آرامش هم گاهی از آرامش خسته می شود
آرامش هم گاهی می خواهد نا آرام باشد ...دوست دارد به تلاطم بیفتد ، بتـَـپد !
آرامش هم گاهی از بودنش خسته می شود ...
آرامش هم گاهی می خواهد برود و قید همه ی دنیا و تعلقاتش را بزند ،
آرامش هم گاهی دلش نمی خواهد در دل این و آن بنشیند ؛
دلش نمی خواهد !
دلش می خواهد نا آرام باشد ....
مثل همین آرامش چشمانم ،
که تقلا می کند ...
چنگ می زند بر مـُـژه گانم تا اشکم فرو نریزد ...
که فرو ریختن اشک همانا و مرگ آرامش ِ چشمانم همان !
آرامش هم گاهی از خودش خسته می شود ...
از مـِـهر بی دلیلش
از خوبی های بی جایش
از سنگ صبوری هایش به ستوه می آید !
از بودن های احمقانه اش ...
از دوست داشتن های بی دلیلش ...
از اینکه باید دائما به همه تزریق شود
در دل همه باشد !
آرامش ، آرامش می خواهد !!
شاید از کسی دیگر...
شاید .... !
ادامه مطلب
می بینَمش !
می بینَمش ...
و مـــی بیـــنـَمـــش
دقــیق تــــر ...
موشکافانه !
گویی حرفی است ... !
در ژرفای نگــــاه ِ سردش چیزی را فریاد می زند !
چنگ می اندازد به حفاظ چشمانش !
تا همان چند قطره اشکش هم به تاراج نرود ... نـَشکــند !
تا دست ِ دلش از این خالی تر نشود ...
فریاد می زند !
بانگ بر می آورد ...
یقینا حرفی است ... !
سهمی است ،
حقی است ...
حقیقتی است تلخ ...
تلخ تــــر از بغض ِ رسوب شده در گلویش ...
که می رود و می آید ؛
و با هر آمدنی دلش را خالی می کند
می خواهد حقش را فریاد زند
او !
تنها « کودکی » می خواهد ،
توقع زیادی است ؟!!!
ادامه مطلب
دست دلم عجیب خالی است
چیزی ندارد که بگوید
حسی ندارد که زنده شود
کسی را ندارد که بخواهَدَش
دلم خالی ِ خالیست
خالی از هر شعر و احساس
خالی از شکوفه ی بهار نارنج ِ باغچه ی کوچکمان
خالی از شنبه ها ، یک شنبه ها ، دوشنبه ها ....
خالی از هفته ها ، مـــاه هــــــــا
رنجش را به جان می خریم
خواستن کسی را که دوستش داریم و دوستمان ندارد...
در این روزهای خراب اقتصاد ،
خریدار بدبختی هاییم ....
و باز هم عجیب ، دست ِ دلمان خالی است !
ادامه مطلب