فطرس
فطرس
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام

 

اجازه ي رفتن امام به یاران و پاسخ آنها

امام، ياران و اهل بيتش را در شب دهم محرم فراهم آورد و از آنها خواست تا در گستره ي زمين، رها شوند و او را تنها گذارند تا سرنوشت قطعي شده ي خود را ببيند، آن حضرت مي خواست آنان در کار خويش آگاه و با خبر باشند، پس به آنان فرمود: «خداي را به بهترين ستايش، مي ستايم و او را در خوشي و ناخوشي سپاس مي گويم... خداوندا! تو را سپاس مي گويم که ما را با نبوّت کرامت بخشيدي و قرآن را به ما آموختي و در دين، آگاهمان ساختي و براي ما گوشها و ديده ها و قلبها قرار دادي و ما را از مشرکان نساختي.

 


اما بعد: من ياراني با وفاتر و بهتر از يارانم نمي شناسم، پس خداوند همه ي شما را به جاي من پاداش خير دهد، همانا من گمان مي کنم که روز (وعده) ما با اين دشمنان، فردا باشد، من به همه ي شما اجازه داده ام که از من رها شويد، مرا بر شما عهد و پيماني نيست، اين شب، شما را پوشانده است پس آن را به کار گيريد و هر کدام از شما دست مردي از اهل بيت مرا بگيرد- که خداوند همه شما را پاداش نيک دهد- سپس در مناطق و شهرهايتان متفرق شويد تا اينکه خداوند گشايشي پيش آورد که اين قوم کسي جز مرا نمي طلبند و اگر مرا به دست آورند، از طلب ديگران، دست مي کشند» (1) .
عظمت ايمان در اين سخنان گرانقدر نمايان شده است، جنبه ي مهمي از طرز تفکر امام را نشان مي دهد که پيشتاز کرامت انساني بود؛ زيرا در اين موضعگيري دقيق،همه ي انواع کجرويها را رها کرد و ياران و اهل بيتش را در برابر حقيقت امر قرار داد و نتيجه ي حتمي آن را که همان کشته شدن و جانبازي باشد، براي آنان بيان کرد؛ چون چيزي جز آن وجود نداشت... و علاقه مند شد او را رها کنند و در تاريکي شب از او جدا شوند و تاريکي شب را پوششي براي خود قرار دهند، شايد آنان شرم داشتند که در روشنايي روز از او دور گردند و يا اينکه از او مي ترسيدند که آنان را از تعهداتشان در قبال خود حلّيت داد و آنان را آگاه نمود که خود او شخصاً هدف آن درندگان وحشي بود که اگر او را به دست مي آوردند،حاجتي به طلبيدن غير از او نداشتند.

 

 

 

پاسخ اهل بيت امام حسين

هنوز امام سخنانش را پايان نداده بود که برگزيدگان پاک از اهل بيتش،به پا خاستند و اعلام نمودند که آنان همان راهي را که او انتخاب کرده است، بر مي گزينند و در مسيرش، به دنبال او خواهند بود و جز شيوه اش را برنگزينند، آنان همگي با چشماني اشکبار به سخن آمدند و گفتند: «چرا اين کار را انجام دهيم؟ براي اينکه بعد از تو باقي بمانيم؟ خداوند آن روز را هرگز به ما نشان ندهد».
ابتدا برادرش ابوالفضل عباس اين سخنان را آغاز کرد و جوانمردان پاک از فرزندان خاندان نبوت از او پيروي کردند. امام روي به عموزادگانش، از فرزندان عقيل نمود و به آنان فرمود: «کشته شدن مسلم برايتان کافي است، برويد که من به شما اجازه داده ام».
جوانان آل عقيل يک زبان فرياد کشيدند: «در آن صورت مردم چه خواهند گفت؟ و ما چه مي گوييم؟ ما بزرگ و سرور و عموزادگانمان- که بهترين عموزادگان هستند- رها کرديم و همراه آنان نه تيري پرتاب نموديم و نه با نيزه اي ضربه زديم و نه شمشيري کشيديم و نمي دانم که چه کرده اند؟ نه به خدا چنين نکنيم، بلکه جانهايمان، اموالمان و خانواده هايمان را فداي تو مي کنيم و همراه تو مي جنگيم تا به آنجا برسيم که تو به آن وارد شوي، خداوند زندگي پس از تو را زشت بدارد» (2) .

 

 

 

پاورقي :

(1) ابن‏اثير، تاريخ 58 -57 /4. ابن‏جوزي، منتظم 338 -337 /5 کلام آن حضرت، به صورت ديگري روايت شده!؛ زيرا در مقتل حسين از عبداللَّه عوالم 347 -346 /17 آمده است که آن حضرت فرمود: «شما از بيعت من رها هستيد، پس به خاندان و دوستان خود بپيونديد. و به اهل‏بيتش فرمود: شما را اجازه دادم که از من جدا شويد؛ زيرا شما به سبب چند برابر بودن تعداد و نيروهايشان قدرت برابري با آنان را نداريد و مقصود آنان کسي جز من نيست، پس مرا با آنان بگذاريد که خداوند عزيز و جليل مرا کمک مي‏کند و از حسن نظرش مرا بي‏نصيب نمي‏سازد؛ همچنانکه با گذشتگان پاکمان عمل کرده است. پس عده‏اي از افراد اردوگاهش از او جدا شدند اما اهل‏بيتش به او گفتند: ما از تو جدا نمي‏شويم، آنچه تو را غمگين سازد، ما را نيز غمگين مي‏کند و آنچه به تو مي‏رسد به ما هم مي‏رسد، ما هرگاه همراه تو باشيم، به خداوند نزديکتر خواهيم بود. حضرت به آنان گفت: اگر خودتان را براي آنچه من به آن تصميم گرفته‏ام مهيّا نموده‏ايد، بدانيد خداوند جايگاههاي بلند را به خاطر تحمل ناگواريها به بندگانش مي‏بخشد و اگر خداوند مرا همراه آنان که از خاندانم رفته‏اند- من آخرين کسي هستم که از آنها باقي مانده است- به کراماتي مخصوص گردانيده که همراه آنها تحمل ناخواسته‏ها آسان مي‏شود، بخشي از کرامتهاي خداوند براي شما خواهد بود و بدانيد که دنيا، شيرين و تلخش خواب است و بيداري در آخرت خواهد بود و رستگار کسي است که در آنجا رستگار شود و بدبخت کسي است که در آنجا بدبخت باشد».

(2) طبري، تاريخ 419 /5. ابن‏اثير، تاريخ 58 -57 /4.



* پایگاه جامع عاشورا

* امام حسین (علیه السلام)





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 

برنامه ريزي نظامي جنگ در شب عاشورا

امام، برترين و دقيق ترين برنامه ريزي نظامي در آن روزگار را طرح ريزي نمود و جبهه ي خود را به صورت برجسته و شگفت انگيز، منظم ساخت و اردوگاه خود را در محافظت شديدي قرار داد.

آن حضرت در تاريکي شب، به همراه «نافع بن هلال» خارج شد و به ناهمواريهاي اطراف نظر انداخت و آنها را به دقت بررسي کرد تا مبادا در هنگام جنگ، کمينگاهي براي دشمنان گردند، آنگاه به يارانش دستور داد تا اين اقدامات را انجام دهند:
اول: چادرها، و از آن جمله خيمه هاي هاشميان و ياران را به يکديگر نزديک سازند، به نظر ما آنها در چندين رديف از هر طرف بودند نه يک رديف تنها و علت اين اقدام اين بود که راهي براي نفوذ دشمن و گذشتن از ميان آنها وجود نداشته باشد (1) .


دوّم: کندن خندقي در پشت چادرها که در اطراف خيمه هاي خويشان و خانواده ي آن حضرت بود و پر کردن آن باهيزم تا هنگام جنگ، آتش زده شود (2) ، علت اين دستور به جهات زير بوده است:

الف- براي اينکه خانواده هايشان در هنگام عمليات جنگي از دشمن در امان باشند؛ زيرا دشمن نمي تواند از آتش بگذرد و بر آنها بتازد.
ب- روبه رو شدن با دشمن از يک سمت و متعدد نبودن جبهه هاي جنگي، با توجه به اندک بودن ياران امام، اگر اين چاره جويي نبود، دشمن از چهار طرف آنها را محاصره مي کرد و در مدت اندکي آنان را نابود مي ساخت و جنگ يک روز کامل به طول نمي انجاميد.


اينها بعضي از نقشه هايي است که امام آنها را به کار برد که بر آگاهي کامل آن حضرت به برنامه ريزيهاي نظامي و آشنايي ايشان با مسايل دقيق آنها دلالت دارد.

 

 

امام حسين و سرکشي به تپه ها و گردنه هاي اطراف

بهبهاني گويد:
شبي امام حسين عليه السلام از خيمه ها بيرون آمد و دور شد. نافع بن هلال (3) شمشير خود را برداشت و به سرعت خود را به امام رساند. ديد که آن حضرت تپه ها و بلنديهاي مشرف به خيمه گاه را بررسي مي کند. به پشت خود نگاه کرد و مرا ديد. پرسيد: کيستي؟ نافع گفت: منم فدايت شوم! بيرون آمدن شبانگاه تو به طرف لشکرگاه اين طغيانگر نگرانم ساخت. فرمود: هلال! بيرون آمده و اين تپه و بلنديها را بررسي مي کنم تا مبادا پناهگاهي براي حمله به خيمه گاه ما در روز نبرد باشد. آنگاه درحالي که دست چپ مرا گرفته بود برگشت فرمود: به خدا که اين همان وعده ي تخلف ناپذير است. سپس فرمود: نافع! نمي خواهي از بين اين دو کوه، هم اينک راه خود را گرفته و بروي و خود را نجات دهي؟ نافع به پاي حضرت افتاد و عرض کرد: مادر نافع، به عزايش
بنشيند، سرورم! شمشيرم را به هزار و اسبم را به هزار خريدم. از تو جدا نمي شوم تا آنکه اين دو از رفتن و بريدن بازمانند. آنگاه از من جدا شد و به خيمه ي خواهرش رفت. به اميد آنکه زود بيرون آيد. کنار خيمه ايستادم. خواهرش از او استقبال کرد و برايش پشتي گذاشت. نشست و با خواهر محرمانه سخن گفت. چيزي نگذشت که زينب به گريه افتاد و صدايش بلند شد: واي برادرم! شهادت تو را مي بينم. سرپرستي اين مشت زنان و کودکان هم به گردن من مي افتد. اين گروه هم آنچنان که مي داني با ما کينه اي ديرينه دارند. امتحاني سخت است. شهادت اين جوانان برگزيده و ماههاي بني هاشم بر من سخت است. آنگاه پرسيد: آيا يارانت را آزموده اي؟ من بيم دارم هنگام نبرد، تو را تنها گذارند. امام گريست و فرمود: به خدا قسم آنان را آزموده ام. آنان جز دليرمردان نجيب نيستند که همچون انس کودک به شير مادر، با مرگ مأنوس و همدمند.
چون نافع آن سخنان را شنيد، دلش سوخت و گريست و راه خود را به طرف خيمه ي حبيب بن مظاهر انداخت. او را ديد که نشسته و شمشيرش در دست اوست. سلام داد و بر در خيمه نشست. حبيب پرسيد: نافع! براي چه بيرون آمده اي؟ نافع ماجرا را گفت. حبيب گفت: به خدا اگر انتظار فرمان امام نبود، همين شبانه بر آنان مي تاختم. نافع گفت: حبيب من! حسين را در حال نگراني خواهرش نزد وي گذاشتم. فکر مي کنم زنان ديگر هم مثل زينب در حسرت و بيم، باشند. مي خواهي يارانت را جمع کني و با زناني سخني بگويي که دلشان آرام شود و بيمشان برود؟ صحنه اي از حضرت زينب ديدم که قرار از من ربود. حبيب گفت: باشد.
حبيب از سويي و نافع از سوي ديگر رفت. ياران را صدا کردند، همه از خيمه هايشان بيرون آمده و جمع شدند. وي به بني هاشم گفت: شما به خيمه هايتان برگرديد، چشمانتان بي خواب مباد! آنگاه خطاب به اصحاب گفت: اي غيرتمندان! اي شيرمردان! نافع چنين و چنان خبر مي دهد. خواهر پيشوايتان را ديده که با ديگر افراد خانواده، گريان و هراسانند. خبر دهيد که چه تصميمي داريد؟ همه شمشيرها برکشيدند و عمامه ها از سر برگرفتند و گفتند: حبيب! به خدايي قسم که ما را با اين موقعيت، شرافت بخشيد. اگر اين گروه حمله کنند، سرهايشان را درو مي کنيم و آنان را خوار و ذليل به نياکانشان ملحق مي سازيم و به سفارش پيامبر خدا درباره ي فرزندان و دخترانش عمل مي کنيم. گفت: پس با من بياييد. برخاست و راه افتاد. آنان هم در پي او، تا آنکه بين طنابهاي خيمه ها ايستاد و صدا زد: اي خاندان ما! اي سروران ما! اي خاندان رسول خدا! اينک اين تيغهاي جوانان شماست. سوگند خورده اند که جز در گردن بدخواهان شما فرو نبرند و اين نيزه هاي جوانان شماست که قسم خورده اند جز در سينه هاي آنان که جمع شما را پريشان
مي کنند وارد نکنند.
حسين عليه السلام به زنان فرمود: نزد آنان بيرون رويد اي خاندان خدا. زنان همه بيرون آمدند، در حالي که نالان بودند و مي گفتند: اي پاکمردان! از زنان فاطمي پشتيباني کنيد. چه عذري خواهيد داشت روز ديدار با جدمان رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم اگر ما از آنچه بر ما فرود آمد شکايت کنيم. آن حضرت بگويد: مگر حبيب و يارانش حاضر نبودند و نمي ديدند و نمي شنيدند؟
به خدا قسم آنان چنان ضجه زدند و ناليدند که اسبهايشان به آن صدا گرد آمدند و شيهه کنان اين سو و آن سو مي رفتند. گويا هر يک، سوار و صاحب خود را صدا مي زد. (4) .

پاورقي


(1) در برخي منابع، هلال بن نافع آمده است.
(2) الدمعة الساکبة، ج 4، ص 273.

(3) البداية والنهاية 177 /8.
(4) وسيلة المآل في مناقب الآل، ص 190. البداية والنهاية 187 /8.



* پایگاه جامع عاشورا

* امام حسین (علیه السلام)





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

مرحوم علّامه مجلسی می نویسد: حضرت ، زنان را طلبید و دختران و خواهران را دربرکشید وهریک را به ثوابهای خداوند متعال تسلّی بخشید صدای شیون ازخیمه های حرم بلند گردید و صدای الوداع، الوداع و نالۀ الفراق الفراق اززمین به آسمان می رسید. سکینه دختر آن حضرت گفت: ای پدرتن به مرگ داده ای، ما را به چه کسی می سپاری؟ آن امام مظلوم گریست و فرمود: نوردیده من، هرکه یاوری ندارد تن به مرگ دهد. ای دخترم، یاورهمه کس خداست ورحمت خدا دردنیا وآخرت ازشما جدا نخواهد شد، برقضای خدا صبر کنید وشکیبایی نمائید که بزودی دنیای فانی منقضی می گردد، و نعمت های همیشگی آخرت پایان ندارد .(1)

حضرت دختری سه ساله داشت، درب خیمه نشسته بود و تماشای وداع حضرت نموده، گریه می کرد، تا اینکه آنجناب خواست ازخیمه بیرون بیاید آن دختر صغیر دامن پدرگرفت و ازخواهرخود سکینه کمک خواست که خواهر بیا دامن پدر بگیریم و نگذاریم بپای خود به سوی مرگ برود .

کلام این دختر بیشتر آتش به دل امام و زنها زد. حضرت او را بغل کرد، صورتش را بوسید، آن دخترگریه کنان گفت: بابا تا کی تشنه بمانیم؟ آن بزرگوار فرمود: « اِجْلِسِی عِنْدَالْخِیْمَةِ لَعَلّیِ اَتِیّکِ بِالْماءِ »

« دخترم کنار خیمه بنشین شاید بتوانم برایت آبی بیاورم » (2)

درروز عاشورا آن حضرت بعد ازشهادت یاران و نزدیکان و فرزندانش دو وداع داشت : یکی وداع عام ؛ چون همه موجودات بلکه همه ممکنات ازاشعه وجود او هستند، ازآن وداع جمیع موجودات ازهم گسیخته شد وخلل در تمام ارکان عالم واقع شد و منادی از عرش ندا کرد:

« أَ لا أَیَّتُها الْأُمّةِ الْمُتَحَیّرَةُ الظّالِمَةُ بَعْدَ نَبیِّها لا وَفَّقَکُمُ اللهُ لِاَضْحی وَلا فِطْرٍ»

« ای امّت سرگردان و ستمدیده برعترت پیامبر و کشندگان آنها، خداوند شما را ازعید اضحی و فطر محروم می کند».

دیگر، وداع خاص؛ که با خواص خود داشت که ازتتبّع اخبار معلوم می شود چند مرتبه بوده :

-         وداع با اهل حرم محترم خود

-         وداع خاص با حضرت سکینه مظلومه (3)

-   وداع با رقیه صغیره ، چنانکه نافع بن هلال گوید: درمیان دوصف لشکر ایستاده ونگاه می کردم ، دیدم دختر کوچکی آمد و دامن امام مظلوم را گرفت و فرمود ای پدر، مرا دریاب که بسیار تشنه ام آن حضرت نگاهی به صورت آن طفل کرد گریست وفرمود: صبرکن ای نوردیده . « اَللهُ یَسْقیکَ فَاِنَّهُ وَکیلی »

« خداوند تورا آب خواهد داد همانا او وکیل من است» .

سپس دست اورا گرفت و به خیمه ها برگردانید.

نافع بن هلال گوید: پرسیدم این طفل کیست وچه نام دارد؟ شخصی گفت: دخترسه ساله حسین رقیّه است.

-         وداع با علی اصغر

-   وداع با زینب خاتون؛ که چنین روایت شده است : بعد از وداع عمومی با اهل حرم، زینب را طلبید و به او وصیت کرد، وسفارش اطفال و زنان را به او نمود و او را امر به صبر فرمود.

-   وداع با ذوالجناح؛ روایت شده که دردفعه آخر که آن امام مظلوم برآن سوارشد فرمود: ای ذوالجناح مرا هلال کن ، امروز تشنه و گرسنه بودی، این دفعه آخراست که برتو سوار می شوم .

-   وداع با کشته ها وآب فرات ؛ روایت شده که آن حضرت نظر به سوی بدنهای اهل بیت و اصحاب کرد، دید همه پاره پاره درصحرا افتاده اند گریست و فرمود: «این شهادت گوارایتان باد، هر آینه رستگار شدید رستگاری عظیم و ما بزودی به شما ملحق خواهیم شد ». سپس نگاهی به فرات کرد و فرمود: آه حسرت بارمن برتو ای آب فرات « در کنار تو بزرگان ما تشنه کشته می شوند و کوچکان ما ازتشنگی می میرند، گویا برما حرام شده ای » .

-         وداع با ملائکه رحمان وجنّیان

-         وداع با عبدالله پسر امام حسن (ع)

-   وداع با خداوند عالم ؛ که فرمان مبارک ازآسمان فرود آمد وآن حضرت عیالات خود را به خداوند مهربان واگذاشت . (4)

 نقل شده که چون امام حسین (ع) با قلبی سوزان آهنگ میدان        نمود، ندایی نحیف و آوازی ضعیف شنید، روی برگرداند، خواهرش زینب را دید که نالان می آید امام (ع) فرمود: خواهرم ، برای چه ازخیمه بیرون آمدی ؟ ... عرض کرد:  وصیت مادرم به یادم آمد که سفارش نمود: آنجایی که جدّم رسول خدا می بوسید ببوسم . پس حضرت زینب حلقوم مبارکش رابوسید و هردو بسیار گریستند، آنگاه امام(ع) او را تسلّی داده و باز گردانید. (5)

-    وداع سیدالشهداء با امام سجاد(ع) ؛ روایت شده که دردفعه آخرکه ازجنگ مراجعت نمود با بدن چاک چاک به بالین امام سجاد(ع) آمد آن دو بزرگوار دست به گردن یکدیگر درآوردند وآنقدر گریستند که نزدیک بود بیهوش شوند، سپس اسرار امامت و رموز غیبت به او سپرد و فرمود:

« یا عَلیِّ،عَلَیْکَ بِالصَّبْرِ وَ تَقْوی » (6)

 

------------------------------------------------------------

 

1-       جلاء العیون/ 407

2-       ریاض القدس: 2/142

3-       انوارالشهادة/ 160

4-       انوارالشهادة /173تا 182

5-       الطرازالمذهب: 1/ 230 ونظیرآن در تذکرة الشهداء /311 نقل شده

6-       انوارالشّهادة / 170 ف 14

 

 





نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

پس از نماز صبح(1) امام حسین (ع) یاران خودرا برای جنگ به صف نمود، زهیر بن قین را سمت راست لشکر و حبیب بن مظاهر را در سمت چپ و پرچم را بدست برادرش حضرت عبّاس (ع) سپرد (2)و خیّام را در پشت سرقرار داد و اطراف آن را که از پیش خندق کنده بودند، پر از هیزم و چوب نموده آتش زدند، تا دشمن از پشت سرشان نیاید.

از آنسو عمر سعد لشکرخویش را آراست، عمروبن حجّاج را در سمت راست، شمربن ذی الجوشن درطرف چپ، عروة بن قیس را فرمانده سوارگان و شیث بن ربعی را امیر بر پیادگان کرد و پرچم را به دست غلامش درید داد. دراین هنگام یک گروه از دشمن اسبهای خود را در اطراف خیمه های آن جناب به جولان آورده، آن خندق را در پشت خیمه ها و آتش را که در آن شعله می کشید دیدند،‌شمر به صدای بلند گفت: ای حسین، به آتش شتاب کرده ای پیش از قیامت.

امام حسین (ع) فرمودند: ای پسر زن بزچران(3) تو به سوختن در آتش سزاوارتری . مسلم بن عوسجه خواست او را با تیر بزند ، امام حسین (ع) جلوگیری نموده، فرمود: خوش ندارم آغاز جنگ با من باشد. (4)

حضرت شتر خود را خواست و برآن سوارشدوبه آواز بلند که همه مردم بشنوند فرمود: گفتار مرا بشنوید و شتاب نکنید تا حق شما را بر خود درپند و اندرز ادا کنم، و عذرآمدن خود را برشما آشکار کنم. « پس شما و شریکان خود هر مکر و تدبیری دارید انجام دهید تا امربر شما پوشیده نباشد آنگاه به من بپردازیدو مرا مهلت ندهید همانا ولیّ من خدایی است که قرآن رافرستاده و او یار و یاور نیکوکاران است».

چون خواهران و دختران وی این کلمات را شنیدند گریستند و آنجناب حضرت عبّاس و حضرت علی اکبر را فرستاد تا آنها را ساکت کنند و فرمود: بجان خودم بعد از این بسیار بگریند.

آنگاه فرمود: نسب مرا به یاد آورید و ببینید من کیستم و به خود آیید و خویش را سرزنش کنید ، مگر من پسر دختر پیغمبر شما و فرزند وصی و پسر عموی او نیستم ؟ آیا به شما نرسیده آنچه رسول خدا(ص) دربارۀ من و برادرم فرمودکه: این دو سید جوانان اهل بهشتند؟ اگر باور نداریدکه من راست می گویم، درمیان شما کسانی هستند که اگر از آنها بپرسید شما را خبر دهند، از جابربن عبدالله انصاری، ابو سعید خدر ی، سهل بن سعدساعدی ، زید بن ارقم، انس بن مالک، بپرسید.

آیا این گفتار رسول خدا (ص) جلوگیری از ریختن خون من نمی کند؟

شمر گفت: من خدا را بر یک حرف پرستش می کنم اگر بدانم چه میگویی. حبیب بن مظاهر گفت: بخدا من تو را چنین می بینم که بر هفتاد حرف خدا راپرستش کنی ، و من گواهی می دهم که تو راست میگویی و نمی دانی آن حضرت چه می فرمایند، چون خداوند بر دل تو مُهر نهاده است .

امام حسین (ع) ادامه داد: اگر دراین سخن هم تردید دارید، در این هم شک دارید که من پسردختر پیغمبر شما هستم؟

وای بر شما آیا کسی از شما را کشته ام که خون او را می طلبید؟ یا مالی از شما برده ام؟  آنها خاموش شدند و سخنی نگفتند.

آن حضرت فریاد زد: ای شبث بن ربعی، و ای حجّار بن ابجر، و ای قیس بن اشعث ، و ای یزید بن حارث، آیا شما به من ننوشتید که میوه ها رسیده و باغها سرسبز شده و اگر بیایی سپاهی آراسته درفرمان توست، رو به ما آور؟ قیس بن اشعث گفت: ما ندانیم چه می گویی، ولی به فرمان پسر عمویت یزید و ابن زیاد سرفرود آر، تا از جانب آنها آنچه دوست داشته باشی ببینی .

امام حسین (ع) فرمود:« نه بخدا قسم، هرگز دست خواری به شما نخواهم داد و مانند بندگان فرار نخواهم نمود». 

آنگاه فرمود: ای بندگان خدا، همانا من به پروردگار خود و شما پناه می- برم از اینکه آزاری به من برسانید، و به پروردگار خود و شما پناه می برم از هر سرکشی که به جز ایمان نیاورد. آنگاه شتر خویش را خوابانید و به عقبة بن سمعان دستور داد آن را عقال کند. (5)

مرحوم سید بن طاووس روایت کرده اند: سربازان عمر سعد- لعنهم الله- سوار شدند، حضرت حسین (ع) بُریر را فرستاد تا آنان را پندی دهد، ولی به اندرزش گوش ندادند، و بر آنها تذکراتی داد که سودی نبخشید. لذا امام حسین (ع) شخصاً بر مرکب خود سوار شد و آنان را دعوت به سکوت فرمود، ساکت شدند.

بعد از حمد و ثنای پروردگار و درود بر محمّد (ص) و بر ملائکه و پیامبران الهی، فرمود: مرگ و پریشانی برشما ای مردم، که حیران و سرگردان بودید، و ما را به دادرسی خویش خواندید، همینکه ما شتابان برای دادرسی شما آمدیم،‌ شمشیری که می بایست طبق سوگندهایتان برای یاری ما بکشید به روی ما کشیدید، و آتشی را که ما بجان دشمنان مشترکمان افروخته بودیم برای خود ما دامن زدید.

امروز به نفع دشمنان خود و زیان دوستان گرد آمده اید، با اینکه دشمنان شما نه رسم عدالتی در میان شما گذاشته اند، و نه امید تازه ای به آنان بسته اند. وای بر شما، ما را رها کردید پیش از آنکه شمشیر در یاری ما از نیام بکشید و یا اضطراب خاطری داشته باشید .

لکن با شتابزدگی مانند ملخ دست به این کار زدید، و همچون پروانه بر این کارهجوم آوردید، مرگ بر شما ای بردگان کنیزکان و رانده شدگان احزاب، و رها کنندگان کتاب، ای جمعیّت سراپا گناه و ای شریک شدگان شیطان ، آیا اینان را یاری می کنید و ما را خوار ؟ آری به خدا نیرنگی است که از دیرزمان درشماست، و به برگها و ریشه های شما پیچیده و شاخه های شما را فرا گرفته و شما ناپاک ترین میوۀ آم درختید که برای باغبان همچون استخوان گلو گیرید، ولی برای غاصب، لقمه ای گوارا.

« آگاه باشید، این زنا زاده، فرزند زنا زاده (ابن زیاد) مر برسر دو راهی مرگ وذلّت نگهداشته، هرگز مباد که ما ذلّت رابر مرگ اختیار کنیم. خدا و پیغمبرش و مردم با ایمان و دامنهای پاک و پاکیزه که ما را پروریده و صاحبان غیرت و حمیّت و مردمی که زیر بار ستم نروند، و تن به ذلّت ندهند، همه و همه به ما اجازه نمی دهند که فرمانبری لئیمان را برکشته شدن شرافتمندانه برگزینیم».

سپس چند شعر از فروة بن مسیک خواندند، و درپایان فرمود: به خدا قسم پس از این جنایت بیش از مقدار سوار شدن اسبی درنگ نخواهید کرد، که همچون سنگ آسیا سرگردان، به ناراحتی و اضطراب دچار خواهید شد. اکنون هر مکر و تدبیری دارید انجام دهید و با شریکان خود همدست شوید و مشورت کنید تا امر بر شما پوشیده نماند، سپس به کشتن من بپردازید و مهلتم ندهید همانا بر خدایی که پروردگار من بر راه راست است. پس آنان را نفرین کرده فرمود: بارانهای آسمان را از آنان باز دار و سالهایی را مانند سالهای قحطی یوسف برآنان بفرست و جوان ثقیفی (مختار) را بر آنان مسلط فرما تا ساغرهای تلخ و ناگوار مرگ را در کامشان خالی کندو هر قاتلی را به سزای قتل نفس و هر ضاربی را برای زدن کیفر دهد، و انتقام من و اصحاب و پیوستگان و پیروان مرا باز ستاند، اینان مرا فریب دادند، دروغگو شمردند و دست از یاری ما برداشتند و تویی پروردگار ما، توکل ما فقط بر توست، به تو روی آوردیم وبازگشت همه به سوی توست.

پس از مرکب فرود آمد و اسب سواریپیغمبر که « مرتجز» نام داشت طلب نمود، و بر آن سوار شد و اصحاب خود را برای جنگ صف آرایی نمود. (6)

مرحوم مقرّم قبل از نقل این خطبه می نویسد: حضرت امام حسین (ع) سوار بر اسب خود شد و قرآنی گرفت و بر سر خود گرفت وبر سر خود گشود، و مقابل آن قوم ایستاد وفرمود: ای قوم بین من وشما کتاب خدا و سنّت جدّم رسول خدا (ص) باشد، سپس برای خود و برای آنچه با او بود از شمشیر نبی اکرم(ص) و زره و عمامه آن بزرگوار گواهی گرفت، و آن جماعت او را تصدیق کردند.

آنگاه از آنها پرسید: برای چه برکشتن من اقدام می کنید؟

گفتند: به خاطر اطاعت از امیر خود عبیدالله بن زیاد. لذا آنحضرت این خطبه را انشا فرمود. (7)

ابتدا آنحضرت عمر سعد را فرا خواند ، عمر با اینکه دیدار حسین (ع) را نا خوش داشت ولی آمد. سپس آنحضرت فرمود: ای عمر، آیا مرا می کشی به امید آنکه این زنازاده پسر زنازاده به تو حکومت ری و گرگان دهد. والله که این ولایت برای تو ناگوار باشد و به مقصود خود نخواهی رسید، این عهدی است که به من رسیده، هرچه خواهی بکن که پس از من نه به دنیا شادگردی ونه درآخرت . عمر خشمگین شد و روی بگردانید و به سپاه خود بانگ زد؛ چه انتظار می کشید، همه یکباره بتازید که اینها یک لقمه بیش نیستند. (8)

طبری از سعد بن عبیده روایت کرده که پیر مردان کوفه بالای تلّ ایستاده بودندو برای سیّدالشهداء (ع) می گریستند و می گفتند:

« اَللّهُمَّ اَنْزِلْ نَصْرَکَ »

« خدایا نصرت خود را بر او نازل فرما ».

گفتم : ای دشمنان خدا، چرا فرود نمی آیید او را یاری کنید؟

سعید گفت: دیدم حضرت سیدالشهداء (ع) مردم را موعظه می فرمود در حالیکه جبّه ای از برد پوشیده بود.(9)

 

------------------------------------------------------------

1-   مرحوم شوشتری می گوید : موذن امام حسین (ع) حجاج بن مسروق بود که او نیز از شهداست، امام حسین به ساران خود عرض کرد که گواهی می دهم که همه ما به جز امام سجاد(ع) کشته می شویم .

2-   بنا بر نقل بعضی 20 نفر از اصحاب خود را با زهیر درطرف راست و 20 نف ربا حبیب در طرف چپ قرار داد و خودشان در قلب دشمن قرارگرفت.

3-   مادر شمر به زنا و به دنائت فطرت و خبث معروف بوده و گویندکه او هنگامیکه به مکانی می رفت در راه تشنه شد از شبانی آب طلب کرد، گفت: آب نمی دهم تا مقصود مرا حاصل کنی واو قبول کردوشمر را حامله شد.

4-  ارشاد: 2/98 ، تاریخ طبری : 5/423

5-   ارشاد: 2/100 و تاریخ طبری : 5/424، کامل ابن اثیر: 4/61 ، الموسوعه /418ح401

6-  لهوف/96، الموسوعه/421ح 402 ، بحارالانوار: 45/8، مقتل خوارزمی : 2/6

7-  مقتل مقرّم / 286

8-  بحارالانوار:45/8، نفس المهموم/245

9-  تاریخ طبری : 5/392، منتهی الامال: 1/347





نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

1-  شیخ صدوق (ره) از امام رضا (ع) روایت کرده که فرمودند: محرّم ماهی بود که مردم جاهلیّت جنگ را در آن حرام می دانستند

« فَاسْتُحِلَّتْ فیهِ دِماءُنا، وَ هُتِکَتْ فیهِ حُرْمَتُنا وَ سُبِی فِیهِ ذَارِینا وَ نِساوُنا وَ اضْرِمَتِ النِّیرانُ فی مَضارِبَنا وَ انْتُهِبَ ما فیِها مِنْ ثِقْلِنا وَ لَمْ تُرْعَ لِرَسُولِ اللهِ حُرمَةٌ فی اَمْرِنا »

« لکن بنی امیّه خون ما را در آن حلال شمردند و حرمت ما را هتک کردند، و فرزندان و زنان ما را اسیر نمودند، و آتش به خیمه های ما زدند، و آنچه اثاثیه در آنها بود دزدیدند ، و حرمت رسول خدا (ص) را دربارۀ ما مراعات نکردند ».

روز شهادت حسین (ع) چشم ما را زخم کرد و اشک ما را روان ساخت، و عزیز ما را در زمین کربلا خوار نمود و ما را تا روز قیامت دچار گرفتاری و بلا ساخت.

« پس بر بزرگواری چون حضرت امام حسین (ع) باید گریست، که گریه بر او گناهان بزرگ را محو می کند».

سپس فرمودند: شیوه پدرم این بود که چون محرّم می شد کسی او را خندان نمی دید، و اندوه بر او غالب می شد تا روز دهم، و روز دهم روز مصیبت و حزن و گریه اش بود و می فرمود: در این روز حضرت حسین (ع) کشته شد. (1) .


 2- از حضرت امام رضا (ع) روایت شده که : « هر کس روزعاشورا دنبال حوائج خود نرود و کارهای خود را تعطیل کند خداوند حاجتهای دنیا و آخرتش را برآورد ».

و هر کس روز عاشورا روز مصیبت و حزن و گریه او باشد،‌خدای عزّوجل روز قیامت را روز فرح وشادی او سازد و در بهشت چشمش به ما روشن شود. و هر کس روز عاشورا را روز برکت داند و برای خانه اش چیزی ذخیره کند، درآنچه ذخیره کرده برکت نباشد و روزقیامت با یزید و عبیدالله بن زیاد و عمر سعد در درک اسفل ( بدترین جای دوزخ ) محشور گردد. (2)

3- شیخ طوسی از عقبه نقل می کند که حضرت باقر (ع) فرمودند: هرکس حسین بن علی (ع) را در روز دهم محرّم زیارت کند تا آنکه نزد قبر آن حضرت گریان شود، در روز قیامت با ثواب دوهزار حجّ و دو هزار عمره و دو هزار جهاد، که آن حجّ و عمره و جهاد را با رسول خدا (ص) وائمه طاهرین (ع) انجام داده باشد خدا را ملاقات می کند.

راوی عرض کرد: فدایت شوم، کسی که درشهرهای دور از کربلاست و رفتن نزد قبر آن حضرت برایش ممکن نیست چه کند؟

فرمودند: نزدیک زوال آفتاب به صحرا یا بر بام خانۀ‌ خود برود،‌ و به سوی آن حضرت با سلام اشاره کرده و بر قاتلین او لعن و نفرین کند و دو رکعت نماز بخواند آنگاه بر حسین (ع) ندبه و گریه نماید،‌و کسانی را که درخانه اش هستند – اگر از آنها تقیّه نمی کند- به گریستن بر آن حضرت وا دارد، و درخانۀ‌ خود مجلس عزا و مصیبت آن حضرت برپا کند،‌و به یکدیگر تعزیت بگویند، من برای او تمام این ثوابها را ضامنم.

گفتم: فدایت شوم، شما این ثوابها را ضامن شده و کفالت می کنید؟

فرمودند: آری من ضامن و کفیلم برای کسی که این عمل را بجا آورد.

گفتم:چگونه یکدیگر را تعزیت بگویند؟ فرمودند: بگوئید:

« اَعْظَمَ اللهُ اُجوُرَنا وَ اُجوُرَکُمْ بِمُصابِنا بِالْحُسَیْنِ (ع) وَ جَعَلَنا وَ اِیّاکُمْ مِنَ الطّالِبینَ بِثارِهِ مَعَ وَلِیّهِ الْاِمامِ الْمَهْدِیِ (عج) مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ (ص) »

و اگر بتوانید در آن روز کارهای خود را تعطیل کنید، زیرا که آن روز، روز نحسی است و حاجت مؤمن برآورده نمی شود،‌ و اگر برآورده شود مبارک نخواهد بود و خیری در آن نمی باشد. و برای منزل خود در این روز چیزی ذخیره نکنید ، چون برکت نداشته وبرای اهلش مبارک نمی باشد.

اگر این اعمال را انجام دهید خداوند برای آنها ثواب هزار حجّ و هزار عمره و هزار جهاد که همه رادرخدمت رسول خدا (ص) انجام داده بنویسد وبرای او ثواب مصیبت هر پیامبر و رسول و وصیّ و صدّیق و شهیدی که از دنیا رفته یا شهید شده باشد از اول خلقت دنیا تا قیامت خواهد بود.

علقمه به آن حضرت عرض کرد:‌دعائی به من تعلیم فرمائید که دراین روز هرگاه آن جناب را از دوریا ازنزدیک زیارت کردم آنرا بخوانم.

فرمودند:‌هرگاه دو رکعت نماز بجا آوردی بعد از اشاره کردن به سلام و گفتن تکبیر این زیارت (زیارت عاشورا ) را بخوان که همانند زوّار آن حضرت از ملائکه دعا کرده ای ، و خداوند برای تو صد میلیون درجه بنویسد و مانند کسی که با امام حسین (ع) شهید شده خواهی بود. تا اینکه دردرجات ایشان شریک شده و از جمله آنها شناخته شوی. و برای تو ثواب زیارت هر پیامبر و رسول و هر کس که حضرت حسین (ع) را زیارت کرده از روزی که آن حضرت شهید شده نوشته شود. (3)

4- حضرت باقر (ع) فرمودند: روز شهادت حضرت حسین (ع) پدرم دل درد داشته و در خیمه بود، و من می دیدم که چگونه موالیان و دوستان ما با امام حسین (ع) رفت و آمد می کردند و برایش آب طلب می نمودند،‌و آن جناب گاهی برسمت راست سپاه و گاهی بر طرف چپ سپاه و گاه بر قلب دشمن حمله می کرد. و آن حضرت را طوری کشتند که رسول خدا(ص) نهی فرموده بود که هیچ جانداری را آنگونه نکشند،‌«‌ او را با شمشیر و نیزه و سنگ و چوب و عصا شهید کردند، و بعد از آن بر بدن شریفش اسب تاختند» . (4)

5- عبدالله بن سنان روایت کرده که روز عاشورا خدمت حضرت صادق (ع) رسیدم، آن بزرگوار را آشفته روی و اندوهگین دیدم که اشک از چشمان مبارکش مانند مروارید جاری بود. عرض کردم:‌یا بن رسول الله خداوند چشمان شما را نگریاند برا ی چه گریه می کنید؟ فرمودند: « آیا غافل هستی؟ مگر نمی دانی در مثل چنین روزی حسین بن علی (ع) شهید شد». عرض کردم: ای آقای من، دربارۀ روزۀ امروز چه می فرمائید؟ فرمودند: روزه بدار بدون نیت و افطار کن بدون خواندن دعای آن ، آن را روزه کامل قرار نده بلکه ساعتی بعد از نماز عصر با آب افطار کن، چون دراینوقت « جنگ از آل رسول برطرف شد و آن فتنۀ‌ بزرگ فرو نشست» .

سی تن از بنی هاشم با موالیان ایشان درمیدان به خاک افتادند که شهید شدن آنها بر رسول خدا (ص) سخت و دشوار بود. اگر آن حضرت زنده می-بود ( خود آن بزرگوار برای آنها سوگواری می کرد) و به او تسلیت داده میشد. راوی گوید: امام صادق (ع) سخت گریست که محاسن شریفش تر شد. (5)

 

------------------------------------------------------------
 

1-      امالی صدوق / 128م 27 ح 2 ، بحارالانوار:‌44/283 ح 17
2-      امالی صدوق / 129 ح 4، بحارالانوار: 44/ 284ح18
3-      مصباح شیخ طوسی / 713 ، مفاتیح الجنان
4-      بحارالنوار: 45/ 91 ب 37ح 30
5-      مصباح شیخ طوسی / 724، بحارالانوار: 45/ 63ح 3





نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 


شیخ مفید( رحمة الله ) می نویسد: چون ازیاران امام حسین (ع) جزسه تن ازخاندانش بجای نماند، روبه لشگرنموده ازخود دفاع می کرد وآن سه نفرازآن جناب حمایت و دفع دشمن می کردند، تا آنکه آن سه نفر نیز کشته شدند وحضرت تنها ماند .

زخم های گران که برسرو بدنش رسیده بود او را سنگین کرده ، ولی با شمشیر به آن بیشرمان حمله می کرد وآنان ازبرابرشمشیرش به راست وچپ پراکنده می شدند .

شمرملعون که چنان دید سوارگان را پیش خواند وآنان را درپشت پیادگان قرارداد و به تیراندازان دستورداد او را تیرباران کنند . تیرها به سوی آن مظلوم رها شدند، آنقدرتیر بربدن شریفش نشست که مانند خارپشت شد. پس آن حضرت ازجنگ باآن نامردان بازایستاد، و مردم دربرابرش صف زدند . خواهرش زینب که چنین دید ازخیمه بیرون آمد، وبه عمرسعد فریاد زد: « وَیَلْکَ یا عُمَرُ، أَ یَقْتَلُ ابوُ عَبْدِاللهِ وَ اَنْتَ تَنْظُرُ اِلَیْهِ ؟»

« وای برتو ای عمر، آیا ابی عبدالله رامی کشند و تو نگاه می کنی؟»

عمرپاسخی به زینب نداد.

حضرت زینب فریاد زد :

« وَیْحُکُمْ اَما فِیکُمْ مُسْلِمٌ ».

« وای برشما ، آیا درمیان شما مسلمانی نیست »

کسی پاسخش نداد .

راوی گفت:شمر به اطرافیان بانک زد؛ درباره این مرد منتظر چه هستید؟(1) با صدور این فرمان یک حمله همه جانبه آغاز کردند:

زرعة بن شریک با شمشیر برشانه چپ حضرت زد که امام حسین (ع) با شمشیر خود اورا از پای درآورد . و دیگری با شمشیر بردوش مقدس اوزد که به روی زمین افتاد. دیگرآن حضرت خسته شده بود، چنان ضعیف غالب گشته بود که می خواست برخیزد ولی به روی زمین می افتاد . دراین هنگام سنان بن انس نخعی نیزه به گودی گلوی حضرت فروبرد وسپس نیزه را بیرون کشید و براستخوانهای سینه اش کوبید . آنگاه آن ملعون تیری رها کرد که برگلوی آن جناب نشست وبه روی زمین افتاد .

حضرت برخاست ونشست و تیررا ازگلویش بیرون آورد، هردو کف دست بزیرخون گرفت همینکه پرازخون شد، سروصورت خود را رنگین کرد و می فرمود : با همین حال که به خونم آغشته ام وحقّم را غضب کرده اند خداوند را ملاقات خواهم کرد .

عمرسعد به مردی که درطرف راستش بود گفت : وای برتو فرود آی وحسین را راحت کن .

راوی گفت: خولی بن یزید پیش دستی کرد که سر حضرت را ببرد، لرزه به اندامش افتاد . پس سنان بن انس از اسب فرود آمد و شمشیر برگلوی حضرت زد و می گفت : بخدا قسم من سرتو را از بدن جدا خواهم کرد و می دانم که تو پسر رسول خدایی ، وپدرو مادرت از پدر ومادر همه مردم بهترند سپس سر مقدّس آن بزرگوار را برید .

به نقل علامه مجلسی رحمة الله حصین بن نمیر تیری بر دهان آن حضرت زد ، و ابو ایّوب غنوی تیربرحلق شریفش زد وزرعة بن شریک ضربتی بر کتف آن مظلوم وارد ساخت و سنان نیزه بر سینه آن غریب فروکرد .

هنگام شهادت به وسیله شمر لعین آن حضرت فرمود:

« یا جَدّاهُ ، یا مُحَمَّداهُ یا اَبَا الْقاسِماهُ وَ یا اَبْتا یاعَلِیّاُه، یا اُمّاهُ یا فاطِماهُ »

اینک مظلوم و با لب تشنه کشته می شوم و غریب از دنیا می روم . (2)

شمرگوید: چون خواستم بین سرو بدن حسین (ع) جدایی انداختم، دو لب او حرکت می کرد نزدیک آمدم شنیدم که می گوید: 

 «اِلهی شیعَتی وَ مُحِبّی » (3)

« خدایا ، شیعیان ودوستانم » .

نقل شده چون شمر ملعون اراده کشتن آن حضرت را داشت ، دید که لبهای مبارک آن حضرت حرکت می کند، یقین کرد که او را نفرین می کند

چون سر خود را نزدیک برد شنید که می فرماید: خداوندا من به عهد خود وفا کردم و جانم را درراه تو نثار کردم تو نیز به عهد خود وفا کن وگناهکاران امّت جدّم را به من ببخش ، ومن می دانم که درعهد تو خلافی نیست .

مرحوم علامه مجلسی رحمة الله می نویسد: ازحضرت امام زین العابدین (ع)

روایت شده که قاتل آن حضرت سنان بن انس لعین بود . و مشهور آنست که شمر حرامزاده ازاسب بزیر آمد وخواست که سرآن سرور را جداکند . حضرت فرمودند میدانستم کشنده من تو خواهی بود ، زیرا که تو پیسی ، و درخواب دیدم که سگانی برمن حمله کردند و مرا می دریدند و درمیان آنها سگ ابلق پیسی بود که بیشتر برمن حمله می کرد، وجدّم رسول خدا(ص) نیز چنین خبرداده بود .

آن حرامزاده درخشم شد وگفت: مرا به سگ تشبیه می کنی ؟ ودرآن وقت تشنگی آن حضرت به نهایت رسیده بود وزبان شریفش را از نهایت عطش می جوید وطلب آب می کرد .

آن ملعون می گفت که  فرزند ابوتراب ، تو ادعا می کنی که پدرت ساقی حوض کوثر است ، صبرکن تا تو را آب دهد ، حضرت فرمودند : آیا مرا می-

کشی و می دانی که من کیستم ؟ آن لعین گفت : تورامی شناسم ، مادرتو فاطمه زهرا، وپدر تو علی مرتضی ، وجدّ تو محمّد مصطفی است ،

وتو را می کشم و پروا نمی کنم .

پس به دوازده ضربت سرمبارک آن حضرت را ازبدن مطهّرش جدا کرد.

لشکریان سه مرتبه باصدای بلند تکبیر گفتند، آنگاه زمین بلرزید و مشرق ومغرب را ظلمتی عظیم فراگرفت، ولرزه براندام مردم افتاد، وصاعقه پی درپی بوجود آمد وآسمان خون تازه بارید .

نافع بن هلال روایت نموده که با سربازان عمرسعد ملعون ایستاده بودم که یکی فریاد زد : امیر، مژده که شمرحسین را می کشد .

گوید: ازمیان لشکربیرون رفتم و درمیان دو صف بربالین حسین (ع) ایستادم و او درحال جان دادن بود

« فََاللهِ مارَاَیْتُ قَطُّ قَتیلا مُضْمِخا بِدَمَهِ اَحْسَنَ مِنْهُ وَلا اَنْوَرَ وَجْهاً وَلَقَدْ شَغَلَنی نُورُ وَجْهَهُ وَ جَمالُ هیَبْةِ الْفِکْرَةُ فی قَتْلِهِ »

« بخدا قسم هرگز کشته آغشته به خونی را زیباتر و نورانی تر ازاو ندیدم زیرا من آنچنان مات نور آن صورت ومحو جمال آن قیافه شده بودم که مرا از اندیشه کشتن او بیرون برده بود».

 

 

1- طبری می نویسد : آن حضرت زمان درازی ازروز زنده بماند و اکرلشکر میخواست می توانست اورا بکشد لکن بعضی ازبعضی دیگر پرهیز می کردند وهردسته می خواست دیکری خون اورا به گردن بگیرد. ابی مخنف می گوید امام حسین (ع) سه ساعت زنده مانده بود .

2- ینابیع  الموده / 349ب 61

3- معالی السبطین : 2/ 25

 





نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


     ابو ثمامۀ صیداوی که نام شریفش عمروبن عبدالله است، چون دید هنگام زوال است، خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد: یا ابا عبدالله، جان من به فدای تو باد، می بینم که این لشکر به شما نزدیک گشته اند، لکن سوگند به خدا، تا من کشته نشوم شما شهید نخواهید شد، و دوست دارم که نماز ظهر را با شما بگزارم، آنگاه خدای را ملاقات کنم.

حضرت سر به سوی آسمان بلند کرده فرمودند: نماز را به یادآوردی، خدا تو را از نمازگزاران و ذاکران محسوب گرداند. آری اینک اول وقت نماز است.

آنگاه فرمودند:‌ از این قوم بخواهید دست از جنگ بردارند تا ما نماز گزاریم. حصین بن نمیر(1) چون این بشنید فریاد زد که نماز شما قبول نیست.

حبیب بن مظاهر فرمود: ای الاغ (ای خیابتکار) نماز پسر خدا (ص) قبول نمی شود و نماز تو قبول می شود؟(2)

روایت شده که حضرت سیّدالشهداء (ع) به زهیربن قین و سعیدبن عبدالله فرمودند: پیش روی من بایستید تا من نماز ظهر را بجا آورم.

آنها جلو ایستادند و تن خود را هدف تیرهای دشمن نمودند. حضرت با نصف اصحاب نماز خوف گذاشت ( و نیمی دیگر مشغول دفع دشمن بودند). روایت شده که سعید بن عبدالله در پیش روی آن حضرت ایستاد و خود را هدف تیر نموده بود، هرگاه تیر از جانب راست یا چپ می آمد، پیش آن می ایستاد. پیوسته بر او تیر افکندند تا بر زمین افتاد و می گفت: خدایا این مردم را مانند لعن عاد و ثمود، لعنت کن. خدایا سلام مرا، و رنج این زخمها که به من رسید به پیامبرت برسان، و بگوی که در یاری و نصرت ذریّۀ او بود. این بگفت وجان داد. و در بدن او بغیر از زخم شمشیر و نیزه، سیزده چوبه تیر یافتند. (3)

ابن نما (ره) گوید: بعضی گفته اند؛ آن حضرت و اصحابش نماز را فرادی و با اشاره بجای آوردند.(4)

چون حضرت امام حسین (ع) از نماز فارغ شدند به باقی مانده اصحاب خود فرمودند: « ای بزرگواران، این بهشت است که درهایش به سوی شما باز شده، و نهرهایش جاری و میوه هایش رسیده است، و این رسول خدا (ص) و شهیدانی هستند که در راه خدا جان باخته اند، و پدرم و مادرم درانتظار قدوم شما وآرزومند و مشتاق دیدار شمایند، پس از دین خدا و دین پیامبر او جانبداری کنید و از حریم پیغمبر دشمنان را دفع نمائید.اصحاب گفتند: جانهای ما فدای خون شما ، قسم به خدا ، تاخون در رگ ماست نخواهیم گذاشت به شما و به اهل بیت شما آسیبی برسد».

به روایت ابن نما(ره) عمر سعد تیراندازان را به فرماندهی عمروبن سعید فرستاد. باقیماندۀ اصحاب حسین را تیر باران و اسبهای آنها را پی کردند و برای آن حضرت سواره ای باقی نماند.(5)

 

------------------------------------------------------------

 

1- مرد تبهکار گستاخی که روز عشورا به امام حسین (ع) زبان درازی کرد« حصین بن نمیر» می باشد. مختصر تاریخ دمشق : 7/192

2-  بحارالانوار : 45/21 ، نفس المهموم / 279

3-     بحارالانوار: 45/21، نفس المهموم/275

4-  مثیر الاحزان/65

5- مثیر الاحزان/66

 





نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

بخش اول
امام حسن(ع) در اثر توطئه اى شوم که از سوى معاویه تـدارک دیده شد بـه شـهادت رسـید و جـلوه هاى شـکوهمند امامت در دیگر یادگار فاطمه و على ـ علیهماالسلام ـ متجلى گشت.
استبـداد اموى جهت هدم امامت راستین و یاران دلبـاخته آن عزم را دو چندان کرد و با تهدید و ارعاب و ترفندهاى عوامفریبانه به نابـودى مکتـب و راه امام على و فرزندانش ـ علیهم السـلام ـ همت گماشت. بدین جهت، رهبرى و هدایت امت شرایط دشوار و طاقت فرسایى یافـت. دوران دهسـاله امامت ابـى عـبـدالله(ع) بـیانگـر مواضـع و برنامه هاى آن حضرت در مقابـل این تحولات است که پیامها و درسهاى ارزشمندى را فرا راه عاشقانش قرار مى دهد و از سـوى دیگر، سـیره اخلاقى تربـیتى آن بـزرگوار را ازذخائر ازرشمند جهان اسلام و از بـایستـه هاى پـژوهشى است که بـخش مهمى از آن ظهور و درخشش همین دوران مبارک است. نوشته حاضر نگاهى است اجمالى به یکى از مواضع و ابـعـاد زندگى سـیاسـى آن حـضـرت بـا عـنوان ((مبـارزات امام حـسـین(ع) در دوران معـاویه کـه محـورهاى زیر بـیانگر جـوانب آن مى باشد. 
اعلام منشور ولایت در سرزمین منا
شیعیان امام على(ع) روزهاى سخـتـى را در حـکومت معاویه سـپـرى مى کردند. تـعداد زیادى از آنان تـوسط معاویه بـه شهادت رسیده و بسـیارى دیگـر فـرارى یا منزوى و در اضـطراب و نگـرانى بـه سـر مى بـردند. در منابـر و اجتماعات اهانت بـه امام على(ع) بـه صورت رسمى رواج یافته بود و دلهاى عاشقان و دوستداران امیرمومنان را سخت جریحه دار کرده بود.
اکنون دیدگان به سوى امام حسین(ع) دوخته شده و منتظر رهنمودها و دستورهاى آن حضرت است تا این سکوت مرگبار را بشکند و راهى به سوى افقهاى حقیقت بگشاید. امام حسین(ع) همراه عبدالله ابن عبـاس و عبدالله ابن جعفر حج مى گذارد. در سرزمین منى فرصتى دست مى دهد تا امام(ع) از اصحاب پیامبرو شیعیان و نیک مردان انصار دعوت کند و حقایق را براى آنان بـازگو کند. بـیش از هفتـصد تـن گرد امام اجتماع مى کنند که دویست نفر آنان از اصحاب پیامبرند. حضرت بـپا خاست و پس از حمد وثناى الهى، فرمود:
((این تجاوزگر(معاویه) برما و شیعیان ما سختـیها و ناملایماتـى روا داشته است که خود دانستـه و دیده اید یا بـه شما رسیده است. مى خواهم از شما درباره حقیقتى جویا شوم.
اگر راست گفتم، آن را تـصدیق کنید و در صورتـى که خلاف گفتـم، مرا تـکذیب کنید. سخنم را بـشنوید و گفتـارم را بـنویسید. سپـس هنگامى که به سوى شهرها و قبایل خویش بازگشتید، هر آن کس را که مورد وثوق و اطمینان دانستید به آنچه از حقوق ما مى دانید، دعوت کنید. من از آن مى تـرسم که حـق ولایت از بـین رود و مغلوب گردد، اگرچـه خـدا نور خـویش را بـه رغم خـواسـت کافران، غالب خـواهد گردانید.))
سپـس آنچـه از قرآن و سنت پـیامبـر(ص) دربـاره پـدر و مادرش و اهل بـیت(علیهم السلام ) بـود، بـراى آنان قرائت کرد. همگى گفتند:
((اللهم نعم قد سمعنا و شهدنا))
؛ همین طور است ما خـود شنیدیم و افـراد مورد اعـتـماد بـراى ما آنچـه فـرمودید، نقـل کـردند. سپس حضرت فرمود: ((شما را به خدا سوگند مى دهم آیا مى دانید که پیامبر(ص)
على(ع) را در غدیر خم به امامت منصوب کرد و مردم رابه ولایت او فرا خـواند و دسـتـور داد که این پـیام را حـاضران بـه غایبان برسانند؟))
همگى گفتند:
((بلى ما شنیدیم.))
بدین تـرتـیب، امام(ع) در آن اجتـماع بـر حقیقت امامت تـاءکید ورزیده و رسالت و مسوولیت خواص را براى ترویج مکتب اهل بـیت(علیهم السلام) و مبـارزه بـا استـبـداد اموى تـرسیم کرد.
سخنرانى حضرت در مسجد پیامبر(ص) نیز در همین راستا است. مرحوم مجلسى مى نویسد:
بـه معاویه گفتند: دیدگان بـه سوى حسین(ع) است. کارى کن که او منبـر رود و خطابـه ایراد کند؛ از چشم مردم خواهد افتـاد؛ زیرا توانایى خطابه ندارد. معاویه گفت:
این را درباره برادرش حسن ابن على تجربـه کردم، بـه رسوایى ما منجر شد.
سرانجام اصرار زیاد مردم بـاعث شد از امام حسین(ع) بـخواهد بـه منبـر رود و بـا مردم سخن بـگوید. حضرت سخنرانى خود را بـا حمد وثـناى الهى آغـاز کرد. دراین حـال مردى گفت: کیسـت که خـطابـه مى کند؟ حضرت فرمود:
ماییم حزب پـیروز الهى و عترت رسول خدا که نزدیکترین فرد بـه او هستند و اهل بـیت پـاکیزه او ویکى از دو چیز گرانبـها که عدل قرآن قرار داده شده، همان کتاب که باطلى از پیش رو و پشت سر او راه نمى یابد، آگاه به تاءویل قرآن و روشنگر حقایق آن هستیم. ما را اطاعت کنید که اطاعت ما واجـب اسـت؛ زیرااطاعت ما مقرون بـه اطاعت خدا و رسول او گشته است. خداوند متعال مى فرماید: ((اطاعت کنید خدا و رسول او و صاحب فرمان از خودتان را و هرگاه در چیزى نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر بازگردانید.
اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید، این براى شما بـهتر و عاقبت و پایانش نیکوتر است.))
و فرموده: ((هنگامى که خبرى از پیروزى یا شکست به آنها برسد، آن را شایع مى سازند در حالى که اگر آن را به پیامبر و پیشوایان ـ که قدرت تـشخـیص کافى دارند. ـ بـازگردانند از ریشه هاى مسایل آگاه خواهند شد و اگر فضل و رحمت خدا بـرشما نبـود، جز عده کمى همگى از شیطان پیروى مى کردید.))
شما را بـرحـذر مى دارم ازاین که بـه نداى شیطان گوش فرادهید؛ زیرا شیطان دشمن آشکار شما است. و در آن صورت از دوستـان شیطان خواهید شد. دوستانى که شیطان بـه آنان مى گوید: امروز هیچ کس از مردم بر شما پیروز نمى گردد و من همسایه شما هستم اما هنگامى که دوگروه(کافران و مومنان مورد حـمایت فرشـتـگان در جـنگ بـدر) در برابر یکدیگر قرار گرفتند، به عقب برگشت و گفت:
من از شما بـیزارم. که در این صورت ((مثـل کافران جنگ بـدر))
مورد ضربه شمشیرها و نیزه ها ((از سوى ملائکه))
قرار خواهید گرفت و در آن هنگـام ایمان فـردى کـه از پـیش ایمان نیاورده اسـت یا کـارنیکـى را انجـام نداده اسـت نفـعـى بـه او نخـواهد رسـاند.
در این موقع، معاویه گفت: ((حسبک یا اباعبدالله فقد ابـلغت))
؛ کافى است اى اباعبدالله، حق سخن را ادا کردى.
۲ ـ اعتراض به ولایتعهدى یزید معاویه تصمیم به ولایتعهدى یزید گرفت.
راهى حج شد؛ به مدینه آمد و از مردم براى او بـیعت گرفت. سپس منبـر رفت و یزید را این چنین ستـود: یزید دانا بـه سنت و قرآن شناس است و حـلم و بـردبـارىاش بـرسنگهاى سخـت افزون است. امام حسین(ع) بـرخاست و پس از ستایش خدا و درود بـر پیامبـر(ص) فرمود: هرگز سخنورى هرچند سخن به تفصیل گوید نتوانسته است حق اندکى از صـفات ممتـاز پـیامبـر(ص) را ادا کند. اى معاویه! از واقعیت دور مانده اى، سپیده صبح تاریکى شب را رسوا ساخته و نور خورشید پرتو روشنایى چراغ را بى فروغ ساخته است. در برترى برخى سخن به زیاده گفتى و در گزینش عده اى حق دیگران را ضایع کردى و از بیان فضیلت صاحبان آن بخل ورزیدى و بیش از حد ستم رواداشتى.
نشد که اندکى از فضیلت صاحبـان حق را بـپردازى و در همان حال شیطان بـهره فراوان و نصیب کامل خویش را بـرنگیرد. دانستم آنچه دربـاره یزید از سیاستمدارى و کمالش گفتى، مى خواهى مردم را بـا این سخنان بـه اشتبـاه اندازى. گمان مى کنى انسانى ناشناس و دور از چـشم مردم را تـعریف مى کنى و از آنچـه فقط خـودت بـه آن دست یافته اى، خبر مى دهى.
((فخـذ لیزید فیما اخـذبـه من اسـتـقرائه الکلاب المتـهادشتـه عندالتحادش و الحمام السبـق لاترابـهن و القیناث ذوات المعازف و ضروب الملاهى تجده ناصرا))
؛ وهمین کارهایى که یزید کرده، بگیر؛ همین که سگان را به حال پارس و گلاویزى مى خواند و کبـوتران بـازى را به سوى همقطارانش و نیز کنیزکان آوازه خوان و انواع بـیهوده گرى و هوس بـازىهایش کافى است که تـو را در وصف خویش یارى کرده باشد.
سپـس فرمود: قصدى را که بـراى ولایتـعهدى یزید دارى فروگذار و رهاکن، چه نیازى دارى که افزون برهمه کارهاى بدى که کرده اى بـا این گناه نیز خدا را ملاقات کنى.
 افشاى جنایات معاویه
جهت دیگرى که بـیانگر مبـارزات آن حضرت است نامه اى است که در آن جـنایات معاویه و ستـمگرىهایش شمارش کرده، حـکومت معاویه را فتنه اى سهمگین بر امت قلمداد مى کند. قسمتى از آن چنین است: مگر تو نبودى که حجر و یاران عابد و خاشع حق را کشتى، همانان که از بـدعت ها نگران و بـى تاب مى گشتند و امر بـه معروف و نهى از منکر مى کردند؟ آنان را پـس از تعهدات محکم و تضمین هاى مطمئن بـه طرز ظالمانه و تجاوزکارانه کشتى، در برابر خدا گستاخى ورزیدى و عهد و پیمان الهى را سبک شمردى. مگر تو قاتل عمرو ابن الحمق نیستى، همان که از زیادى عبادت صورت و پیشانى اش پینه بسته بـود؟ او را پـس از تـعهدات و تـضمین هایى کشتـى که اگر بـه حـفاظت شدگان در کوهساران داده مى شد، از قله هاى آن فرود مىآمدند. مگر تـونیستـى که زیاد را در دوره اسلام به خویشتن منسوب گردانیدى و او را پسر ابى سفیان قلمداد کردى، با این که رسول خدا(ص) حکم کرده که فرزند متعلق به بـستر(پدر و مادر) است و پاداش مرد زناکار را سنگ است. آنگاه او را برمسلمانان مسلط ساختـى تـا آنان را بـکشد و دست و پـایشان را قطع کند و بـر تـنه درخـت بـه دارشان آویزاد؟ پـناه بـرخد، اى معاویه! گویا تـو از این امت نیستـى و ایشان از تـو نیستند. مگر تو آن خضرمى را نکشتى که ابن زیاد درباره او به تو گزارش داده بـود داراى دین على(ع) اسـت؛
 و دین على(ع) همان دینى است که پسر عمویش(ص) برآن بود؛ همان دینى که تو به نامش بـه این مقام نشستـه اى؛ و اگر دین او نبـود، بـالاتـرین افتـخارات تـو و اجدادت کوچهاى تابستانى و زمستانى آنان بود و خدا بـه واسطه ما براى این که نعمتـى گران بـبـخـشد، سخـتـیهاى آن را از دوشتـان برداشت. به من گفته اى که این امت را به فتنه مینداز. من فتنه اى سهمگین تر از حکومتت بـرامت نمى یابـم؛ و نیز گفتـه اى: بـه مصلحت خویش و دین و امت محمد(ص) بـیندیش. بـه خدا قسم، کارى بـهتـر از جهاد علیه تو نمى شناسم.
بنابـراین، هرگاه بـه انجـام آن اقـدام کنم، مایه تـقـرب بـه پروردگار من است و در صورتى که به انجامش نپردازم، از خدا براى حـفظ دینم آمرزش مى طلبـم و از او تـوفیق انجـام آنچـه او دوسـت مى دارد و مى پسندد، خواستارم.
سپـس حضرت در ادامه مى فرماید: بـدان که خدا را دیوانى است که هرکار کوچک و بزرگ بـه حساب مى کشد و شمارش مى کند. بـدان که خدا فراموش نمى کند که تـو بـه مجـرد گمان افراد را مى کشى و بـه محض وارد آمدن اتهامى دستگیر مى سازى و پـسرى را بـه حکومت نشانده اى که بـاده مى نوشد و سگبـازى مى کند، تو را مى بـینم که خویشتن بـه گناه و عذاب در انداخته اى و دینت را تباه کرده اى و رعیت راضایع ساخته اى. 
یادآورى رسالت ها
استبداد اموى جامعه اسلامى را دچار فسردگى و رکود کرده، زمینه تجاوز و ستمگریهاى بـیشتـر آنان گشتـه بـود. هشدار بـه جامعه و یادآورى رسالتها و مسوولیتـهاى سنگین آنان از ضرورت هاى فورى آن بود؛ و چه فردى شایسته تر از ابى عبـدالله الحسین(ع) و چه موقعیتى والاتر از حج.
بـراین اساس، حضرت در اجتماع شکوهمند مردم در سرزمین منى بـه سخنرانى پرداخت و وظیفه امر به معروف ونهى از منکر را بـه مردم و دانشمندان یادآور شد.
حضرت در آغاز درباره اهتمام به امر بـه معروف و نهى از منکر فرمود:
اى مردم! از آنچه خـدا بـدان اولیاى خـود را پـند داده، پـند گیرید مانند بـدگفتـن او از دانشمندان یهود، آنجا که مى فرماید:
چرا دانشمندان نصارى و علماى یهود آنان را از گفتار گناهآمیز و خوردن مال حـرام نهى نمى کـنند؟ چـه زشـت اسـت عـملى کـه انجـام مى دادند. و نیز فرموده است: کافران بنى اسرائیل بر زبان داود و عیسى ابن مریم، لعن و نفرین شدند. این به خاطر آن بـود که گناه وتجاوز مى کردند. تـا آنجا که فرمود: چه بـدکارى انجام مى دادند. خـداوند آنها را بـدین خـاطر نکوهش کرده که از ستـمکارانى که مـیان آنها بـودند، کـار زشـت و فـسـاد مـى دیدند و آنها را نهى نمى کـردنـد؛ زیرا در مـال آنـان طمـع داشـتـه و از قـدرت آنـان مى ترسیدند بـا این که خداوند مى فرماید: از مردم نترسید و از من بترسید.
سپـس عالمان را مورد خطاب قرار داده، مى فرماید: شما اى جماعت که معروف به دانش و نامور به خوبى و معروف به خیرخواهى هستید و بـه وسیله خدا در دل مردم مهابـتى دارید؛ شرافتمند از شما حساب مى برد و ناتوان شما را گرامى مى دارد...
من مى ترسم عذابى از عذابهاى الهى بـرشما فرودآید؛ زیرا شماها از کرامت خدا بـه منزلتى رسیدید که بـردیگران بـرترى یافته اید. بندگان مومن به خد، گرامى داشته نمى شوند ولى شما بـه خاطر خدا در میان بندگان الهى ارجمندید. این در حالى است که مى بـینید که پـیمانهاى خدا شکستـه شده و هیچ عکس العمل و هراسى بـه خود راه نمى دهید.
براى یک نقض تعهد پدران خویش بى تابـى مى کنید بـا این که تعهد رسول خدا خوار و بى مقدار شده، کورها و لالها و زمین گیرها در همه شهرها بـى سرپـرست مانده و بـرآن ها ترحم نمى شود، شما بـه اندازه مقام و در خور مسـوولیت خـویش کار نمى کنید و در مقابـل کسـى که اقدام مى کند خضوع نمى کنید.
برعکس به سازش و مسامحه با ظالمان خود را آسوده خاطر مى دارید با این که خداوند شما را فرمان داده که از کار خلاف بـاز ایستید و دیگران را نیز نهى کنید؛ اما شما غافلید. مصیبـت شـما از همه مردم بـزرگتـر است؛ زیرا در حفظ مقام علما و دانشمندان ناتـوان شدید. کاش کوشش مى کردید.
علت این ناتـوانى این اسـت که جـریان امور و احـکام بـه دسـت دانشمندان الهى است که امین بـرحلال و حرام اویند؛ ولى این مقام از شما گرفته شده است.
بدین جهت، که شما ازحق متفرق شدید و دربـاره روش پیغمبـر بـا وجود دلیل روشن دچار اختـلاف شدید. اگر بـراذیت و آزارها شکیبـا بودید و در راه خدا مشکلات را متحمل مى شدید، زمام امور الهى بـه شما بـرمى گشت و از طرف شما دستـور آن صادر مى گشت و بـه سوى شما باز مى گشت؛ اما بـرعکس شما خودتان ستمگران را بـه جاى خویش جاى دادید و امور الهى را به آنها واگذاشتید تا به شبـهه کارکنند و بـه شهوت ها و میلهاى نفسانى خویش حرکت کنند. علت سلطه ستـمگران گریز شما از مرگ و خوش بـودنتـان بـه زندگى دنیا است که از شما جدا خواهد شد.(۱۱)
اما متـاسفانه این فریادها و خروشهاى الهى بـرجـان و قلب هاى غافل کارگر نیفتاد و دوباره هرکس بـه اندیشه دنیایى خویش مشغول وکارهاى روزمره خویش را استـمرار بـخشید و چنان شد که بـنى امیه احکام الهى را تعطیل کردند؛ نیکمردان تـنها مانده میدان را بـه شهادت رساندند و تاریخ را براى همیشه سوگمند از بـین رفتن حق و عدالت و حاکمیت امامت راستین ساختند. 
تاکید براستمرار برائت
معاویه به مروان که ازکارگزاران حکومتى او بـود، نامه نوشت و از او خواست دختر عبدالله بن جعفر را براى یزید خواستگارى کند. عبـدالله تصمیم دربـاره این موضوع را بـه دائى فرزند خویش امام حسین(ع) واگذار کرد. امام فرمود: از خـداوند خـواستـارم که مورد پسندى از آل محمد را براى دختر عبدالله بـرگزیند. همگى در مسجد اجتماع کردند. مروان در حضور مردم گفت: امیر مومنان معاویه بـه من دستور داده که هرقدر از مهر را که پدرش بـگوید، قبـول کنم و تمامى بدهکارى پدرش را بپردازم. افزون آن که صلح بـین دو فامیل نیز برقرار خواهد شد. امام حـسین(ع) پـس از حـمد و ثـناى الهى و بیان فضایل اهل بـیت(علیهم السلام) پاسخ داد: این که گفتى مهرش هر قدر بـاشد، معاویه قبـول کرده، سوگند بـه جـان خـود که در صورت تـصمیم، ما بـرمهر السـنه چـیزى اضافه نمى کنیم. و این سـخـن که بـدهکارى پـدرش هرچـه بـاشـد، پـرداخـت مى کند، هیچ گاه زنان ما بدهکاریهاى ما را نپرداخته اند؛ و اما مصالحه و سازش، ما افرادى هستیم که به خاطر خدا با شما دشمنى کردیم و بـراى دنیا بـا شما صلح نخواهیم کرد. خویش نسبـى نتوانسته است مانع از این کار شود تا چه رسد به ازدواج و خویشى سببى.
سپـس حضرت دختر عبـدالله را بـه عقد قاسم ابـن محمد بـن جعفر درآورد و بـاغى که خـود در مدینه و بـه ـ نقلى در سـرزمین عقیق داشت.ـ به دختر خواهر خویش بخشید.(۱۲)
_____________________________________________________________
۱ ـ الغدیر، ج ۱۰، ص ۱۶۱ و ۱۶۲.
۲ ـ نساء، آیه ۵۹.
۳ ـ همان، آیه ۸۳.
۴ ـ انفال، آیه ۴۸.
۵ ـ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۰۵ و ۲۰۶.
۶ و ۷ ـ الغـدیر، ج ۱۰، ص ۱۶۱ و ۱۶۲ و اسـتـفـاده از تـرجـمه الغدیر، ج ۱۹، ص ۲۵۰ و ۲۵۱.
۸ ـ مائده، آیه ۶۳.۹ ـ همان، آیات ۷۸ و ۷۹.
۱۰ــ همان، آیه ۴۷.۱۱ ـ تـحـف الـعـقـول، ص ۲۴۰، کـلـمات امام حسین(ع) .
۱۲ ـ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۰۷.





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


أثني علي الله أحسن الثناء و أحمده علي السراء و الضراء اللهم إني أحمدک علي أن أکرمتنا بالنبوة و علمتنا القرآن وفقهتنا في الدين و جعلت لنا أسماعاً و أبصاراً و أفئدة و لم تجعلنا من المشرکين. أما بعد، فإني لا أعلم أصحابا أولي و لا خيراً من أصحابي و لا أهل بيت أبر و لا أوصل من أهل بيتي فجزاکم الله عني جميعا خيراً. و قد أخبرني جدي رسول الله(ص) بأني سأساق إلي العراق فأنزل أرضاً يقال لها: عمورا و کربلا و فيها استشهد و قد قرب الموعد.

ألا و إني أظن يومنا من هؤلاء الأعداء غداً و إني قد أذنت لکم فانطلقوا جميعاً في حل ليس عليکم مني ذمام، و هذا الليل قد غشيکم فاتخذوه جملاً و ليأخذ کل رجل منکم بيد رجل من أهل بيتي فجزاکم الله جميعا خيراً و تفرقوا في سوادکم و مدائنکم، فإن القوم إنما يطلبونني و لو أصابوني لذهلوا عن طلب غيري.

حسبکم من القتل بمسلم اذهبوا قد أذنت لکم.

... إني غداً أقتل و کلکم تقتلون معي و لا يبقي منکم أحداً حتي القاسم و عبدالله الرضيع.

حسين بن علي(عليهما السلام ) نزديک غروب تاسوعا پس از آن که از طرف دشمن مهلت داده شد( يا پس از نماز مغرب) در ميان افراد بني هاشم و ياران خويش قرار گرفت و اين خطابه را ايراد نمود:

" خدا را به بهترين وجه ستايش کرده و در شدايد و آسايش و رنج و رفاه در مقابل نعمت هايش سپاسگزارم. خدايا! تو را مي ستايم که بر ما خاندان، با نبوت، کرامت بخشيدي و قرآن را به ما آموختي و با دين و آيين آشنايمان ساختي و به ما گوش( حق شنو) و چشم( حق بين) و قلب( روشن) عطا فرمودي و از گروه مشرک و خدانشناس نگرداندي.

اما بعد، من اصحاب و ياراني بهتر از ياران خود نديدم و اهل بيت و خانداني باوفاتر و صديق تر از اهل بيت خود سراغ ندارم. خداوند به همه شما جزاي خير دهد".

آن گاه فرمود:" جدم رسول خدا(ص) خبر داده بود که من به عراق فراخوانده مي شوم و در محلي به نام عمورا و کربلا فرود آمده و در همان جا به شهادت مي رسم و اکنون وقت اين شهادت رسيده است. به اعتقاد من همين فردا، دشمن جنگ خود را با ما آغاز خواهد نمود و حالا شما آزاد هستيد و من بيعت خود را از شما برداشتم و به همه شما اجازه مي دهم که از اين سياهي شب استفاده کرده و هر يک از شما دست يکي از افراد خانواده مرا بگيرد و به سوي آبادي و شهر خويش حرکت کند و جان خود را از مرگ نجات بخشد؛ زيرا اين مردم فقط در تعقيب من هستند و اگر بر من دست يابند با ديگران کاري نخواهند داشت، خدا به همه شما جزاي خير و پاداش نيک عنايت کند!"

آخرين آزمايش

حسين بن علي(عليهما السلام ) که در طول راه از مدينه تا کربلا و در موارد مختلف، شهادت خويش را اعلام نموده و به يارانش اجازه مرخصي داده و بيعت را از آنان برداشته بود، درشب عاشورا و براي آخرين بار نيزاين موضوع را با صراحت مطرح نمود که " قد قرب الموعد؛ يعني هنگام شهادت فرا رسيده است" و من بيعت خود را از شما برداشتم، از تاريکي شب استفاده کنيد و راه شهر و ديار خويش را پيش بگيريد.

اين پيشنهاد در واقع آخرين آزمايش بود از سوي آن حضرت و نتيجه اين آزمايش، عکس العمل ياران آن بزرگوار بود که هر يک با بيان خاص، وفاداري خود را به آن حضرت و استقامت و پايداري خويش را تا آخرين قطره خون اعلام داشتند و بدين گونه از اين آزمايش روسفيد و سرفراز بيرون آمدند.

حال پاسخ چند تن از اين ياران باوفا و اهل بيت صديق و باصفا:

1- اولين کسي که پس از سخنراني امام(ع) لب به سخن گشود برادرش عباس بن علي(ع) بود. او چنين گفت:" لا أرنا الله ذلک أبدا؛ خدا چنين روزي را نياورد که ما تو را بگذاريم و به سوي شهر خود برگرديم."

2- آن گاه ساير افراد بني هاشم در تعقيب گفتار حضرت ابوالفضل و در همين زمينه سخناني گفتند که امام نگاهي به فرزندان عقيل کرد و چنين گفت:" حسبکم من القتل بمسلم اذهبوا قد أذنت لکم؛ کشته شدن مسلم براي شما بس است، من به شما اجازه دادم برويد."

آنان در پاسخ امام چنين گفتند: در اين صورت اگر از ما سؤال شود که چرا دست از مولا و پيشواي خود برداشتيد چه بگوييم؟ نه، به خدا سوگند! هيچ گاه چنين کاري را انجام نخواهيم داد؛ بلکه ثروت و جان و فرزندانمان را فداي راه تو مي کنيم و تا آخرين مرحله در رکاب تو مي جنگيم.

3- يکي ديگر از اين سخنگويان، مسلم بن عوسجه بود که چنين گفت: ما چگونه دست از ياري تو برداريم؟ در اين صورت در پيشگاه خدا چه عذري خواهيم داشت؟ به خدا سوگند! من از تو جدا نمي شوم تا با نيزه خود سينه دشمنان تو را بشکافم و تا شمشير در اختيار من است با آنان بجنگم و اگر هيچ سلاحي نداشتم با سنگ و کلوخ به جنگشان مي روم تا جان به جان آفرين تسليم کنم.

4- يکي ديگر از ياران آن حضرت سعد بن عبدالله بود که چنين گفت: به خدا سوگند! ما دست از ياري تو برنمي داريم تا در پيشگاه خدا ثابت کنيم که حق پيامبر را درباره تو مراعات نموديم. به خدا سوگند! اگر بدانم که هفتاد مرتبه کشته مي شوم و بدنم را آتش زده و خاکسترم را زنده مي کنند، باز هم هرگز دست از ياري تو برنمي دارم و پس از هر بار زنده شدن به ياري ات مي شتابم؛ در صورتي که مي دانم اين مرگ يک بار بيش نيست و پس از آن نعمت بي پايان خداست.

5- زهيربن قين چنين گفت: يابن رسول الله! به خدا سوگند! دوست داشتم که در راه حمايت تو هزار بار کشته، باز زنده و دوباره کشته شوم و باز آرزو داشتم که با کشته شدن من، تو يا يکي از اين جوانان بني هاشم از مرگ نجات يابيد.

6- درهمين ساعت ها بود که خبر اسارت فرزند محمد بن بشيرحضرمي( يکي از ياران آن حضرت) به وي رسيد. امام به او فرمود: تو آزادي، برو و در آزادي فرزندت تلاش بکن.

محمد بن بشير گفت: به خدا سوگند! من هرگز دست از تو برنمي دارم! و اين جمله را نيز اضافه نمود: درندگان بيابان ها مرا قطعه قطعه کنند و طعمه خويش قرار دهند اگر دست از تو بردارم.

امام چند قطعه لباس قيمتي به او داد تا در اختيار کساني که مي توانند در آزادي فرزندش تلاش کنند قرار دهد.

آن گاه که حسين بن علي(عليهما السلام) اين عکس العمل را از افراد بني هاشم و صحابه و يارانش ديد و آن کلمات و جملاتي که دليل بر آگاهي و احساس مسؤوليت و وفاداري آنان به مقام امامت بود، شنيد در ضمن دعا براي آنان" جزاکم الله خيرا؛ خدا به همه شما پاداش نيک عنايت کند" قاطعانه و صريح فرمود: إني غداً أقتل و کلکم تقتلون...؛ من فردا کشته خواهم شد و همه شما، و حتي قاسم و عبدالله شيرخوار، نيز با من کشته خواهند شد."

همه ياران آن حضرت با شنيدن اين بيان يک صدا چنين گفتند: ما نيز از خداي بزرگ سپاسگزاريم که با ياري تو به ما کرامت و با کشته شدن در رکاب تو به ما عزت و شرافت بخشيد. اي فرزند پيامبر! آيا ما نبايد خشنود باشيم از اين که در بهشت با تو هستيم؟

طبق نقل خرائج راوندي امام پرده را از جلو چشم آنان کنار زد و يکايک آنان محل خود و نعمت هايي که در بهشت برايشان مهيا شده است مشاهده نمودند.

 

منبع : کتاب سخنان حسين بن علي عليهما السلام ، از مدينه تا کربلا ، محمد صادق نجمي ، ص 198.





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

ميان حضرت عيسي و سيدالشهدا (ع) شباهت‌هاي بسياري است.

الف: حضرت مريم (س) صديقه امت مسيحيت است. (  آيه 57 سوره‌ي مائده )
حضرت زهرا (س) نيز صديقه طاهره امت اسلام است. درباره هر دو بتول عذرا گفته شده است.

ب: شباهت ديگر در مدت حمل است. در کتاب نفس‌المهموم و بحار جلد 10 آمده است که طول مدت حمل امام سوم شيعيان 6 ماه بود. هيچ کس 6 ماهه متولد نشد که در عين حال بماند؛ مگر حسين و عيسي.
عيسي گفت: اني عبدالله و امام (ع) فرمود: اني من المسلمين.

ج: شباهت ديگر آنها در عقيده‌اي است که مردم در مسأله تفديه پيدا کردند و خيال کردند که آنها کشته شدند که گناه ديگران را به گردن بگيرند و ديگران آزاد باشند و تکليف ساقط شد.
درباره‌ي عيسي اصل کشته شدن دروغ است و درباره سيدالشهداء (ع) فلسفه کشته شدن اين نبود.
به قول مولوي: زان‌که از قرآن بسي گمره شدند ... يعني هر دو وجود برکت‌خيز فوق‌العاده شدند.

د: شباهت ديگر آن است که مسيحيان و مسلمانان، ولادت و عروج اين دو عزيز را بزرگ مي‌شمارند.
شايد شباهت بين عيسي و سيدالشهداء در يک امر ديگر هم باشد و آن عدم سابقه اسمي است و شايد اين جهت مربوط به يحيي باشد نه عيسي،

و:
در اين صورت شباهت بين حسين (ع) و يحيي است چرا که هر دو شهيد امر به معروف و نهي از منکرند.

ه: شباهت ديگر بين آنها در انصار و حواريين است.

منبع: کتاب حماسه حسینی

 

* امام حسین (ع)





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

    « بسم الله الرحمن الرحيم ...؛ اين وصيت حسين‌بي‌علي است به برادرش محمد حنفيه. حسين گواهي مي‌دهد به توحيد و يگانگي خداوند و اين که براي خدا شريکي نيست و محمد (ص) بنده و فرستاده اوست و آئين حق ( اسلام ) را از سوي خدا ( براي جهانيان ) آورده است و شهادت مي‌دهد که بهشت و دوزخ حق است و روز جزا بدون شک به وقوع خواهد پيوست و خداوند همه انسان‌ها را در چنين روزي زنده خواهد نمود. »
امام در وصيت نامه‌اش پس از بيان عقيده خويش درباره توحيد و نبوت و معاد، هدف خود را از اين سفر اين چنين بيان نمود:
« من نه از روي خودخواهي و يا براي خوشگذراني و نه براي فساد و ستمگري از شهر خود بيرون آمدم؛ بلکه هدف من از اين سفر، امر به معروف و نهي از منکر و خواسته‌ام از اين حرکت، اصلاح مفاسد امت و احياي سنت و قانون جدّم، رسول خدا (ص) و راه و رسم پدرم، علي‌بن‌ابيطالب (ع) است. پس هر کس اين حقيقت را از من بپذيرد ( و از من پيروي کند ) راه خدا را پذيرفته است و هر کس رد کند ( و از من پيروي نکند ) من با صبر و استقامت ( راه خود را ) را در پيش خواهم گرفت تا خداوند در ميان من و بني‌اميه حکم کند که او بهترين حاکم است.
و برادر ! اين است وصيت من به تو و توفيق از طرف خداست. بر او توکل مي‌کنم و برگشتم به سوي اوست. »

* امام حسین (ع)


منبع: خبرگزاري سلام





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 سپاه ابن سعد، زشت ترين گناهان و فجيع ترين جنايات را مرتکب شدند، با سنگدلي به سوي جسد امام بزرگ، شتافتند و به غارت کردن جنگ افزار و جامه هاي او پرداختند. شخصي از بني نهشل، شمشير آن حضرت را برد (1) که شمشير حضرت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به نام «ذوالفقار» بود. (2) «قيس بن اشعث» که از فرماندهان سپاه بود، حوله ي آن حضرت را که از خز بود، برد که بر او خرده گرفتند و «قيس القطيفه» ناميده شد.
«اسحاق بن حويه» نيز پيراهن حضرت را برد، «اخنس بن مرشد»، عمامه ي او را (3) و «بحير» شلوارهايش را برد و آنها را پوشيد که زمينگير و فلج
گشت. (4) چيزي بر بدن امام باقي نگذاشتند، به غير از شلواري که امام آن را سوراخ، سوراخ کرده بود تا آن را بر جسدش باقي گذارند.
آنگاه، پست ترين و کثيف ترين فرد بشر؛ «بجدل» آمد و در پي چيزي گشت که آن را از روي بدن امام به غنيمت برد، ولي چيزي نيافت. وي، به جستجوي بيشتري پرداخت و انگشتري امام را در حالي که خون بر آن خشکيده بود، ديد، پس انگشت حضرت را قطع کرد و آن را برداشت (5) ، سرانجام آن ستمکاران، بدن امام را عريان در زير آفتاب سوزان رها کردند.

 

اسبها پيكر امام بزرگوار را پايمال مي كنند

زشتکاري آن جفاکاران، گسترش يافت و براي خداوند حرمتي را ناشکسته و گناهي را انجام نشده، نگذاشتند؛ زيرا ابن سعد بر آن شد تا دستورهاي سرورش، فرزند مرجانه را اجرا نمايد، پس فرياد کشيد: «چه کسي براي حسين
  داوطلب مي شود تا اسبان، سينه و پشت او را پايمال کنند؟!!». (6) .

«واقدي» گفته است: «شمر، پيش رفت و آن بدن مقدس را با اسب خود لگدمال کرد (7) ده نفر از فرزندان زنان بدکاره، به دنبال او به راه افتادند که عبارتند از: اسحاق بن يحيي حضرمي، هاني بن ثبيت حضرمي، اولم بن ناعم، اسد بن مالک، حکيم بن طفيل طائي، اخنس بن مرشد، عمرو بن صبيح مذحجي، رجاء بن منقذ عبدي، صالح بن وهب يزني و سالم بن خيثمه جعفي (8) ، آنان ريحانه ي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را زير سمهاي اسبان خويش گرفته، چندين بار رفتند و باز آمدند تا اينکه آن بدن با عظمت را به زمين چسباندند، (9) جنايتکار پليد، اسد بن مالک، در برابر ابن سعد،افتخار مي کرد و مي گفت:

نحن رضضنا الصدر بعد الظهر
بکل يعسوب شديد الأسرة (10) .

«ما سينه را بعد از پشت، بااسبان قوي هيکل و محکم، خرد نموديم».
اين تکه تکه کردن زشت در برابر ابن سعد وديگر نيروهاي آن سپاه انجام شد (11) ، به نظر من، اين عمل در مورد هيچيک از اهل بيت امام و يارانش صورت نگرفت. مؤيد آن، اوامري است که از سوي ابن زياد براي ابن سعد صادر شد که شامل تکه تکه کردن جسد امام حسين عليه السلام مي شد نه ديگران را.
به هر حال، آنان با اين عمل زشت، کينه توزي فراوانشان نسبت به امام و دور بودنشان از همه ي عواطف انساني را اعلام نمودند.
آنان بدن امامي را لگدمال کردند که در کنار پيامبر صلي اللَّه عليه و آله تربيت شده و گوشت وي از گوشت علي و فاطمه روييده و پيامبر درباره ي او فرموده بود:
«حسين از من است و من از حسينم، خداوند دوست بدارد هر کس را که حسين را دوست مي دارد».
آنان، بدني را لگدمال کردند که در برابر تجاوزگران و ستمکاران قيام کرد و مي خواست ستم را نابود سازد و عدالت را آن گونه که خداوند دستور داده است، در زمين آشکار کند.

 

 

پاورقي

(1) انساب‏الاشراف 409 /3.
(2) تاريخ سياسي دول عربي 75 /2. و در حاشيه‏ي آن آمده است که اين شمشير را پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در روز بدر، به غنيمت برد (ابن‏هذيل، حلية الفرسان و شعار الشجعان، ص 15). و ذوالفقار ناميده شد؛ زيرا به ستون فقرات شبيه بود (کنوز الفاطميين، ص 54)، اين شمشير در اختيار عباسيان قرار گرفت و پس از آن به فاطميان انتقال يافت (المجالس، خطي). انساب الأشراف 409 /3.
(3) مقرم، مقتل الحسين، ص 284.
(4) مظفري،تاريخ، ص 208.
(5) ابي‏فراس، شرح شافيه 2 /2.

(6) طبري، تاريخ 455 -454 /5.
(7) انساب‏الاشراف 419 /3.
(8) ابن‏شهرآشوب، مناقب 111 /4.
(9) ابن‏کثير، البداية والنهاية 189 /8.
(10) خوارزمي، مقتل 39 /2.
(11) تاريخ دول الاسلام 57 /1 و در آن آمده است: لشگريان، پيکر امام بزرگوار را نزد ابن‏سعد بردند و آن پليد، دستور داد تا اسبان، سينه‏ي امام و پشت او را لگدمال کنند.





نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

خداوند! آن گروه جنايتکاري که پليدترين افراد روي زمين و فرومايگاني ناپاک بودند به سوي آن حضرت، از هر سوي حمله آوردند و با شمشيرها و نيزه ها بر او ضربه ها مي زدند. «زرعة بن شريک تميمي» بر کف دست چپ حضرت، ضربه اي زد و فرومايه ي ديگري بر شانه اش ضربه اي وارد کرد، از کينه توزترين دشمنان نسبت به حضرت، «سنان بن انس» بود که گاهي با شمشير به آن حضرت ضربه اي مي زد و گاهي با نيزه بر او حمله مي برد و به اين کار خود افتخار مي کرد و آنچه را که با آن حضرت انجام داده بود براي حجاج تعريف مي کرد و افتخارکنان مي گفت: «با نيزه بر او کوبيدم و با شمشير، قطعه قطعه اش کردم!!».
حجاج با وجود سنگدلي اش، به درد آمد و بر او فرياد زد: «ولي شما دو نفر در يک سراي با يکديگر فراهم نخواهيد آمد». (1) .
دشمنان خدا از هر طرف، امام را در ميان گرفتند در حالي که خون پاکش از شمشيرهايشان مي چکيد. بعضي از مورخان گفته اند که در اسلام، هيچ کس همچون حضرت حسين عليه السلام، ضربه نخورده بود؛ زيرا يکصد و بيست زخم از ضربه هاي شمشيرها و زخمهاي نيزه ها و اثر تيرها در بدن آن حضرت يافت شد. (2) .




امام، مدتي بر روي زمين ماند، همگي از هيبتش و از اينکه بر او يورش برند و وي را به قتل برسانند بيم داشتند لذا عقب ماندند. «سيد حيدر» مي گويد:

فما اجلت الحرب عن مثله
صريعاً يجبّن شجعانها

«هيچ جنگي همانند او را نمايان نساخت که بر زمين افتاده بود، ولي شجاعان از او بيم داشتند».
هيبتش دلها را مي گرفت تا آنجا که بعضي از دشمنانش گفتند: «زيبايي
چهره و نور صورت با شکوهش ما را از انديشيدن به قتل وي، مشغول داشت».
هيچ فردي به وي نرسيد مگر اينکه دوست نمي داشت که خود قاتلش باشد و باز مي گشت. (3) .

 

فاجعه ي عظيم

امام عليه السلام مدتي طولاني از روز را باقي ماند در حالي که زخمها و سختي خونريزي، آن حضرت را از پاي انداخته بود. آنگاه بر آن جنايتکاران فرياد زد:
«آيا براي کشتن من جمع شده ايد؟ به خدا! بعد از من بنده اي از بندگان خدا را نخواهيد کشت، سوگند به خدا! من اميدوارم که خداوند مرا با خواري شما کرامت بخشد و سپس از جايي که متوجه نباشيد براي من از شما انتقام گيرد...».
شقاوتمند گناهکار، «سنان ابن انس»، شمشير خود را کشيده بود و نمي گذاشت کسي به امام نزديک شود تا مبادا در گرفتن سر آن حضرت، بر او پيش دستي کند و او جايزه را از سرورش فرزند مرجانه، از دست بدهد.
عمر بن سعد ناپاک، روي به شبث بن ربعي کرد و به او گفت: «فرود آي و سرش را براي من بياور».
شبث، بر او اعتراض کرد و گفت: «من با او بيعت نموده و سپس خيانت نمودم، حال،فرود آيم و سرش را ببرّم، نه به خدا! چنين نخواهم کرد...».
ابن سعد ناراحت شد و او را تهديد نمود و گفت: «در اين صورت به ابن زياد گزارش مي دهم».
- «به او گزارش بده». (4) .
«شمر»، بر ياران فرومايه جنايتکارش فرياد زد: «واي بر شما! در مورد اين مرد،منتظر چه چيزي هستيد؟ او را بکشيد، مادرانتان به عزايتان بنشينند».
«خولي بن يزيد» به سوي حضرت رفت تا او را شهيد کند، ولي سست شد و به لرزه افتاد؛ زيرا هيبت امام، او را گرفته بود، آنگاه سنان بن انس پليد بر او اعتراض کرد و بر او فرياد زد: «خداوند بازويت را بشکند و دستت را از تن جدا کند»، سپس- بنا به آنچه بعضي از مورخان مي گويند (5) ما آنها را بعداً بيان خواهيم
کرد- همچون سگ، به سوي امام حمله برد و سر مبارکش را از تن جدا ساخت. سر مبارک امام عليه السلام را از تن جدا ساخت در حالي که لبخندي از خرسندي، اطمينان و پيروزي جاوداني که به دست آورده بود، بر لب داشت.




امام، جانش را به عنوان بهايي براي قرآن کريم تقديم نمود، قيمتي براي شرافت،عزّت و بزرگ منشي که انسانيّت به آن، بلندي مي يابد...؛ قيمتي که تقديم کرد، گران و عظيم بود؛ زيرا مظلوم، ستمديده و غريب کشته شد، پس از آنکه داغ مصيبت فرزندان و اهل بيت و يارانش را کشيد و در حالي که تشنه بود، در برابر ديدگان افراد خانواده اش، سر بريده گشت، پس کدام بها، از اين بهايي که امام به طور خالص در پيشگاه خداوند به عنوان قرباني تقديم نمود، گرانقدرتر است؟
امام با فداکاري عظيم و جانبازي اش، با خداوند به داد و ستد پرداخت و تجارتش،تجارتي سودآور بود که خداي تعالي فرموده است:
«خداوند، جان و مال اهل ايمان را به بهاي بهشت خريداري کرده، آنها در راه خدا جهاد مي کنند تا دشمنان دين را به قتل رسانند، يا خود کشته شوند، اين وعده ي قطعي است بر خداوند و عهدي است که در سه (دفتر آسماني) تورات، انجيل و قرآن ياد فرموده و از خدا با وفاتر به عهد کيست؟ اي اهل ايمان! شما به خود در اين معامله بشارت دهيد که اين معاهده با خدا به حقيقت سعادت و فيروزي بزرگي است». (6) .
به تحقيق، امام در داد و ستدش، سود برد و افتخاري را به دست آورد که جز او کسي به آن دست نيافته است، زيرا در خانواده ي شهداي حق، کسي نيست که به شرافت، مجد و جاودانگي همانند آنچه امام بدان دست يافته است رسيده باشد، اين دنياست که ياد او را گرامي مي دارد و اين حرم مقدس آن حضرت است که عزيزترين و مهمترين حرم بر روي زمين گشته است.
امام بزرگوار، پرچم اسلام را بلند و در اهتزاز برداشت، در حالي که با خون وي و خون شهيدان اهل بيت و يارانش، آغشته است و در گستره ي اين جهان هستي، نورافشاني مي کند و افقهاي بزرگوارانه اي براي ملتهاي جهان و امتهاي زمين، براي حريت و کرامتشان مي گشايد.
امام عليه السلام به شهادت رسيد تا در سرتاسر اين هستي، دولت حق را به پاي دارد و جامعه را از حکومت امويان نجات دهد، آنان که حقوق انسان را منکر شدند و کشور را به کشتزاري براي خود تبديل کردند تا براي خود هر آنچه را خواهند، برگيرند.

 

پاورقي:

(1) مجمع الزوائد 194 /9.
(2) الحدائق الوردية 123 /1.
(3) مقرم،مقتل الحسين، ص 282.
(4) الدرالنظيم في مناقب الائمة، ص 551.
(5) خوارزمي، مقتل 36/2.
(6) توبه / 110: (إنَّ اللَّهَ اشْتَرَي مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّة يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتِلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَ عْداً عَلَيْهِ حَقّاً في التَّوْراةِ وَالْإنْجِيلِ وَالْقُرْآن وَ مَنْ أَوْفي بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِروا بِبَيْعِکُمْ الَّذِي بَايَعْتُمْ بِهِ وَ ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيِم).





نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

امام عليه السلام در آن لحظات پاياني، به سوي خدا روي آورد و با قلبي متوجه به پروردگار، با او به راز و نياز و تضرع در پيشگاه وي پرداخت و از فجايع و مصيبتهايي که به آن حضرت رسيده بود، به درگاهش شکايت نمود و گفت:
«بر قضاي تو صبر مي کنم که پروردگاري جز تو نيست، اي فريادرس! مرا پروردگاري جز تو و معبودي به غير از تو نيست، بر حکم تو صبر مي کنم، اي مددرسان کسي که مددرساني نداشته باشد! اي پيوسته اي که او را پاياني نباشد! اي زنده کننده ي مردگان! اي پايدار بر هر نفسي! ميان من و آنان حکم کن که تو بهترين حاکمان هستي». (1) .

 

 

اين ايماني است که با همه ي وجودش آميخته شده و از مهمترين عناصر وجود او گشته بود... وي به خدا پيوسته و بر قضاي او صبر نمود، فجايع و مصيبتهايي که بر وي رسيده و از آن رنج ديده را به خدا واگذار کرده بود. اين ايمان عميق همه ي آنچه را که بر وي رسيده، از ياد آن حضرت برده بود.
«دکتر شيخ احمد وائلي»، در قصيده ي برجسته اش مي گويد:

يا اباالطف و ازدهي بالضحايا
من اديم الطفوف روض خيل

نخبة من صحابة و شقيق
و رضيع مطوق و شبول

والشباب الفينان جف ففاضت
طلعة حلوة و وجه جميل

و توغلت تستبين الضحايا
و زواکي الدماء منها تسيل

و مشت في شفاهک الغر نجوي
نم عنها التحميد والتهليل

لک عتبي يا ربِّ ان کان يرضيک
فهذا الي رضاک قليل

«اي صاحب روز عاشورا، در حالي که از خاک کربلا سبزه زاري زيبا، شاداب گشته بود».
«گزيده اي از ياران و برادري و شيرخواره اي گردنبند به گردن و شير بچگاني».
«و جوانان برومندي که از دست داده بودي با آن چهره هاي زيبا و صورتهاي دلنشين».
«تو پيش رفتي تا قربانيان را ببيني که خونهاي پاک از آنان روان بود».
«از ميان لبان با شکوهت، نجوايي جريان يافت که سپاس خداي و تهليل او را مي گفت».
«پرودگارا! تو بايد خشنود گردي، اگر تو را خشنود مي سازد که اين در برابر رضاي تو، اندک است».

 

پاورقي

(1) مقرم، مقتل ص 283.

 




نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

امام عليه السلام به سوي خانواده اش بازگشت تا آخرين وداع را با آنان داشته باشد، در حالي که از زخمايش، خون جريان داشت، به بانوان حريم رسالت و آزاد زنان سراي وحي، سفارش نمود که چادرهاي خود را بپوشند و براي بلا آماده شوند و آنان را به صبر و تسليم در برابر قضاي الهي دستور داد و فرمود:
«براي بلا، آماده باشيد و بدانيد که خداوند شما را حمايت و محافظت مي کند و از شرّ دشمنان، نجات مي دهد و عاقبت کار شما را به خير مي گرداند، دشمن، شما را به انواع عذابها گرفتار مي سازد و به جاي اين مصيبت، انواع نعمتها و کرامتها را به شما عوض مي دهد، پس شکايت نکنيد و به زبان چيزي مگوييد که از ارزش شما بکاهد». (1) دولتها نابود مي شوند و کشورها از بين مي روند و تمدنها نيست مي شوند اما اين ايمان که آن را مرزي نباشد، به بقا شايسته تر و به جاودانگي از هر موجودي در اين زندگي، بايسته تراست. کدام جان است که چنين فجايعي را تحمل کند و با ثبات عزم، خرسندي و تسليم در برابر امر خداوند، از آنها استقبال نمايد؟ او کسي جز حسين عليه السلام نيست، اميد پيامبر اکرم صلي اللَّه عليه و آله و ريحانه ي آن حضرت و تصوير کاملي که نمايانگر حضرتش مي باشد.

 


جانهاي دختران پيامبر صلي اللَّه عليه و آله آنگاه که امام را با آن حال ديدند به اندوه گداخته شد، به او آويختند و با دلهايي پريشان گشته با او وداع کردند، چهره هايي از هراس بي رنگ شده. امام که آنان را ديد لرزه بر اندامشان افتاده، بسيار به درد آمد.
«امام کاشف الغطاء» مي گويد: «چه کسي مي تواند حضرت حسين عليه السلام را براي توبه تصوير کشد، در حالي که امواج بلا در اطرافش متلاطم گشته و مصيبتها از هر سو بر سر او سرازير شده، در آن حالت، تصميم گرفته بود که با خانواده و باقيمانده ي کودکانش، وداع کند، پس به سراپرده اي که بر آزاد زنان نبوت و دختران علي و زهرا عليهاالسلام زده شده بود، نزديک شد، آن بانوان بزرگوار همچون دسته اي از کبکهاي پريشان گشته، خارج شدند و او را که غرقه در خون خود بود، در ميان گرفتند، آيا مي تواني حال آنان و حال حسين را در آن وضعيت هول انگيز در نظر مجسم نمايي و قلبت نسوزد و عقلت سرگشته نشود و اشکت روان نگردد؟». (2) .

محنت امام در وداع با عيال، از سخت ترين و شديدترين محنتها و مصايبي بود که آن حضرت تحمل نمود؛ زيرا دختران رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بر صورت خود زدند و صداي گريه و شيون آنان، بلند گشت در حالي که جدشان رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را به گريه و زاري ياد مي کردند، خود را بر امام افکندند تا با وي وداع کنند، اين صحنه ي هول انگيز در جان امام به حدي اثر گذاشت که ميزان آن را جز خداوند نمي داند.
پليد ناپاک، «عمر بن سعد» بر نيروهاي مسلّحش فرياد کشيد و آنان را به يورش بر امام تحريک نمود و گفت: «مادام که به خود و خانواده اش مشغول است، بر او يورش بريد که به خدا اگر براي شما فراغت يافت، ميمنه ي شما از ميسره تان، تفاوتي نخواهد داشت».
آن پليدان، بر حضرت، يورش بردند و تيرهاي خود را به سويش پرتاب نمودند که آن تيرها ميان طنابهاي خيمه ها افتاد و بعضي از آنها به چادرهاي برخي از زنان برخورد کرد که پريشان گشتند و وارد خيمه شدند.آنگاه امام حسين عليه السلام، همچون شيري خشمگين به سوي آن مسخ شدگان خارج شد و با شمشير خود به درو کردن آن سرهاي پليد پرداخت، در حالي که تيرها از راست و چپ بر او پرتاب مي شد و آن حضرت، با سينه و گردن با آنها مواجه مي گشت (3) ، از آن ميان، تيرهايي که به آن حضرت اصابت نمودند و امام را به سختي مجروح ساختند عبارتند از:
1- تيري که به دهان پاک آن حضرت اصابت نمود و خون پاکش جاري گشت، حضرت دستش را در زير آن زخم گرفت و هنگامي که پر از خون شد، آن را به سوي آسمان بالا برد و خطاب به خداي تعالي گفت: «خداوندا! اين، در راه تو اندک است». (4) .
2- تيري که به پيشاني شريف درخشنده به نور نبوت و امامتش برخورد نمود که «ابوحتوف جعفي» به سوي وي پرتاب کرده بود، خون مبارکش روان گشت، حضرت، دو دست خود را به دعا بر آن آدمکشان جنايتکار برداشت و گفت: «خداوندا! تو مي بيني وضعي را که من از دست بندگان نافرمانت در آن هستم. خداوندا! آنان را به شمار آور و قدرتمندانه به هلاکت رسان و بر روي زمين کسي از آنها را باقي مگذار و هرگز آنان را مبخشاي».
آنگاه بر آن سپاه فرياد کشيد: «اي مردم بدکردار! بعد از محمد در عترتش چه بد عمل کرديد، شما پس از من کسي را نخواهيد کشت که کشتن او را مهم شماريد بلکه آن کار پس از کشتن من، بر شما آسان مي شود، سوگند به خدا! من اميدوارم که خداوند مرا به شهادت کرامت فرمايد و سپس براي من از شما انتقام بگيرد، در حالي که متوجه نباشيد...». (5) .
پاداش پيامبر صلي اللَّه عليه و آله که آنان را از زندگي در بينوايي و بدبختي نجات داد، اين بود که بر فرزندانش تعدّي نمودند و خونشان را ريخته، در مورد آنان مرتکب اعمالي شدند که پوستها از آن مي لرزند و چهره ها به شرم، نمناک مي شوند... خداوند، دعاي امام را اجابت فرمود و براي او از دشمنان جنايتکارش انتقام گرفت؛ زيرا جز اندکي نماندند تا فتنه ها و طوفانها بر سر آنان فرود آمد و انقلابي عظيم «مختار»، به خونخواهي امام برخاست و به تعقيب و پيگرد آنان پرداخت در حالي که آنان به بيابانها گريخته بودند و مأموران مختار در پي ايشان مي تاختند تا اينکه بسياري از آنها را به هلاکت رساند.
«زهري» مي گويد: «از قاتلان حسين، کسي باقي نماند مگر اينکه به کيفر رسيد، يا به قتل، يا به کور شدن، يا به روسياهي و يا از بين رفتن ملک در مدتي اندک». (6) .
3- از مهمترين چيزهايي که امام را به شدت مجروح ساخت، آن است که مورخان مي گويند: امام، پس از اينکه خونريزي، آن حضرت را ناتوان ساخته بود، اندکي ايستاد تا استراحت کند که پليدي، سنگي به سوي حضرت پرتاب نمود و به پيشاني شريف امام اصابت کرد، خون بر چهره اش جاري شد، امام پيراهن خود را برداشت تا خون را از روي چشمانش پاک کند که پليد ديگري تيري با سه پيکان بر آن حضرت زد و بر قلب مبارکش اصابت کرد؛ قلبي که مهرباني و دلسوزي براي همه ي مردم را دارا بود، آنگاه حضرت به نزديک شدن اجل حتمي، يقين کرد و به سوي آسمان نظر افکند در حالي که مي گفت:
بسم اللَّه و باللَّه و علي ملّة رسول اللَّه صلي اللَّه عليه و آله... پروردگارا! تو مي داني که آنان فردي را مي کشند که بر روي زمين فرزند دختر پيامبري غير از من نباشد».
آنگاه، تير را از پشت خود خارج ساخت و خون همچون ريزش ناودان سرازير گشت، آن حضرت، دست خود را جلو آن گرفت و هرگاه پر مي شد به سوي آسمان پرتاب مي کرد و مي گفت: «حضور در ديدگاه خداوند، آنچه بر من وارد گشته را آسان مي کند».
امام، از خون خود مقداري برداشت و چهره و محاسن خود را با آن آغشته ساخت با هيبتي چون هيبت پيامبران، آنگاه چنين فرمود: «اين چنين خواهم بود تا خداوند و جدم رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را ملاقات کنم در حالي که به خون خود آغشته باشم...». (7) .
4- «حصين بن نمير» تيري به سوي آن حضرت انداخت که به دهان مبارکش اصابت کرد،خون جاري گشت و آن حضرت، خون را با دست خود مي گرفت و به سوي آسمان پرتاب مي کرد، در حالي که بر آن جنايتکاران مجرم، چنين نفرين مي کرد: «خداوندا! آنان را به شمارآور و با قدرت، هلاک کن و بر روي زمين، کسي از آنان را باقي مگذار». (8) .تيرها بر آن حضرت، پي درپي مي رسيدند تا آنجا که بدن شريف حضرت، قطعه اي از آنها شد... در حالي که ريزش خون و محنت تشنگي او را سخت رنج داده بود، پس بر زمين نشست و از شدت درد، گردنش را حرکت مي داد، در اين وضع بود که پليد ناپاک، «مالک بن نسر»، بر او حمله برد و آن حضرت را دشنام داده با شمشير، ضربه اي بر او زد، کلاه بلندي که امام بر سر داشت از اين ضربه، پر از خون شد. امام نگاهي به وي انداخت و او را نفرين کرد و فرمود: «با دست راستت نخوري و نياشامي و خداوند تو را با ستمکاران محشور سازد».
آنگاه آن کلاه بلند را انداخت و با شب کلاه عمامه بست (9) آن ستمگر به سوي کلاه بلند امام رفت و آن را گرفت که دستهايش فلج شدند. (10) .

 

 

امام به همراه ابن رباح

«مسلم بن رباح»، آخرين فرد از ياران امام بود که همراه حضرت باقي ماند، تيري به صورت مبارک امام اصابت کرد، آن حضرت برزمين نشست و آن را کشيد، خون جاري شد، امام ديگر تواني نداشت، پس به ابن رباح فرمود: «دو دست خود را از اين خون، پرکن».
ابن رباح، دستهايش را زير آن زخم گرفت و هنگامي که پر شدند، امام به وي فرمود: «آن را در دست من بريز».
وي آن را در دست حضرت ريخت و حضرت آن را سوي آسمان بالا برد و خطاب به خداي تعالي گفت: «خداوندا! انتقام خون فرزند دختر پيامبرت را مطالبه فرما».
آنگاه آن خون مبارک را به سوي آسمان پرتاب کرد و بنا به گفته ي ابن رباح، قطره اي از آن بر زمين نيفتاد. (11) .

 

پاورقي

(1) مقرّم، مقتل الحسين، ص 276.
(2) جنةالمأوي، ص 115.
(3) مقرم، مقتل الحسين عليه‏السلام، ص 278 -277.
(4) الدرالنظيم، ص 551.
(5) مقرم، مقتل الحسين، ص 278.
(6) ابن‏قتيبه، عيون الاخبار 301 -300 /1.
(7) خوارزمي، مقتل 34 /2.
(8) انساب‏الاشراف 407 /3.
(9) خوارزمي، مقتل 35 /2.
(10) انساب‏الاشراف 408 /3.

(11) ابن‏عساکر، تاريخ 223 /14. کفايةالطالب في مناقب علي بن ابي‏طالب: 432 -43.





نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی
(تعداد کل صفحات:5)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]  

.: Weblog Themes By Rasekhoon:.