اعتراضات شديد
امام به همراه بزرگان يارانش خواستند بر مردم کوفه، اقامه ي حجّت کنند تا در آنها از وضع خودآگاه باشند و نسبت به گناهي که مرتکب مي شدند، آشنايي حاصل نمايند، گناهي که نزديک بود آسمانها از آن شکافته شوند و زمين پاره گردد و کوهها فروريزند، آنان بسيار فراخواندند و نصيحتها کردند تا آن مسخ شدگان را از خطر جنايتي که آنان را به جهنم مي رساند، رهايي بخشند.

خطبه ي امام
امام مرکب خود را خواست و بر آن سوار شده به سوي اردوگاه ابن سعد رفت، با آن هيبتي که شکوه جدّش، حضرت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را تداعي مي کرد. پس در ميان آنان سخنراني تاريخي خود را ايراد نمود که از شيواترين و رساترين نمونه هايي بر جاي مانده در ادبيات عرب مي باشد. آن حضرت با صدايي بلند که بيشتر آنان مي شنيدند، فرياد زد:
«اي مردم! گفتارم را بشنويد و عجله نکنيد تا بر اساس حقي که بر من داريد شما را موعظه کنم و دليل آمدنم نزدتان را بيان نمايم، که اگر عذر مرا پذيرفتيد و گفته ام را تصديق نموديد و از خودتان به من انصاف داديد، به آن خوشبخت تر خواهيد شد و شما را بر من راهي نخواهد بود و اگر عذر مرا نپذيرفتيد و به من انصاف نداديد، پس انديشه ي خود و شرکايتان را فراهم آوريد تا کارتان بر شما اندوهي نباشد، سپس در مورد من قضاوت کنيد و مهلتم ندهيد که سرپرست من خداوندي است که کتاب را فرو فرستاده و او صالحان را سرپرستي مي کند» (1) .
باد، صداي آن حضرت را به بانوان بزرگوار خاندان نبوت و آزاد زنان بيت وحي رساند، آنان به گريه افتادند و صدايشان برخاست، آن حضرت، برادرش حضرت عباس و فرزند خود، علي را به سوي ايشان فرستاد و به آن دو فرمود: آنان را ساکت کنيد که به جانم گريه آنان فراوان خواهد بود.
هنگامي که ساکت شدند، امام به خطبه ي خود ادامه داد، پس خداي را سپاس گفت و ستايش نمود و بر حضرت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و بر فرشتگان و پيامبران،درود فرستاد، در آن خطبه فرمود آنچه را که بيانش به شمار نيايد و پيش از او و يا بعد از او کسي در منطقش رساتر از او شنيده نشده است (2) ، پس فرمود:
«اي مردم! خداوند، دنيا را آفريد و آن را سراي فنا و نيستي قرار داد، اهل خود را از حالي به حال ديگر مي برد، پس فريب خورده آن است که به آن فريفته شود و بدبخت کسي است که او را مفتون نموده باشد، پس اين دنيا شما را فريب ندهد که او اميد هر کس را که به آن اعتماد نمايد قطع مي کند و طمع هر کسي را که به آن طمع ورزد ناکام مي سازد. من شما را مي بينم بر امري فراهم آمده ايد که با آن، خداي را بر خودتان به خشم آورده ايد که چهره ي کريمانه اش را از شما برگردانده و انتقامش را بر شما وارد ساخته است، بهترين پروردگار، پروردگار ماست و بدترين بندگان، شما هستيد. شما به طاعت اقرار نموديد و به محمد پيامبر صلي اللَّه عليه و آله ايمان آورديد سپس اين شماييد که به سوي ذريّه و عترتش حرکت نموده خواهان کشتن آنها شده ايد، شيطان بر شما چيره گشته و ياد خداي بزرگ را از شما برده است، پس براي شما و آنچه اراده کرده ايد نابودي باد! ما براي خدا هستيم و به سوي او باز مي گرديم.
اينان کساني هستند که پس از ايمانشان کافر شده اند. دوري از آن ستمکاران باد» (3) .
امام، آنان را با اين سخنان که نمايانگر هدايت پيامبرگونه و محنت انبيا از امتهايشان است، اندرز گفت و ايشان را از فتنه و فريب دنيا بر حذر داشت و عواقب زيانبار آن را بيان کرد و آنان را از اقدام به کشتن عترت پيامبرشان برحذر داشت که با آن کار، از اسلام به کفر خارج مي شدند و مستوجب عذاب جاويدان خدا و خشم هميشگي او مي گشتند.
حضرت سپس به سخنانش ادامه داده فرمود: «اي مردم! نسب مرا بگوييد که من کيستم؟ سپس به خود بازگرديد و خود را سرزنش کنيد و ببينيد آيا کشتن من و شکستن حرمتم براي شما جايز است؟! آيا من فرزند دختر پيامبرتان و فرزند وصي و عموزاده او نيستم و نخستين ايمان آورنده ي به خدا و تصديق کننده ي پيامبرش درباره ي آنچه از خدايش آورده بود؟ آيا حمزه ي سيدالشهداء عموي پدرم نيست؟ آيا جعفر طيار عموي من نيست؟ آيا گفتار رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در مورد من و برادرم به شما نرسيده است که: «اين دو، سروران جوانان اهل بهشت هستند»، اگر مرا به آنچه مي گويم تصديق کنيد- که آن حق است- به خدا! به عمد دروغ نگفتم از آن وقت که دانستم خداوند اهل آن را دوست نمي دارد و با آن، گويندگانش را زيان مي رساند و اگر مرا تکذيب کنيد، در ميان شما کساني هستند که اگر از آنها بپرسيد، شما را آگاه مي سازند، از جابر بن عبداللَّه انصاري، ابوسعيد خدري، سهل بن سعد ساعدي، زيد بن ارقم و انس بن مالک بپرسيد، به شما خبر مي دهند که اين گفتار را از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در مورد من و برادرم شنيده اند. آيا اين مانع شما از ريختن خون من نمي شود؟»
من سخني مهربانتر و شيواتر از اين خطابه نمي شناسم که هر خطيب با هر مقدار از قدرت بيان، از گفتن چنين کلامي در چنين موضع هولناکي که شيران در آن لال مي شوند و قهرمانان از سخن باز مي مانند، ناتوان است... اين سخن شايسته ي آن بود که خردهايشان را به خود آورد و انقلابي فکري و عملي در صفهايشان ايجاد کند زيرا حضرت از آنان خواست تا به خود آيند و به خردهايشان بازگردند- اگر مالک آنها باشند- تا در مورد او خوب بينديشند که وي نوه ي پيامبرشان و فرزند وصي او و نزديکترين خويشاوند به آن حضرت بود،او سرور جوانان اهل بهشت است و در اين امر، مصونيتي براي وي وجود دارد که خونش ريخته نشود و حرمتش شکسته نگردد، ولي آن لشکرياني که اين منطق پر فيض را نمي فهميدند، به جنايت روي آورده، بر دلهايشان ابري تيره از گمراهي سايه افکند و ياد خدا را از آنان دور گردانيده بود.
پليد ناپاک، «شمر بن ذي الجوشن» که از غرق شدگان در گناه بود، روي به آن حضرت کرد و گفت: «او خدا را با حرف مي پرستد و نمي داند که چه مي گويي!».
آن وجدان متحجري که باطل بر آن زنگار نشانده بود، سخن امام را نمي فهميد و گفتارش را درک نمي کرد.
«حبيب بن مظاهر» به پاسخگويي او پرداخت و به او گفت: «به خدا من مي بينم که تو خداوند را با هفتاد حرف مي پرستي، من گواهي مي دهم که تو راست مي گويي چون نمي داني که امام چه مي گويد؛ زيرا خداوند بر قلب تو مهر زده است».
امام به سخن خود ادامه داد و فرمود: «اگر درباره ي اين گفتار، شک داشته باشيد، آيا شک مي کنيد که من فرزند دختر پيامبرتان هستم؟ به خدا! ميان شرق و مغرب، پسر دختر پيامبري در ميان شما و غير شما وجود ندارد، عجبا، آيا مرا در برابر کشته اي از شما- که من او را به قتل رسانده باشم- مي جوييد؟ يا در برابر مالي که آن را نابود کرده باشم؟ يا در مقابل زخمي که زده باشم؟».
زمين در زيرپايشان لرزيد و آنان سرگردان ماندند که چه پاسخي به وي بدهند؛ زيرا آنان شکي نداشتند که وي فرزند دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و ريحانه ي اوست و آنها از او طلبي ندارند از خون کسي که کشته يا مالي که از آنان نابوده کرده باشد.
سپس امام، فرماندهان سپاه را که با نامه هايشان آن حضرت را به کوفه دعوت نموده بودند صدا زد و فرمود: «اي شبث بن ربعي! اي حجار بن ابجر! اي قيس بن اشعث! اي زيد بن حرث! آيا براي من ننوشتيد که ميوه ها رسيده و باغها سبز گشته و تو وارد مي شوي بر سپاهي که براي تو آماده گشته است».
آن ضميرها از خيانت در پيمان و شکستن سوگندها شرم نداشتند، پس همگي به دروغ روي آوردند و گفتند: «ما چنين نکرده ايم!!».
امام از آن گفته ي آنان در شگفت شد و به آنان فرمود: «سبحان اللَّه! آري به خدا چنين کرده ايد».
امام از آنان روي برتافت و خطاب به همه ي واحدهاي سپاه فرمود: «اي مردم! اگر از من خرسند نيستيد، بگذاريد که از نزد شما به سوي جاي امني از زمين بروم».
«قيس بن اشعث» که از شناخته شدگان به حيله و نفاق و از هرگونه شرافت و آزرمي به دور بود- و براي وي کافي است که از خانداني بوده که هرگز فرد شريفي را تحويل نداده است- روي به آن حضرت کرد و گفت: «آيا فرمان عموزادگانت را نمي پذيري؟ آنان جز آنچه را دوست داري چيزي به تو ارائه نخواهند داد و از آنان هيچ ناخوشايندي به تو نخواهد رسيد».
امام به وي پاسخ داد: «تو برادر برادرت هستي؟ آيا مي خواهي که بني هاشم، بيش از خون مسلم بن عقيل از تو طلب کنند؟ نه به خدا! همچون فردي ذليل با آنها دست نخواهم داد و همچون بردگان، پاي به فرار نخواهم گذاشت. (4) اي بندگان خدا! من از اينکه سنگسارم کنيد به پروردگار خود و پروردگار شما پناه مي برم، از هر متکبري که به روز حساب ايمان ندارد به پرودگارم و پروردگار شما پناهنده مي شوم». (5) .
کشورها از بين مي روند و دولتها در پي هم مي آيند ولي اين کلمات به ماندن شايسته و به جاودانگي بايسته تر از هر چيز است، باقي مي ماند؛ زيرا عزت حق و بزرگ منشي آزادگان و شرافت بلندهمتان را نمايانگر ساخته است.
افسوس که اين سخنان تابناک به دلهاي آنان راه نيافت؛ زيرا جهل، همه ي درهاي فهم را در جانهايشان بسته بود: «خداوند بر دلهايشان مهرزده و بر گوشها و ديدگانشان پرده اي باشد، آيا گمان مي کني که بيشتر آنان مي شنوند يا مي فهمند؟ آنان همچون چهار پايانند، بلکه از آنها گمراهترند».
آنان به کلي از دعوت امام روي برتافتند و اهميتي بدان ندادند، راست گفت خداي متعال که مي فرمايد: «تو مردگان را نمي شنواني و دعوت را به گوش ناشنوايان نمي تواني برساني هرگاه پشت کنند و بروند».
سخنان امام حسين برای بار دوم
رحمت و مهرباني امام نسبت به دشمنانش، آن حضرت را بر آن داشت که بار ديگر، آنان را پند و اندرز دهد تا کسي از آنان ادعا نکند که در کار خود آگاه نبوده است، پس به سوي آنها رفت در حالي که کتاب خداوند بزرگ را باز کرده و عمامه ي جدش رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را بر سر نهاده و جنگ افزار آن حضرت را به خود بسته، در هيبتي بود که پيشانيها در برابرش خاضع مي شد و چشمها از نگريستن به آن باز مي ماند، پس به آنان فرمود:
«نابود و غم، شما را باد اي جماعت! آيا وقتي که مشتاقانه ما را فراخوانديد و ما به سرعت شما را اجابت کرديم، شمشيري را که در دست داشتيد بر ما افراختيد و آتشي را که ما براي دشمنان خود و شما روشن نموده بوديم، بر ضد ما و به نفع دشمنانتان شعله ور ساختيد بدون اينکه عدالتي با شما روا داشته باشند، و يا اميدي به آنان داشته باشيد، بر ضد دوستانتان فراهم آمديد، آيا گرفتاريها شما را نباشد در حالي که هنوز شمشيري کشيده نشده و خاطري آزرده نگرديده و انديشه اي به کار نيفتاده است، ولي شما با شتاب سوي آن رفتيد، همچون پرواز ملخان نارس و بر آن فراهم آمديد همچون افتادن پشه هاي کوچک در آتش، آنگاه پيمانها را شکستيد، پس فرومايگي از آن شما باد اي بردگان امّت و جدا ماندگان از احزاب و دور شدگان از کتاب خدا و سنّتها! واي بر شما! آيا اينان را ياري مي کنيد و از ياري ما دست بر مي داريد! باري، به خدا! اين خيانتي است در ميان شما که ريشه هايتان بر آن جاي گرفته و شاخه هايتان بر آن روييده و محکم گشته و شما بدترين ثمره گشته ايد، بيننده را اندوهگين مي سازيد و خوراک هر غاصبي مي شويد.
همانا اين نابکار نابکار زاده، ميان دو چيز را گرفته است، ميان شمشير
کشيدن و خوار گشتن و هيهات که ما خوار شويم، خداوند، پيامبرش و مؤمنان، و دامنهاي پاک، مطهّر و همتهاي بلند و جانهاي با شهامت، آن را براي ما نمي پذيرند که اطاعت فرومايگان را بر شهادتگاه بزرگواران ترجيح دهيم، همانا من با اين خانواده با وجود کمي افراد و فروگذاشتن ياري کنندگان، به نبرد مي پردازم».
سپس ابيات «فروة بن مسيک مرادي» را بر زبان آورد:
«اگر آنان را فراري دهيم، پيشتر نيز فراري داده ايم و اگر شکست بخوريم، شکست خورده نباشيم».
«بر ما ترسي وارد نمي شود ولي اين اجلهاي ما و دولت ديگران باشد».
«به شماتت کنندگان بگو از ما عبرت گيرند که شماتت کنندگان آنچه را ديديم، خواهند ديد».
«اگر مرگ از مردمي برداشته شود، با تمام قدرت بر ديگران فرود مي آيد».
به خدا! پس از آن نخواهيد ماند مگر آن مقدار که کسي بر اسب سوار شود که همچون گشتن آسياب، بر شما بگردد و همچون لرزش محور، شما را خواهد لرزاند، اين مطلبي است که پدرم از جدّم رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به من گفته است: پس فکر خود و فکر شريکانتان را جمع کنيد که کارتان بر شما اندوهي نباشد، آنگاه در مورد من حکم کنيد و مهلتم ندهيد. من بر خداوند، پروردگار خود و پروردگار شما توکّل کرده ام، نيست جنبنده اي مگر اينکه او، آن را در اختيار داشته باشد که پروردگار من به راه راست باشد». (6) .
آنگاه دو دست خود را به نفرين کردن بر آنان برداشت و گفت: «خداوندا! باران آسمان را از آنها منع کن و بر آنها سالهايي بفرست همچون سالهاي يوسف و غلامي آشنا به کار بر آنان بگمار تا جامي تلخ به آنان بنوشاند؛ زيرا ما را تکذيب نمودند و فروگذاشتند، تو پروردگار ما هستي، برتو توکّل نمودم بازگشت، به سوي تو باشد». (7) .
امام با اين سخنان، همچون آتشفشاني، منفجر شد و از صلابت عزم و قدرت اراده ي خود، نمونه اي ارائه داد که همانند آن ديده نشده است. سخنان حضرت، اين نکات را در برداشت:
اولّ: آن حضرت آنان را به شدت، به خاطر تناقض در رفتارشان نکوهش نمود؛ زيرا آنان براي کمک خواستن و ياري طلبيدن از وي شتافتند تا آنان را از ستم امويان و ظلم آنان برهاند و هنگامي که آن حضرت براي ياري آنان به پاخاست، بر او دگرگون شدند و شمشيرهايشان را که لازم بود، بر دشمنانشان کشيده مي شدند، بر او کشيدند، آنان که در خوار ساختن آنان و اجبارشان بر آنچه نمي خواستند، بسيار کوشيده بودند.
دوم: حضرت، تأسف فراوان خود را از حمايت آنان نسبت به حکومت اموي ابراز داشت؛ حکومتي که نه عدالتي را در ميان آنان اعمال کرده و نه حقي را گسترش داده بود و نه هيچ اميد و آرزويي در آن حکومت داشتند.
سوم: صفات موجود در آنان را مورد انتقاد شديد قرار داد که با داشتن آن اوصاف از پست ترين ملتهاي زمين شده بودند؛ زيرا آنان بردگان امّت و منحرفان از احزاب و ناباوران به کتاب خدا و گروه گناهکاران بودند و ديگر سرشتهاي نادرستي که در آنها بود.
چهارم: آن حضرت، عدم پذيرش کامل خود در برابر خواست فرزند مرجانه ي ستمگر را اعلام کرد که در برابرش تسليم شود؛ زيرا ذلّت را براي آن حضرت خواسته بود و هيهات که امام در برابر آن تسليم گردد؛ چون براي نمايان ساختن انسانيّت و ارزشهاي والا آفريده شده بود، پس چگونه در برابر آن نابکار نابکارزاده تسليم گردد؟
پنجم: آن حضرت تصميم خود بر جنگ را اعلام نمود و اينکه به همراه خانواده اش که نمايانگر قهرمانيها و ثبات عزيمت و ناچيز شمردن مرگ بودند، وارد ميدان نبرد شود.
ششم: آن حضرت سرنوشت آنان را پس از اينکه او را کشتند، به آنان اطلاع داد که خداوند بر آنان کسي را مسلّط خواهد ساخت که جامي تلخ را به آنان بنوشاند و عذاب دردناکي را بر ايشان فرود آورد، مدت کوتاهي نگذشت تا اينکه مختار بر ضد آنها قيام کرد و دلهايشان را پر از ترس و هراس ساخت و به شدت سرکوبشان نمود.
اينها بعضي از نکات حسّاسي است که سخن شريف آن حضرت در برداشت؛ سخني که با قدرت بيان و عظمت تصميم ادا شد و سپاه ابن سعد را به سکوت و سرگشتگي انداخت.
اجابت حر
جان حرّ به سوي نيکي روي آورد و وجدانش پس از شنيدن سخنان امام، بيدار شد و در آن لحظات سرنوشت ساز از حياتش، در فکر و انديشه فرورفت، در حالي که در درون خود با امواج هولناکي از کشمکش نفساني دست به گريبان بود، آيا به حضرت حسين عليه السلام بپيوندد و زندگي و مقامش را قرباني کند، پس از آنکه فرمانده صاحب منزلتي نزد حکومت بوده که به او اعتماد کرده و او را فرمانده ي پيشقراولان سپاه خود ساخته بودند و يا اينکه در جنگ با امام باقي بماند که در آن عذابي هميشگي وجود دارد؟
ولي حرّ، به نداي وجدانش پاسخ داد و بر کشمکش درونيش چيره گشت و تصميم گرفت که به حضرت حسين عليه السلام ملحق شود، وي پيش از آنکه به سوي حضرت حرکت کند، نزد ابن سعد رفت و به او گفت: «آيا تو با اين مرد به جنگ مي پردازي؟».
ابن سعد، به سرعت و بدون ترديد و براي اينکه در برابر فرماندهان يکانها اخلاص خود را به اربابش، فرزند مرجانه نشان دهد، گفت: «آري، به خدا! آسانترين آن اين باشد که سرها در آن فروافتند و دستها قطع شوند».
حرّ، به وي گفت: «آيا شما به يکي از پيشنهادهايي که ارائه نمود، رضايتي نداريد؟».
ابن سعد گفت: «اگر امر به دست من بود، عمل مي کردم ولي امير تو آن را نپذيرفته است».
هنگامي که يقين کرد آن قوم، تصميم به جنگ با امام دارند، در حالي که صفها را مي شکافت و لرزه بر اندامش افتاده بود، پيش رفت که مهاجر بن اوس- يکي از ياران ابن زياد- از اين امر در شگفت شد و با صدايي که شک و بدگماني در آن بود، به وي گفت: «به خدا! وضع تو مشکوک است، به خدا در هيچ موضعي چيزي را که اينک از تو مي بينم مشاهده نکرده ام و اگر به من گفته شود،دليرترين مردم کوفه چه کسي است، از تو نمي گذشتم؟».
حرّ، حقيقت حال خود را براي وي آشکار ساخت و او را بر تصميم خود آگاه نمود و گفت: «به خدا من خود را ميان بهشت و آتش، مخيّر مي بينم و چيزي را بر بهشت ترجيح نمي دهم، هر چند که قطعه قطعه شوم و سوزانده گردم...».
آنگاه افسار اسب خود را به سوي امام، پيچاند، (8) در حالي که از شرمساري و پشيماني، سر به زير انداخته بود. هنگامي که به امام نزديک شد، صداي خود را بلند کرد و گفت: «خداوند! به سوي تو باز مي گردم، زيرا دلهاي اولياي تو و فرزند پيامبرت را هراسان ساختم... يا اباعبداللَّه! من توبه کرده ام، آيا مرا توبه اي باشد؟». (9) .
سپس از اسبش فرود آمد و در حالي که اشکهايش بر چهره اش مي درخشيد، در برابر امام ايستاد و با امام سخن گفت و اينگونه به آن حضرت متوسل گشت: «اي فرزند رسول خدا! خداوند مرا فداي تو سازد! من آنم که تو را از بازگشت بازداشتم و تو را به اين مکان آوردم، ولي به خدايي که جز او پرودگاري نيست، گمان نمي کردم که اين قوم هرگز آنچه را بر آنها عرضه نموده اي، نپذيرند و هرگز با تو به چنين وضعي برسند، پس با خود گفتم: اهميتي نمي دهم که در بعضي مسائل از اين قوم اطاعت کنم و آنها فکر نمي کنند که من از فرمان آنان خارج شده باشم، ولي آنان بعضي از پيشنهادهايت را مي پذيرند و به خدا! اگر گمان مي کردم که آنها را از تو نمي پذيرند، از تو تخلف
نمي کردم و اينک من از آنچه انجام داده ام توبه کننده نزد تو آمده ام تا با جان خود همراه تو باشم و در خدمت تو بميرم، آيا براي من توبه اي مي بيني؟»
امام، به ديدارش شادمان گشت و از او خرسند شد و او را عفو فرمود و به وي گفت: «آري، خداوند توبه ات را مي پذيرد و تو را مي بخشد». (10) .
آنگاه حرّ، خوابي را که ديده بود براي امام حکايت کرد و گفت: «سرورم! ديشب پدرم را در خواب ديدم که به من مي گفت: اين روزها چه مي کني؟ و کجا بودي؟ به او گفتم: در راه، مراقب حسين بودم. به من گفت: واي بر تو! تو را چه باشد با حسين فرزند رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله... من از تو مي خواهم که به من اجازه ي جنگ دهي تا نخستين کشته در خدمت تو باشم همان گونه که نخستين شورش کننده بر تو بودم». (11) .
پاورقي :
(1) طبري، تاريخ 424 /5.
(2) ابناثير، تاريخ 61 /4.
(3) بحارالأنوار 6 -5 /45.
(4) و در روايتي: «همچون بردگان اعتراف نمينمايم».
(5) طبري، تاريخ 425 -424 /5. الدرالنظيم، ص 553 -552.
(6) خوارزمي، مقتل حسين (ع) 7 /2. اللهوف، ص 157.
(7) ابنعساکر، تاريخ 219 -218 /14. خوارزمي، مقتل الحسين(ع) 8 /2. اللهوف، ص 157.
(8) طبري، تاريخ 427 /5. کامل 64 /4.
(9) صدوق،امالي، ص 223. ابنطاووس، ملهوف، ص 160.
(10) کامل 64 /4 الدرالنظيم، ص 554 -553.
(11) خوارزمي در مقتل حسين (ع) ج 10 /2.
در آسمان دنيا هيچ سپيده ي بامدادي همچون فجر روز دهم محرم با مصيبتها و غمهايش ندميده است و خورشيد، هيچگاه همچون خورشيد آن روز با اندوه و دردهايش طلوع نکرده است...؛ زيرا در تاريخ هيچ حادثه اي وجود ندارد که با فجايع و دردهايش از آن صحنه هاي اندوهبار برتر باشد که در روز عاشورا (1) بر صحراي کربلا نمايان گشت؛ چون محنتي از محنتهاي دنيا و غصّه اي از غصه هاي روزگار باقي نماند که بر ريحانه ي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله جاري نگشته باشد.
امام زين العابدين عليه السلام مي فرمايد: «هيچ روزي بر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله سخت تر از روز احد نبود که عموي آن حضرت يعني حمزة بن عبدالمطلب، شير خدا و پيامبرش، در آن کشته شد و پس از آن روز، واقعه ي مؤته که در آن، عموزاده اش جعفر بن ابي طالب کشته شد، سپس فرمود: و روزي نيست چون روز حضرت حسين عليه السلام که سي هزار نفر به سوي او شتافتند و ادعا مي کردند از اين امّت هستند و هر کدام از آنان با (ريختن) خون آن حضرت به خداوند تقرب مي جستند در حالي که وي، آنان را به ياد خدا مي انداخت ولي پند نگرفتند تا اينکه او را به ظلم و ستم و تعدي به قتل رساندند» (2) .
امام بزرگوار در سپيده دم روز عاشورا، نماز را آغاز کرد که که بنا به گفته مورخان، خود و يارانش، به علت عدم وجود آب نزد آنان، براي نماز تيمم ساختند و خانواده و يارانش به آن حضرت اقتدا نمودند (3) ، پيش از آنکه تعقيب نمازشان را به پايان برسانند، طبلهاي جنگ در اردوگاه ابن زياد، نواخته شد و دسته هاي کاملاً مسلحي از سپاه به پيش آمدند در حالي که فرياد مي زدند: يا جنگ مي کنيم يا به فرمان فرزند مرجانه گردن نهيد.

دعاي امام
سرور آزادگان، خارج شد، صحرا را ديد که از سواران و پيادگان پر شده است و شمشيرها و نيزهاي خود را کشيده و تشنه ي ريختن خون وي و نيکان اهل بيت و يارانش هستند تا مزد ناچيزي از فرزند مرجانه به دست آورند.
حضرت، مصحفي را طلبيد و آن را بر سر خود گذاشت و تضرع کنان روي به خدا کرد و گفت:
«خداوندا! تو مورد اعتماد من در هر اندوه، و اميد من در هر سختي هستي، تو در هر امري که بر من نازل شود، مايه ي اطمينان و قدرت من مي باشي، چه بسيار اندوهي که قلب در آن سست مي گردد و قدرت در آن اندک مي شود و دوست در آن فرومي گذارد و دشمن در آن زبان به طعنه مي گشايد، آن را به درگاه تو عرضه نمودم و از آن به پيشگاهت شکايت بردم- به خاطر رغبت من به تو نه به ديگري- تو آن را گشايش دادي و آن را دور ساختي و کفايت نمودي، تو سرپرست هر نعمت و دارنده ي هر نيکي و سرانجام هر خواسته اي هستي» (4) .
در اين دعا، عمق ايمان حضرت ديده مي شود که در همه ي کارهاي مهمش به سوي خدا باز مي گردد و به او اخلاص مي يابد، خداوند سرپرست او و پناهگاهي است که در هر امر مهمي که بر او پيش آيد به آن پناه مي برد.
پاورقي
(1) «عاشورا»: نام روز دهم ماه محرم است. گفته شده که اين نامگذاري قديمي است و علت آن اين بوده که در آن روز، ده نفر از پيامبران به ده کرامت،گرامي داشته شدند. اين مطلب در ص 22 از کتاب الانوار الحسينية نوشتهي بلاوي آمده است.
(2) بحارالانوار 274 /22 ح 21 و ج 298 /44 ح 4.
(3) اعتماد السلطنة حسن بن علي، حجّة السعادة في حجّة الشهادة (به زبان پارسي) که امام شيخ محمد حسين آلکاشف الغطاء آن را به عربي ترجمه نموده و از کتابهاي خطي کتابخانهي عمومي است.
(4) ابنعساکر، تاريخ 216 /14. البداية والنهاية 170 -169 /8. ابناثير، تاريخ 61 -60 /4.
هيچ امّتي از امّتها، مصيبتي دردناکتر و فجيع تر از فاجعه ي کربلا مشاهده نکرده است؛ زيرا هيچ مصيبتي از مصيبتهاي روزگار و يا فاجعه اي از فجايع دنيا وجود ندارد که بر سبط پيامبر خدا و ريحانه ي او نگذشته باشد... مصيبتهاي آن حضرت، عواطف را اندوهگين و داغدار ساخت و حتي کم احساس ترين مردم و سنگدل ترين آنان را به درد آورد تا آنجا که حتي «عمر بن سعد»، آن ستمکار فرومايه نيز متأثر شد و از مصيتهاي هولناک و سنگيني که بر امام جاري گشت، به گريه آمد. در فاجعه ي کربلا، حرمت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در عترت و ذريّه اش شکسته شد.
امام رضا عليه السلام مي فرمايد: «روز حسين، چشمهاي ما را مجروح و عزيز ما را خوار ساخت...».
ما اينک به بيان فصلهاي آن فاجعه ي جاويدان در دنياي غمها و حوادث دردناک همزمان با آن مي پردازيم.

پيشروي لشكر
نيروهاي جفاکار با جانهاي شرور و سرشار از کينه ها و دشمنيها نسبت به عترت پاک؛ پايه گذاران حقوق مظلومان و ستمديدگان و آنان که به خاطر احقاق حق، تلاش نموده بودند، پيشروي خود را آغاز نمودند.
پيشقراولان سپاه ابن سعد در عصر روز پنجشنبه، نهم ماه محرم به سوي امام حرکت کردند؛ زيرا دستورات شديدي از ابن زياد به فرماندهي کل رسيده بود که در جنگ، تعجيل نمايد تا مبادا نظر سپاه متبلور شود و در صفوفش، چند دستگي ظاهر گردد.
هنگامي که آن لشکر به حرکت درآمد، حضرت حسين عليه السلام جلو چادر نشسته و شمشير خود را بر زانو نهاده و اندکي خواب او را گرفته بود که خواهرش؛ بزرگ بانوي بني هاشم، حضرت زينب عليهاالسلام صداي مردان و پيشروي آنان به سوي برادرش را شنيد، پريشان و مضطرب، نزد آن حضرت شتافت و او را بيدار نمود.
امام سربلند کرد و خواهرش را ديد، با عزمي ثابت به وي فرمود: «من رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را در خواب ديدم که فرمود: تو به سوي ما مي آيي...».
آن بانوي بزرگ، پريشان گشت و نيرويش سست گشت، بر صورت خود زد و با کلماتي اندوهبار گفت: «واي بر من!...» (1) .
حضرت ابوالفضل عباس، روي به برادر خود کرد و گفت: اي برادر! اين قوم به سوي تو آمده اند. حضرت از او خواست تا از موضوع آنها با خبر شود و فرمود: «تو- که جانم فدايت باد!- سوار شو و با آنان روبه رو شو و به آنها بگو: شما را چه شده است و چه مي خواهيد؟».
ابوالفضل، به سرعت به سوي آنان شتافت، در حالي که بيست سوار از يارانش از جمله «زهير بن قين و حبيب بن مظاهر» همراه او بودند، عباس در مورد پيشروي آنان پرسيد، به او گفتند: «دستور امير رسيده که بر شما گردن نهادن به حکم او را عرضه کنيم و يا اينکه با شما بجنگيم» (2) .
حضرت ابوالفضل عباس، به سوي برادرش بازگشت تا موضوع را بر آن حضرت، عرضه کند، در اين حال حبيب بن مظاهر به سوي آن قوم رفت و شروع به موعظه کردن آنان نموده آنها را به ياد سراي آخرت انداخت و گفت: «به خدا! بدترين قومي که فردا بر خداي عزيز و جليل و بر پيامبرش محمد صلي اللَّه عليه و آله وارد مي شوند، آنها خواهند بود که ذريّه و اهل بيتش را- آن پارسايان سحرها که خداي را شب و روز، فراوان ياد مي کنند- و شيعيان با تقواي نيکوکارش را کشته باشند» (3) .
«عزرة بن قيس» به وي پاسخ داد و گفت: «اي فرزند مظاهر! خود را پاک قلمداد مي کني!».
«زهير بن قين» روي به وي کرد و گفت: «اي فرزند قيس! از خدا پروا کن و از کساني نباش که به گمراهي کمک مي کنند و جانهاي پاک و طاهر عترت بهترين پيامبران را مي کشند» (4) .
عزره به وي گفت: «تو نزد ما عثماني بودي، تو را چه شده است؟».
زهير گفت: «به خدا! من به حسين نامه ننوشتم و فرستاده اي نزد وي نفرستادم، ولي در راه با وي همراه شدم و هنگامي که او را ديدم به وسيله ي وي، رسول خدا را به ياد آوردم و دانستم که چه بي وفايي مي کنيد و پيمان مي شکنيد، راه شما را به سوي دنيا ديدم و تصميم گرفتم که او را ياري کنم و جزء همراهانش باشم تا آنچه را که شما از حق رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله تباه کرده ايد حفظ کنم» (5) .
حضرت ابوالفضل، گفتار آن قوم را به برادر خود رسانيد. آن حضرت به وي فرمود: «به سوي آنان بازگرد شايد بتواني آنان را براي فردا به تأخير اندازي، تا امشب را به درگاه پروردگارمان نماز گزاريم و او را فراخوانيم و از او مغفرت بجوييم که او مي داند من نماز و تلاوت کتابش و زياد ذکر کردن و مغفرت طلبيدن را دوست دارم».
حضرت عباس به سوي آنان بازگشت و آنان را از کلام برادر خود باخبر ساخت. ابن سعد، موضوع را با شمر در ميان گذاشت از ترس اينکه مبادا در صورت پذيرش درخواست امام، از او سخن چيني نمايد؛ زيرا وي تنها رقيب او براي فرماندهي سپاه و جاسوسي بر عليه او بود و يا اينکه مي خواست اگر ابن مرجانه در تأخير جنگ، از او گله کرد، شمر نيز در مسؤوليت آن، شريک باشد.
به هر حال، شمر در اين باره اظهار نظري نکرد و موضوع را به ابن سعد موکول نمود.
«عمرو بن حجاج زبيدي» خودداري آنان از پذيرش درخواست امام را مورد انتقاد قرار داد و گفت: «سبحان اللَّه! به خدا قسم!! اگر او از ديلم بود و اين درخواست را از شما مي کرد، شايسته بود که از او بپذيريد...» (6) .
فرزند حجاج، چيزي بر آن گفته نيفزود و نگفت که او فرزند رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله مي باشد از ترس اينکه مبادا اطلاعات نظامي، سخن وي را به فرزند مرجانه منتقل کنند و او مورد کيفر يا سرزنش و يا محروميت از سوي او واقع شود...
فرزند اشعث، سخن فرزند حجاج را تأييد نمود و به ابن سعد گفت: «آنچه درخواست کرده اند را بپذير که به جانم سوگند! فردا با تو در جنگ خواهند بود».
ابن اشعث به اين جهت اين مطلب را گفت که گمان مي کرد، امام در برابرابن زياد کوتاه مي آيد و لذا تأخير جنگ را راغب شد، ولي هنگامي که متوجه شد که امام تصميم بر نبرد دارد، از گفته ي خود پشيمان گشت و گفت: «به خدا! اگر مي دانستم که آنان چنين مي کنند، ايشان را تأخير نمي دادم» (7) .
پسر اشعث، اخلاق خود و اخلاق کوفيان را مقياسي قرار داد که مردان را با آن مي سنجيد و گمان کرد که امام، ذلّت و خواري را خواهد پذيرفت و از انجام رسالت بزرگ خود، صرف نظر خواهد کرد و نمي دانست که امام، هستي و جهت گيريهاي خود را از جدّ بزرگوارش دريافت مي نمايد.
تأخير انداختن جنگ تا بامداد
فرزند سعد، پس از آنکه بيشتر فرماندهان سپاه آن را پذيرفتند به تأخير جنگ رضايت داد، پسر سعد، به يکي از يارانش گفت تا اين مطلب را اعلام نمايد. وي به اردوگاه حضرت حسين عليه السلام نزديک شد و فرياد کشيد: «اي ياران حسين بن علي! ما شما را از امروز به فردا تأخير داديم، پس هرگاه تسليم شديد و حکم امير را گردن نهاديد، شما را به سوي او مي بريم و اگر خودداري نموديد، با شما به جنگ مي پردازيم» (8) .
جنگ تا روز دهم محرم، تأخير انداخته شد و ياران ابن سعد، منتظر فردا ماندند که آيا امام آنها را در آنچه او را فراخوانده بودند، اجابت مي کند و يا آن را نمي پذيرد.
پاورقي:
(1) ابناثير، تاريخ 56 /4.
(2) انسابالاشراف 322 /3.طبري، تاريخ 416 /50.
(3) الفتوح 177 /5.
(4) همان 177 /5.
(5) انسابالاشراف 392 /3.
(6) ابناثير، تاريخ 57 /4. انسابالاشراف 392 /3.
(7) انسابالاشراف 392 /3.
(8) الفتوح 179 /5.
کاروان عترت پاک، در روز پنجشنبه برابر با دوّم محرم سال 61 هجري در کربلا اقامت گزيد (1) ، در حالي که وحشت بر اهل بيت، مستولي شده و به نازل شدن مصيبت جانکاه، يقين کرده بودند، امام، سختي کار را دانسته گرفتاريهاي هولناک و حوادث ترسناکي که در سرزمين کربلا، بر وي خواهد گذشت، در نظرش تجلّي يافت.
مورخان مي گويند: آن حضرت، اهل بيت و يارانش را جمع کرد و نگاهي از روي مهرباني و عطوفت بر آنان افکند و دانست که به زودي بدنهايشان پاره پاره خواهد گشت. آنگاه سخت گريست و دست خود را به دعا برداشت و با پروردگارش به راز و نياز پرداخت و از مصيبتهاي عظيم و گرفتاريها که بر او دست يافته بود، به درگاه خداوند شکايت برد و گفت:
«خداوندا!! ما عترت پيامبرت محمد صلي اللَّه عليه و آله هستيم که بني اميه ما را از حرم جدّمان اخراج نموده، طرد کرده پريشان ساخته و بر ما تعدي نمودند. خداوندا! حق ما را براي ما برگير و ما را بر قوم ستمکار پيروز فرما».
سپس روي به آن قهرمانان کرد و فرمود: «مردم، بندگان دنيا هستند و دين، (چون)ته مانده غذايي بر زبانهاي آنان است که تا وقتي زندگي شان در رفاه بگذرد، آنرا نگه مي دارند اما هرگاه به بلا گرفتار آيند، دينداران، اندک مي گردند» (2) .

چه سخنان درخشاني که واقعيت مردمان را در تمام مراحل تاريخ بيان مي دارد؛ زيرا آنان در هر زمان و هر مکان بندگان دنيا هستند اما دين، هيچگونه سايه اي در اعماق وجودشان ندارد و هرگاه طوفاني از بلا بر آنها عارض شود، از دين، بيزار مي شوند و از آن دور مي گردند...
آري، دين، در جوهره اش تنها نزد امام حسين و برگزيدگان از اهل بيت و ياران آن حضرت است که احساساتشان با آن ممزوج شده و عواطفشان با آن، درآميخته است، لذا آنان به سوي صحنه هاي مرگ شتافتند تا مقام آنرا بالا برند و با فداکاريهايشان، درسهايي در وفاداري اعجاب انگيز نسبت به دين، ارائه نمايند.
امام، پس از حمد و ثناي پروردگار، خطاب به يارانش فرمود: «اما بعد: آنچه را مي بينيد به ما رسيده است، دنيا دگرگون و ناآشنا گشته و معروف آن پشت کرده از آن نمانده است جز ته مانده اي همچون ته مانده ي ظرف و زندگي پستي همچون غذاي ناخوشايند، آيا نمي بينيد که به حق عمل نمي شود و از باطل دوري نمي گردد تا انسان مؤمن به ديدار خداوند راغب شود که من مرگ را جز سعادت و زندگي با ستمکاران را جز پستي نمي بينم» (3) .
امام، اين سخنان را درباره ي آنچه از محنتها و بلاها بر آن حضرت وارد شده بود، بيان کرد و آنان را آگاه فرمود که هر قدر شرايط، اوضاع و احوال پوشيده از مشکلات و مصيبتها باشد، آن حضرت از تصميم سترگش براي برپا نمودن حق- که خود بدان اخلاص دارد- باز نمي گردد...
امام عليه السلام اين سخنان را خطاب به يارانش ايراد فرمود نه براي اينکه عواطف آنها را برانگيزاند و يا اينکه ياريشان را جلب کند؛ زيرا آنان چه کاري براي او مي توانستند انجام دهند پس از آنکه نيروهاي فراواني که صحرا را پرکرده، آن حضرت را به محاصره خويش درآورده بودند، بلکه اين مطلب را از اين جهت بر زبان آورد تا آنان با وي در مسؤوليت اقامه ي حق که خود بدان ايمان آورده و آنرا به عنوان پايه ي محکمي براي نهضت جاويدانش برگزيده بود، مشارکت نمايند، در حالي که آن حضرت، در اين راه، مرگ را آرزوي فروزنده اش در زندگي قرار داده بود، که هيچ آرزوي ديگري با آن برابري نمي کرد.
هنگامي که آن حضرت، سخنانش را به پايان رساند، همه ي يارانش به پا خاستند، در حالي که شگفت انگيزترين نمونه ها را در فداکاري و جانبازي به خاطر عدالت و حقيقت، ارائه مي نمودند...
نخستين کس از يارانش که به سخن پرداخت، «زهير بن قين» بود. وي که يکي از انسانهاي بي همتاي جهان بود، چنين گفت: «اي فرزند رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله سخن تو را شنيديم، اگر دنيا براي ما باقي مي بود و ما در آن جاويدان بوديم، قيام به همراه تو را بر اقامت در آن، ترجيح مي داديم».
اين سخنان، شرافت انسان و حرکتش در راه خير را نمايان مي سازد. سخنان زهير، بالاترين اثر خرسندي را در دل ياران امام داشت و از تصميم آنان بر وفاداري نسبت به امام و جانفشاني در راه وي حکايت مي کرد...
آنگاه قهرمان ديگري از ياران امام، يعني «برير»- که جانش را در راه خدا ارزاني داشته بود- به پا خاست و خطاب به امام فرمود: «اي فرزند رسول خدا! خداوند به وسيله ي تو بر ما منّت نهاده است که در خدمت تو نبرد کنيم و در راه تو اعضاي ما قطعه قطعه شوند و آنگاه در روز قيامت، جد تو شفيع ما گردد».
برير، يقين داشت که ياريش نسبت به امام، تفضّلي از خداوند براي اوست تا به شفاعت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله رستگار شود.
سپس «نافع» که همان سرنوشت برگزيده شده برادران قهرمانش را تقرير و تثبيت مي کرد، به پا خاست و گفت: «تو مي داني که جدّت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله نتوانست محبتش را به مردم بنوشاند و آنان نيز به آنچه وي دوست مي داشت مراجعه ننمودند، برخي منافقاني بودند که به وي وعده ي ياري مي دادند و در پنهان خيانت داشتند، در برخورد با آن حضرت شيرين تر از عسل بودند و در پشت سر، تلخ تر از حنظل (4) تا اينکه خداوند او را به لقاي خود برد.
پدرت علي نيز در وضعيتي مشابه آن بود؛ عدّه اي بر ياري وي فراهم آمدند و همراه وي با ناکثين و قاسطين و مارقين جنگيدند تا اينکه اجل به سويش آمد و به رحمت و رضوان خدا رفت...
تو نيز امروز در چنان حالتي نزد ما هستي، هر کس پيمان خود را بشکند و بيعت خود را فروگذارد، تنها به خويشتن زيان مي رساند و خداوند هم از او بي نيازاست پس مقاوم و تندرست ما را رهبري فرما، به سوي شرق خواهي يا به طرف غرب به خدا سوگند ما از تقدير الهي به ستوه نمي آييم و نه از ديدار پروردگارمان بيزاريم و ما اساس اهداف و بصيرتهايمان با آنکه دوست تو باشد، دوست هستيم و با آنکه دشمن تو گردد، دشمن مي باشيم» (5) .
بيشتر ياران امام، سخناني از اين گونه گفتند و امام آنان را بر اين اخلاق و جانفشاني در راه خداوند، سپاس گفت.
مردي از بني اسد در انتظار امام
بلافاصله بعد از ورود امام به کربلا، مردي از بني اسد به آن حضرت ملحق شد که مورخان نامش را ضبط ننموده اند. داستان وي را «عريان بن هيثم» نقل نموده و گفته است: پدرم در نزديکي محلي که واقعه ي طف در آن اتفاق افتاد، سکونت داشت، ما هر وقت از آن محل مي گذشتيم، مردي از بني اسد را مي ديديم که در آنجا اقامت داشت، پدرم به او گفت: مي بينم هميشه در اين محل هستي.
وي به پدرم گفت: شنيده ام حضرت حسين عليه السلام در اينجا کشته مي شود، من به اينجا مي آيم، شايد او را ببينم و همراه او کشته شوم.
هنگامي که حسين کشته شد، پدرم به من گفت: همراه من بيا تا آن اسدي را ببينيم، آيا کشته شده است؟
ما به ميدان نبرد آمديم و در ميان کشتگان به جستجو پرداخته آن اسدي را در ميان آنان ديديم (6) .
وي رستکاري شهادت را در خدمت ريحانه ي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به دست آورد
و بالاترين درجات را کسب نمود و در اعلي عليين همراه پيامبران، صديقان و شهيدان جاي گرفت و آنان، چه نيکو همراهاني هستند.
نامه ي امام به ابن حنفيه
امام عليه السلام از کربلا نامه اي به برادرش «محمد بن حنفيه» و ديگر افراد بني هاشم نوشت و در آن از مرگ خويش سخن گفت و نزديکي اجل محتوم خويش را بيان فرمود که متن آن نامه چنين است: «اما بعد: گويي دنيا نبوده و آخرت همچنان باقي است، والسلام» (7) .
اين کوتاهترين نامه اي است که در خصوص چنين محنتهاي سختي که شکيبايي را درهم مي کوبد، نوشته شده است.

پيوستن انس بن حرث به امام
صحابي جليل القدر «انس بن حرث»، به امام پيوست و آنچه را از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله شنيده بود، براي امام بازگو نمود که حضرت فرموده بود: «اين پسرم (حضرت حسين) در زميني که کربلا ناميده مي شود، کشته خواهد شد، پس هر کس از شما او را ببيند، ياري کند».
آنگاه انس، ملازم خدمت امام ماند تا اينکه در خدمت آن حضرت، به شهادت رسيد. (8) .
نامه ي ابن زياد به حضرت حسين
هنگامي که فرزند مرجانه دانست که حرّ، حضرت حسين عليه السلام را در کربلا محاصره کرده است، نامه اي براي آن حضرت فرستاد که نمايانگر ستمگري و غرور وي بود، متن آن چنين است: «اما بعد: اي حسين! از فرود آمدن تو در کربلا با خبر شدم، اميرالمؤمنين يزيد به من نوشته است که بر بستر نرم نخوابم و از شراب سير نشوم تا اينکه تو را به (خداوند) لطيف خبير برسانم و يا اينکه فرمان من و فرمان يزيد را اطاعت کني!!...».
اي فرزند مرجانه! تو و اربابت يزيد، شايسته ي آنيد که از شراب سيراب نشويد و در خود آنيد که به هر عمل ناشايستي در اسلام، دست يازيد.
هنگامي که امام، نامه ي پسر مرجانه را خواند، به نشانه ي ناچيز و سست شمردن اين انسان مسخ شده، نامه را بر زمين انداخت و فرمود: «رستگار نشدند قومي که خرسندي مخلوق را با خشم خالق خريدند».
فرستاده ي ابن زياد از امام، پاسخ نامه را خواست تا آنرا به ابن زياد برساند، امام عليه السلام فرمود: «پاسخي نزد من ندارد؛ زيرا وي به حقيقت شايسته عذاب است».
فرستاده ي ابن زياد نزد وي بازگشت و فرزند مرجانه را از سخن امام آگاه کرد. ابن زياد سخت به خشم آمد و براي جنگ آماده شده همه نيروهاي نظامي خود را براي جنگ با ريحانه ي رسول خدا صلي الله عليه و آله بسيج کرد.
لشكركشي كوفيان براي جنگ
هنگامي که خبر مستولي شدن سپاه ابن زياد بر امام حسين عليه السلام و محاصره ي آن حضرت در کربلا منتشر گرديد، ترس و وحشت فراواني در همه ي محافل کوفه حکمفرما شد و توده هاي مردم در زير فشار هولناک قدرت شمشيرها و نيزه ها تخدير شدند؛ زيرا ابن زياد، رعب و وحشت را گسترانيده حکومت نظامي را در همه ي مناطق کوفه اعلام کرد و به مجرد گمان و تهمت، حکم مرگ و اعدام افراد را صادر مي کرد، در نتيجه مردم از خود اختياري نداشتند.
فرزند مرجانه، وقتي که بر فرزند فاتح مکه و درهم شکننده ي بتهاي قريش دست يافته بود، خواسته هاي خود و رؤياهايش را محقق مي ديد، تا با کشتن وي، نزد نوه ي ابوسفيان- همان رهبر احزاب مخالف اسلام- تقرب جويد و از اين کار، وسيله اي براي استحکام نسبت چسبانده شده ي خود به بني اميه را بيابد که «ابومريم» ميخانه دار به آن گواهي داده بود (9) .
فرزند مرجانه، تمام اوقات خود را صرف آماده سازي براي جنگ و به کارگيري وسايل مختلف براي چيره شدن بر جريان حوادث نمود، در حالي که بزرگان و اشرافي که وجدانهاي خود را به وي فروخته بودند، در اطرافش گرد آمده بودند تا برنامه هاي خطرناکي براي عمليات جنگي فراهم آورند.
پاورقي :
(1) انسابالاشراف 385 /3، هلال محرم در آن سال روز چهار شنبه بوده است، اين مطلب در الافاده في تاريخ الائمة السادة آمده است.
(2) ابوهلال حسن بن عبداللَّه عسکري در کتاب خود «الصناعتين»،سخن امام حسين را به اين صورت ضبط کرده است که: «مردم، بندگان دنيا هستند و دين، بيهوده بر زبانهاي آنان است، تا وقتي زندگيشان در رفاه بگذرد، آنرا نگه ميدارند و هرگاه گرفتار بلا شوند، دينداران اندک ميگردند».
(3) طبراني، معجم 122 /3 ترجمة الامام الحسين، ص 214. ابنعساکر، تاريخ 218 -217 /14. ذهبي، تاريخ اسلام 112 /5. حليةالاولياء 39 /2.
(4) ميوهاي است تلخ.
(5) مقرم، مقتل، ص 194 -193.
(6) تاريخ ابنعساکر 217 -216 /14.
(7) کامل الزيارات، ص 157، باب 23، ح 21.
(8) ابنعساکر، 224 -223 /14.
(9) روزي «معاويه»... در حضور مردم به «ابومريم سلولي» گفت: به چه شهادت ميدهي؟ گفت: شهادت ميدهم که ابوسفيان نزد من آمد و از من زن بدکارهاي را طلب کرد، به او گفتم: به جز «سميه» کسي نزد من نيست، گفت: او را بياور، اگر چه کثيف و آلوده است، من آن زن را آوردم...! آنگاه معاويه، زياد را برادر خويش و فرزند پدرش ابوسفيان ناميد. (النصائح الکافيه لمن يتولي معاويه، ص 81).
وقتي که امام به «عذيب هجانات» رسيد، چهار نفر از مردم کوفه که براي ياري اش آمده بودند، به آن حضرت پيوستند، آنان سوار بر شترهاي خود؛ يک اسب را که متعلق به «نافع بن هلال» بود، با خود همراه داشتند، از مردم کوفه، کسي جز آنان، براي استقبال از حضرت حسين عليه السلام نيامده بود، آنها عبارتند از: 1- نافع به هلال مرادي.
2- عمرو بن خالد صيداوي.
3- سعد، غلام عمرو بن خالد.
4- مجمع بن عبداللَّه عابدي، از مذحج.
حرّ، مي خواست مانع پيوستن آنان به حضرت حسين گردد، ولي امام بر او بانگ زد: «در اين صورت از آنها حمايت خواهم کرد به همان گونه که از خودم حمايت مي کنم، اينان انصار و ياران من هستند، تو به من قول داده اي که تا رسيدن نامه ي ابن زياد، متعرض من نشوي».
حرّ، آنانرا رها کرد و آنها به امام پيوستند، آن حضرت ايشان را خوشامد گفت و از آنها در مورد اهل کوفه پرسيد، آنان گفتند: «اما اشراف، رشوه شان عظيم گشته و کيسه هايشان انباشته شده تا دوستيشان به دست آيد و نظرشان حاصل شود. آنها بر تو دشمني واحد هستند و به تو نامه ننوشته اند مگر براي اينکه تو را براي خود بازار و محل کسب درآمد قرار دهند... و اما ديگر مردمان، دلهايشان تو را مي خواهد و شمشيرهايشان، فردا بر ضد تو کشيده خواهد شد» (1) .
اين سخن، نکات بسيار مهمي را مشخص مي سازد که عبارتند از:
1- حکومت، وجدانهاي بزرگان و اشراف اهل کوفه را با پول، خريده و آنانرا با جاه و نفوذ، فريفته و آنان يک دست، همفکر و متفق شده بودند تا با امام بجنگند، امويان در اين سياست حيله گرانه، مهارت يافته بودند و بزرگان را با همه ي وسايل ممکن به طرف خود مي کشيدند، اما مردم عادي را با تازيانه هايي که بر پشت آنان مي زدند، در آتش ستم خويش شعله ور مي ساختند.
2- اشراف اهل کوفه، با حضرت حسين عليه السلام براي آمدن به سوي آنان، مکاتبه کرده بودند نه براي اينکه به عادلانه بودن هدف آن حضرت و بطلان امويان اعتقادي داشتند، بلکه به اين سبب با حضرتش مکاتبه کردند تا براي آنها بازار و محل کسب درآمدي براي دستيابي به اموال بني اميه باشد، آنها به امويان اعلام مي نمودند که اگر اموال فراواني در اختيار ما قرار ندهيد، از ياران حسين خواهيم شد! نامه هاي آنان به آن حضرت وسيله اي از وسايل کسب درآمد بود.
3- عامه ي مردم، دلهايشان با حضرت حسين عليه السلام بود، اما آنان به دنبال رهبران خود بودند بدون اينکه هيچگونه اراده و اختياري براي پيروي از آنچه بدان ايمان داشتند، دارا باشند، آنان سربازان حکومت و وسيله ي کوبنده آن بودند.
اينها بعضي از نکات مهم سخنان آن گروه بود که دلالت بر مطالعه ي دقيق آنان نسبت به مسائل جامعه شان دارد.

همراه با طرماح
«طرماح»، در اثناي راه به امام ملحق شد و مدتي همراه آن حضرت بود، امام روي به يارانش کرد و به آنان فرمود: «آيا در ميان شما کسي هست که به بي راهه آشنا باشد؟».
«طرماح بن عدي طائي» روي به آن حضرت کرد و گفت: «من راه را مي دانم».
- «پيشاپيش ما حرکت کن».
طرماح، پيشاپيش کاروان عترت پاک به راه افتاد در حالي که غمها بر او دست يافته بودند، وي با صدايي اندوهبار در حالي که شعري حماسي مي خواند، به حدي (2) پرداخت:.
«اي ناقه ي من از نهيب من پريشان مشو و مرا پيش از طلوع فجر، برسان».(3)
«با بهترين جوانان و بهترين مسافران، خاندان رسول خدا، افتخار آفرينان».
«سروران سفيد روي، چهره هاي چون گل که با نيزه هاي تيره، ضربه مي زنند».
«با شمشيرهاي برّان مي ستيزند تا برساني آن کس را که بهترين اصل و نسب را دارد».
«جدّي بزرگوار و سينه اي فراخ دارد که خداوند او را براي بهترين کار، آورده است».
«خداوند او را براي هميشه ي روزگار نگهدارد، اي آنکه سود و زيان، هر دو به دست اوست!».
«سرورم، حسين را پيروزي ده، بر ستمگراني که از باقيماندگان کفر هستند».
«بر آن دو ملعوني که نسل ابوسفيانند، يزيدي که پيوسته هم پيمان شراب است».
«و عود و چنگ و سازها و ابن زياد، آن ناپاک فرزند ناپاک».
شترها تحت تأثير نغمه هاي اين شعر حزن آلود، بر سرعت حرکت خود افزودند، در حالي که چشمان ياران حضرت حسين عليه السلام و اهل بيتش، پر از اشک شده بود. آنها دعاي طرماح را براي نصرت و تأييد حضرت حسين، آمين مي گفتند.
«دکتر يوسف خلف» اين رجز را چنين مورد تجزيه و تحليل قرار مي دهد: «رجز در اينجا- که شايد نخستين شعر کوفي باشد که سخن از حسين عليه السلام در آن آشکار مي گردد- به سادگي بر ابراز عقيده، اعتماد دارد و آن چيزي بيش از صورتي از درود بدويها و خوشامدگويي آنان به ميهمان عزيزي است که بر آنها وارد شده و آنان براي استقبال از او خارج گشته اند، رجز خوان، ناقه اش را به حرکت سريع وا مي دارد تا به جايگاه اين ميهمان برسد و مداحي مأنوس نزد باديه نشينان را برايش کاملاً ادا گرداند و آن شايستگيها و فضايلي را که بدوي در مرد مي شناسد، بر او مي پوشاند؛ زيرا وي نزد او اصلي گرانمايه دارد، او باشکوه و آزاده و گشاده سينه است... که اين ميهمان، شخصي عادي نيست، بلکه نوه ي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و برانگيخته عنايت الهي براي آنان است به خاطر کاري که بهترين کارهاست. آنگاه، اين درود گويي بدوي را با دعايي فطري و ساده ولي بيان کننده ي آنچه در دل براي او دارد، يعني محبت صادقانه و اخلاص عميق، خاتمه مي دهد. دعا مي کند که خداوند او را براي هميشه ي روزگار نگاهدارد» (4) .
آنگاه طرماح، به امام گفت: «به خدا! من نگاه که مي کنم کسي را همراه تو نمي بينم، اگر جز اين افردي که همراه حر، مراقب تو هستند، کسي ديگر با تو نجنگد، بازهم گرفتاري وجود داشت، پس چگونه باشد در حالي که من يک روز قبل از خارج شدنم از کوفه، ديدم که بيرون کوفه پر از مردان است، من درباره ي آنان پرسيدم، گفته شد براي فرستادن به سوي حسين است، تو را به خدا سوگند مي دهم که حتي يک وجب به طرف آنها نروي» (5) .
ولي امام به کجا برگردد؟ و به کجا برود؟ در حالي که زمين، همه در قبضه ي امويان بود، آن حضرت چاره اي نداشت جز اينکه سفرش به عراق را ادامه دهد. طرماح به آن حضرت پيشنهاد کرد که همراه وي به کوه بني طي برود و براي آن حضرت تعهد کرد که بيست هزار نفر طائي را براي جنگ در خدمت وي آماده نمايد. اما امام به اين وعده ي ضمانت نشده، پاسخ مثبت نداد. طرماح از امام اجازه خواست تا نزد خانواده اش برود و کالاها را برساند و براي ياري آن حضرت بازگردد. امام به وي اجازه داد و او به سوي خانواده اش رفت و چند روزي توقف کرد و سپس به سوي امام باز آمد، ولي هنگامي که به «عذيب هجانات» رسيد، خبر شهادت امام را دريافت کرد و از اينکه شهادت همراه ريحانه ي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را از دست داده بود، به گريه مشغول شد (6) .

همراه با عبيدالله بن حر
کاروان امام بر کاخ «بني مقاتل» گذشت (7) ، امام در آن محل فرود آمده در نزديکي آن چادري برپا شده، روبه رويش نيزه اي را در زمين فروکرده بودند که نشاني از دلاوري و شجاعت صاحب آن چادر بود، اسبي نيز در مقابل آن ديده مي شد.امام درباره ي صاحب آن خيمه پرسيد. به او گفته شد که وي «عبيداللَّه بن حر» است. حضرت، «حجّاج بن مسروق جعفي» را براي ملاقات با وي مأمور ساخت. او نزد وي شتافت و عبيداللَّه بي مقدمه به او گفت: چه خبري را آورده اي؟
- خداوند کرامتي به تو هديه فرموده است.
- آن چيست؟
- اين حسين بن علي عليه السلام است که تو را به ياري خود فرامي خواند، پس اگر در خدمتش بجنگي پاداش مي بيني و اگر بميري به شهادت رسيده اي.
- من از کوفه خارج نشده ام مگر از ترس اينکه حسين عليه السلام به آن وارد شده و من در آن جا باشم و او را ياري نکنم، زيرا در آنجا، نه شيعياني دارد و نه ياوراني که همه به دنيا روي آورده اند جز آنکه خداوند او را نگهداشته است!
حجّاج بازگشت و سخن او را به امام عليه السلام رساند. امام عليه السلام بر آن شد که بر او حجّتي اقامه کند و او را از وضعي که داشت، آگاهي دهد، پس همراه با برگزيده اي پاک از اهل بيت و يارانش به سوي او روان شد.
عبيداللَّه، استقبالي شايسته از آن حضرت به عمل آورد و مقدمش را بسيار گرامي داشت، در حالي که هيبت امام او را در خود فروبرده بود، او بعدها در آن باره چنين سخن به ميان آورد:
«هرگز کسي را زيباتر و چشمگيرتر از حسين نديده بودم و هرگز دلم براي کسي آنگونه که بر او دل سوزاندم، نشکسته است هنگامي که او را ديدم راه مي رفت و کودکان در اطرافش بودند، به محاسنش نظر افکندم و آنرا همچون بال زاغ ديدم، به او گفتم: آيا اين سياهي است و يا خضاب کرده اي؟ فرمود: اي فرزند حرّ! پيري بر من شتاب کرده است، آنوقت دانستم که آن خضاب بوده است (8) .
امام عليه السلام مسائل سياسي و اوضاع موجود را با وي مورد بحث قرار داد و سپس او را به نصرتش فراخواند و به او فرمود: «اي فرزند حرّ! مردم شهرتان به من نوشتند که آنها بر ياري ام فراهم آمده اند و از من خواستند به سويشان بيايم که آمده ام، اينک نظر آن قوم آنگونه که ادّعا کرده بودند نيست؛ زيرا آنان به کشتن عموزاده ام مسلم و پيروانش کمک کرده و بر اطاعت از فرزند مرجانه، عبيداللَّه بن زياد اجتماع نموده اند... اي فرزند حرّ! بدان که خداوند عزيز و جليل تو را به خاطر گناهاني که در گذشته مرتکب شده اي کيفر خواهد داد،من تو را به توبه اي فرامي خوانم که با آن، گناهانت را شستشو دهي.... تو را به ياري ما اهل بيت فرامي خوانم» (9) .
فرزند حر، بهانه هايي واهي مطرح ساخت و خود را از سعادت، رستگاري و نصرت سبط رسول صلي اللَّه عليه و آله محروم کرد و گفت: «به خدا من مي دانم هر کس تو را همراهي کند در آخرت خوشبخت خواهد شد، ولي من به چه درد شما مي خورم، در حالي که در کوفه براي تو ياوري نمي بينم، تو را به خدا سوگند مي دهم که مرا بر اين کار مجبور نسازي؛ زيرا دلم اجازه ي مردن نمي دهد، امّا اين اسب من «ملحقه» را در اختيار گير (10) ، به خدا سوگند در طلب چيزي بر آن سوار نشدم مگر اينکه به آن رسيدم و تا کنون هرگاه بر آن سوار بوده و کسي در طلبم
بوده، پيوسته سبقت از آن من بوده است» (11) .
اسب وي نزد امام چه ارزشي داشت؟ لذا امام به وي پاسخ داد و فرمود: «ما نزد تو براي اسب و شمشيرت نيامده ايم، به طلب ياري تو نزدت آمده ايم، پس اگر بر جان خود در برابر ما بخل مي ورزي، ما را نيازي به چيزي از دارايي تو نيست، من کسي نيستم که گمراهان را به ياوري گيرم (12) و من تو را نصيحت مي کنم اگر بتواني که فرياد ما را نشنوي و حادثه ي ما را نبيني، اين کار را انجام ده که به خدا سوگند هر کس فرياد ما را بشنود و به ياري ما نيايد، خداوند او را در آتش جهنم مي افکند» (13) .
فرزند حر سر بزير افکند و با شرمساري آهسته گفت هرگز چنين نخواهد شد ان شاءالله (14) و البته نبايد چنان کسي با آن همه جنايت موفق به ياري امام و شهادت در راه او شود. و بالأخره فرزند حر از اين خسارتي که در نتيجه ي ترک ياري فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله دچارش شده بود به شدت پشيمان شد و شديداً گرفتار ناراحتي وجدان بود و اين ناراحتي را در ضمن اشعاري داشت که در فصل بحث از پشيمان شدگان از ترک نصرت امام حسين عليه السلام خواهد آمد.
همراه با عمرو بن قيس
امام در «قصر بني مقاتل» با «عمرو بن قيس مشرفي» روبه رو شد که يکي از عموزاده گانش همراهش بود. او بر امام سلام کرد و به آن حضرت گفت: يا اباعبداللَّه! اين را که مي بينم خضاب است؟
حضرت عليه السلام فرمود: «خضاب است و موي سپيد براي ما بني هاشم، سريعتر و عاجلتر باشد».
آنگاه آن حضرت عليه السلام به آن دو روي کرد و فرمود: «آيا براي ياري من آمده ايد؟».
- «خير، ما بسيار عائله منديم و کالاهايي از مردم در دست ماست و نمي دانيم که چه مي شود و دوست نداريم امانت را تباه سازيم».
امام آن دو را نصيحت کرد و به آنان فرمود! «برويد که فرياد ما را نشنويد و سياهي ما را نبينيد؛ زيرا هر کس صداي فرياد ما را بشنود و يا سياهي ما را ببيند، ولي به ما پاسخ ندهد و به کمک ما نيايد، بر خداوند عزيز و جليل حق است که او را به صورتش در آتش بيفکند» (15) .
امام، از قصر بني مقاتل حرکت کرد و کاروانش صحراهاي سوزان را در مي نورديد و از کنار با تلاقهايش با سختي و مشقت مي گذشت و از بادهاي گرم و کوبنده اش رنج مي برد.
پاورقي :
(1) انسابالاشراف 382 -381 /3.
(2) حدي: سرودي که شتربانان عرب براي شتران ميخوانند تا تيز روند (مترجم).
(3) انسابالاشراف 383 -382 /3. الفتوح 141 -140 /5.
(4) حياة الشعر في الکوفه، ص 373.
(5) انسابالاشراف، 383 /1.
(6) طبري، تاريخ 407 -406 /5.
(7) خوارزمي در مقتلش ج 1، ص 229 -228 گفتها ست: ملاقات امام با عبيداللَّه بن حر بين ثعلبيه وَ زَرود بوده است.
(8) انسابالاشراف 384 /3. خزانةالادب 158 /2.
(9) الفتوح 131 -129 /5.
(10) و در روايتي آمده است «اين اسبم عنان بسته و آماده است».
(11) الأخبار الطوال، ص 251. الدرّالنظيم، ص 549.
(12) الفتوح 132 /5.
(13) مقرم، مقتل الحسين، ص 190 -189.
(14) ابناثير، تاريخ 51 /4.
(15) کشي، رجال، ص 113، شماره 181.
موکب امام به «شراف» رسيد، در آنجا چشمه ي آبي وجود داشت، امام به جوانانش دستور داد تا آب بگيرند و فراوان هم بگيرند، آنان چنين کردند و سپس قافله به راه افتاد و صحرا را در مي نورديد که ناگهان يکي از ياران امام تکبير گفت.امام از اين کار در شگفت شد و به او فرمود: «براي چه چيزي تکبير گفتي؟».
- نخلها را ديدم.
مردي از ياران امام که راه را قبلاً رفته و با آن آشنا شده بود، به وي گفت: «در اينجا نخلي وجود ندارد، آنچه مي بيني نيزه ها و گوشهاي اسبان هستند».
امام قدري تأمل نمود و فرمود: «من نيز آنرا مي بينم» امام دانست آنها پيشقراولان سپاه دشمن هستند که براي جنگ با وي آمده اند، پس به يارانش فرمود:«آيا پناهگاهي نداريم که به آن پناه بريم و آنرا پشت سر خود قرار دهيم و تنها از يک طرف با دشمن روبه رو گرديم؟».
يکي از يارانش که وضعيّت راه را مي دانست، به آن حضرت گفت: «آري، اين ذوحسم (1) در کنار تو است، اگر به طرف آن در سمت چپ بروي و زودتر به آن برسي، آنگونه است که مي خواهي».
کاروان امام به طرف آن حرکت کرد، ولي هنوز مقدار زيادي دور نشده بود که سپاه فراواني به فرماندهي حرّ بن يزيد رياحي به آنها رسيد، ابن زياد به وي فرمان داده بود تا در صحراي جزيره، حرکت کند و امام را جستجو نمايد و او را دستگير کند، تعداد سوارانش، حدود يک هزار سوار بودند. آنها هنگام ظهر در برابر امام ايستادند در حالي که هوا به شدت گرم بود. امام آنها را ديد که از شدّت تشنگي در حال تلف شدن هستند، دلش به حال آنان سوخت و از اينکه آنان براي کشتن وي و ريختن خونش آمده بودند، چشم پوشيد و به يارانش دستور داد تا آنها را آب بدهند حتي به اسبانشان نيز آب بدهند. ياران امام به آن لشکر آب دادند و سپس به طرف اسبانشان رفتند و ظرفها و طشتها را پر از آب کردند و هرگاه سه يا چهار يا پنج بار آب مي دادند، اسب را کنار مي زدند و ديگري را آب مي دادند تا اينکه همه ي اسبان را آب نوشاندند (2) .
امام در سفرش، آمادگي کامل داشت، زيرا تنها ظرفها براي آب دادن به هزار سوار همراه با اسبانشان کفايت مي کرد و اين علاوه بر ساير اثاثيه و متاعهاي ديگر بود.
به هر حال، امام کرامت فرمود و آن سپاه را که براي جنگ با وي آمده بودند، نجات داد. مورخان مي گويند: «علي بن طعان محاربي» در ميان آن لشکر بود که از کرامت طبع و اخلاق عظيم امام، سخن به ميان آورده مي گويد: من از جمله کساني بودم که تشنگي به آنان زيان رسانده بود، حضرت حسين عليه السلام به من دستور داد تا راويه حامل آب را بخوابانم ولي من سخن حضرت را نفهميدم؛ زيرا «راويه»در زبان اهل حجاز به معناي «شتر» بود و هنگامي که دانست من سخن وي را نفهميده ام، به من فرمود: «شتر را بخوابان»، من آنرا خواباندم و وقتي که خواستم آب بنوشم، آب از مشک جريان يافت، پس به من فرمود، مشک را بگير، من ندانستم که چه کنم، پس سرور آزادگان، خود برخاست و مشک را گرفت تا من و اسبم هر دو سيراب شديم.
اين طبع بلند و عظمت نفس، آن سپاه را تکان نداد و هيچکدام از آنان از اين اخلاق والا متأثر نشد، مگر حرّ که ضمير بيدار و حسّاسش، از اين نيکي و احسان، اثر گرفته به نداي ضميرش از جاي جست و به امام پيوست و در خدمتش شهيد شد.

سخنراني امام
امام، از واحدهاي آن لشکر، استقبال نمود و براي آنان سخناني شيوا ايراد فرمود و ضمن آن سخنان برايشان توضيح داد که آن حضرت براي جنگ نيامده، بلکه فرستادگان و نامه هايشان به وي رسيد و او را به آمدن به سوي آنان تشويق نموده و او به آنان پاسخ مثبت داده است. آن حضرت پس از حمد و ستايش خداوند فرمود:
«اي مردم! نزد خداي عزيز و جليل و شما عذر مي گزارم... که من به سوي شما نيامدم مگر وقتي که نامه هايتان به سوي من آمد و فرستادگانتان آنها را برايم آوردند که به سوي ما بيا، ما را امامي نيست، شايد خداوند به وسيله ي تو ما را بر هدايت فراهم آورد. اگر بر آن پايبند هستيد، من اينک نزد شما آمده ام، پس به من عهد و پيماني بدهيد تا مطمئن گردم و اگر آمدن مرا دوست نداريد، از نزد شما به جايي که از آنجا آمده ام، برمي گردم»
آنان از جواب بازماندند؛ زيرا بسياري از آنان با آن حضرت براي آمدن به سويشان مکاتبه نموده، توسط سفيرش مسلم بن عقيل، با وي بيعت کرده بودند... وقت نماز فرارسيد، آن حضرت به مؤذن خود، «حجاج بن مسروق» دستور داد تا براي نماز ظهر، اذان و اقامه بگويد. پس از اينکه وي اين کار را انجام داد، امام به حرّ فرمود: «آيا مي خواهي با يارانت نماز بخواني؟».
- بله، با شما نماز را به جاي مي آوريم.
آنان به امام اقتدا نموده و نماز ظهر را به جاي آوردند، پس از پايان نماز به چادرهايشان رفتند و وقتي که هنگام نماز عصر فرارسيد، حرّ به همراه افرادش آمدند و نماز عصر را به امام اقتدا کردند.
خطبه ي امام
پس از آنکه امام نماز عصر را به پايان رساند، با عزمي محکم در ميان آن لشکر،خطابه اي شايان ايراد فرمود و پس از حمد و ثناي خداوند، گفت:
«اي مردم! شما اگر از خداوند پروا کنيد و حق را براي اهل آن بشناسيد، اين کار، خداوند را بيشتر راضي مي سازد، ما اهل بيت، به سرپرستي اين کار، شايسته تر هستيم از اين کساني که مدعي چيزي هستند که از آن ايشان نيست، آنان که با ستم و تجاوز در ميان شما حکومت مي کنند. اگر شما ما را نمي پسنديد و حق مرا نمي دانيد و نظرتان اينک غير از آن چيزي است که در نامه هايتان براي من آمده، از نزد شما بر مي گردم».
امام، با اين خطابه آنان را به طاعت خداوند و پيروي از داعيان حق و ائمه ي هدايت؛ اهل بيت: فراخواند؛ زيرا آنها به اين کار از بني اميه که ظلم و ستم را در ميان آنان گسترش داده بودند، شايسته تر بودند. همچنين به آنها عرضه
داشت که اگر نظرشان تغيير کرده و بيعت خود را شکسته اند، از نزد آنان برگردد.
حرّ که چيزي در مورد نامه ها نمي دانست و ظاهراً در آن اوقات از حرکتهاي سياسي در کوفه دور بوده، روي به آن حضرت کرد و گفت: «اين نامه هايي که از آنها سخن مي گوييد، چيستند؟».
امام، «عقبة بن سمعان» را دستور داد تا نامه ها را حاضر کند. وي، دو خورجين پر از نامه بيرون آورد و آنها را روبه روي حر برزمين ريخت. حر، در شگفت شد و در آنها تأملي کرد و گفت: «ما از جمله ي اين افراد که به تو نامه نوشته اند، نيستيم».
مشاجره ميان حضرت حسين و حر
ميان امام و حرّ، مشاجره ي سختي روي داد؛ زيرا حرّ به امام گفت: دستور دارم که هرگاه تو را ببينم از تو جدا نشوم تا اينکه تو را به کوفه، نزد ابن زياد ببرم!!
اين کلمات، سخت بر امام گران آمد و در برابر حرّ به پاخاست و بر او بانگ زد: «مرگ، از اين به تو، نزديکتر است».
سرور آزادگان، از بيعت با يزيد امتناع فرمود، پس چطور که با فرزند مرجانه، آن ناپاک و ناپاک زاده، بيعت کند؟ و چگونه نزد وي اسير برده شود. در اين صورت، مرگ براي حر، از رسيدن به اين خواسته ي دون، نزديکتر بود..
امام حسين عليه السلام به يارانش دستور داد تا بر مرکبهاي خود سوار شوند و چون بر پشت مرکبها قرار گرفتند، به آنان فرمان داد به سوي مدينه حرکت کنند، ولي حر، مانع آنها شد، امام حسين روي به او کرد و بر او فرياد کشيد:
«مادرت به عزايت بنشيند! از ما چه مي خواهي؟».
حرّ، سر به زير افکند و به فکر فرورفت و سپس سربرداشت و مؤدبانه خطاب به امام گفت: «به خدا! اگر از عرب، شخصي غير از تو چنين حرفي به من بزند، از يادکردن مادرش به عزا، خودداري نمي کردم، هر که خواهد باشد، ولي به خدا! من راهي براي ياد کردن مادرت ندارم، جز به بهترين صورتي که بر آن توانا باشم...».
خشم امام فرونشست و به او فرمود: «از ما چه مي خواهي؟».
- مي خواهم که تو را نزد ابن زياد ببرم.
امام بر او فرياد کشيد: «به خدا! به دنبال تو نخواهم آمد».
- در آن صورت به خدا قسم! تو را رها نخواهم کرد.
نزديک بود که وضعيّت به روشن شدن آتش جنگ بينجامد ولي حرّ، با آرامش به امام گفت: «من براي جنگ با شما دستوري ندارم ولي دستور داده شده ام که از تو جدا نشوم تا اينکه تو را به کوفه برسانم. پس اگر نمي پذيري، راهي را در پيش گير که تو را به کوفه وارد نکند و به مدينه بازنگرداند تا اينکه من به ابن زياد نامه بنويسم و تو نيز به يزيد يا ابن زياد نامه بنويسي، شايد خداوند وضعي را پيش بياورد که سلامت و عافيت- به جاي برخورد کردن با شما- روزي من باشد».
آنان بر اين امر، توافق نمودند و امام سمت چپ راه «عذيب و قادسيه» را در پيش گرفت، کاروانش، صحرا را در مي نورديد و حر، به دقت به دنبال او بود و به شدت از وي مراقبت مي کرد (3) .

خطبه ي امام
هنگامي که کاروان امام به «بيضه» رسيد، آن حضرت عليه السلام خطبه اي براي حرّ و همراهانش ايراد کرد و انگيزه هاي خود را در قيام بر ضد يزيد بيان نمود و آن قوم را به ياري خويش فراخواند و پس از حمد و ستايش خداوند، فرمود:
«اي مردم! رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله فرمود: هر کس سلطان ستمکاري را ببيند که حرام خدا را حلال کرده و پيمان خدا را شکسته و مخالف سنت رسول اللَّه صلي اللَّه عليه و آله گشته و با بندگان خدا به گناه و تعدي عمل نموده ولي به عمل يا به سخن، بر ضد وي اقدامي ننمايد، بر خداوند حق خواهد بود که او را به جايگاهش وارد نمايد.
همانا اين قوم، طاعت شيطان را گرفته و طاعت خداوند رحمان را ترک نمودند، فساد را آشکار کرده احکام خدا را تعطيل ساختند، دارايي عمومي را به خود اختصاص داده حرام خدا را حلال دانسته و حلال او را حرام کرده اند، من از آنکه (دين خدا را) تغيير داده است شايسته تر هستم. نامه هاي شما به من رسيد و نمايندگان شما با بيعتشان نزدم آمدند مبني بر اينکه شما مرا تسليم دشمن نمي کنيد و رهايم نمي نماييد، پس اگر بر بيعت خود پايداريد، به نيکي و صلاح خود مي رسيد، من حسين فرزند علي و فاطمه دخت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله هستيم، جانم با جانهاي شما و خانواده ام با خانواده هاي شماست، من الگوي شما هستم، اما اگر اين کار را نکرديد و پيمان خود را شکستيد و بيعتم را واگذاشتيد، سوگند به جانم که اين از شما کار ناآشنايي نيست؛ زيرا شما با پدر و برادرم و عموزاده ام مسلم نيز چنين کرده ايد، پس فريب خورده آن کسي است که به شما فريفته گردد. شما بهره ي خود را از دست داده و قسمت خود را تباه کرده ايد، هر کس پيمان شکند، با خود پيمان شکني کرده است و خداوند ما را از شما بي نياز خواهد کرد والسلام».
اين سخنراني درخشان، نکات مهم بسياري را در برداشت که عبارتند از:
اوّل اينکه: آن حضرت به خاطر پاسخ به وظيفه ي ديني که بر عهده داشت، اقدام به قيام بر ضد حکومت يزيد نمود؛ زيرا اسلام، سلطان ستمکار را نمي پذيرد و مبارزه با او را ملزم مي سازد و هر کس به جهاد اقدام نکند، در گناه اقدامات وي به ظلم و ستم شريک خواهد بود.
دوّم اينکه: آن حضرت، امويان را محکوم کرد و سياست آنانرا که بر طاعت شيطان و معصيت خداي رحمان و اظهار فساد و انجام ندادن احکام خدا و به خود اختصاص دادن اموال عمومي و حلال دانستن حرام و حرام شمردن حلال، پايدار است، مورد انتقاد شديد قرار داد.
سوم اينکه: آن حضرت از ديگران بر اقدام جهت تغيير اوضاع موجود آن روزگار شايسته تر است که اعلام خطري براي اسلام بوده؛ زيرا آن حضرت عليه السلام نخستين فرد مسؤول براي قبول اين امر مهم بوده است.
چهارم اينکه: حضرتش عليه السلام بر آنها عرضه داشت که هرگاه زمام امور را به دست گيرد، خود را همراه آنها و خانواده اش را با خانواده هايشان قرار خواهد داد بدون اينکه امتيازي براي وي در برابر آنها باشد.
پنجم اينکه: اگر آنان بيعت خود را شکستند و پيمانهايي را که بسته بودند، برهم زنند، از آنها امري عجيب نيست؛ زيرا آنان قبلاً با پدر، برادر و عموزاده اش نيز، پيمان شکني نموده اند و بدين ترتيب بهره ي خود را از دست داده و خود را از سعادت، محروم ساخته اند.
امام با اين خطبه، مسائل را آشکار نمود و روزنه هاي نور را براي آنها گشود و آنان را به اصلاح فراگيري فراخواند که در سايه ي آن آسوده به سر برند.
هنگامي که حر، خطابه ي حضرت را شنيد، روي به آن حضرت آورد و گفت: «من تو را در مورد خودت، به ياد خدا مي اندازم؛ زيرا شهادت مي دهم که اگر به جنگ اقدام کني، کشته خواهي شد».
امام روي، او نمود و به وي فرمود: «آيا مرا با مرگ مي ترساني؟ آيا اين براي شما مهم است که مرا بکشيد؟ نمي دانم چه چيزي به تو بگويم؟ ولي به تو همان را مي گويم که آن برادر اوسي به عموزاده اش هنگامي که مي خواست به ياري رسول خدا برود، که کجا مي روي؛ کشته مي شوي؟ گفت:
سامضي و ما بالموت عار علي الفتي ذا ما نوي خيراً و جاهد مسلما
و آسي الرجال الصالحين بنفسه و خالف مثبوراً و فارق مجرما
فان عشت لم اندم و ان مت لم ألم کفي بک ذلاً ان تعيش و ترغما (4) .
«مي روم و در مرگ بر جوان مرد ننگي نيست اگر نيستش خير بوده همچون مسلماني، جهاد کرده باشد».
«با جان خود مردان نيکوکار را همراهي کند، با لعنت شدگان مخالفت کرده و از جنايتکاران دور گشته باشد».
«اگر زنده بمانم پشيمان نمي شوم و اگر بميرم سرزنش نمي گردم، ولي براي تو خواري همين بس که زنده بماني و مجبور باشي».
هنگامي که حرّ اين سخن را شنيد، از کنار آن حضرت دور شد و دانست که وي بر مرگ مصمّم و بر فداکاري در راه هدفش براي اصلاح فراگير، عازم است.
پاورقي
(1) «ذوحُسَم»: به ضم حاء و فتح سين، نام کوهي در آن منطقه است.
(2) طبري، تاريخ 401-400 /5. مقريزي، خطط 286 /2.
(3) ابناثير، کامل 48 -46 /4. طبري، تاريخ 403 -401/5.
(4) ابناثير، تاريخ 49 /4 و طبري 404 /5.
هنگامي که امام حسين به «حاجر» در منطقه ي «ذي الرمه»- يکي از منازل حج از راه باديه- رسيد نامه اي به شيعيانش از اهل کوفه نوشت تا آنها را از حرکتش به سوي آنان با خبر سازد. در آن نامه، بعد از نام خدا آمده بود:
«از حسين بن علي به برادرانش از مؤمنين و مسلمين، سلام بر شما! من به همراه شما خدايي را که جز او معبودي نيست سپاس مي گويم، اما بعد: نامه ي مسلم بن عقيل به من رسيد و مرا از حسن نظر و فراهم آمدن اکثريت شما براي نصرت ما و گرفتن حقمان آگاه کرد، پس از خداوند مسئلت مي نماييم که ما را به نيکوکاري موفق نمايد و به شما به خاطر آن، بزرگترين پاداش را منظور فرمايد. من روز سه شنبه، هشتم ذيحجه، روز ترويه، از مکه به سوي شما حرکت کرده ام، پس هرگاه فرستاده ام بر شما وارد شد، کارتان را پنهان بداريد و کوشش کنيد که من ان شاءاللَّه همين روزها بر شما وارد مي شوم، والسلام عليکم و رحمةاللَّه و برکاته» (1) .
امام، نامه را به قهرمان بي همتا «قيس بن مسهر صيداوي» سپرد، او به سرعت راه را پيمود و بدون توجه به هيچ چيز، حرکت کرد تا اينکه به «قادسيه» رسيد به جايي که گروهي از مأموران در آنجا براي بازرسي دقيق کسي که به عراق وارد و يا از آن خارج مي گرديد، قرار داده شده بودند، مأموران او را دستگير نمودند قيس به سرعت نامه را پاره کرد تا مأموران از مفاد آن مطلع نشوند، آنگاه او را تحت الحفظ، همراه با پاره هاي نامه، نزد ابن زياد ستمگر فرستادند. هنگامي که نزد وي قرار گرفت، ابن زياد به او گفت:
- تو کيستي؟

- مردي از شيعيان اميرالمؤمنين، حسين بن علي عليه السلام هستم.
- چرا نامه اي را که همراه داشتي، پاره نمودي؟
- از ترس اينکه از مفادش مطلع شوي.
- نامه از کيست و براي کيست؟
- از حسين است، براي جمعي از اهل کوفه که نامهايشان را نمي دانم.
- آن ستمگر به خشم آمد و از حالت عادي خارج شده بر او فرياد کشيد: به خدا! هرگز از نزد من دور نمي شوي مگر اينکه افرادي را که اين نامه به آنها نوشته شده است به من معرفي کني و يا اينکه بالاي منبر بروي و حسين و پدر و برادرش را ناسزاگويي تا دست من نجات يابي و يا اينکه تو را قطعه قطعه خواهم ساخت.
قيس به وي گفت: «اين عده را من نمي شناسم، اما لعن نمودن را انجام مي دهم».
ابن زياد گمان کرد که وي از نوع فرومايگان اهل کوفه است که ماديات، آنها را مي فريبد و مرگ، آنانرا مي هراساند و نمي دانست که وي از آزادگان بي همتايي است که تاريخ امتها و ملتها را مي سازند و کلمه ي حق و عدل در زمين، به آنان بلندي مي يابد...
ابن مرجانه دستور داد مردم را در مسجد اعظم جمع کنند تا به گمان خويش از لعن کردن اهل بيت به وسيله ي قيس، نمونه هايي از پيمان شکني را به آنان نشان دهد تا آنها را بر آن وادار کند و آنرا بخشي از اخلاق و سرشت آنان قرار دهد.
آن قهرمان بزرگ در حالي که مرگ را استهزا مي نمود و زندگي را به تمسخر گرفته بود، از جاي برخاست تا با امانت و اخلاص، رسالت خداوند را ادا نمايد. پس بالاي منبر رفت و خداي را سپاس گفت و ستايش نمود و بر پيامبر اکرم صلي اللَّه عليه و آله درود فرستاد و علي و فرزندانش را رحمت فراوان فرستاد (2) و سپس عبيداللَّه و پدرش و ستمکاران بني اميه همگي را لعنت کرد و صداي کوبنده ش را- که صداي حق و اسلام بود- بلند کرد و گفت:
«اي مردم!.. حسين بن علي، بهترين خلق خدا، فرزند فاطمه، دختر رسول اللَّه صلي اللَّه عليه و آله است، من فرستاده ي وي به سوي شما هستم، من در حاجر از او جدا شدم، پس او را اجابت نماييد...» (3) .
مزدوران ابن زياد، به سوي وي شتافتند و او را از کار قيس، آگاه کردند، وي خشمگين شد و دستور داد تا او را بالاي قصر ببرند و از آنجا، در حالي که زنده است وي را به پايين بيندازند.
مأموران او را گرفتند و از بالاي کاخ بر زمين افکندند، اعضاي وي از هم دريده شد و استخوانهايش درهم شکسته گرديد و به مرگ قهرمانان، در راه ايمان و عقيده اش، درگذشت.
هنگامي که خبر کشته شدنش به حضرت حسين رسيد، به شدت غمگين گشت و به گريه افتاد و فرمود: «خداوندا! براي ما و شيعيانمان نزد خودت، جايگاهي ارزنده قرار ده و ما و آنان را در جايگاه رحمتت و در کنارهم فراهم آور که تو بر هر چيزي توانا هستي» (4) .
پاورقي
(1) البداية والنهاية 168 /8 و در فتوح 145 -143 /5 نامهي حضرت به صورت ديگري مفصّل آمده است. انسابالأشراف 378 /3.
(2) الفتوح 147 -146 /5.
(3) ابناثير، تاريخ 41 /4.
(4) الفتوح 147 /5.
پيش از آنکه امام از مکه حرکت کند، به سوي مسجدالحرام رفت و با طواف و نماز،به آن اداي احترام کرد و اين آخرين وداع آن حضرت بود. امام، فريضه ي نماز ظهر را در مسجد به جاي آورد و سپس مسجد را وداع گفت و خارج شد (1) امام کعبه را وداع گفت، در حالي که روح آنرا در بدن داشت و مشعل آنرا با دو دست خويش، حمل مي کرد در حالي که فرشتگان همراهيش مي کردند و تبريک مي گفتند و بر گردش طواف مي کردند، گويي که بر او بيمناک بودند زيرا وي باقيمانده ي ميراث آسمان بر زمين بود (2) .
امام، از مکه حرکت کرد در حالي که از نوه ي ابوسفيان بيمناک بود، همان گونه که جدّش حضرت رسول صلي اللَّه عليه و آله از ترس مشرکان به رهبري ابوسفيان، از مکه خارج شده بود. همراه امام، هشتاد و دو مرد از اهل بيت و خاصان و غلامانش بودند (3) همچنانکه بانوان از مخدرات رسالت و زنان بزرگوار خاندان نبوّت را همراه خويش برد. امام در حالي خارج شد که آزادي کامل امّت اسلامي را با خود داشت و مي خواست در سرزمين امّت اسلام، حکومت قرآن و عدالت آسمان را برقرار سازد و مکر تجاوزکاران را از آن دور نمايد.
خروج آن حضرت- بنا به آنچه مورخان مي گويند- در روز هشتم ذيحجه، سال شصت هجري بوده است (4) ، در حالي که اندوه بر مردم مکه سايه افکنده بود، کسي نماند که از خروج وي غمگين نشده باشد... (5) .
کاروان از مکه جدا شد، امام در هيچ منزلي فرود نمي آمد مگر اينکه با اهل بيتش از کشته شدن يحيي بن زکريا سخن مي گفت (6) و بدين ترتيب، کشته شدن خود را آنگونه که بر حضرت يحيي گذشت، خبر مي داد.

تعقيب امام حسين از سوي حكومت
امام، مسافت زيادي از مکّه دور نشده بود که دسته اي از مأموران به فرماندهي «يحيي بن سعيد» آن حضرت را تعقيب نمودند تا او را از سفر به عراق باز دارند که ميان آنان برخوردهايي صورت گرفت و مأموران از مقاومت، عاجز ماندند (7) اين اقدام به نظر صوري بوده است؛ زيرا امام در روز روشن بدون هيچگونه مقاومت قابل ذکري، خارج گرديد... و هدف از اعزام اين دسته ي نظامي، دور کردن امام از مکّه و محاصره ي وي در صحرا بود تا نابود کردن وي به آساني صورت گيرد.
اين مطلب را «دکتر عبدالمنعم ماجد» مورد تأکيد قرار مي دهد و مي گويد:
«براي ما آشکار مي شود که عامل يزيد در حجاز، براي ممانعت از خارج شدن حسين از مکّه به سوي کوفه، اقدامي جدي به عمل نياورد چون بسياري از شيعيان آن حضرت در استخدام وي بودند، بلکه شايد وي به اين فکر افتاد که نابود ساختن حضرت در صحرا به دور از يارانش آسان باشد، به طوري که بني هاشم، بعداً يزيد را متهم ساختند به اينکه وي افرادي را نزد حضرت فرستاده بود تا خارج شود» (8) .
تماس دمشق با كوفه
دمشق با کوفه، در تماس دايم بود، همچنانکه از همه ي تحرکات امام اطلاع داشت و از ناکام ماندن توطئه اي که براي ترور امام در مکه ترتيب داده بودند و اينکه حرکت امام عليه السلام به طرف عراق تا رهبري انقلاب را که امورش را به سفير خود مسلم بن عقيل واگذار کرده بود، شخصاً بر عهده گيرد، پريشان گشته بود.
يزيد، چندين نامه به حاکم طاغوتي کوفه ابن زياد نوشت که براي وي برنامه ريزيهاي هولناکي تعيين مي کرد تا آنها را در پيش گيرد و به وي دستور داد تا در برابر حوادثي که بر سر راهش پيش مي آيند، احتياط و دورانديشي لازم را داشته باشد که از ميان آنها اين نامه ها بوده است:
1- يزيد، اين نامه را پس از اينکه امام از مکه خارج شد به ابن زياد نوشت که در آن آمده است: «اما بعد، حسين بن علي را داشته باش که از دست نرود تا پيش از آنکه به عراق برسد، به سوي وي بشتاب».
مفاد اين نامه، حکومت کوفه را ملزم مي سازد که فوراً در صحرا به جنگ با حضرت حسين عليه السلام اقدام کند پيش از آنکه به عراق برسد و در اين مورد درنگ روا ندارد.
2- در نامه آمده است: «اما بعد: به من خبر رسيده که حسين به سوي کوفه حرکت کرده است، روزگار تو از ميان روزگاران و شهر تو از ميان شهرها، به او مبتلا گشته است و تو از ميان عاملان، گرفتار او شده اي و در آن وقت است که تو يا آزاد مي شوي و يا برده اي مي گردي همچنان که برده اي آزاد مي گردد» (9) .
اين نامه، داراي پيامي از قساوت و شدت است، زيرا در آن، يزيد عامل خود ابن زياد را اخطار مي نمايد که اگر در مأموريتش تقصير روا دارد از عهده ي جنگ با حضرت حسين بر نيايد، او را از پيوندش با بني اميه، جدا سازد و به جدش، «عبيد رومي» باز مي گرداند تا برده اي بشود همچون ديگر بردگان که فروخته مي شود و آزاد مي گردد... ابن زياد، به محض رسيدن اين نامه، حکومت نظامي اعلام کرد و همه ي مرزهاي عراق را بست و ميان واقصه تا شام و بصره را گرفت و نگذاشت کسي به صحراي عراق وارد و يا از آن خارج گردد (10) نيز دسته هايي از سپاه را تشکيل داد که در سرتاسر عراق حرکت کنند و امام حسين عليه السلام را جستجو نمايند، از ميان آنان دسته اي نظامي بود که حدود يک هزار سوار به فرماندهي «حر بن يزيد رياحي» را در برداشت که امام را به فرود آمدن در کربلا مجبور ساختند و او را از حرکت به سوي شهري ديگر، مانع شدند.
3- يزيد، به ابن زياد دستور داد تا به زعما و بزرگان و ديگران، بخششهاي فراوان بدهد تا دوستيشان را به دست آورد، متن نامه اش چنين است: «اما بعد: به اهل کوفه و افراد موافق و مطيع هستند، يکصد بيشتر بخشش پرداخت کن» (11) .
ابن زياد اموال زيادي به اعيان و بزرگان داد و آنانرا به جنگ با فرزند رسول خدا کشاند.
موضعگيري امويان
موضعگيري امويان در قبال تحرک امام و سفر آن حضرت از حجاز به سوي عراق، مضطرب بوده است؛ زيرا گروهي از آنان عافيت طلب بودند و از عاقبت کارها مي ترسيدند و بيم داشتند که مبادا ابن زياد به امام آسيبي برساند و اين کار، سبب زوال سلطتنشان گردد و گروهي بر سلطنت اموي بيمناک بودند و از اينکه سلطتشان از دست برود، حذر مي کردند و معتقد بودند که بايد با امام به شدت برخورد کنند و با او مقابله نمايند تا حکومت و قدرتشان سالم بماند. نماينده ي گروه اول، «وليد بن عتبه» بود و گروه دوّم را «عمرو بن سعيد اشدق» رهبري مي کرد، هر کدام از آنان نامه اي به ابن زياد نوشتند که نمايانگر نظريه ي آنان بوده است:
نامه ي وليد بن عتبه
در ميان بني اميه کسي همچون «وليد بن عتبه»، از نظر اصالت نظر و عمق انديشه وجود نداشت؛ او هنگام اطلاع يافتن از حرکت امام از حجاز و حرکت به سوي کوفه،پريشان گشت، زيرا وي از غرور يزيد و ستمگري ابن زياد آگاه بود، لذا نامه اي به ابن زياد نوشت و او را از اينکه آسيبي به امام برساند، بر حذر داشت؛ چون اين کار زيان بزرگي به بني اميه مي رساند. متن نامه وي چنين است:
«از وليد بن عتبة بن عبيداللَّه بن زياد، اما بعد: حسين بن علي به سوي عراق حرکت کرده است، او فرزند فاطمه است و فاطمه دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله پس اي ابن زياد! حذر کن از اينکه فرستاده اي به سوي وي بفرستي و ناخواسته از سوي خاص و عام برخودت راه (سرزنش) بگشايي، والسلام...».
ابن زياد، اعتنايي به وي نکرد، بلکه به گمراهي و ستمش ادامه داد و به اجراي فرماني که حکومت دمشق به وي داده بود، پرداخت (12) .
نامه ي اشدق
«عمرو بن سعيد اشدق»، نامه اي به ابن زياد نوشت که در آن، وي را دستور مي داد شديدترين اقدامات را بر ضد امام به کار گيرد. در آن نامه آمده است: «اما بعد: حسين به سوي تو حرکت کرده است و در چنين حالتيست که تو يا آزاد مي گردي و يا اينکه برده اي مي شوي که چون بردگان با تو رفتار خواهد شد» (13) .

مصادره ي اموال يزيد
امام، هنوز مسافت زيادي از مکّه نگذشته بود که در «تنعيم» (14) کارواني بر او گذشت. اين کاروان، حامل جامه هايي سرخ رنگ و لباسهاي فراواني بود که والي يمن «بجير بن يسار» آنها را براي يزيد ستمگر فرستاده بود، امام، دستور داد تا آنها را مصادره کنند و به شترداران فرمود، هر کدام از شما دوست داشته باشد که با ما به عراق برود، کرايه اش را کامل مي دهيم و به خوبي با وي همراهي خواهيم کرد و هر کس بخواهد برگردد، کرايه مقدار راهي را که پيموده است به وي خواهيم داد. بعضي از آنان پس از دريافت کرايه، از آن حضرت جدا شدند و آنان که دوست داشتند، همراه آن حضرت رفتند (15) .
امام، اين اموال را، از اينکه براي سفره هاي شراب و کمک به ظلم و بدرفتاري با مردم، مصرف شوند نجات داد، پيش از آن نيز امام، همين اقدام را در زمان معاويه انجام داده بود که مرحوم «آيت اللَّه سيد مهدي آل بحرالعلوم» به عدم صحت اين خبر، معتقد است؛ زيرا مقام امام بالاتر و بلندتر از آن است که به چنين کارهايي دست بزند (16) ، ولي اعتقاد ما بر آن است که اين عمل، به طور کلي مانعي ندارد؛ زيرا امام، حکومت موجود زمان معاويه و يزيد را غير شرعي مي دانست و مي ديد که اموال مسلمين در راه فساد اخلاق و گسترش تبهکاري و بي بند و باري مصرف مي شود و ضروري بود که آنها را نجات دهد تا بر فقرا و نيازمندان مصرف شود، در اين راه چه مانع شرعي يا اجتماعي وجود دارد؟
همراه با فرزدق
هنگامي که موکب امام به جايي به نام «صفاح» رسيد (17) ، شاعر بزرگ «فرزدق همام بن غالب»، با امام روبه رو شد و بر آن حضرت سلام کرده، او را درود گفت و به آن حضرت عرض کرد: پدر و مادرم فداي تو باد اي فرزند رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله چه چيزي تو را از حج شتابزده ساخت؟
- «اگر عجله نمي کردم، گرفتار مي شدم» (18) .
آنگاه امام از وي پرسيد: اي ابافراس! از کجا مي آيي؟ (19) .
- از کوفه.
- «خبر مردم را بريم بيان کن».
- به فرد آگاهي دست يافتي. دلهاي مردم با شماست و شمشيرهايشان همراه بني اميه است و قضا از آسمان نازل مي شود و خداوند هرچه خواهد مي کند... و پروردگار ما را در هر روز، امري باشد (20) .
امام، سخن فرزدق را درست دانست و به او فرمود: «راست گفتي، امر براي خداوند است چه قبل و چه بعد، خداوند آنچه را خواهد مي کند و پروردگار ما را در هر روز، امري باشد. اگر قضاي الهي بر آنچه دوست داريم نازل شود، خداوند را بر نعمتهايش سپاس مي گوييم و از او براي اداي شکر، ياري مي جوييم و اگر قضاي الهي ميان خواسته مان فاصله بيندازد، پس کسي که قصدش حق است و کردارش بر اساس تقوا، نبايد تجاوز کند...» (21) .
آنگاه امام اين شعر را سرود:
لئن کانت الدنيا تعد نفيسة فدار ثواب اللَّه أعلي و انبل
و ان کانت الابدان للموت انشئت فقتل امري ء بالسيف في اللَّه افضل
و ان کانت الارزاق شيئاً مقدّراً فقلة سعي المرء في الرزق اجمل
و ان کانت الاموال للترک جمعها فما بال متروک به المرء يبخل (22) .
«اگر دنيا چيزي با ارزش شمرده شود، سراي پاداش خداوند، عاليتر و والاتر است».
«اگر بدنها براي مرگ آفريده شده اند پس کشته شدن انسان با شمشير در راه خدا برتر است».
«اگر روزيها چيزي مقدّر باشند، پس تلاش کمتر انسان براي روزي، زيباتر است».
«اگر داراييها را براي ترک کردن جمع مي کنند، پس چرا انسان به چيزي که ترک شدني است، بخل مي ورزد؟».
«فرزدق»، بعضي از مسائل شرعي را از آن حضرت پرسيد و امام به وي پاسخ داد. پس از آن، فرزدق بر امام سلام کرد و از آن حضرت دور شد...
اين ديدار، تصويري از سستي و خواري مردم و انگيزه نداشتن آنان براي ياري حق را به ما نشان مي دهد؛ زيرا فرزدق که داراي بينشي اجتماعي و فرهنگي بود، با وجود اينکه مي دانست امام کشته خواهد شد، به ياري آن حضرت نشتافت و به کاروان آن حضرت نپيوست تا از او دفاع کند، پس اگر حال فرزدق چنين باشد، حال عامه ي مردم و نادانان آنها چگونه خواهد بود؟
به هر حال، امام حرکت خود را با عزم و پايداري ادامه داد و گفتار فرزدق در مورد سستي مردم نسبت به آن حضرت و همراهيشان با بني اميه، آن حضرت را از تصميمش باز نداشت، اگر امام، خواستار سلطنت بود، گفتار فرزدق، او را از حرکت به سوي عراق باز مي داشت.
پاورقي :
(1) جواهر المطالب في مناقب الامام علي بن ابيطالب، از کتابهاي کپي شدهي کتابخانهي امام اميرالمؤمنين عليهالسلام.
(2) عبداللَّه علائلي، امام حسين عليهالسلام، ص 557.
(3) بستاني، دائرةالمعارف 48 /7. وسيلة المآل في عد مناقب الآل، ص 188. در تاريخ ابنعساکر 212 /14 آمده است که: به سوي عراق خارج شد همراه با اهلبيت خود و شصت نفر از پير مردان اهل کوفه. و در تاريخ اسلام از ذهبي ج 5، ص 9 آمده است: از مکه حرکت کرد و نوزده نفر از مردان خاندان عبدالمطلب و زنان و کودکان، به همراه وي شتافتند.
(4) مقريزي، خطط 286 /2 بستاني، دائرةالمعارف 48 /7.
(5) صواعق المحرقه، ص 196. الصراط السوي في مناقب آلالنبي، ص 186.
(6) نظم در السمطين، ص 215.
(7) ابناثير، تاريخ 39 /4. البداية والنهاية 166 /8. و در سمط النجوم 57/3 و در جواهر المطالب في مناقب الامام علي بن ابيطالب، 264 /2 آمده است: عمرو بن سعيد هنگامي که از خروج حسين از مکه مطلع شد به مأمورانش گفت: هر شتري را که ميان آسمان و زمين باشد، سوار شويد و او را تعقيب کنيد و مردم از گفتار وي تعجب کردند. آنها در پي او رفتند ولي به وي نرسيدند.
(8) تاريخ سياسي دولت عرب 72 /2 عليهالسلام- 73.
(9) ابنعساکر، تاريخ 214 /14. ذهبي، تاريخ اسلام 10 /5. طبراني، معجم الکبير ج 123 /3. کفاية الطالب ص 432، جواهر المطالب 271 /2 في مناقب الامام علي بن ابيطالب در متن عربي کتاب آمده: کما يعتق العبد، اما در متن تاريخ ابنعساکر آمده «کما يعتبد العبيد» که ظاهراً همين صحيح است، بنابراين ترجمه اين چنين ميشود: همانطور که عبيد به بندگي درآمد (مترجم).
(10) انسابالاشراف 371 /3.
(11) انسابالاشراف 371 /3.
(12) الفتوح 122 -121 /5.
(13) ابنعساکر، تاريخ 212 /14.
(14) «تنعيم»جايي است در مکه، خارج از حرم که ميان مکه و سرف، به فاصله دو فرسخ از مکه واقع است و گفتهاند که چهار فرسخ فاصله دارد و به اين جهت تنعيم ناميده شده که در سمت راست آن کوهي به نام نعيم و در سمت چپ آن کوهي ديگر به نام ناعم است (معجم البلدن 49 /2).
(15) طبري، تاريخ 386 -385/5. البداية والنهاية 166 /8.
(16) بحرالعلوم رجال 48 /4.
(17) «صفاح» محلي است ميان حنين و انصابالحرم، سمت چپ کسي که از مشاش به مکه وارد شود.. فرزدق ديدار خود با امام در آن محل را چنين به نظم آورده:لقيت الحسين بارض الصفاح عليه اليلامق والدرق
«با حضرت حسين در صفاح، روبهرو شدم در حالي که قباها و سپرها بر آن حضرت بود». اين مطلب در معجمالبلدان 412 /3 آمده است و در تذکرة الحفاظ ذهبي است که ملاقات امام با فرزدق در «ذات عرق» بوده و در مقتل خوارزمي 223 /1 ملاقات در «الشقوق» و در اللهوف، ص 134 در «زباله» ذکر شده است و صحيح آن است که در صفاح بوده که فرزدق آن را به نظم آورده است.
(18) البداية والنهاية 167 /8.
(19) «فراس»، به کسر فاء و تخفيف را.
(20) وسيلة المآل، ص 188.
(21) البداية والنهاية 166 /8. طبري، تاريخ 386 /5. ابناثير، تاريخ 40 /4. الصواعق المحرقة، ص 196.
(22) الفتوح لإبن الأعثم 126 -125 /5.
هنگامي که امام بر ترک حجاز و حرکت به سوي عراق تصميم گرفت، دستور داد مردم را جمع کنند تا سخنراني تاريخي خود را در ميان آنان ايراد فرمايد. جمع کثيري از حجاج و مردم مکه، در مسجدالحرام نزد آن حضرت فراهم آمدند و حضرت، در ميان آنان به سخن ايستاد و سخنان خود را چنين آغاز فرمود:
«سپاس خداي را و آنچه را خدا خواهد آن شود و جز به خدا قدرتي نباشد و صلوات خداوند بر پيامبرش مرگ، بر فرزندان آدم رقم زده شده است همچون گردنبند برگردن دختر جوان. چه مشتاق گذشتگانم هستم همچون اشتياق
يعقوب به يوسف. و من در انتخاب شهادت، مخير شده ام و گويي مي بينم پاره هاي تنم را گرگان بيابان، ميان نواويس و کربلا آنها را از هم مي درند و شکمبه هاي خالي و شکمهايي گرسنه را از آنها پر مي کند، از روزي که قلم زده شده است، گريزي نيست، رضاي خداوند، رضاي ما اهل بيت است که بر آزمايش صبر مي ورزيم و پاداش صابران را به ما مي دهد. پاره ي گوشت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله از او دور نشود بلکه براي وي در حفيرة القدس فراهم مي آيد که چشمش به آنها روشن گردد و وعده اش به واسطه آنان وفا شود، هان! هر کس جان خود را به راه ما مي بخشد و خود را براي ديدار خدا مهيا ساخته است، همراه ما حرکت کند که من در بامداد فردا حرکت مي کنم، ان شاء اللَّه تعالي» (1) .
خطابه اي بليغ تر و اعجاب انگيزتر از اين خطابه نمي شناسم که دعوت به حق و ناچيز شمردن زندگي براي خدا را در بردارد. در اين خطابه، اين نکات آمده است:
1- آن حضرت، از مرگ خويش خبر مي دهد و مرگ را خوشامد مي گويد و آن را زينتي براي انسان مي شمارد آنگونه که گردنبند، گردن دختر جوان را زينت مي بخشد و اين تشبيه از دل انگيزترين و زيباترين تشبيهاتي است که در کلام عرب آمده و طبيعي است، مرگي که انسان بدان زيور يابد، همانا مرگ در راه خدا و حق است.
2- آن حضرت، اشتياق فراوان خود را به گذشتگان پاکش نشان مي دهد، آنها که در راه خدا شهيد گشته بودند و اشتياق وي همچون اشتياق يعقوب به يوسف بود، آنگونه که خود فرموده است.

3- حضرت خبر داده است که خداي تعالي شهادت بزرگوارانه و مرگ شرافتمندانه در راه دفاع از حق و حمايت از اسلام، براي آن حضرت، برگزيده است.
4- آن حضرت، سرزمين پاکي را که خون مبارکش بر آن ريخته خواهد شد، معرفي فرمود که آن جايي است ميان نواويس و کربلا و اعضايش در آنجا پاره پاره خواهد شد و نيزه ها بدن شريفش را از هم خواهند دريد.
5- حضرت، خبر داد که گرگهاي درنده از وحشيان بني اميه و پيروانشان، هيچگاه آرام نخواهند نشست تا اينکه شکمهايشان از گوشت و خون آن حضرت پر شود و اين کنايه اي است از تسلط آنان بر امّت پس از کشتن وي و تلاش پيگير آنان در غارت نمودن ثروتها و اموال امّت.
6- امام خبرداد که آنچه از مصيبتها و سختيها بر آن حضرت خواهد گذشت، امري است که گريزي از آن نباشد؛ زيرا در مورد وي قلم زده شده و در علم خداوند جاري گشته و به هيچ صورت تبديل يا تغيير آنچه خداوند برايش مقدر فرموده است،ممکن نمي باشد.
7- امام، اعلام فرمود که خداوند، رضايتش را به رضايت اهل بيت مقرون نموده و طاعتش را با طاعت آنان همراه ساخته و سزاوار است که چنين باشد؛ زيرا آنان دعوت کنندگان به سوي دين خدا و راهنمايان بر رضاي او هستند و در راه او متحمل شدايدي گشته اند که توصيف آنها ممکن نيست.
8- آن حضرت، يکي از صفات اهل بيت: را بيان فرمود که همان صبر و شکيبايي آنان و تسلم در برابر امر خداوند در هر چيزي است که از محنتها و مصيبتهاي عظيم بر آنها جاري مي شود و خداي تعالي، ثواب فراوان به آنان مي دهد و پاداش شکيبايان را به آنها مرحمت مي فرمايد.
9- امام عليه السلام خبرداد که واقعيّت درخشان اهل بيت، ادامه ي ذاتي واقعيّت پيامبر اکرم صلي اللَّه عليه و آله مي باشد؛ زيرا آنان گوشت وي و فرعي از او هستند و فرع از اصل خويش متفاوت نمي گردد و چشم پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در حفيرة القدس به عترتش، روشن خواهد گشت، آنها براي اداي رسالتش، شبها را بيدار ماندند و در دفاع از دينش، عظيم ترين جهاد را متحمل شده اند.
10- آن حضرت، مسلمانان را براي نبرد در کنار وي در صحنه هاي جهاد، دعوت فرمود و اينکه هر کس به همراه او حرکت کند، جان خود را بخشيده و خويشتن را براي ديدار خداوند، مهيّا ساخته است.
اين نکات درخشان در سخنراني آن حضرت، بر اين دلالت دارند که حضرتش از زندگي نااميد گشته و عازم مرگ شده و بر فداکاري، عزم بسته بود و اگر آن حضرت خواهان سلطنت بود، چنين مطالبي را مطرح نمي فرمود و لازم بود که به همراهان خود وعده هاي شيرين و اميدهاي پر زرق و برق بدهد.
هيچيک از مردم مکّه و نه کسي از حُجاج، جز عده معدودي از مؤمنين، نداي امام را پاسخ ندادند، اين نشان دهنده ي اندک بودن بينش ديني و تخدير شدن آن جامعه و انحرافش از حق مي باشد.
انجام عمره
هنگامي که امام بر ترک مکه تصميم گرفت، براي «عمره ي مفرده» احرام بست و طواف خانه ي خدا و سعي و تقصير نمود و طواف نساء را به جاي آورد و از عمره ي خويش مُحل گشت. شيخ مفيد نوشته است که امام حسين هنگامي که قصد حرکت به سوي عراق نمود، طواف خانه ي کعبه و سعي صفا و مروه را به جاي آورد و احرام خود را گشود و آنرا عمره قرار داد؛ زيرا نمي توانست حج خود را به پايان برساند از ترس اينکه مبادا در مکه دستگير و به نزد يزيد، فرستاده شود (2) اين مطلب خالي از تأمل نيست؛ زيرا کسي که از حج بازداشته مي شود، بنابر آنچه فقها گفته اند، گشودن احرامش به قرباني کردن است،نه اينکه حج را به عمره بازگرداند که اين امر، موجب بيرون آمدن از احرام حج نمي شود. آنچه بيان کرديم را دو روايت تأييد مي کند که آنها را شيخ حرّ عاملي در وسائل الشيعه، کتاب حج، باب «جايز بودن عمره مفرده در ماههاي حج (3) و رفتن به هر جا که مي خواهد» آورده است. آن دو روايت عبارتند از:
الف «ابراهيم بن عمر يماني» از امام صادق عليه السلام روايت کرده که از آن حضرت، در مورد شخصي که در ماههاي حج براي عمره خارج شود و سپس به سوي وطنش برگردد سؤال شد، فرمود: اشکالي ندارد، حتي اگر در آن سال به حج برود و حج افراد به جاي بياورد- که نيازي به قرباني ندارد- همانا حسين بن علي عليه السلام روز ترويه به سوي عراق حرکت کرد در حالي که عمره مفرده به جاي آورده بود.
ب- «معاوية بن عمار» مي گويد: به امام صادق گفتم: فرق عمره تمتع و عمره مفرده در چيست؟ فرمود: عمره تمتع به حج مربوط و متصل است اما عمره مفرده که انجام شد، مي توان هر جا رفت، همانا حضرت حسين عليه السلام در ذيحجه، عمره مفرده به جاي آورد سپس روز ترويه در حالي که مردم به مني مي رفتند او به عراق رفت، به جاي آوردن عمره مفرده در ذيحجه براي کسي که قصد حج نداشته باشد، اشکالي ندارد (4) اين روايت، بر آنچه بيان کرديم، صراحت دارد (5) .

خروج قبل از حج
مطلب سؤال برانگيز اين است که امام عليه السلام مکه را در روز هشتم ذيحجه ترک و آن روزي است که حجاج براي رفتن به عرفه آماده مي شوند، چرا حضرت، حج خود را تمام نکرد؟ و به نظر ما عوامل چندي وجود دارند که آن حضرت را براي خروج از مکه با اين سرعت، فراخواندند که آنها عبارتند از:
1- حکومت چنان بر او سخت گرفته بود که آن حضرت مطمئن گرديد باب جنگ با وي را خواهد گشود و يا او را در حال انجام مناسک حج، ترور خواهد کرد و بدين ترتيب حرمت حج را خواهد شکست. و اهداف مقدسش را بر باد مي دهد که از جمله آنها آزاد کردن امّت به طور کامل از ذلت و بردگي بوده است.
2- اگر حکومت با وي در ايام مناسک حج به جنگ نپردازد، پس از مراسم حج به جنگ مي پرداخت آنگاه وي در مکّه يا در حال جنگ خواهد بود و يا کشته مي شد، در هر دو حالت، در بيت حرام و ماه حرام، خونريزي پيش مي آمد، آن حضرت براي حفظ مقدسات اسلامي، مکه را ترک فرمود.
3- خروج آن حضرت در آن وقت حساس، از مهمترين وسايل تبليغاتي بر ضد حکومت در آن روزگار بود، زيرا حجاج بيت اللَّه الحرام، خبر خروج امام در آن وقت از مکّه را در حالي که بر ضد حکومت اموي، خشمگين بود، به سرزمينهايشان بردند و اينکه آن حضرت، انقلاب بر ضد يزيد را اعلام فرمود و در مکّه، حفاظتي براي بيت حرام باقي نمانده است که به دست امويان مورد هتک حرمت واقع نشود.. اينها بعضي از عوامل هستند که امام را به خارج شدن پيش از انجام حج، واداشته بودند.
پاورقي :
(1) الحدائق الوردية 114 /1. مفتاح الافکار، ص 148. کشف الغمة 29 /2.
(2) شيخ مفيد، الارشاد 67 /2، و شيخ طبرسي آنرا در اعلام الوري، ص 227 ذکر نموده است.
(3) ماههاي: شوال، ذيقعده و ذيحجّه را ماههاي حج گويند (مترجم).
(4) وسائل الشيعة 247 -246 /10.
(5) مسايل مربوط به حج و عمره، احکام مفصلي دارد که بايد به فتاوا و رسالههاي فقهاي عظام مراجعه کرد (مترجم).
اما انگيزه هاي هجرت امام از مکه و خارج شدنش به سوي عراق با اين سرعت ممکن است به اين موارد برگردد:

محافظت بر حرم
امام ترسيد بيت اللَّه الحرام- که هر کس بدان وارد شود، ايمن مي گردد- مورد هتک حرمت واقع شود، زيرا بني اميه، حرمتي براي آن نمي شناختند و يزيد به عمرو بن سعيد اشدق دستور داده بود با امام به جنگ پردازد و اگر از اين کار عاجز است، او را ترور کند و اشدق با سربازان زيادي به مکه وارد شد و هنگامي که امام، مطلع شد، از آن، خارج گرديد (1) و در بيت الحرام پناه نگرفت تا قداست آنرا محافظت نمايد.
آن حضرت عليه السلام مي فرمايد: «اگر يک وجب خارج از آن (يعني مکه) کشته شوم، برايم دوست داشتني تر است».
حضرتش عليه السلام به فرزند زبير مي گويد: «اگر فلان جا کشته شوم، براي من دوست داشتني تر از آن است که حرمت آنجا (يعني مکه) شکسته شود» (2) ، گذشت ايام روشن ساخت که امويان، اين بيت عظيم را مقدس نمي شمارند؛ زيرا به هنگام جنگ با پسر زبير، با منجنيق آنرا سنگباران نمودند و در آن آتش افروختند، همان گونه که پيش از آن، حرمت مدينه را شکسته بودند...
امام به شدت پرهيز مي کرد که مبادا حرمت بيت اللَّه شکسته شود، لذا از آنجا سفر کرد تا خونش در آن ريخته نشود.
خطر ترور
امام از اين نگران بود که مبادا در مکه ترور شود و يا اينکه چون طعمه اي آسان به دست امويان بيفتد؛ زيرا يزيد مأمورانش را براي ترور آن حضرت فرستاده بود.
«عبداللَّه بن عباس» در نامه اش به يزيد مي نويسد: «و هرچه را فراموش کنم، اين را فراموش نخواهم کرد که تو حسين بن علي را از حرم رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به حرم خدا طرد نمودي و سپس افراد خود را براي ترور وي فرستادي و او را از حرم خدا به سوي کوفه روانه نمودي که ترسان و احتياط کنان از آن خارج شد، در حالي که او خواه در گذشته و خواه هم اکنون در سرزمين بطحا عزيزترين فردش بود و در ميان اهل حرمين بيش از همه اطاعت مي شد، اگر در آنجا جاي مي گرفت و نبرد در آن را جايز مي شمرد» (3) .
نامه مسلم
از ديگر عواملي که امام را به خروج از مکه فراخواند، نامه ي سفيرش «مسلم ابن عقيل» بود که او را براي سفر به عراق تشويق مي کرد و در آن آمده بود: همه ي اهل کوفه همراه وي هستند و تعداد بيعت کنندگان با وي بيش از هيجده هزار نفر مي باشد....
اينها بعضي از عواملي هستند که امام را به خروج به سوي عراق، واداشتند و از سست ترين اقوال، اين قول است که حرکت امام از مکه، به وجود فرزند زبير در آن مربوط است؛ زيرا پسر زبير، اهميتي نداشت تا امام به خاطر وي از مکه خارج شود، تنها عواملي که به آنها اشاره نموديم، مطرح بوده اند، چون مکه بعد از آنکه در معرض حمله لشکريان اموي قرار گرفت، به صورتي درآمده بود که ديگر براي مرکزيت حرکتهاي سياسي مناسب نبود.
پاورقي :
(1) مرآة الزمان، ص 67 از کتابهاي کپي شدهي کتابخانهي امام اميرالمؤمنين عليهالسلام.
(2) ابنعساکر تاريخ 203 /14.
(3) يعقوبي، تاريخ 249 /2.
امام، به رؤساي پنجگانه بصره نامه هايي نوشت و آنهارا براي ياري کردن به وي و گرفتن حقش، به قيام خواند. آن حضرت، به بزرگان منطقه، نامه نوشت که از جمله آنها افراد ذيل هستند:
1 - مالک بن مسمع بکري.
2 - احنف بن قيس.
3 - منذر بن جارود.
4 - مسعود بن عمرو.
5 - قيس بن ميثم.
6 - عمر بن عبيداللَّه بن معمر (1) .
«اما بعد: همانا خداوند محمد صلي الله عليه و آله را از ميان خلقش برگزيد و او را به نبوتش کرامت بخشيد و براي رسالتش انتخاب کرد، سپس او را نزد خود برد، در حالي که بندگانش را دلسوزانه نصيحت کرد و آنچه را که بدان فرستاده شده بود، ابلاغ نمود، خانواده ما، اوليا، اوصيا و وارثانش بودند و شايسته ترين مردم به مقامش، اما قوم ما در اين مورد خود را بر ما مقدم شمردند و ما راضي شديم و تفرقه را نپسنديديم و آسايش (مردم) را دوست داشتيم در حالي که مي دانستيم ما به حقي که استحقاق ما بود از آنها که آن را در اختيار گرفتند شايسته تريم، من فرستاده ام را با اين نامه نزد شما فرستاده ام و شما را به کتاب خدا و سنّت پيامبرش فرا مي خوانم، زيرا سنّت از بين رفته و بدعت زنده گردانيده شده است، پس اگر گفتارم را بشنويد، شما را به راه رستگاري هدايت خواهم کرد...» (2) .

اين نامه، خلافت اسلامي را بيان مي کند که - بنا به فرمايش صريح امام - حق اهل بيت عليهم السلام است؛ زيرا آنان نزديکترين افراد به رسول خدا صلي الله عليه و آله و آگاهترين مردم نسبت به اهداف آن حضرت بوده اند، ولي آن قوم، خلافت را براي خود گرفتند و عترت پاک جز صبر چاره اي نداشتند؛ زيرا فتنه را نمي پسنديدند و حفظ وحدت مسلمين را مي خواستند...
همچنين اين نامه، شامل دعوت به حق با همه ابعاد و مفاهيمش بود، زيرا به زنده کردن کتاب خدا و سنّت پيامبرش دعوت مي کرد که حکومت اموي به عمد، آنها را از واقعيت زندگي دور کرده بودند...
برخي از نويسندگان در مورد نامه حضرت امام حسين عليه السلام به مردم بصره اظهار نظر کرده و گفته اند:
«نامه حضرت حسين عليه السلام به مردم بصره به ما نشان مي دهد که چگونه مسؤوليتش را مي شناخت و همراه آن حرکت مي کرد؛ زيرا اهل بصره به آن حضرت نامه ننوشته و او را به سوي شهر خود، دعوت نکرده بودند، آن گونه که اهل کوفه عمل کردند و با اين وجود، آن حضرت، به آنان نامه مي نويسد و آنها را براي روبه رويي حتمي، آماده مي سازد؛ زيرا وقتي که آن حضرت تصميم گرفت براي دين و امّتش قيام کند، اين تصميم از اعماق روح و ضمير آن حضرت برخاسته بود، نه از حرکت مردم کوفه و دعوت آنان از آن حضرت».
به هر حال، امام، نامه هايش را به دست يکي از غلامانش به نام «سليمان» که کنيه اش «ابورزين» بود، براي اهل بصره فرستاد، وي به سرعت راه پيمود تا اينکه به بصره رسيد و نامه ها را به صاحبانشان تحويل داد.
پاسخ احنف بن قيس
«احنف بن قيس»، زعيم عراق، در پاسخ امام، نامه اي فرستاد که در آن، اين آيه شريفه را نوشت و چيزي بر آن نيفزود: «فَاصْبِرْ إنَّ و َعْدَ اللَّهِ حَقٌّ و َلا يَسْتَخِفَنَّکَ الَّذينَ لا يُوقِنونَ» (3) (4) .
«صبر کن که وعده خدا حق است و آنان که ايمان ندارند، تو را از جاي حرکت ندهند».
او از امام خواسته بود شکيبايي پيشه کند و آنان که به خدا ايمان ندارند و ارزشي براي خداوند قايل نيستند، او را از جاي حرکت ندهند.
جنايت منذر بن جارود
«منذر بن جارود عبدي» از فرومايگان و بي مايگان عرب بود؛ زيرا فرستاده امام را دستگير کرد و او را دست بسته نزد ابن زياد - که دامادش بود - فرستاد، تا بدين وسيله اخلاص و وفاداري خود را ثابت کند. ابن مرجانه نيز در شامگاه شبي که فردايش به سوي کوفه حرکت کرد او را کشت و به دار آويخت. (5) برخي از مورخان براي «منذر» عذر آورده اند که وي معذور بوده است؛ زيرا مي ترسيد مبادا آن فرستاده از جانب فرزند مرجانه باشد تا او را امتحان کند لذا او را به وي تحويل داد، اين عذري بي ارزش است؛ زيرا لازم بود ابتدا از وي تحقيق به عمل آورد تا حقيقت کار او، آشکار گردد.
پاسخ مثبت يزيد بن مسعود
زعيم بزرگ «يزيد بن مسعود نهشلي» نداي حق را پاسخ مثبت داد و با انگيزه ايمان و عقيده به ياري امام برخاست و کنگره اي عمومي منعقد ساخت و قبايل عربي طرفدار خودرا به سوي آن فراخواند، آنها عبارتند از:
1 - بني تميم.
2 - بني حنظله.
3 - بني سعد.
هنگامي که اين قبايل فراهم آمدند، در ميان آنان به سخن ايستاد، ابتدا روي به «بني تميم» کرد و به آنان گفت: «اي بني تميم»! جايگاه من در ميان خودتان و اصل و نسبم را نسبت به شما چگونه مي بينيد؟!».
صداي بني تميم برخاست و وفاداري مطلق و بزرگداشت خود را نسبت به وي اعلام داشتند و يکصدا گفتند: «به، به! توبه خدا! ستون فقرات و رأس افتخارات هستي، در شرافت، مرکزيت داري، بيش از هر کسي به آن مقدم مي باشي...».
وي از تأييد آنان شادمان گشت و ادامه داد: «من شما را براي کاري فراهم آورده ام تا با شما مشورت کنم و در مورد آن، از شما ياري بجويم...».
آنان همگي وفاداري و اطاعت خودرا نسبت به وي اظهار نموده، گفتند: «به خدا مخلصانه به تو خواهيم گفت و در اظهار نظر براي تو خواهيم کوشيد، پس بگو تا بشنويم».
آنگاه، گردنها فراز آمد و نفسها در سينه حبس گرديد تا سخن آن زعيم بزرگ را بشنوند، وي، به سخن آمد و گفت: «معاويه مرده است که خوار باد! به خدا هلاک شد و نابود گشت، اينک باب ستم و گناه شکسته شده و ارکان ظلم به لرزه افتاده، او بيعتي را منعقد ساخت و گمان کرد که کاري را محکم نموده است، هيهات که آنچه را خواسته بود، محقق گردد! به خدا! وي کوشيد ولي ناکام ماند و مشورت کرد و بي نتيجه گشت، يزيد شراب خوار و رأس فسق و فجور برخاسته و ادعاي خلافت مسلمين را کرده و بدون رضايت آنان بر آنها حکم رانده با کوتاهي اش در حلم و قلّت علم که از حق به اندازه جاي دوپايش، چيزي نمي داند، به خداوند قسم! سوگندي پذيرفته شده دارم که جهاد با وي در امر دين، از جهاد با مشرکين برتر است.
اين حسين بن علي است عليه السلام، فرزند رسول اللَّه صلي الله عليه و آله صاحب شرف اصيل و انديشه راستين که فضيلتي وصف ناشدني دارد و علمي پايان نايافتني و به اين امر، اولي است به خاطر سابقه و سن او و به خاطر قدمت و خويشاونديش، وي بر خردسالان عطوفت دارد و به بزرگسالان احسان مي نمايد، پس وي را به عنوان رهبر رعيت و امامي راستين که خداوند حجتش را واجب گرانيده و موعظه اش را رسا ساخته است گرامي بداريم، پس مبادا از نور حق چشم بپوشيد و به راه باطل در آييد، زيرا صخر بن قيس در روز جمل شما را به خواري کشاند پس با حرکتتان به سوي فرزند رسول اللَّه صلي الله عليه و آله و ياري کردن وي، آن ننگ را بشوييد که به خدا! هر کس از شما در ياري اش کوتاهي کند، خداوند خواري را در فرزندان و کمي تعداد را در عشيره اش، نصيب وي خواهد کرد. و من اينک، لباس رزم را به تن کرده و زره آن را پوشيده ام، هرکس کشته نشود، مي ميرد و هرکس بگريزد، از دست نمي رود، پس پاسخي نيکو بدهيد، خداوند شما را رحمت کند».
اين خطابه شايسته، مسايل بسيار مهمي را شامل بود که عبارتند از:
اوّل: ناچيز شمردن هلاکت معاويه و اينکه با مرگ وي، باب ظلم و جور شکسته شده است.
دوم: انتقاد شديد در گرفتن بيعت معاويه براي يزيد.
سوم: بيان صفات شرورانه موجود در يزيد نظير دايم الخمر بودن و نداشتن حلم علم و نا آگاهي از حق.
چهارم: دعوت به فراهم آمدن برگرد حضرت امام حسين عليه السلام به جهت برخورداري آن حضرت از صفات شريفه اي همچون اصالت فکر، فراواني علم، بزرگي سن، عنايت داشتن به بزرگ و کوچک و ديگر صفات کريمه اي که آن حضرت را شايسته امامت مسلمين ساخته بود.
پنجم: وي به اطلاع مردم رساند که براي ياري رساندن به امام و دفاع از آن حضرت آمادگي کامل دارد.
هنگامي که آن زعيم بزرگ، خطابه اش را به پايان رساند، بزرگان «بني حنظله» به سخن آمدند و پشتيباني کامل خود را نسبت به وي اعلام داشتند و گفتند: «اي ابوخالد! ما تيرهاي کمانت هستيم و سواران عشيره ات، اگر به وسيله ما تير بيندازي، اصابت مي کني و اگر به وسيله ما به نبرد پردازي، پيروز مي گردي به خدا تو وارد هيچ گردابي نشوي مگر اينکه ما به همراه تو خواهيم بود و با هيچ گرفتاري روبه رو نمي شوي مگر اينکه ما نيز - به خدا قسم! - با آن روبه رو خواهيم شد، با شمشيرهايمان تو را ياري مي کنيم و هرگاه بخواهي، با بدنهايمان از تو محافظت مي نماييم».
اين منطقي افتخار آميز بود که بر احساسات آنان و ايستادنشان در کنار وي، حکايت داشت. پس از آن، «بني عامر» برخاستند و از وفاداري عميق خود نسبت به وي سخن راندند و گفتند: «اي ابوخالد! ما فرزندان پدر تو و هم پيمانان تو هستيم، اگر خشمگين شوي، خرسند نخواهيم شد و اگر حرکت کني، بر جاي نخواهيم ماند، اين امر تواست، پس هرگاه خواستي ما را فراخوان...».
اما «بني سعد»، اظهار ترديد و عدم علاقه نسبت به فراخوان وي نمودند و گفتند: «اي ابوخالد! بدترين چيزها نزد ما، مخالفت با تو و خارج شدن از رأي تو است، صخر بن قيس ما را به ترک نبرد در روز جمل دعوت کرد و ما مورد ستايش قرار گرفتيم و عزّت ما در ميان ما باقي ماند، پس ما را مهلت ده تا مشورت کنيم و نظرمان را به تو بگوييم...».
وي از اين بر جاي ماندنشان ناراحت شد و از آنان انتقاد کرد و گفت: «اگر اين کار را بکنيد، به خدا! شمشير، هرگز از شما برداشته نخواهد شد و شمشيرتان همچنان در ميان شما به کار گرفته خواهد شد...».

پاسخ يزيد بن مسعود به امام
«يزيد بن مسعود»، نامه اي به امام نوشت که بر شرافت و کرامت وي دلالت داشت و اينکه دعوت امام را پذيرفته است. متن آن نامه چنين است:
«اما بعد: نامه ات به من رسيد و آنچه مرا به سوي آن فراخوانده و براي دريافت بهره ام از طاعتت دعوت نموده و رستگاري ام را با سهمي از ياري ات خواسته بودي، معلومم گشت، خداوند هيچگاه زمين را از کسي که در آن به خير عمل کند و راهنمايي براي راه رستگاري باشد، خالي نخواهد گذاشت، شما حجّت خداوند بر خلق و امانتش در زمين هستيد، شما شاخه هاي زيتون احمدي هستيد که او اصل و شما فرع آن مي باشيد. پس حرکت کن که پرنده خوشبختي با تو است، من گردنهاي بني تميم را براي تو مطيع ساخته و آنها را در طاعت تو شديدتر از شتران تشنه اي که پس از سه روز چرا در روز چهارم به آب رسيده اند، ساخته ام و گردنهاي بني سعد را براي تو به اطاعت کشيده و چرک دلهايشان را به آب ابري بارنده شسته ام، آنگاه که برق آن جهيد و درخشان شد...».
اين نامه، با ادبي والا و طبعي کريم و تعظيمي شايسته نسبت به امام سرشار است.
بعضي از مورخان مي گويند: اين نامه در روز دهم ماه محرم پس از آنکه ياران و اهل بيتش شهيد شده بودند به امام رسيد، و آن حضرت تنهاي بي کس مانده بود و نيروهاي غدّار برگرد او فراهم آمده بودند. هنگامي که آن حضرت، نامه را خواند، فرمود: «تو را چه باشد، خداوند تو را از ترس ايمن دارد و روز تشنگي بزرگ، تو را سيراب سازد».
هنگامي که ابن مسعود براي ياري رساندن به امام آماده گشت، خبر کشته شدن آن حضرت به وي رسيد و جانش را در آتش افسوس و حسرت گداخت (6) .
پاسخ مثبت يزيد بصري
«يزيد بن مسعود بصري»، نداي حق را پاسخ مثبت داد. وي - بنا به گفته مورخان - به خانه ماريه دختر سعد يا منقذ، رفت و آمد مي کرد چرا که خانه اش يکي از محلهاي تجمع شيعيان بود، فضايل اهل بيت عليهم السلام در آنها به اطلاع افراد مي رسيد و بزرگواريهاي آنان منتشر مي گشت و هنگامي که امام از اهل بصره دعوت فرمود که او را ياري نمايند، «يزيد بن نبيط» به اين دعوت پاسخ مثبت داد و از ده پسرش، عبداللَّه و عبيداللَّه به او پيوستند، ولي يارانش بر او ترسيدند که مبادا مأموران پليس ابن زياد او را دريابند، به آنها گفت: هرگاه پاهاي مرکبم برزمين هموار صحرا جاي گيرد، هر کس به دنبالم بيايد بر من آسان باشد (7) ، آنگاه بر اسب خود سوار شد و غلامش عامر، سيف بن مالک و ادهم بن اميه همراه وي شدند و در مکه به امام پيوستند و تا عراق در خدمت آن حضرت بودند
ودر کنار آن حضرت در کربلا شهيد شدند (8) .
پاورقي
(1) ابن اثير، تاريخ، 23/4.
(2) طبري، تاريخ 375/5.
(3) روم / 60.
(4) سير أعلام النبلاء: 298 / 3.
(5) طبري، تاريخ 358 - 357/5.
(6) اللهوف، ص19 - 16.
(7) طبري، تاريخ 354/5.
(8) مقرّم، مقتل، ص144 به نقل از ذخيرة الدارين، ص224.
آه از اين دنيا! و دور باد اين زندگي در حالي که دنيا بر کسي همچون فرزند رسول اللَّه صلي اللَّه عليه و آله و ريحانه ي آن حضرت، تنگ مي شود و امواج غمها او را دست به دست مي کنند و نمي داند که به کجا برود و به کجا روي آورد؛ زيرا خبرهايي دريافت داشته است که يزيد ستمگر به مأمورانش دستور داده او را ترور کنند هرچند به پرده هاي کعبه آويزان شده باشد.
سبط پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله يقين پيدا کرده بود که يزيد او را به حال خود نخواهد گذاشت و حتماً خونش را خواهد ريخت و حرمتش را خواهد شکست و اين مطلب را در موارد بسياري بيان فرموده بود، از آن جمله:
1- «جعفر بن سليمان ضبعي» روايت کرده که آن حضرت عليه السلام فرمود: «به خدا مرا رها نخواهند کرد تا اين خون را- در اين حال به قلب شريفش اشاره نمود- از درونم خارج کنند و هرگاه اين کار را بکنند، خداوند کسي را بر آنها مسلط مي کند که آنانرا ذليل سازد تا آنجا که از کهنه ي کنيزان هم خوارتر شوند» (1) .
2- امام عليه السلام به برادرش «محمد بن حنفيه» فرمود: «اگر وارد لانه ي يکي از اين خزندگان شوم، مرا خارج خواهند ساخت تا بکشند» (2) .
3- «معاوية بن قره» روايت کرده که حضرت حسين عليه السلام فرمود: «به خدا! به من ستم مي کنند آنگونه که بني اسرائيل در روز شنبه، ستم کردند» (3) .
حيرت، بر امام مستولي شد و امواجي از حزن و اندوه، آن حضرت را فراگرفت. فضا در برابرش با ابرهاي تيره اي از مشکلات هولناک و حوادث سهمگين پوشيده گرديد؛ زيرا امام، اگر در مکه مي ماند، از ترور، هراسان بود، اگر به سوي عراق مي رفت،از اهل کوفه مطمئن نبود چون آنان به وي بي وفايي و خيانت خواهند کرد و امام، اين مطلب را به کسي که او را در راه ديده بود، بيان کرد، «يزيد رشک» در اين باره روايت مي کند کسي که با حسين برخورد کرده بود، گفت: من چادرهايي را ديدم که در منطقه اي از صحرا، بر پا شده بودند، گفتم: اينها براي کيست؟
گفتند: اينها براي حسين عليه السلام هستند.
پس به سوي او رفتم و ديدم پيرمردي است که قرآن مي خواند در حالي که اشک برگونه ها و محاسنش سرازير است. به او گفتم: پدر و مادرم فدايت باد! اي فرزند دخت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله! چه چيزي تو را به اين سرزمين و صحرايي که کسي در آن نيست، آورده است؟ فرمود: اينها نامه هاي اهل کوفه به من است، من آنها را جز قاتلان خويش نمي بينم، وقتي اين کار را کردند ديگر هيچ حرمتي براي خدا باقي نخواهند گذاشت، مگر آنکه آنرا مي درند، خداوند هم بر آنان کسي را مسلط مي سازد که خوارشان نمايد تا جايي که از کهنه ي کنيزي هم پست تر گردند (4) .
آن حضرت، نسبت به اهل کوفه دلخوش نبود؛ زيرا از حيله و بي وفايي آنان آگاه بود که آنها دشمناني بر ضد وي خواهند بود و همدست دشمنانش خواهند شد.
به هر حال، ما به بعضي از حوادثي که در مکه پيش از سفر آن حضرت بر او گذشت، اشاره اي مي نماييم و انگيزه هاي هجرتش به عراق و ماجراهاي ميان راه را بيان مي کنيم.
نامه ي امام به بني هاشم
هنگامي که امام بر ترک مکه به سوي عراق تصميم گرفت، اين نامه را به بني هاشم نوشت که در آن، بعد از نام خدا آمده بود: «از حسين بن علي به برادرش محمد و هر که از بني هاشم نزد وي باشد، اما بعد: هرکس به من بپيوندد، شهيد مي گردد و هر کس به من ملحق نشود، به پيروزي نخواهد رسيد، والسلام» (5) .
امام عليه السلام خاندان نبوي را مطلع ساخت که هر کس از آنان به وي ملحق شود،شهادت را به دست مي آورد و هر کس به وي نپيوندد، پيروزي را به دست نخواهد آورد، اما اين کدام فتح است که امام آنرا در نظر داشته است؟
اين همان فتحي است که هيچيک از رهبران جهان و قهرمانان تاريخ، بجز آن حضرت، آنرا به دست نياورده اند؛ زيرا عقايد وي پيروز گشت و ارزشهاي او به بار نشسته و دنيا با فداکاريش درخشان شد و نام وي سمبل حق و عدالت گرديد و شخصيت عظيمش اينک از آن يک امّت و نه امّتي ديگر و يا طايفه اي و نه طايفه اي ديگر نيست، بلکه از آن همه ي انسانيّت بي همتا در هر زمان و مکان مي باشد، پس کدام فتحي، از اين عظيم تر و کدام پيروزي از اين پيروزي والاتر است؟
پيوستن بني هاشم به امام حسين
هنگامي که نامه ي امام در مدينه به بني هاشم رسيد، گروهي از آنان براي پيوستن به وي شتافتند تا فتح و شهادت را در خدمت ريحانه ي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به دست آورند، عموزادگان و برادرانش (6) در ميان آنان بودند همچنانکه محمد بن حنفيه نيز همراه آنان، حرکت کرد تا امام را از سفر به عراق بازدارد، ولي امام پيشنهاد وي را نپذيرفت، گفتگوي او را در مباحث پيشين بيان کرديم.
پاورقي:
(1) ابنکثير، تاريخ 169 /8 ابنعساکر، تاريخ 216 /14.
(2) بحار 375 /44.
(3) ابنعساکر، تاريخ 216 /14 ابنکثير، تاريخ 169 /8.
(4) ذهبي، تاريخ اسلام 11 /5. ابنکثير، تاريخ 169 /8. تذهيب التهذيب 856 /1. ابنعساکر، تاريخ 216 /14. الدرّالنظيم، ص 547.
(5) کامل الزيارات، ص 157. دلائل الامامة، ص 188 -187، ح 107.
(6) ابنعساکر، تاريخ 211 /14.
امام حسين عليه السلام هجرت به عراق را انتخاب کرد نه جاي ديگري از سرزمينهاي جهان اسلام، در حالي که مي دانست اهل عراق به چه وضعي از پادرهوايي و اضطراب در رفتار، گرفتار شده بودند. شايد انتخاب عراق- نه هر جاي ديگر- از سوي امام، به عوامل زير برگردد:
اوّل: عراق، در آن روزگار، قلب دولت اسلامي و جايگاه ثروت و مردان بود که در آن، کوفه به عنوان پادگاني براي سپاهيان اسلام تأسيس گرديد و نقش مهمي در حرکت فتح اسلامي داشته و در فتح «رامهرمز، شوش، شوشتر و نهاوند» مشارکت نموده که عمر بن خطاب از آن ياري مي جسته است.
عمر به واليش «سعد بن ابي وقاص» نوشت: «نيروي فراواني همراه نعمان بن مقرن، به اهواز بفرست». و در اخبار فتوحات اسلامي به اين عبارت، فراوان برخورد مي شود که «عمر، از اهل کوفه به آنان مدد رساند». عمر آنها را ستايش نموده مي گفت: «خداوند، اهل کوفه را جزاي خير دهد که حوزه ي خود را کفايت مي کنند و به مردم سرزمينهاي ديگر مدد مي رسانند».
مردي از اهل شام در مورد آنها گفته: «شما گنجينه ي اسلام هستيد، هرگاه اهل بصره از شما ياري بخواهند، به آنان کمک مي کنيد و اگر مردم شام از شما کمک بطلبند، به آنان مدد مي رسانيد» (1) .
علاوه بر اينکه عراق، پايگاهي نظامي بود که از قديم به ميراثش معروف گشته «آنجا قلب زمين و خزانه ي بزرگ مملکت است به اضافه آن نعمتهاي اختصاصي که خداوند جليل به اهل کوفه داده است که عبارتند از: ساخت لباسهاي رنگي و ابريشمي و چيزهاي ديگري مثل انواع ميوه ها و خرماها» (2) .
امويان آن را به عنوان منبع درآمد مهمي براي بيت المال دمشق (3) به کار گرفته بودند که درآمد مالياتي معاويه از کوفه و نواحي آن به پنجاه ميليون درهم بالغ گرديده بود (4) .
و خراج بطائح (5) به پنج ميليون درهم رسيده بود (6) .
عراق، قلب تپنده ي دنياي اسلام بود که گوي سبقت را در صحنه هاي سياست، اقتصاد و اجتماع از ساير مناطق ربود و همه ي انقلابيون به سوي آن مي شتافتند (7) تا آنرا به عنوان محلي جهت آغاز حرکت به سوي اهداف سياسي خود قرار دهند... و کوفه، تنها شهر در سرزمينهاي اسلامي بود که ارزش حوادث و اهداف جريانهاي سياسي را درک مي کرد؛ زيرا بينش اجتماعي تا حد زيادي بر آن حاکم شده بود و کوفيان، خواستهاي خود را بر حکامشان تحميل مي کردند و هرگاه خواستهايشان را محقق نمي ساختند، به روي آنان شمشير مي کشيدند و بر عليه آنان به پا مي خاستند.
به هر حال، امام، هجرت به کوفه را برگزيد، به اعتبار اينکه آن شهر، مرکز قدرت در جهان اسلام بود. «عبدالمتعال صعيدي» مي گويد: «امام حسين، به خطا نرفت، هنگامي که تصميم گرفت به عراق هجرت کند؛ زيرا عراق، مرکز مناسبي براي برپايي حکومتي شامل بود که امر مسلمين را دربرگيرد و لذا آنرا خود انتخاب نمود تا روزگار بعداً، اين حکومت را براي عراق محقق ساخت و دولت عباسي در آن به وجود آمد که نزديک به پانصد سال بر مسلمين حکومت راند» (8) .
دوّم: کوفه، مهد تشيّع و موطني از مواطن علويان بود که در بسياري از مواقع، اخلاص خود را نسبت به اهل بيت اعلام نمود؛ گروهاي انقلابيون به فرماندهي «مالک اشتر نخعي» يکي از بزرگان شيعه، به سوي مدينه حرکت کردند و عثمان را محاصره و بر او يورش بردند و امام را براي خلافت نامزد نمودند که بذر تشيع در کوفه از زمان خلافت عمر کاشته شد؛ زيرا از واليان کوفه، «عمار بن ياسر و عبداللَّه بن مسعود» بودند که بزرگواريها و فضايل امام را در محافل کوفه منتشر مي ساختند و آنچه را که از حضرت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در حق او روايت شده بود، براي مردم مي گفتند تا آنجا که بر محبّت و دوستي آن حضرت بار آمدند، به طوري که کوفيان در جنگ جمل و صفين همراه امام شرکت نمودند و به حضرتش مي گفتند: «يا أميرالمؤمنين! ما را به هر جا که خواهي ببر که ما حزب و ياران تو هستيم، با هر که دشمن تواست، دشمنيم و با هر کس که به سوي تو باز آيد و از تو اطاعت کند، همراهي مي نماييم» (9) .
امام اميرالمؤمنين عليه السلام به نيکي آنها را مي ستود، زيرا معتقد بود آنان ياران و همدستان مخلص وي هستند و به آنان مي فرمود: «اي اهل کوفه! شما برادران، ياران و همدستان من براي حق هستيد و اجابت کنندگان براي جهاد با حلال کنندگان حرام هستيد، به کمک شما آن کس که روي برتافته را مي زنم و اميد اطاعت کامل روي آورنده را دارم» (10) .
و مي فرمود: «کوفه گنجينه ي ايمان و جمجمه اسلام و شمشير و نيزه خداوند است که هر جا بخواهد آنرا قرار مي دهد» (11) .
عراق، در سخت ترين جنگها و شديدترين نبردها به خاطر اهل بيت، شرکت کرد و از قاتلان آنان انتقام گرفته به دست انقلابي بزرگ، «مختار ابن ابي عبيده ي ثقفي»،به خونخواهي آنان برخاست، بنابراين، انتخاب هجرت به کوفه از سوي امام به سبب اين بوده که اهالي اين شهر به دوستي عميق نسبت به اهل بيت، شناخته شده بودند.
سوّم: کوفه جايگاه اصلي مخالفت با حکومت اموي بود؛ زيرا کوفيان در طول مدت حکومت امويان، دست از معارضه ي با آنان برنداشته، آرزومند زوال دولتشان بودند. «فلهوزن» سبب دشمني کوفيان نسبت به امويان را ناشي از اين مي داند که خلافت از «کوفه» به «دمشق» منتقل گرديد و اينکه آنان پس از آنکه خود صاحب دولتي بودند، اينک شهرشان تنها ولايتي در دولت جديد گرديده و درآمدشان را از خراج سرزميني که خود فتح کرده بودند، از دست دادند و حال بايد به ته مانده اي که از سفره هاي اربابان اموي بر آنها فرومي افتاد، قناعت مي کردند و متأسفانه، اين تلخي را تنها پس از گذشت فرصت، احساس نمودند بنابراين عجيب نبود اگر مردم کوفه حکومت اهل شام را يوغي سنگين برگردن خود ببينند و در انتظار فرصت مناسبي باشند که خود را از آن رها سازند و آنرا دور بيندازند.
از عواملي که خشم کوفيان را بر امويان شدت بخشيد اين بود که معاويه افراد شناخته شده ي بي صلاحيتي همچون مغيرة بن شعبه و زياد بن ابيه را بر آنها حاکم ساخت و آن دو جور و ستم را در ميان آنان گسترش دادند و آسايش و آرامش را از آنها گرفتند و در محروميت اقتصادي آنان، کوشيدند و سياست گرسنگي و محروم سازي را در بين آنان به اجرا گذاشتند... کوفه مرکزي براي توطئه بر ضد حکومت اموي گرديد و شکنجه، قتل و ستمي که از دست واليان کشيدند نيز آنان را از اين کار، باز نداشت.
پس هجرت امام به کوفه و انتخاب آن به عنوان مقرّي براي انقلاب به اعتبار اين بوده است که آنجا تنها شهر دشمن امويان بود که هيجان مخالفت با امويان در آن شهر، پس از مرگ معاويه، به اوج خود رسيده بود.
چهارم: امام حسين عليه السلام هجرت به عراق را به خاطر دعوتهاي مکرر و اصرار فراوان اکثريت غالب مردم کوفه براي آمدن آن حضرت، حتي در زمان معاويه، انتخاب کرد؛ زيرا نامه هاي آنان پي درپي به حضرتش مي رسيد و او را به حرکت به سوي آنان تشويق مي نمود. اگر امام از پاسخ مثبت دادن به آنان خودداري مي کرد در برابر خدا و مردم مسؤول مي بود، خصوصاً پس از آنکه سفيرش «مسلم بن عقيل» به وي نامه نوشت و او را از يکدست بودن مردم در بيعت با آن حضرت و انتظار قدوم او با خبر ساخت و وي را به سفر به جانب آنان تشويق نمود و آن حضرت عليه السلام چاره اي جز اجابت آنان نداشت.
«دکتر محمد حلمي» مي گويد: «حسين، از حجاز به سوي کوفه براي اجابت دعوتهايي که از مردمش به وي رسيده بود و آمدن وي را به سوي آنان تقاضا مي کرد تا انقلابشان بر ضد خلافت يزيد را رهبري کند، خارج نشد، مگر پس از آنکه آمادگي کوفيان را براي اقدام به اين قيام با اعزام نماينده اي امتحان کرد تا ميزان اين آمادگي را بشناسد. مسلم بن عقيل بن ابيطالب براي اين مأموريت رفت و در مدت کوتاهي، موفق شد دوازده هزار نفر را در قيامي خروشان براي بيعت با حسين و خلع بيعت يزيد، رهبري کند. مسلم اين امر را به حسين گزارش نمود و او تصميم گرفت حرکت کند تا شخصاً آن قيام را رهبري نمايد و لذا حسين در قيام خود، دست پاچه و شتابزده نبوده است؛ زيرا نامه ها برايش آمده بود، حضرت خواست از ميزان جدي بودن آنها مطلع شود که با قيام هزاران نفر در آن مدت کوتاهي که نماينده اش فعاليت داشته، مطمئن گرديده بود» (12) .
پنجم: امام حسين عليه السلام اگر به منطقه ي ديگري غير از کوفه مي رفت، سپاه امويان، حتماً در پي او مي رفتند و به ناچار شهيد شده و مورد سرزنش و نکوهش واقع مي گرديد و به او گفته مي شد: چرا به عراق نرفتي، سرزميني که ياران و شيعيان تو را در بردارد و مردم آن، هزاران نامه برايت فرستادند و شما را به رفتن نزد آنان تشويق نمودند؟ در آن صورت، آن حضرت چه پاسخي مي داشت اگر به سرزمين ديگري مي رفت و لشکريان اموي در پي او مي رفتند؟
اينها بعضي از عواملي است که امام را به انتخاب هجرت به کوفه کشاند تا آنجا را مقري براي انقلاب خويش قرار دهد.
روي گرداني از حجاز
در اينجا يک مطلب باقي مي ماند و آن اين است که چرا امام در حجاز باقي نماند تا آنجا را جايگاهي براي شروع انقلاب خود قرار دهد؟ شايد علّت رد کردن آن از سوي حضرت، به موارد زير برگردد:
الف- محيط حجاز، با اندک بودن منابع اقتصادي روبه رو بود؛ زيرا معاويه، فقر و بينوايي را در آن گسترش داده بود و طبيعي است که انقلاب به پشتيباني مالي زيادي نيازمند بود و با عدم وجود سرمايه در حجاز، امام چگونه مي توانست انقلاب خود را شعله ور سازد؟
ب- عدم وجود بينش سياسي در حجاز؛ زيرا اکثريت غالب آن از مسائل سياسي دوري گزيده بودند، در حالي که عراق، مشعل آگاهي سياسي در سرزمينهاي عربي بوده است.
ج- حجاز، براي مرکزيت انقلاب، مناسب نبود؛ زيرا پيوسته در معرض حمله ي نيروهاي اموي قرار داشت، به همين خاطر بود که يزيد نيروهاي فراواني را براي جنگ با ابن زبير، به فرماندهي برادرش «عمرو بن زبير»، اعزام نموده بود.
د- حجاز، داراي پادگان نظامي نبود تا امام به آن پناه ببرد تا دفاع و حمايت از او را بر عهده گيرد.
ه- اکثريت غالب مردم حجاز نسبت به اهل بيت عليهم السلام کينه توز و نسبت به بني اميه متمايل بودند.
«ابوجعفر اسکافي» مي گويد: «اما اهل مکه، همگي با علي دشمني داشتند و همه ي قريش با وي مخالف و اکثريت مردم با بني اميه بودند» (13) .
امام علي بن الحسين عليه السلام مي فرمايد: «در مکه و مدينه بيست نفر هم دوستدار ما نيستند» (14) با وجود شايع بودن دشمني اهل بيت: در حجاز، چگونه امام آن را مقرّي براي خود انتخاب کند؟
امام، در حالي که همه ي حجازيان مي ديدند و مي شنيدند، از آنجا خارج شد ولي آنان براي همراهي با وي نشتافتند و هيچيک از آنان، جز اهل بيتش، براي ياري و دفاع از آن حضرت، به دنبالش نرفتند.
روي گرداني از مصر
امام، از مصر، روي گردان شد و با کسي در آنجا مکاتبه ننمود؛ زيرا مردمش، در طول روزگار خلفا و در طول حکومت اموي، به آسايش و آرامش و دوري از جريانهاي سياسي، علاقه داشتند و هيچ نامه اي از آنان به امام نرسيد که او را براي رفتن نزد آنها دعوت کنند، پس امام، چگونه به سوي آنان هجرت کند؟ به علاوه در مصر، گرايشي عثماني وجود داشت و والي آن «عمرو بن عاص» بود که دشمني و عداوت نسبت به اهل بيت: را در آنجا شايع گردانيده دوستي نسبت به بني اميه را بر قرار کرده بود، پس چگونه امکان داشت امام عازم آنجا شود؟
روي گرداني از يمن
«ابن حنفيه» و ديگران به امام پيشنهاد کردند که به يمن هجرت کند؛ زيرا در آنجا شيعياني براي آن حضرت و پدرش بودند، ولي امام، اين نظريه را نپذيرفت. علت روي گرداني حضرت از آن، به نظر ما به موارد زير برمي گردد:
1- در يمن، پادگان نظامي وجود نداشت که بتواند هنگام يورش بني اميه از آن حضرت، حمايت و دفاع کند زيرا يمنيها، داراي سلاح و ساز و برگ نظامي نبودند و قدرتي براي دست زدن به عمليات نظامي نداشتند.
2- توده هاي مردم در يمن، هنگامي که سپاهيان معاويه به فرماندهي «بسر بن ابي ارطاة» ستمگر بر آنها حمله ور شدند، به حمايت از سرزمين خويش نپرداختند تا آنجا که آن ستمگر، بسياري از آنان را کشت و زنان را به اسارت گرفت و آنها را در بازارها به فروش رساند و هر کدام که ساقي درشت تر داشتند به قيمتي بيشتر، فروخته شدند ولي مردم يمن براي دفع از اعراض خود به پانخاستند بلکه خونها و مالهايي را که خواسته دشمن اموي بود، تسليمشان کردند، با اين حال، امام چگونه به يمن هجرت نمايد؟
3- يمن، دچار فقر و بينوايي شد و زندگي اقتصادي آن فلج گرديده بود و مردم آن قدرتي براي تهيه ي اموال و سلاح لازم براي انقلاب نبودند و بسياري از مردم آن در طلب روزي و رفاه به کوفه آمده بودند.
4- اگر امام به يمن مي رفت، يزيد او را رها نمي کرد و لشکريانش را براي جنگ با وي مي فرستاد و در اين راه خونها ريخته مي شد و امام به ايجاد فتنه و تفرقه متهم مي گشت و بدين ترتيب، عدالت قيام حضرت، بنا به گفته ي «دکتر احمد محمود صبحي»، از بين مي رفت (15) .
از آنچه گفتيم سستي نظريه دکتر «علي حسين خربوطلي» آشکار مي شود، وي از امام انتقاد مي کند که چرا به يمن نرفت و حجاز را ترک کرد، چون در اين دو مکان، ياران حقيقي وي و شيعيان مخلص پدرش وجود داشتند، به علاوه، امتياز يمن اين بود که از مرکز خلافت دور، دژهايش محکم، و درّه هايش (16) فراوان بود. اين نظريه هيچگونه نشاني از تحقيق ندارد؛ زيرا امام ياراني حقيقي در حجاز نداشت و اگر مي داشت هنگامي که حرکت به سوي عراق را اعلان نمود، همراه وي به پا مي خاستند و او را طعمه اي تنها در دست فرزند مرجانه، رها نمي کردند. يمن را هم بيان کرديم که از نظر مسائل استراتژيک، مناسب نبوده است تا امام آن را مقرّي براي انقلابش قرار دهد.
روي گرداني از ايران
امام، از «ايران» روي گردان شد؛ زيرا هيچ پشتوانه اي در آن نداشت و دعوت به سوي اهل بيت عليهم السلام هنوز در آن، متبلور نشده بود تنها پس از گذشت مدتي، مرکزي براي دعوت علويان شد، يعني هنگامي که مجموعه ي بزرگي از شيعيان که زياد، آنانرا به ايران تبعيد کرده بود، به اين سرزمين آمدند و به نشر تشيع در آن پرداختند و داعيان بني عباس، ثمره اي را که داعيان شيعه در ايران به وجود آورده بود، برداشت کرده ايران را مقري براي خود قرار دادند و از آنجا بود که قيام بر ضد بني اميه آغاز شد و حکومت و سلطنت آنانرا بر انداخت.
روي گرداني از بصره
امام، از بصره روي گردان شد، زيرا گرايشي عثماني داشت و بسياري از مردم آن، پيرو زبير و طلحه بودند.
«ابوجعفر اسکافي» مي گويد: «اهل بصره، همگي علي را دشمن مي داشتند» (17) و سبب آن، جنگ جمل بود که سرهاي بسياري از مردم بصره را درو کرد و دلهايشان را از دشمني نسبت به امام و فرزندانش، انباشت، البته جمعي از شيعيان در آنجا بودند که امام وقتي مي خواست به سوي کوفه حرکت کند، با آنان مکاتبه نمود.
به هر حال، کوفه مناسب ترين مرکز براي اعلام انقلاب بر ضد امويان بود؛ زيرا اين شهر انقلابي، حرکت مخالفت با بني اميه را رهبري کرده و پس از هلاک شدن معاويه به طور کامل براي دعوت از امام، آماده شده بود، همچنانکه وطن اصلي شيعيان آن حضرت شمرده مي شد؛ دلهاي مردمانش مالامال از محبت و دوستي نسبت به حضرتش بود.
انتخاب هجرت به کوفه و نه جايي غير از آن، از سوي امام عليه السلام مبتني بر مطالعه اي عميق نسبت به واقعيت مناطق اسلامي و احاطه داشتن آن حضرت بر جهت گيريهاي شهروندان آنها، خواه در صحنه هاي سياسي و خواه عقيدتي و ميزان قدرت اقتصادي و نظامي آنان بود؛ زيرا امام از همه ي آن موارد اطلاع و آگاهي پيدا کرده بود و هيچ سرزميني را به غير از کوفه نيافته بود که استراتژي کامل براي حمايت از انقلاب و تضمين پيروزي در آن فراهم باشد و نيروهاي طرفدار آن حضرت و مخالف حکومت اموي را در برگيرد، بنابراين، حرکت به سوي آنجا، ضرورتي بوده که جايگزيني براي آن وجود نداشته است.
پاورقي :
(1) الطبقات الکبري 124 /6.
(2) همداني، مختصر کتاب البلدان، ص 52.
(3) فتوح البلدان، ص 293.
(4) يعقوبي 218 /2.
(5) «بطائح» زمين گستردهاي ميان واسط و بصره که روستاهايي به هم متصل و وسيع بوده است (معجمالبلدان 666 /1).
(6) قدامة بن جعفر، الخراج و صنعة الکتابة، ص 169.
(7) العراق في ظل الحکم الأموي، ص 9.
(8) مجلهي الغري، سال نهم، شمارهي 14 -11، ص 108.
(9) الامامة والسياسة 125/1.
(10) همان، ص 124.
(11) ابنفقيه، مختصر البلدان، ص 163.
(12) الخلافة والدولة في العصر الاموي، ص 116 -115.
(13) شرح نهجالبلاغه، 103 /4.
(14) همان، ص 104.
(15) نظريهي امامت نزد شيعهي اثناعشري، ص 243.
(16) تاريخ عراق در سايهي حکومت اموي، ص 121. صولي نيز در کتاب خود الدولةالاموية في الشام، ص 53 همين نظر را داشته است.
(17) شرح نهجالبلاغه 103 /4.
امام، در شب جمعه، سه شب از شعبان گذشته به مکه رسيد (1) و در خانه عباس بن عبدالمطلب (2) ، رحل اقامت افکند، مردم مکّه استقبال شاياني از آن حضرت به عمل آوردند و هر صبح و شب نزد آن حضرت مي رفتند و احکام دين و احاديث پيامبرشان را از او مي پرسيدند.
«ابن کثير» مي گويد: «مردم در مکّه به سوي او مي رفتند، در اطرافش مي نشستند و سخنش را مي شنيدند و از آنچه مي شنيدند، بهره مي بردند و آنچه را از او روايت مي کردند، مي نوشتند» (3) .
امام با جاذبه معنوي خود، دلها را به خود جلب مي کرد و قلبها را به سوي خود مي کشيد، مردم به دور او حلقه زدند تا جانهاي خود را از آب گواراي علومش که ادامه علوم جدش، پرتو افکنده علم و نور در زمين بود، سيراب کنند.
توجه حاجيان و زايران عمره به حضرت حسين
کساني که براي حج و عمره از ساير مناطق به بيت اللَّه مي آمدند، نزد آن حضرت به رفت و آمد پرداختند (4) و ديگران را به سوي او فرا مي خواندند و برگرد وجودش مي گشتند، اين يکي از او علم و حديث مي خواست و آن ديگري از او حکمتهاي سودمند و سخنان جامع فرا مي گرفت تا با انوار آنها در تاريکيهاي زندگي هدايت شود. (5) امام، ثانيه اي از وقت خودرا رها نمي کرد که بدون نشر بينش و آگاهي اجتماعي بگذرد، آن حضرت، مردم را به بيداري و بر حذر بودن از سياست اموي فرا مي خواند که هدفش، به بردگي کشيدن مسلمين و خوار نمودن آنان بوده است.
اضطراب حكومت محلي
حکومت محلّي در مکه، از آمدن امام به آنجا مضطرب شد و ترسيد که امام آن را مرکزي سياسي براي دعوت خويش و محلّي براي اعلام انقلاب بر ضد حکومت دمشق قراردهد لذا «عمرو بن سعيد اشدق» حاکم مکّه، پريشان، به نزد امام شتافت و به آن حضرت گفت: چه چيزي تو را (به اينجا) آورده است؟
- به خداوند و به اين خانه پناه آورده ام... (6) .
امام به بيت اللَّه الحرام که هر کس وارد آن شود، ايمن و از هر ظلم و تعدّي در امان خواهد بود، پناه آورده بود.
«اشدق»، اعتنايي به سخن امام نکرد، بلکه نامه اي به يزيد نوشت و او را از
آمدن امام به مکه و رفت و آمد مردم نزد وي و ازدحام آنان در مجلس امام و اجماع آنان بر تکريم آن حضرت، آگاه کرد و به وي خبر داد که اين مسأله، خطري براي دولت اموي به وجود مي آورد.
حضرت حسين با ابن عمر و ابن عباس
هنگامي که حضرت امام حسين عليه السلام به مکه آمد، «عبداللَّه بن عباس و عبداللَّه بن عمر» در آنجا اقامت داشتند. آنها براي استقبال از آن حضرت و تشرّف به خدمتش شتافتند در حالي که قصد داشتند از مکه خارج شوند، پس «فرزند عمر» به آن حضرت گفت:
«اي ابا عبداللَّه! خداوند تو را رحمت کند، از خداوند پروا کن که بازگشت تو به سوي اوست، تو دشمني افراد اين خاندان (بني اميّه) را نسبت به خودتان مي داني، اينک اين مرد، - يزيد بن معاويه -، بر مردم حاکم شده است، من مطمئن نيستم از اينکه مردم به خاطر اين زرد و سفيد به سوي او ميل کنند، و تو را بکشند و عدّه زيادي به سبب تو هلاک شوند؛ زيرا من شنيدم رسول خدا صلي الله عليه و آله را که مي فرمود: حسين کشته مي شود و اگر او را کشتند و واگذاشتند و ياري نکردند، خداوند آنها را تا روز قيامت خوار خواهد ساخت، من به تو پيشنهاد مي کنم که وارد صلحي شوي که مردم در آن داخل شده اند و صبر کن آن گونه که قبلاً با معاويه صبر کردي، شايد خداوند ميان تو و قوم ستمکاران حکم کند...». سرور آزادگان به وي فرمود: «من با يزيد بيعت کنم و در صلح وي وارد شوم؟!! در حالي که پيامبر صلي الله عليه و آله درباره وي و پدرش فرموده است آنچه را فرمود».
«ابن عباس» به سخن آمد و به آن حضرت گفت: «اي ابا عبداللَّه! راست گفتي، پيامبر صلي الله عليه و آله در حياتش فرمود: مرا با يزيد چه باشد، خداوند، يزيد را برکت ندهد، او پسرم و فرزند دخترم، حسين را مي کشد و سوگند به آنکه جانم در دست اوست، فرزندم در ميان قومي کشته نشود و آنها او را حمايت نکنند، مگر اينکه خداوند ميان دلها و زبانهايشان اختلاف خواهد افکند».
ابن عباس و حضرت حسين عليه السلام، به گريه افتادند، آنگاه آن حضرت، روي به ابن عباس کرد و گفت: «اي ابن عباس! آيا مي داني من فرزند دخت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله هستم؟».
- «آري، به خدا سوگند!.. مي دانيم که در دنيا کسي جز تو فرزند دخت رسول اللَّه نيست و اينکه ياري کردن تو بر اين امّت واجب است همچون واجب بودن نماز و زکات که هيچيک از آنها بدون ديگري، پذيرفته نمي شود...».
حضرت حسين عليه السلام به وي گفت: «اي ابن عباس! چه مي گويي در مورد قومي که فرزند دخت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله را از خانه و محل آرامش و زادگاه و حرم پيامبرش و مجاورت قبر و مسجد و محل هجرتش خارج کردند و او را هراسان و پريشان ساختند که نه در جايي آرام مي گيرد نه به موطني پناه مي آورد و از اين کار قصد دارند که او را بکشند و خونش را بريزند در حالي که وي نه به خداوند شرک گفته و نه به جاي وي کسي را به ياري گزيده و نه از آنچه رسول خدا صلي الله عليه و آله بر آن بوده، دگرگون گشته است...».
ابن عباس، به تأييد کلامش پرداخت و در حمايت از گفتار آن حضرت، گفت: «در آنها چيزي نمي گويم جز اينکه آنان به خدا و پيامبرش کافر شده اند و به سوي نماز نمي روند جز در حالي که خسته و بيزار باشند، براي مردم ريا مي کنند و جز اندکي، خداي را ياد نکنند، ميان اين و آن سرگردانند و هرکس را که خداوند گمراه کند، راهي برايش نخواهي يافت، بر امثال اينان است که عذاب بزرگ فرود مي آيد. اما تو اي فرزند رسول اللَّه! تو راس افتخار به رسول اللَّه هستي، پس گمان مبر اي فرزند دخت رسول اللَّه که خداوند از آنچه ظالمان انجام مي دهند، غافل است من گواهي مي دهم که هرکس از مجاورت با تو روي گردان شود و به جنگ با تو و جنگ با پيامبرت طمع و رزد، او را بهره اي نخواهد بود...».
امام حسين عليه السلام سخنش را تصديق نمود و فرمود: «آري، به خدا سوگند!».
آنگاه ابن عباس آمادگي خود را براي اقدام به ياري آن حضرت بيان کرد و گفت: «اي فرزند رسول خدا! فدايت گردم! گويا تو مرا براي خود مي خواهي و از من مي خواهي که ياري ات کنم. به خدايي که جز او پروردگاري نيست، اگر من با اين شمشيرم، در خدمت تو آنقدر بجنگم که دو دستم از کفهايم جدا شوند، به اندازه يک صدم از حق تو را ادا نکرده باشم هم اينک من در خدمت تو هستم، با فرمانت مرا امر کن».
«ابن عمر» سخن ابن عباس را قطع کرد و روي به حضرت حسين عليه السلام نمود و گفت: «از تصميمي که گرفته اي درنگ کن و از همينجا به مدينه باز کرد، در صلح اين قوم وارد شو و از و طنت و حرم جدّت رسول اللَّه صلي الله عليه و آله دور مشو، براي اين افراد که بهره اي براي آنان نيست، حجت و راهي برخود ايجاد نکن، اگر دوست داري بيعت نکني، تو رها هستي تا نظر خود را ببيني، زيرا يزيد بن معاويه شايد جز اندکي زنده نماند و خداوند امر او را از تو کفايت کند».
امام بر او ايراد آورد و سخنش را بر او باز گرداند و فرمود: «افسوس از اين سخن براي هميشه! ما دام که آسمانها و زمين باشند، من از تو اي عبداللَّه! مي پرسم که آيا من نزد تو بر خطا هستم؟ پس اگر بر خطا باشم مرا بازگردان که من مي پذيرم و مي شنوم و فرمان مي برم».
فرزند عمر گفت: «سوگند به خدا! نه، خداوند متعال، فرزند دخت پيامبر خدا را بر خطا قرار نمي دهد و کسي همچون تو با طهارت و نزديکيش نسبت به رسول خداصلي الله عليه و آله همانند يزيد بن معاويه نيست، ولي من بيم دارم که اين چهره زيباي تو را با شمشيرها بزنند و از اين امّت چيزي را ببيني که دوست نداري، پس همراه ما به مدينه بازگردد و اگر دوست نداري بيعت کني، هرگز بيعت مکن و در خانه ات بنشين».
امام، روي به او کرد و او را از پليدي امويان و نيتهاي بدشان نسبت به آن حضرت، آگاه کرد و گفت: «هيهات اي فرزند عمر! اين قوم مرا رها نخواهند کرد، هر چند مرا داشته باشند و اگر بر من دست نيابند، همچنان تلاش خواهند کرد تا من به اجبار بيعت کنم يا مرا بکشند، آيا نمي داني اي عبداللَّه! از ناچيزي دنيا نزد خداوند متعال است که سر يحيي بن زکريا نزد ستمکاري از ستمکاران بني اسرائيل آورده شد، در حالي که آن سر با ارائه حجّت به آنان سخن مي گفت؟!! آيا نمي داني اي ابوعبدالرحمان! بني اسرائيل ميان طلوع فجر تا طلوع گويي که کاري نکرده اند، خداوند در مورد آنها به شتاب اقدامي نکرد و سپس آنان را گرفت، گرفتن شکوهمندي قدرتمند» (7) .
اين گفتگو، تصميم آن حضرت بر انقلاب و عزم او را بر نبرد با يزيد نشان مي دهد؛ زيرا وي، امام را به حال خود نمي گذاشت، پس يا بايد بيعت مي کرد و خود و اسلام را ذليل مي ساخت و حرمتهايش شکسته مي شد يا با عزّت و کرامت کشته شود، آن حضرت، مرگ را بر نابودي کرامتش و کرامت امّت و مقدسات آنان، ترجيح داد.
وصيت امام حسين به ابن عباس
امام حسين عليه السلام، روي به ابن عباس کرد و اين وصيت را به وي ابلاغ نمود و فرمود: «تو اي ابن عباس! عموزاده پدرم هستي، از آن وقت که تو را شناختم همچنان امر به خير کرده اي، تو همراه پدرم بودي و به او پيشنهادهايي که رستگاري و صواب در آنها بود، مي دادي، پدرم تو را هم صحبت خود مي کرد و از تو نظر مي خواست و با تو مشورت مي نمود، تو هم به صواب، مشورت مي دادي، پس در امان خدا به مدينه برو و چيزي از خبرهايت را از من پنهان مکن ما دام که ببينم اهل آن مرا پاسخ مثبت دهند و ياري ام مي کنند در اين حرم، و طن گرفته و مقيم هستم، پس هرگاه مرا واگذارند، ديگراني را به جاي آنان بر مي گزينم و به سخني که ابراهيم هنگام افکنده شدن در آتش گفت، پناه مي جويم که: حسبي اللَّه و نعم الوکيل؛ خداوند برايم کافي است و او بهترين ياوراست، و آتش بر او سرد و سلامت گرديد...» (8) .
پاورقي:
(1) ابن صباغ، الفصول المهمّة، 183، و سيلة المآل في عد مناقب الآل، 185.
(2) نهضة الحسين عليه السلام، ص57.
(3) ابن جوزي، منتظم. الافادة في تاريخ الائمة السادة.
(4) ابن عساکر، تاريخ 207 / 14 و در اخبار الطوال، ص229 آمده است: آن حضرت در شعب علي، فرود آمد.
(5) البداية و النهاية 151 / 8.
(6) تذکرة الخواص، ص237.
(7) الفتوح 43 - 38/5.
(8) خوارزمي، مقتل 193/1.
پس از آنکه حضرت امام حسين عليه السلام عدم پذيرش قطعي خود را در مورد بيعت با يزيد اعلام کرد، همراه اهل بيت خود به سوي مکه که حرم خداوند و حرم پيامبرش مي باشد، حرکت کرد و به بيت اللَّه الحرام پناه برد، زيرا خداي تعالي، امنيّت و اطمينان را براي بندگانش در آنجا، واجب فرموده است.
امام، به اين شهر امن، روي آورد تا از شرّ امويان و تجاوزات آنان در امان باشد.
مورخان مي گويند: آن حضرت، شب يکشنبه، دوشب به آخر ماه رجب، سال 60 ه (1) خارج شد، در حالي که پريشاني بر اهل مدينه، دست يافته بود چون مي ديدند خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله از آن خارج مي شوند، خروجي بدون بازگشت.
کاروان از مدينه جدا شد، در حالي که به سرعت راه مي پيمود و امام، کلام خداي تعالي را تلاوت مي کرد: «ربِّ نَجِنّي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ» (2) ؛ «پروردگارا! مرا از قوم ستمکار، نجات بده».
امام، حرکت خود را به حرکت حضرت موسي عليه السلام بر عليه فرعون تشبيه کرد، حرکت آن حضرت بر عليه طاغوت زمانه اش، فرعون اين امّت همينگونه هم بود تا حق را به پاي دارد و بناهاي بلند عدالت را استوار سازد.
امام، جاده عمومي را که مردم در آن رفت و آمد مي کردند، انتخاب کرد و از آن دوري نگزيد. بعضي از يارانش به آن حضرت پيشنهاد کردند همان گونه که «فرزند زبير» عمل کرد، از راه اصلي دور شود تا مبادا از حکومت مدينه کساني در طلب او باشند و به او برسند ولي امام، با سادگي و اطمينان نفس کامل، پاسخ داد و فرمود: «نه، به خدا! هرگز اين راه را ترک نمي کنم تا اينکه خانه هاي مکّه را ببينم و يا اينکه خداوند آنچه را دوست دارد و مي پسندد، حکم فرمايد».
امام، به هر حکمي که خداوند حتمي مي ساخت، راضي بود و هيچگاه ناتوان نشد و حوادث هولناکي که هيچ انساني ياراي تحمل آنها را نداشت، عزم وي را سست نکرد، در اثناي حرکت، شعر «يزيد بن مفرغ» را تمثل مي فرمود:
لا ذعرت السوام في خلق الصبح مغيراً و لادعيت يزيدا
يوم اعطي مخافة الموت ضيماً والمنايا ترصدنني ان اصيدا (3) .
«نه پرندگان را هنگام حمله صبحگاهي پريشان سازم و نه مرا يزيد بخوانند».
«آن روز که از ترس مرگ خوار شوم در حالي که اجل مراقب من است تا مبادا دور گردم».
آن حضرت، مطمئن بود مادام که بر عزم بزرگش، مصمّم بود مراقب اوست که با عزت و بدون ذلّت و خواري زندگي کند و در برابر حکومت يزيد، خاضع نباشد... بعضي از راويان مي گويند آن حضرت در مسيرش، اين ابيات را بر زبان مي آورد:
اذا المرء لم يحم بنيه و عرسه ونسوته کان اللئيم المسببا
وفي دون ما يبغي يزيد بنا غداً نخوض حياض الموت شرقاً و مغربا
ونضرب کالحريق مقدماً اذا ما رأه ضيغم راح هاربا
«اگر انسان فرزندان، عروسان و زنانش راحمايت نکند، آن فرومايه ناسزا خورده خواهد بود».
«فردا، پيش از آنکه يزيد به خواسته اش برسد، در شرق و غرب، مرگ را پذيرا خواهيم بود».
«همچون آتش گرفته به پيش خواهيم رفت که اگر شيري او را ببيند، از روبه رويش گريزان مي گردد».
اين شعر، تصميم آن حضرت را بر پذيرا شدن مرگ، نشان مي دهد، خواه در مشرق باشد و يا در مغرب، ولي با يزيد، بيعت نخواهد کرد.
همراه با عبدالله بن مطيع
در ميان راه، «عبداللَّه بن مطيع عدوي» به استقبال آن حضرت شتافت و به وي گفت: اي ابا عبداللَّه! خداوند مرا فداي تو سازد، به کجا مي روي؟
- «در اين وقت، من عازم مکه هستم، پس هرگاه به آنجا رسيدم از خداوند براي بعد از آن، طلب خير (استخاره) خواهم کرد».
- اي فرزند دخت رسول اللَّه! خداوند در آنچه بر آن تصميم گرفته اي، براي تو خير بخواهد، من پيشنهادي به شما دارم آن را از من بپذير.
- «آن چيست؟».
- هرگاه به مکه رفتي، از اينکه اهل کوفه تو را فريب دهند بپرهيز زيرا پدرت در آن کشته شد و برادرت را در آن، ضربه اي زدند که نزديک بود او را از پاي در آورد، پس ملازم حرم باش که تو در روزگارت، سرور عرب هستي؛ زيرا به خدا! اگر از بين بروي، اهل بيت تو نيز با رفتن تو، نابود مي شوند.
امام، از او تشکر کرد و برايش دعاي خير نمود (4) .
کاروان امام، حرکت کرد و به سرعت راه پيموده، به چيزي توجه نداشت، تا اينکه به مکه رسيد، هنگامي که امام به کوههاي آن نگاه کرد، کلام خداي تعالي را تلاوت فرمود: «و َلَمَّا تَوجّه تِلْقَاءَ مَدْيَنَ قَالَ عَسَي رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ
السَّبِيلِ» (5) (6) .
«وهنگامي که به سوي مدين روي آورد، گفت شايد اميد است پروردگارم مرا به راه راست هدايت فرمايد».
هجرت آن حضرت به سوي مکّه، همانند هجرت موسي به مدين بود؛ زيرا هر دوي آنان از فرعون زمانه شان گريختند و براي مقاومت در برابر ظلم و مبارزه با طغيان، مهاجرت کردند.
پاورقي
(1) مقريزي، خطط 286/2 چاپ دار إحياء العلوم - لبنان. ابن جوزي، منتظم: 324 / 5 الافادة من تاريخ الائمة السادة. و در الفتوح 34/5 آمده است: آن حضرت، سه شب از شعبان گذشته، خارج شد.
(2) قصص / 21.
(3) طبري، تاريخ 342 / 5.
(4) ابن جوزي، منتظم، جزء پنجم ص327. الفتوح 35- 34/5. و در تاريخ ابن عساکر 182/14 آمده است: حضرت حسينعليه السلام بر «ابن مطيع» گذشت در حالي که مشغول کندن چاه بود، پس به آن حضرت گفت: به کجا مي روي، پدر و مادم فداي تو باد! حضرت به او فرمود: «قصد مکه دارم» امام از نامه هاي اهل کوفه به آن حضرت برايش گفت. ابن مطيع گفت: پدر و مادرم فدايت باد! ما را از وجودت بهرهمند ساز و به سوي آنان مرو. حضرت حسينعليه السلام نپذيرفت.
سپس ابن مطيع به وي گفت: اين چاه را کنده ام و امروز وقت تمام شدن آن است و در دلو قدري آب از آن براي ما خارج شده است، خداوند را براي برکت دادن به ما در اين چاه، دعا کن.
امام عليه السلام فرمود: قدري از آب آن را به من بدهيد. برايش آورد. حضرت از آن آب نوشيد و مضمضه کرد و به چاه برگرداند، پس آب آن گوارا گرديد.
و در «وسيلة المآل في عد مناقب الآل»، ص185 از صفي الدين، آمده است: عبداللَّه، با حضرت حسينعليه السلام روبه رو شد و به او گفت: فدايت شوم! به کجا مي روي؟ حضرت فرمود: اينک به مکه مي روم و بعد از آن، از خداوند طلب خير (استخاره) مي کنم.
گفت: خداوند براي تو خير بخواهد و ما را فداي تو قرار دهد، ملازم حرم باش که تو سرور عرب هستي و اهل حجاز، کسي را با تو برابر نخواهند دانست و مردم از هر سوي به جانب تو خواهند آمد، از حرم دور نشو، عمو و داييم فداي تو باد!.
(5) قصص / 22.
(6) الفتوح 37 / 5.