوي مرکبش روانه کردم که در دل اسب نشست، اسب لرزشي به خود داد و شيهه‌اي کشيد و به رو درافتاد، ولکن خود حر کنار جست و با شمشير برهنه در کف حمله آورد ....
عمر سعد در اين انديشه ي حيله‌گرانه بود که اصحاب امام را در محاصره بگيرد،‌ اما خيمه‌ها مانع بود. فرمان داد که خيمه‌ها را آتش بزنند و اهل حرم آل الله همه در سراپرده ي امام حسين (ع) جمع بودند. خيمه‌ها آتش گرفت و شمر و همراهانش به سوي خيمه سراي امام حمله بردند. شهر نهيب زد که آتش بياوريد تا اين خيمه را بر سر خيمه نشينانش بسوزانم. اهل حرم از نهيب شمر هراسان شدند و از خيمه بيرون ريختند. امام فرياد کشيد :«اي شمر، اين تويي که آتش مي‌خواهي تا سراپرده‌ي مرا با خيمه‌ نشينانش بسوزاني؟ خدايت به آتش بسوزاند.» «حميد بن مسلم» مي‌گويد:« من به شمر گفتم ‌: سبحان الله! آيا مي‌خواهي خويشتن را به کارهايي واداري که جز تو کسي در جهان نکرده باشد؟ سوزاندن به آتشي که جز آفريدگار، کسي را حقي بر آن نيست و ديگر، کشتن بچه‌ها و زنان؟ والله در کشتن اين مردان براي تو آن همه حسن خدمت هست که مايه خرسندي اميرت باشد». شمر پرسيد :«تو کيستي؟» و من او را جواب نگفتم. در اين اثناء شبث بن ربعي سر رسيد و به شمر گفت:«من گفتاري بدتر از گفتار تو و عملي زشت‌تر از عمل نديده‌ام. مگر تو زني ترسو شده‌اي؟» زهير بن قين با ده نفر از اصحاب خود رسيدند و به شمر و يارانش حمله آوردند و آنان را از اطراف خيمه‌ها پراکنده ساختند و :«ابوغره ضبابي» را کشتند.
با کشتن او ياوران شمر فزوني گرفتند و آخرالامر بجز زهير همه ي آن ده تن به شهادت رسيده بودند.
امام نگاهي به ظاهر کرد و نظري در باطن و گفت:«غضب خداوند بر يهود آنگاه شدت گرفت که عزير را فرزند خدا گرفتند و غضب خدا بر نصاري آنگاه، که او را يکي از ثلاثه انگاشتند و بر اين قوم، اکنون که بر قتل فرزند رسول خود اتفاق کرده‌اند...» و همچنان که محاسن خويش را در دست داشت گفت :‌«والله آنان را در آنچه مي‌خواهند اجابت نخواهم کرد تا خداوند را آن‌سان ملاقات کنم که با خون خضاب کرده باشم ...» و سپس با فرياد بلند فرمود:«آيا فريادرسي نيست که به فرياد ما برسد؟ آيا ديگر کسي نيست که ما را ياري کند؟ کجاست آنکه از حرم رسول خدا دفاع کند؟» ... و صداي گريه از خيمه سراي آل الله برخاست.
ابوثمامه صائدي وقت زوال رايادآوري کرد. امام در آسمان تأملي کرد و گفت:«ذکر نماز کردي، خداوند تو را از نمازگزاران و ذاکرين قرار دهد. آري، اول وقت نماز است. بخواهيد از اين قوم که دست از ما بدارند تا نماز بگذاريم.»
لشگر اعداء آن همه نزديک آمده بودند که صداي آنان را مي‌شنيدند. حصين بن تميم عربده کشيد:«اين نماز مقبول درگاه خدا نيست.» و اين گفته بر حبيب بن مظاهر بسيار گران نشست :« نماز از فرزند پيامبر قبول نباشد و از شما شرابخواران ابله قبول باشد؟» حصين بن تميم به حبيب بن مظاهر حمله‌ور شد و آن صحابي کرامتمند پير عشق نيز شير شد و با شمشير بر او تاخت و ضربه‌اي زد که بر صورت اسب او فرود آمد و حصين بن تميم بر خاک افتاد و يارانش او را از آن ميانه در ربودند
حبيب سخت مي‌جنگيد و آنان را به خاک و خون مي‌افکند که دوره‌اش کردند و مردي از بني تميم ضربه‌اي با شمشير بر سر او زد و ديگري نيزه‌اي که از کارش انداخت .«بديل بن صريم» از مرکب فرود آمد و سرش راازبدن جداکرد.حصين بن تميم اوراگفت:«من در قتل اوشريکم.سرش را بده تا بر گردن اسب خود بياويزم و در ميان لشکر جولان دهم، تا بدانند که من نيز در قتل او شرکت کرده‌ام. اما جايزه عبيدالله بن زياد از آن تو باشد.» پس سر حبيب را گرفت و بر گردن اسب آويخت و در ميان لشکر جولان داد و بازگشت و سر را به بديل بن صريم رد کرد. حربن يزيد رياحي و زهير بن قين با پشتيباني يکديگر به درياي لشگر عمر سعد زدند تا امام و باقيمانده ي اصحاب فرصت نماز خواندن بيابند، چون يکي در لجه ي حرب غوطه‌ور مي‌شد ديگري مي‌آمد و او را از گير و دار خلاص مي‌کرد. تا آنکه پيادگان دشمن اطراف او را گرفتند و «ايوب بن مشرح خيواني» با مردي ديگر از سواران کوفي در قتل او با يکديگر شريک شدند و ياران، پيکر نيمه‌جان او را به نزد امام آوردند. حر گفته بود که در آخر، کارم به پياده شدن خواهد کشيد. امام با دست خويش خاک از سر و روي او مي‌زدود و مي‌فرمود:« تو به راستي حري، همان سان که مادرت بر تو نام نهاد، به راستي حري، چه در دنيا و چه در آخرت».
حسين ديگر هيچ نداشت که فدا کند، جز جان که ميان او و اداء امانت ازلي فاصله بود ... و اينجا سدره المنتهي است. نه ... که او سدره المنتهي را آنگاه پشت سر نهاده بود که از مکه پاي در طريق کربلا نهاد .... و جبرئيل تنها تا سدره‌المنتهي همسفر معراج انسان است. او آنگاه که اراده کرد تا از مکه خارج شود گفته بود:«من کان فينا باذلاً مهجته و موطنا علي لقاء‌الله نفسه فلير حل معنا، فاني راحل مصبحاً ان‌شاء‌الله تعالي.»
سدره المنتهي مرزدار قلمرو فرشتگان عقل است، عقل بي‌اختيار. اما قلمرو آل کساء، ساحت امانتداري و اختيار است و جبرائيل را آنجا بار نمي‌دهند که هيچ، بال مي‌سوزانند، آنجا ساحت «اني اعلم ما لا تعلمون» است، آنجا ساحت علم لدني است، رازداري خزائن غيب آسمانها و زمين،‌ آنجا سبحات فناء في الله است و بقا بالله، و مرد اين ميدان کسي است که با اختيار از اختيار خويش درگذرد و طفل اراده‌اش را در آستان ارادت قربان کند .... و چون اينچنين کرد درمي‌يابد که غير او را در عالم، اختيار و اراده‌اي نيست و هرچه هست اوست. اما چه دشوار مي‌نمايد، طي اين عرصات! آنان که به مقصد رسيده‌اند مي‌گويند ميان ما و شما تنها همين «خون» فاصله است، تا سدره المنتهي را با پاي عقل آمده‌اي اما از اين پس جاذبه ي جنون تو را خواهد برد ...طي اين مرحله ديگر با پاي پياده ميسور نيست، بال مي‌خواهد، و بال را به عباس مي‌دهند که دستانش را در راه خدا قربان کرد. اين حسين است که عرصات غايي خلافت تکويني انسان را تا آنجا پيموده است که ديگر جز ميان او مقصود فاصله نيست.
آنان که با چشم ظاهر مي‌نگرند او را ديده‌اند که بر بالين علي‌اکبر «علي الدنيا بعدک العفا» گفته است و بر بالين قاسم «عزوالله علي عمک ان تدعوه فلا يجيبک او يجيبک ثم لا ينفعک.» و اکنون بر بالين ابوالفضل عباس مي‌گويد:«الان قد انکسر ظهري و قلت حيلتي» ، اما حجابهاي نور را که نمي‌بينند چه سان از هم دريده و رشته‌هاي پيوند روح را به ماسوي الله، چه سان از هم گسسته! نه ماسوي الله، که اينجا کلام نيز فرشته‌سان فرو مي‌ماند.
مردانگي و وفاي انسان نيز بتمامي ظهور يافت و آن قامت مردانه‌ ي عباس بن علي با دستان بريده بر شريعه فرات آيتي است که روح از اين منزلگاه نيز گذشته است و عجيب آن است که آن باطن چگونه در اين ظاهر جلوه مي‌کند. بعدها ام‌البنين (س) در رثاي عباس سرود :
يا من رأي العباس کر علي جماهيرالنقد
و وراه من ابناء حيدرکل ليث ذي لبد
انبئت ان ابني اصيب برأسه مقطوع يد
ويلي علي شبلي امال برأسه ضرب العمد
لو کان سيفک في يديک لمادني منه احد
دستان عباس بن علي قطع شده بود که آن ملعون توانست گرز بر سر او بکوبد، اما تا دستان ظاهر بريده نشود، بالهاي بهشتي نخواهد رست. اگر آسمان دنيا بهشت است، آسمان بهشت کجاست که عباس بن علي (ع) پرنده آن آسمان باشد؟
فرشتگان عقل به تماشاگه‌ راز آمده‌اند و مبهوت از تجليات علم لدني انسان به سجده درافتاده‌اند تا آسمانها و زمين،‌ کران تا کران به تسخير انسان کامل درآيد و رشته ي اختيار دهر به او سپرده شود، اما انسان تا کامل نشود، درنخواهد يافت که دهر بر همين شيوه که مي‌چرخد، احسن است. چشم عقل خطابين است که مي‌پرسد : اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفک الدماء .... اما چشم دل خطاپوش است. نه آنکه خطائي باشد و او نبيند ... نه، مي‌بيند که خطايي نيست و هرچه هست وجهي است که بي‌حجاب، حق را مي‌نمايد. هيچ پرسيده‌اي که عالم شهادت بر چه شهادت مي‌دهد که نامي اينچنين بر او نهاده‌اند؟

رو در رويي نخست تن به تن بود و اولين شهيدي که بر خاک افتاد مسلم بن عوسجه بود، صحابي پير کوفي.
در زيارت الشهداي ناحيه ي مقدسه خطاب به او آمده است:«تو نخستين شهيد از شهيداني هستي که جانشان را بر سر اداء پيمان نهادند و به خداي کعبه قسم رستگار شدي. خداوند حق شکر بر استقامت و مساوات تو را در راه امامت،‌ ادا کند؛ او که بر بالين تو آمد آنگاه که به خاک افتاده بودي و گفت : «فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا» حبيب بن مظاهر که همراه امام بر بالين مسلم بود گفت:«چه دشوار است بر من به خاک افتادن تو، اگرچه بشارت بهشت آن را سهل مي‌کند. اگر نمي‌دانستم که لختي ديگر به تو ملحق خواهم شد، دوست مي‌داشتم که مرا وصي خود بگيري...» و مسلم جواب داد:«با اين همه وصيتي دارم.» و با دو دست به حسين (ع) اشاره کرد و فرشتگان به صبر و وفاي او سلام گفتند :«سلام عليکم بما صبرتم.»
دومين شهيدي که بر خاک افتاد، عبدالله بن عمير کلبي بوده است، آن جوان بلند بالاي گندم گون و فراخ سينه‌اي که همراه مادر و همسرش از بئرالجعد همدان خود را به کربلا رسانده بود ... همسر او نيز مرد ميدان بود و تنها زني است که در صحراي کربلا، به اصحاب عاشورايي امام عشق الحاق يافته است.
مزاحم بن حريث در آن بحبوحه با گستاخي سخني گفت که نافع به او حمله آورد. مزاحم خواست بگريزد که نافع بن هلال رسيد و او را به هلاکت رساند.
عمروبن حجاج که امير لشکر راست بود عربده کشيد:«اي ابلهان! آيا هنوز درنيافته‌ايد که با چه کساني در جنگ هستيد؟ شما اکنون با يکه‌سواران دلاور کوفه و رودرروييد، با شجاعاني که مرگ را به جان خريده‌اند و از هيچ چيز باک ندارند. مبادا احدي از شما به جنگ تن به تن با آنها بيرون رويد. اما تعدادشان، آن همه قليل است که اگر شما با هم شويد و آنان را تنها سنگباران کنيد از بين خواهند رفت».
عمرسعد اين انديشه را پسنديد و ديگر اجازه نداد که کسي به جنگ تن به تن اقدام کند. افراد تحت فرماندهي شمر بن ذي الجوشن، نافع بن هلال را محاصره کردند و بر سرش ريختند. با اين همه نافع تا هنگامي که بازوانش نشکست از پاي نيفتاد. آنگاه او را به اسارت گرفتند و نزد عمر سعد بردند. عمر سعد و اطرافيانش مي‌انگاشتند که مي‌توانند او را به ذلت بکشانند و سخناني در ملامت او گفتند. نافع به هلال گفت:« والله من جهد خويش را به تمامي کرده‌ام، جز آنان که با شمشير من جراحت برداشته‌اند دوازده تن از شما را کشته‌ام. من خودم را ملامت نمي‌کنم، که اگر هنوز دست و بازويي برايم نمانده بود نمي‌توانستيد مرا به اسارت بگيريد...» و شمر بن ذي الجوشن او را به شهادت رساند. آنگاه فرمان حمله عمومي رسيد و همه لشکريان عمر سعد با هم به سپاه عشق يورش بردند. شمر بن ذي الجوشن با لشکر چپ، عمرو بن حجاج با لشکر راست از جانب فرات و عزره بن قيس با سوارکاران ... و کار جنگ آن همه بالا گرفت که ديگر در چشم اهل حرم، جز گردبادي که به هوا برخاسته بود و در ميانه‌اش جبنشي عظيم، چيزي به چشم نمي‌آمد. «عزره بن قيس» که ديد سواران او از هر سوي که با اصحاب امام حسين روبرو مي‌شوند، شکست مي‌خوردند،‌ چاره‌اي نديد جز آنکه «عبدالرحمن بن حصين» را نزد عمر سعد روانه کند که:« مگر نمي‌بيني سواران من از آغاز روز،‌ چه مي‌کشند از اين عده ي اندک؟ ما را با فوج پيادگان کماندار و تيرانداز امداد کن.»... و اينگونه شد. عمر سعد «حصين بن تميم» را با سوارکارانش و پانصد تيرانداز به ياري عزره بن قيس فرستاد و ناگاه باران تير از هر سوي بر اصحاب امام عشق باريدن گرفت و آنان يکايک در خون خويش فرو غلتيدند. ديري ....  

نويسنده:سيد مرتضي آويني

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

  من به بيماري رمد (سرخ شدن سفيدي چشم بر اثر شدت باد) مبتلا شدم، تقريباً شش روز طول کشيد. جمعي از طلاب به عيادت من آمدند يکي از آنها شمسيه حقير را براي سفر زيارت مخصوصه خواست گفتم:« خودم به آن نياز دارم»
گفت:«تو با اين حالت چگونه مي‌تواني بيائي؟»
گفت:« هنوز مأيوس نيستم.»
ايشان رفتند، اتفاقاً عيال من در خانه نبود و خانه خلوت بود تنهايي و درد و رمد و تنگي وقت براي قرائت زيارت مخصوصه باعث رقت قلب من شد، رو به قبله عرض کردم:«السلام عليک يا اباعبدالله» شنيده‌ام که سالها بعد از واقعه عاشورا درسالگرد اين روز در وقت اشتغال به جنگ «سلطان قديس هندي» در هندوستان به چنگال شيري مبتلا شد و به نزد شما استغاصه نمود و حاجت او را دادي، سپس سر خود را به پشتي گذاشته خوابم برد در خواب ديدم آن بزرگوار بر بالاي تلي بلند تشريف دارد و حقير در وسط آن تل ايستاده‌ام پس آن حضرت به آواز بلند فرمود:«بيا حقير به زبان حال نه مقال»
عرض کردم : «با اين چشم درد چگونه بيايم».
آن بزرگوار فوراً از بالاي تل به نزد من آمده انگشت مبارک را بر پشت چشم من نهاد از خواب بيدار شدم چشم گشودم اثري از درد و رمد نديدم، پس برخاسته وضو گرفته روانه حرم شدم آن طلاب که مرا ديدند تعجب کردند و گفتند:« تو يک ساعت قبل با آن حالت بودي چگونه شد که چنين شدي»
گفتم:«شنيديد که گفتم مأيوس نيستم پس به زيارت حسين (ع) موفق شدم.»
راوي : شيخ محمد عراقي
منبع : کتاب معجزات و کرامات امام حسين (ع)

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

زبانم گنگ بود، نمي‌توانستم صحبت کنم. سيزده يا چهارده ساله بودم که پدرم و عمويم مرا نزد شيخ ابوالقاسم بن روح بدند و از او درخواست کردند که از حضرت امام حسين (ع) بخواهند زبانم را گويا سازد، شيخ پس از اندکي تأمل جواب داد: «شما مأمور رفتن به حاير حسيني هستيد» لذا ما به «حاير» رفته، غسل کرده زيارت نموديم.پدرم فرياد کشيد«سرور». بي‌اختيار گفتم:«بله» خودم باورم نمي‌شد، پدر شگفت‌زده گفت:« تو حرف زدي؟» و من مدام مي‌گفتم:«بله من مي‌توانم، مي‌توانم».

 

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 

يکي از عجايبي که در مورد مرحوم آيت‌الله العظمي شيخ عبدالکريم حائري يزدي (ره) مؤسس حوزه علميه قم نقل مي‌کنند چنين است:
ايشان در مواقعي که سرپرستي حوزه علميه اراک را بر عهده داشتند براي "آيت‌الله حاج آقا مصطفي اراکي "(ره) نقل کردند : «هنگامي که در کربلا مشغول تحصيل علم بودم در خواب ديدم شخصي به من گفت:«شيخ عبدالکريم! کارهايت را انجام بده و وصيت کن چرا که سه روز ديگر خواهي مرد». من از خواب بيدار شدم در حاليکه متحير بودم به خود گفتم:« اين يک خواب معمولي بود و تعبيري ندارد و آن را فراموش کردم.»
روز سه‌شنبه و چهارشنبه مشغول درس و بحث بودم و خوابي را که ديده بودم کاملاً از ياد برده بودم ،روز پنج‌شنبه که درس‌ها تعطيل بود با بعضي از دوستان به باغ بزرگ مرحوم سيد جواد رفتيم ،در آنجا قدري گردش و تفرج و مدتي را با مباحث علمي گذرانديم. نهار را همانجا صرف کرديم و ساعتي خوابيديم من نيز در گوشه‌اي به خواب رفتم ناگهان لرزه شديدي سراسر وجودم را فرا گرفت دوستانم به سويم دويدند و هرچه عبا و روانداز همراه داشتند روي من انداختند ولي همچنان بدنم لرز داشت و در ميان آتش تب افتاده بودم، حالت عجيبي بود حس کردم که حالم بسيار وخيم است به اطرافيانم گفتم:«کاري از دست شما ساخته نيست زودتر مرا به منزلم برسانيد».
آنان وسيله‌اي فراهم کردند و مرا به شهر کربلا رساندند و وارد منزل نمودند در منزل، بي‌حال و بي‌حس در بستر افتاده بودم، بسيار حالم دگرگون شده بود در اين ميان به ياد خواب سه شب پيش افتادم علائم مرگ را به وضوح مشاهده کردم و با در نظر گرفتن خوابي که ديده بودم مرگ را احساس کردم. ناگهان ديدم دو نفر ظاهر شدند و در طرف راست و چپ من نشستند نگاهي به يکديگر کردند و گفتند:«اجل اين مرد رسيده است مشغول قبض روحش شويم» در همان حال عجيب با توجه قلبي به ساحت مقدس حضرت اباعبدالله‌الحسين (ع) متوسل شده و عرض کردم:«اي حسين عزيز! دستم خالي است و کاري نکرده‌ام و زاد و توشه‌اي براي آخرت خود تدارک نديده‌ام، تو را به جان مادرت زهرا (س) از من شفاعت نما تا خداوند مرگ مرا تأخير اندازد تا فکري به حال خود نمايم».
بلافاصله پس از اين توسل ديدم شخصي نزد آن دو نفر آمد و گفت : «حضرت سيدالشهدا (ع) فرمودند شيخ عبدالکريم به ما متوسل شده و ما نيز در پيشگاه خداوند از او شفاعت کرديم تا مرگش را به تأخير اندازد و خداوند متعال تقاضاي ما را اجابت نموده است هم اکنون از نزد او خارج شويد!»
در اين موقع آن دو نفر به هم نگاه کردند و گفتند :«سمعا و طاعه»
پس ديدم آن دو نفر به همراه فرستاده امام حسين (ع) (سه نفري) صعود کردند و رفتند.در اين وقت احساس سلامتي کردم و به خودم آمدم صداي گريه و زاري اطرافيانم را شنيدم و متوجه شدم که بستگانم در اطرافم جمع شده و به سر و صورت خود مي‌زنند.
خواستم دستم را حرکت دهم ولي از شدت ضعف نتوانستم آرام چشم گشودم و ديدم که به رويم پارچه‌اي کشيده اند، خواستم پايم را جمع کنم ولي متوجه شدم که دو انگشت بزرگ پايم را بسته‌اند، (گويا مرا آماده غسل و کفن کرده بودند).
به هر زحمتي بود دستانم را تکان دادم و در آن حال شنيدم که کسي مي‌گويد:«ساکت شويد! گريه نکنيد، گويا بدن حرکت دارد!» همگان آرام شدند و رواندازي که به رويم کشيده بودند برداشتند و چشمم را گشودند و پاهايم را دراز کردند با دست اشاره به دهانم کردم که به من آب بدهيد کم‌کم از جا برخاسته و نشستم تا پانزده روز ضعف و کسالت داشتم و بحمدالله پس از مدتي کوتاه بهبود يافتم و اين موهبت به برکت مولايم حضرت امام حسين (ع) حاصل شد.

 

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


زماني که متفقين محمولات خود را از راه جنوب به شوروي مي‌بردند و در ايران بودند، من در راه‌آهن خدمت مي‌کردم در اثر تصادف با کاميون سنگ‌کشي يک پاي من زير چرخ کاميون رفت و مرا به بيمارستان دکتر فاطمي شهرستان قم بردند و زير نظر دکتر مدرسي که اکنون زنده است و دکتر سيفي معالجه مي‌نمودم ،پايم ورم کرده بود، مدت پنجاه شبانه روز از شدت درد حتي يک لحظه خواب به چشمم نرفت، در اين مدت به حضرت زهرا و حضرت زينب و حضرت معصومه (س) متوسل بودم و مادرم بسياري از اوقات در حرم حضرت معصومه مي‌رفت و توسل پيدا مي‌کرد و يک بچه که در حدود سيزده الي چهارده سال داشت و پدرش کارگري بود در تهران بر اثر اصابت گلوله‌اي مثل من روي تختخواب پهلوي من در طرف راست بستري بود و فاصله او با من در حدود يک متر بود و در اثر جراحات و فرو رفتن گلوله زخم تبديل به خوره و جذام شده بود و دکترها از او مأيوس بودند و چند روز در حالت احتضار و گاهي صداي خيلي ضعيفي شنيده مي‌شد و هر وقت پرستارها مي‌آمدند مي‌پرسيدند: تمام نکرده است؟ و هر لحظه انتظار مرگ او را داشتند.
شب پنجاهم بود درد و بي‌خوابي قدرت روح و جسم مرا گرفته بود، مقداري مواد سمي براي خودکشي تهيه کردم و زير متکاي خود گذاشتم و تصميم گرفتم که اگر امشب بهبود نيافتم خودکشي کنم. چون طاقتم تمام شده بود، مادرم براي ديدن من آمد به او گفتم: «اگر امشب شفاي مرا از حضرت معصومه گرفتي فبها، و الا صبح جنازه مرا روي تختخواب خواهي ديد.»
مادرم غروب به طرف حرم مطهر رفت در عالم رؤيا ديدم سه زن مجلله از درب باغ (نه درب سالن) وارد اطاق من که همان بچه هم پهلوي من روي تخت خوابيده بود آمدند،گویا يکي از زنها حضرت زهرا و دومي حضرت زينب و سومي حضرت معصومه (سلام الله عليهم اجمعين) هستند .حضرت زهرا جلو، حضرت زينب پشت سر و حضرت معصومه رديف سوم مي‌آمدند، مستقيم به طرف تخت همان بچه آمدند و هر سه پهلوي هم جلو تخت ايستادند.
حضرت زهرا (س) به آن بچه فرمودند:«بلند شو»،‌ بچه گفت:«نمي‌توانم»، فرمودند: «بلند شو»، گفت :« نمي‌توانم»، فرمودند:« تو خوب شدي» در عالم خواب ديدم بچه بلند شد و نشست من انتظار داشتم به من هم توجهي بفرمايند، ولي برخلاف انتظار حتي به سوي تخت من توجهي نفرمودند در اين اثناء از خواب پريدم و با خود فکر کردم معلوم مي‌شود آن بانوان مجلله به من عنايتي نداشتند. دست کردم زير متکا و سمي که تهيه کرده بودم بردارم و بخورم با خود فکر کردم ممکن است چون در اتاق ما قدم نهاده‌اند از برکت قدوم آنها من هم شفا يافته‌ام دستم را روي پايم نهادم ديدم درد نمي‌کند آهسته پايم را حرکت دادم ديدم حرکت مي‌کند فهميدم من هم مورد توجه قرار گرفته ام .
صبح شد پرستارها آمدند و گفتند:«بچه در چه حال است، به اين خيال که مرده است»
گفتم :« بچه خوب شد»
گفتند:«چه مي‌گويي؟!»
گفتم:« حتماً‌ خوب شده»
بچه خواب بود، گفتم بيدارش نکنيد تا اين که بيدار شد دکترها آمدند هيچ اثري از زخم در پايش نبود گويا ابداً زخمي نداشته اما هنوز از جريان کار من خبر ندارند.پرستار آمد باند و پنبه را طبق معمول از روي پاي من بردارد و تجديد پانسمان کند چون ورم پايم تمام شده بود فاصله‌اي بين پنبه‌ها و پايم بود گويا اصلاً زخمي و جراحتي نداشته،مادرم از حرم آمد، چشمانش از زيادي گريه ورم کرده بود، پرسيد :« حالت چطور است؟ نخواستم به او بگويم شفا يافتم، زيرا از فرح زياد ممکن بود سکته کند، گفتم: «بهتر هستم، برو عصايي بياور برويم منزل»، با عصا (البته مصنوعي بود) به طرف منزل رفتم و بعداً جريان را نقل کردم. و اما در بيمارستان پس از شفا يافتن من و بچه غوغايي از جمعيت و پرستارها و دکترها بود، صداي گريه و صلوات تمام فضاي سالن را پر کرده بود.
راوي : آقاي قاسم عبدالحسيني – پليس موزه آستانه مقدس حضرت معصومه
منبع : 200 داستان از فضايل، مصايب و کرامات حضرت زينب (س)

 

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 يکي از تجار آفريقا که اکنون مردي دانشمند است به نام «محمدشريف ديوجي» برنامه‌اش اين است که هر سال «دهه عاشورا» به طور رايگان براي تبليغ و برگزاري مراسم عزاداري امام حسين (ع) به يکي از قريه‌هاي آفريقا مي‌رود. او براي من (سيد محمد شيرازي) تعريف کرد:«يکي از سالها براي اولين بار به قريه‌اي رفتم که واعظ و خطيب نداشت ،من آمادگي خود را براي سخنراني اعلام کردم .اهل قريه هم خيلي خوشحال شدند وقت نماز رسيد اما هرچه گوش دادم صداي اذان نشنيدم بعد به خانه‌اي که سياه پوش بود و جمعيت زيادي براي عزاداري موج مي‌زد وارد مي‌شدم و به يکي از افراد مجلس گفتم:«چرا در محل شما صداي اذان شنيده نمي‌شود؟»
جواب داد:«اذان چيست؟»
گفتم:«اذان براي نماز».
گفت :«نماز چيست؟»
گفتم:« مگر شما مسلمان نيستيد؟»
گفت : «نه»
گفتم:«شما چه مذهبي داريد؟»
جواب داد : «ما بودايي هستيم.»
گفتم: پس چرا براي امام حسين (ع) عزاداري مي‌کنيد؟
گفتند:«ما از گذشتگان خود پيروي مي‌کنيم چون آنها هميشه عزاداري امام حسين (ع) را برپا مي‌کردند».
من بالاي منبر رفتم و گفتم:«اي مردم! امام حسين (ع) به قريه شما آمده ولي جد حسين (ع) و پدر حسين (ع) و دين حسين (ع) به قريه شما نيامده است.پس بياييد حسين (ع) را واسطه قرار بدهيم تا دين و جد او هم بيايند.»
از آن روز مشغول بيان احکام و عقايد حقه اسلام و هدف مقدس حسين (ع) شدم و اسلام را به آنها معرفي کردم، هنوز دهه عاشورا تمام نشده بود که همه اهل قريه از کوچک و بزرگ فقير و غني مسلمان شيعه شدند.

 

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

مادر شهيدي روز اول محرم به اتفاق خانواده به يکي از روستاهاي اطراف قم مسافرت کردند و در اثر حادثه‌اي به زمين افتادند، پس از درمان‌هاي اوليه و عکسبرداري مشخص شد پاي ايشان دچار شکستکي گشته و احتياج به گچ گرفتن دارد ولي وي از گچ گرفتن خودداري کرده و با مراجعه به پيرمرد شکسته بندي به نام حاج محمد پاهاي خود را بست و درد را تحمل مي‌کرد و به توصيه معالج به استراحت پرداخت تا پايش جوش گرفته و شکستگي برطرف گردد.
در روز هفتم محرم نيز به خون دماغ مبتلا گشتند ،در روز هشتم در مسجد الهادي واقع در بلوار معين به خانم‌هايي که براي آماده سازي تدارکات پذيرايي از عزاداران امام حسين در شب عاشورا زحمت مي‌کشيدند کمک کرده و به منزل برگشتند و در روز تاسوعا نيز عصا زنان به مسجد رفته و کمک کردند.در شب عاشورا حالشان به شدت منقلب گشته و به سيدالشهداء (ع) و حضرت زهرا (ع) متوسل شدند و از ايشان شفاي خود را خواستند و عرض کردند:«يا امام حسين (ع) اگر اين مقدار زحمت من قابل قبول شماست، شما از خدا بخواهيد به من شفا بدهد و اگر من تا صبح فردا شفا يابم و پايم به زمين برسد ديگ‌هاي مسجد المهدي و ديگ‌هاي مربوط به عزاداريت را در منزل عمه‌ام خواهم شست.»
بار ديگر عرض کرد:« يا امام حسين (ع) صبح عاشورا شد ولي خبري از پاي من نشد!!»هنوز هوا تاريک بود که مجدداً خوابيدند.
هيئتي فوق‌العاده منظم با لباسهاي سفيد، سربندهاي مشکي و کفني تقريباً خون‌آلود به گردن وارد مسجد شدند و شهيد سيد محمد سعيد آل طه نوحه‌خواني مي‌کنند و بقيه سينه مي‌زنند، با خود گفت:«سيد محمد که شهيد شده بود! يک مرتبه متوجه شدند فرزند شهيدشان محمد معماريان نيز در جلوي هيأت حرکت مي کنند و بقيه هم از دوستان شهيد فرزندشان مي‌باشند، به اين ترتيب برايشان مسلم شد که هيأت مربوط به شهداست. بعد از اتمام سينه‌زني فرزند شهيدش جمعيت را دور زد و کنار پرده به طرف مادر آمد و همديگر را در آغوش گرفتند. در اين هنگام يکي از شهيدان نزديک آنان آمده و گفت:« سلام حاج خانم! خدا بد ندهد! چه شده است؟»
محمد گفت:«نه! مادر من مريض نيست مادر اينها چيست (که به پايت)بسته‌اي؟»
گفت:« چيزي نيست چند روزي است پايم درد مي‌کند و با عصا راه مي‌روم انشاء‌الله خوب مي‌شود.»
محمد گفت:« مادرجان چند روزي است که با دوستان به کربلا رفتيم از ضريح امام حسين (ع) شال سبزي براي شما آورده‌ام و مي‌خواستم به ديدن شما بيايم ولي دوستان گفتند،صبر کن با هم برويم و امشب که شب عاشورا بود رفتيم به زيارت امام خميني (ره) و آمده‌ايم تا نماز صبح را در مسجد المهدي همراه با زيارت عاشورا بخوانيم و شما را ببينيم و برگرديم.»
در اين هنگام دست را بالا آورد و از سر تا پاي مادرش را دست کشيد ،باندها را از پاي مادر باز کرد و شال سبز ضريح مطهر را به پاهايش بست و گفت :« مادر پايت خوب شده است و اگر مقداري درد مي‌کند از عضله است که آن هم خوب مي‌شود....»
در همين حال از خواب بيدار شدند و دچار اضطراب گرديدند و قدرت تکلم نداشتند به پاهايش نگاه کرد تمام باندها باز شده و به جاي آن شال سبزي به پاهايش بسته شده است، برخاست باورش نمي‌شد. اهل منزل را مطلع ساختند و براي انجام نذر شستن ديگ‌ها به طرف مسجد حرکت کردند.خانم‌هاي حاضر شال معطر را گرفته و مي‌بوسيدند و يکي از خانم‌ها که اتفاقاً مدتها به سردردي مزمن مبتلاء بود آن را به سر خود کشيد و گفت :« به سر مي‌بندم تا انشاء‌الله خوب شوم و سرم درد نگيرد همان لحظه سرش خوب شد.»
خبر در سطح شهر پيچيد و از طرف حضرت آيت‌الله العظمي سيد محمدرضا موسوي گلپايگاني (ره)‌فرزند معظم له به ملاقات ايشان آمده و با مشاهده شال سبز معطر از ايشان دعوت کردند تا خدمت آن مراجع عظيم‌الشأن برسند.
روز دوازدهم محرم به اتفاق خانواده به محضر آيت‌الله العظمي گلپايگاني (ره) رسيدند و جريان را عرض کردند و شال را خدمت آن بزرگوار تقديم کردند ،آن مرد بزرگ آن شال را بوسيد و فرمود:«بوي جدم حسين (ع) را مي دهد»
بعد چندبار دوباره آن را بوسيدند و گريستند و فرمودند:«شما قدر اين شال را بدانيد و کمي از اين شال را به من بدهيد که اين سند واثري از مقام شهداست و در تاريخ چنين چيزي نادرو کم‌نظير است».
بعد از آن دستور فرمودند:«تربت مخصوص را که قبلاً‌ توسط بعضي از علماء برايشان آورده حاضر کنند »وقتي آن را آوردند فرمود:« يک مقدار از اين تربت را به شما مي‌دهم کمي از شال را با تربت در شيشه‌اي بريزيد و به مريض‌ها بدهيد انشاء‌الله خداوند شفا مي‌دهد».

 

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


مرحوم آقا شيخ محمدحسين قمشه‌اي که از شاگردان سيد مرتضي کشميري بود در سن 18 سالگي در قمشه مبتلا به مرض حصبه شد، اطبا در مداواي او توفيقي نيافتند و ايشان فوت کرد.مادرش گفت:«دست به جنازه فرزندم نزنيد تا من برگردم»، قرآن را برداشت و گريه‌کنان به پشت بام رفت و اباعبدالله (ع) را شفيع قرار داد و گفت:«دست از شما برنمي‌دارم تا بچه‌ام زنده شود». چند دقيقه نگذشت که شيخ محمدحسين زنده شد و گفت : «برويد به مادرم بگوييد که شفاعت امام حسين (ع) پذيرفته شد.» او مي‌گويد:« وقتي مرگم نزديک شد دو نفر نوراني سفيدپوش را ديدم که گفتند:«چه باکي داري؟» گفتم :«اعضايم درد مي‌کند». يکي از آن دو دست به پايم کشيد راحت شدم، ديدم اهل خانه گريانند ولي هرچه خواستم بگويم که راحت شدم نتوانستم تا آن که آن دو من را به حرکت درآوردند در بين راه شخصي نوراني را ديدم که به آن دو فرمود:«ما سي سال عمر به او عطا کرديم» و فرمود:«او را به مادرش برگردانيد که يکباره ديدم همه گريان هستند»
اکثر علماي نجف نقل کرده‌اند ايشان که مدتي بعد ساکنان نجف شدند پس از سي سال به ديار باقي شتافتند.

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

امشب به قدر مجموع شب‌هاي گذشته، از تو طاقت و تحمل مي‌طلبم. ديشب که تو از هوش رفتي، با خودم مي‌گفتم که کاش من در همان کربلا جان مي‌سپردم و بار سنگين اين روايت را بر دوش نمي‌کشيدم.
کاش تو به هنگامه خروج کاروان از مدينه، بيمار و زمينگير نمي‌شدي، کاش خود درکربلا حضور پيدا مي‌کردي و من شاهد پنهاني سوختن تو نمي‌شدم. کاش من به چشم نمي‌ديدم که آن گيسوان چون شبق، در طول چند روز، به سپيدي مطلق مي‌نشيند.
کاش اين چشم‌ها، پيش چشم من به گودي نمي‌نشست.
کاش اين پيشاني و گونه‌ها هر روز مقابل ديدگان من، چين و چروک تازه نمي‌يافت.
و بعد با خودم فکر کردم که اين چه مخالفتي است با تقدير؟ چه شکوه‌اي است از سرنوشت؟ اگر خدا مرا براي اينجا نگاه داشته است، از قضاي او به کجا مي‌توان گريخت؟ بايد تن داد و تمکين کرد و دل سپرد به آن چه رضاي اوست. کاري که حسين، با همه‌ي مشقّتش در کربلا کرد.
تو اگر بودي و مي‌شنيدي صداي ناله‌هاي او را در پاي جنازه‌ي پسر، مي‌فهميدي که اين رضا شدن به رضاي خداوند، چه کار مشکلي است: « واي فرزندم ! واي پسرم ! واي نور چشمم ! واي علي اکبرم ! واي پاره‌ي جگرم ! واي همه‌ي دلم ! واي تمام هستي‌ام ! »
امام، با دست‌هاي لرزانش، خون را از سر و صورت و لب و دندان علي مي‌سترد و با او نجوا مي‌کرد:
« تو ! تو پسرم ! رفتي و از غم‌هاي دنيا رها شدي و پدرت را تنها و بي‌ياور گذاشتي. »
و بعد خم شد و من گمان کردم به يافتن گوهري.
و خم شد و من گمان کردم به بوييدن گلي.
و خم شد و من با خودم گفتم به بوسيدن طفل نوزادي.
و خم شد و من به چشم خودم ديدم که لب بر لب علي گذاشت و شروع کرد به مکيدم لب‌ها و دندان‌هاي او و ديدم که شانه‌هاي او چون ستون‌هاي استوار جهان تکان مي‌خورد و مي‌رود که زلزله‌اي، آفرينش را در هم بريزد.
و با گوش‌هاي خودم از ميان گريه‌هايش شنيدم که:
« دنيا پس از تو نباشد، بعد از تو خاک بر سر دنيا »
و با چشم‌هاي خودم بي‌قراري پسر را ديدم، جنازه علي اکبر را که با اين کلام پدر آرام گرفت و فرو نشست:
« و چه زود است پيوستن من به تو پسرم، پاره‌ي جگرم، عزيز دلم. » علي آرام گرفت؛ اما چه آرام گرفتني ! اين بار چندم بود که پا به آن سوي جهان مي‌گذاشت و باز به خاطر پدر، از آستانه‌ي در، سرک مي‌کشيد و برمي‌گشت. مگر پدر، دل از او نکنده بود که او به کندن و رفتن رضايت نمي‌داد؟
درست در همان زمان که بدنش تکه‌تکه شده بود و روح از بدن به تمامي مفارقت کرده بود، من به چشم خودم ديدم که نشست و به پدر که مضطر و ملتهب به سمت او مي‌دويد، گفت:
« راست گفتي پدر ! اين آغوش پيامبر است، اين سرچشمه‌ي عشق اکبر است. اين همان وصال مقدر است. اين جام، جام کوثر است. تشنگي بعد از اين بي‌معناست. »
پدر از سر جنازه‌ي پسر برخاست، اما چه برخاستني ! انگار کوه اندوه را بر دوش مي‌کشيد. و انگار هنوز باور نکرده بود آن چه را که به واقع رخ داده بود. چرا که مبهوت و متحيّر با خود مويه مي‌کرد:
« چگونه تو را کشتند؟ با چه جرأتي؟ با چه شهامتي؟ با چه قساوتي؟ چه چيز اين قوم را در مقابل خداوند جري ساخت؟ کدام شمشير پرده‌ي حياي اين قبيله را دريد؟ چگونه توانستند دست به اين کار عظيم بيازند؟ قتل تو که آخر کار آساني نيست. مثل قتل انبياست. قتل آل الله است.
چگونه توانستند براي هميشه با خوشي وداع کنند؟ برکت را از سرزمينشان برانند؟ آرامش را حتي از فرزندان و نوادگانشان بستانند و الي‌الابد با گريه و غم و اندوه بياميزند؟ »
امام با خود زمزمه مي‌کرد و چون کبوتر پر و بال شکسته‌اي به سمت خيام مي‌رفت. من اما جرأت نکردم به خيمه‌ها نزديک شوم. جوابي براي زينب نداشتم. به سکينه چه بايد مي‌گفتم؟ اگر رقيه‌ي کوچک به پاي من مي‌آويخت و از من برادر مي‌خواست، من چه داشتم که به او بدهم؟ گفتم مي‌مانم که خبر را از يال خونين من نگيرند. مي‌مانم تا با پشت خالي و خون آلودم قاصد شهادت سوارم نباشم. بگذار خبر را امام ببرد. بگذار پشت خميده‌ي امام، حامل اين پيام باشد. بگذار واقعه را چشم‌هاي گريان او بيان کند. هر چه باشد او مظهر سکينه و آرامش است. او کجا و اسب بي‌سوار؟
نمي‌دانم امام چه گفت و چه کرد؟ فقط ديدم پيرمردي که شمشيرش را عصا کرده بود، در حلقه‌اي از جوانان بني‌هاشم به سمت جنازه‌ي سوار من پيش مي‌آيد. اگر پيکر تکه‌تکه نبود، چه نيازي به اين همه جوان بود؟ دو جوان هم مي‌توانستند دو سوي جنازه را بگيرند و از زمين بردارند. انگار امام هر کدام را براي بردن قطعه‌اي آورده بود.
جوان هاشمي هميشه سرمشق غرور و سرافرازي است. من هيچ‌گاه شمشادهاي هاشمي را اين قدر خسته و شکسته و از هم گسسته نديده بودم.
اين قرآني که ورق‌ورق شده بود و شيرازه‌اش از هم دريده بود، به هم برآمدني نبود. چه تلاش عبثي مي‌کردند اين جوانان که مي‌خواستند دوش به دوش هم راه بروند تا جنازه‌اي يکپارچه و به هم پيوسته را به نمايش بگذارند. اکنون ديگر دليلي براي ايستادن نداشتم. دليل من، قطعه‌قطعه و چاک‌چاک بر روي دست‌هاي هاشميين پيش مي‌رفت و به خيمه‌ها نزديک مي‌شد. سنگيني خبر اکنون نه بر دوش من که بر دوش جوانان هاشمي بود.
وقتي پيکر علي را در خيمه‌ي شهدا بر زمين گذاشتند، ناگهان چشمم افتاد به زينب که مي‌دويد و روي مي‌خراشيد و سيلي به صورت مي‌زد: « علي من ! نور چشم من ! پسرم ! پاره‌ي جگرم ! »
و پيش از آن که ديگران بتوانند سد راه او بشوند، خود را با صورت به روي جنازه‌ي علي اکبر افکند و ضجه‌اش، زمين و آسمان را به هم پيوند زد. حتي اگر او نمي‌گفت: « پسرم، اميدم، نور چشمم، پاره‌ي جگرم » باز هم هيچ کس باور نمي‌کرد که او مادر علي اکبر نباشد و وقتي امام به تسلاي او آمد، وقتي امام دست‌هاي او را گرفت و از جا، بلند کرد، وقتي امام با آغوش خود به او التيام بخشيد، دشمن به يقين رسيد که آشناي دورتري، مادري را از سر جنازه فرزندش بلند کرده است.
اين است که گفتم چه باک اگر تو درکربلا نبودي؟ چرا که زينب مادري را در حق فرزندت تمام کرد.
و اين است که مي‌گويم هر گاه به ياد زينب مي‌افتم، احساس مي‌کنم که با عرش خداوند طرف شده‌ام. اين زينب همان زينبي است که به هنگام شهادت فرزندان خود، پا از خيمه بيرون نگذاشت تا مبادا هديه‌اش به پيشگاه برادر رنگ منّت پذيرد.
مي گمان مي‌کردم که وقتي اصل پيکر بيايد، کودکان و زنان، مرا نديده مي‌گيرند و با درد و داغ خودم، راحتم مي‌گذارند. اما وقتي امام آنان را از کنار جنازه تاراند، اکنون نوبت من بود که جوابگوي پشت خالي‌ام باشم. همچنان که حسين بايد جوابگوي پشت شکسته‌اش مي‌بود.
شنيدم سکينه به امور کودکان مشغول بود، خبر را نشنيده بود؛ تا اين که پدر را در آستانه‌ي خيمه، خسته و پر و بال شکسته ديده بود و گفته بود: « پدرجان ! چرا شما را به اين حال مي‌بينم؟ چرا يک باره اين قدر شکسته شديد؟ مگر کجاست علي اکبر؟ »
و شنيده بود: « کشته شد به دست اين مردم پست ! »
و سکينه ناگهان صيهه زده بود، گريبان دريده بود و خواسته بود خود را از قفس خيمه بيرون بيندازد، که امام او را در آغوش گرفته بود و در گوشش زمزمه کرده بود:
« دخترم ! سکينه‌ام ! آرامش دلم ! صبوري کن ! با تکيه بر خدا صبوري کن ! »
و بغض سکينه با اين کلام ترکيده بود:
« چگونه صبر کند دختري که برادرش کشته شده است و پدرش بي‌تکيه گاه مانده است. »
و پدر گرم‌تر او را به سينه فشرده بود و گفته بود:
« همه از آن خداييم دخترم ! بازگشت ما نيز به سوي اوست. »
دختران و زنان و کودکان به من هجوم آوردند تا شايد حرفي، نقلي، خاطره‌اي ... و اين همان چيزي بود که من واهمه‌اش را داشتم. پسر کوچکي که نمي‌دانم اسمش چه بود و قدش تا زير سينه‌ي من هم نمي‌رسيد، بي آن‌که کلامي سخن بگويد، دست‌هايش را به خون بدن من مي‌آلود و به لباس‌هايش مي‌ماليد و معصومانه گريه مي‌کرد. نفهميدم از اين کار چه مقصودي داشت، فقط وقتي به مردمک چشم‌هايش خيره شدم، دريافتم که او مرا نمي‌بيند، علي اکبر را مي‌بيند. در مردمک چشم‌هايش، تصوير من نبود، تصوير علي اکبر بود با لباس‌هاي خاک‌آلود، بدن چاک‌چاک و پر و بال خونين.
با بزرگ‌ها راحت‌تر مي‌شد کنار آمد تا بچه‌ها. رقيه، اين دختر بچه سه چهار ساله، بيچاره کرد مرا، گريه‌اي مي‌کرد. ضجه‌اي مي‌زد، زباني مي‌ريخت که بيا و ببين. دور من چرخ مي‌خورد، لب بر مي‌چيد، بغض مي‌کرد، اشک مي‌ريخت، آرام مي‌شد و دوباره شروع مي‌کرد:
« کجايي علي جان ! کجايي برادرمان ! کجايي چراغ خانه‌مان ! کجايي روشنايي چشممان ! کجايي اميد زنده ماندمان ! کجاست آغوش مهرباني تو ! کجاست چشم‌هاي خندان تو ! کجاست دست‌هايي که مرا بغل مي‌کرد و به هوا مي‌انداخت؟ کجاست آن انگشت‌هايي که دو دست مرا به خود قلاب مي‌کرد؟ کجاست آن ريش‌هايي که زير گلوي مرا قلقلک مي‌داد؟ کجاست آن پاهايي که تکيه‌گاه بالا رفتن من بود؟ کجاست آن گيسوان سياهي که شانه‌کردنشان با دست‌هاي من بود؟ کجاست آن بوسه‌هاي گرم؟ کجاست آن پناهگاه آغوش؟ کجاست آن تکيه گاه بازو؟ »
همين طور مدام مي‌گفت و اشک مي‌ريخت و ناله ديگران را بلند مي‌کرد و من مانده بودم که دختر به اين کوچکي، اين همه حرف را از کجا ياد گرفته است؟ سکينه اما حرفي از خودش نمي‌زد. تکيه‌گاه همه حرف‌هايش پدر بود. دست انداخته بود دور گردن من و مظلومانه و آرام اشک مي‌ريخت و با خودش زمزمه مي‌کرد:
« پرچم پدرم ! پشت و پناه پدرم ! مونس پدرم ! دلخوشي پدرم ! »
و در اين ميانه به گمانم به عباس بيش از بقيه سخت گذشت.
کسي که گريه مي‌کند به آرامشي هر چند نامحسوس دست مي‌يابد، اما کسي که بغض، گلويش را مي‌فشارد و اشک در پشت پلک‌هايش لمبر مي‌خورد و اجازه گريستن به خود نمي‌دهد، بيشتر در خودش مي‌شکند و مچاله مي‌شود.
حال اگر همو بخواهد تسلي‌بخش ديگران هم باشد، دشواري‌اش صدچندان مي‌شود. مثل عمود خميده‌اي که بخواهد خيمه‌اي را سرپا نگه دارد. نگاه مي‌دارد اما به قيمت شکستن خود.
و عباس اگرچه زادگان خواهر و برادر را تسلي مي‌داد، اما خود لحظه به لحظه بيشتر در خود مي‌شکست و فرو مي‌ريخت و آن تسلي هم که به راستي تسلي نمي‌شد. انگار کسي بخواهد با اشک چشم، زخمي را شستشو دهد. خاک و خون را ممکن است بشويد اما گدازه‌هاي جگر را جايگزين آن مي‌کند. انگار کسي بخواهد با دست و دل مجروح، مرهم بر جراحت بگذارد.
اما مرا در تمام اين مدت، اين سؤالِ نپرسيده بيش از هر چيز ديگري عذاب مي‌داد که تو مانده‌اي براي چه؟ تو چرا بي‌سوار زنده‌اي؟!
 

نويسنده: سيدمهدي شجاعي

 

* داستان





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


در کوفه همسايه‌اي داشتم که نسبت به خاندان رسالت بي‌توجه بود، روزي به او گفتم:«چرا به زيارت قبر حضرت سيدالشهدا (ع) نمي‌روي؟» گفت:«چون بدعت است و هر بدعتي موجب گمراهي است و گمراهي موجب دخول در دوزخ است». من چون اين سخنان ياوه را شنيدم روي از او برگرداندم، چون شب جمعه شد با خود گفتم:«صبح زود مي‌روم و برخي از فضائل امام حسين (ع) را براي همسايه‌ام بيان مي‌کنم بلکه از خواب غفلت بيدار شود.»
وقتي که به در خانه او رفتم او را نيافتم و چون سراغ او را گرفتم گفتند که او ديشب براي زيارت امام حسين (ع) به کربلا شرفياب شده است. در دريايي از تعجب غرق شدم چرا که سخنان ديشب او را هنوز در ذهن داشتم پس سريعاً به طرف کربلا حرکت کردم چون به آنجا رسيدم او را ديدم که دائماً در رکوع و سجود است در حالي که اصلاً از عبادت خسته نمي‌شود.
به او گفتم:«اي همسايه! تو که مي‌گفتي زيارت امام حسين (ع) بدعت است پس چرا به زيارت آن حضرت آمده‌اي؟!»
گفت:« عزيز من! آن وقتي که اين حرف را مي‌گفتم ابداًَ قائل به امامت حضرت نبودم تا اينکه شب گذشته (شب جمعه) در خواب ديدم که پيامبر اکرم و اميرمؤمنان و جمعي از امامان معصوم (ع) به همراه برخي از پيامبران به زيارت امام حسين (ع) آمدند و هودجي همراه ايشان بود»
پرسيدم :« در ميان اين هودج چه کسي است؟»
گفتند:«فاطمه زهرا است که به زيارت فرزندش حسين آمده است»
من به نزديک هودج رفتم ديدم که آن حضرت از داخل هودج رقعه‌ها و کاغذهايي بيرون مي ريزد!
پرسيدم:«اين رقعه‌ها چيست؟»
گفتند:«اينها براي زيارت آزادي از عذاب جهنم است که به زائرين قبر حسين در شب جمعه داده مي‌شود».
در آن حالت ناگهاني هاتفي آواز داد که:«ما و شيعيان ما در بلندترين درجه از درجات شهادت هستيم»
پرسيدم:«اين جماعت کيستند که به زيارت آمده‌اند؟»
گفتند:«حضرت پيغمبر با انبياء و ائمه هدي»
چون اين واقعه را ديدم ناگهان از خواب برخاستم و به سرعت تمام ،خود را در دل تاريکي‌ها به کربلا رساندم و مشغول گريه و زاري و توبه شدم و با خود قرار گذاشتم که تا حيات من باقي باشد از جوار آن حضرت دور نشوم.

راوي :‌سليمان بن اعمش
منبع : کتاب کرامات امام حسين (ع)

 

* داستان
 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

مرحوم حاج شيخ عبدالکريم حائري يزدي (ره) فرمود :« زماني که در سامرا مشغول تحصيل علوم ديني بودم اتفاقاً اهالي سامرا به بيماري وبا و طاعون مبتلا شده بودند و همه روزي عد‌ه‌اي مي‌مردند.
روزي جمعي از اهل علم در منزل استادم مرحوم سيد محمد فشارکي (ره) بودند، ناگاه مرحوم آقا ميرزا محمد تقي شيرازي (ره) که در مقام علمي مانند مرحوم فشارکي بود، تشريف آوردند و صحبت از بيماري وبا شد که همه در معرض خطر مرگند.
مرحوم ميرزا فرمود:«اگر من حکمي بکنم آيا لازم است انجام شود يا نه؟» همه اهل مجلس تصديق نمودند سپس فرمود:«من حکم مي‌کنم که شيعيان ساکن سامرا از امروز تا ده روز مشغول خواندن زيارت عاشورا شوند و ثواب آن را هديه به روح شريف نرجس خاتون والده محترم ماجده حجه‌بن‌الحسن (ع) کنند تا اين بلا از آنان دور شود».
اهل مجلس اين حکم را به تمام شيعيان ابلاغ نمودند و همگان مشغول خواندن زيارت عاشورا شدند. از فرداي آن روز تلف شدن شيعيان موقوف شد با اينکه همه روزه عده‌اي از غير شيعه مي‌مردند به طوري که بر همه آشکار گرديد که اين واقعه بي‌علت نيست.
برخي از شيعه‌ها از آشنايان شيعه خود مي‌پرسيدند:«سبب اينکه ديگر از شما کسي تلف نمي‌شود چيست؟» آنها در پاسخ مي‌گفتند:«زيارت عاشوراي امام حسين (ع) ما را نجات داد».
پس آنها هم متوسل به امام حسين (ع) شدند و همانند شيعيان مشغول خواندن زيارت عاشورا شدند.
پس از مدتي بلا از آنها نيز برطرف شد.

 

* داستان
 





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی
(تعداد کل صفحات:4)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]  

.: Weblog Themes By Rasekhoon:.