نمی دانم ...
خوب نیست انگار حال ِ احساسم ...
دلگیر است ...
از عقلم ... آخر این روزها عجیب سرکش شده ...
یاغی ...
دائما با احساسم در جنگند ...
و فاتح ِ این میدان ِ خونین عقل است ...
عقل ...
منطق ...
امان از روزی که عقلت زیاده از حد ، زور آزمایی کند ...
امان از روزی که عقلت باشد و عقلت ...
وای بر روزی که فقط عقلت سخن گوید ؛ حتی بی دلیل !
فغان از روزی که از احساست خبری نباشد ...
عقلی ، قهر با احساس ...
آنگاه به مرز جنون می رسی ...
و به اینکه حتی می شود قید ِ همه چیز را زد و در پیله ی تنهایی خودت غرق شوی ؛ بیَندیشی ...
آشتی ؟
روی هم را ببوسید ...
دیگر تاب ندارم ....
ادامه مطلب