در قرن هفتم، موقوفات غازاني خان (شنب غازان) و خواجه رشيدالدين فضل الله همداني (ربع رشيدي) به گونهاي گسترده در نمودار فرهنگي و نيکوکاري در تبريز پديد آمدند که به انگيزههاي چندي در آن سدهها، در شمار برجستهترين و فراگيرترين موقوفات جاي دارند، به ويژه که اين موقوفات نام شاهان مغولي قرن هفتم را زنده نگه داشته است. در شنب غازان، (20) به جز گنبد آرامگاه که در سال 702 هجري پايان يافته و داراي ويژگيهاي باور نکردني است بناهاي مذهبي چندي نيز ساخته شده بود که در خور توجه بوده است که از آن شمار است: مسجد جامع، مدرسه شافعيه، مدرسه حنيفيه، خانقاه دار السياده، جهت اقامت سادات، رصد خانه، دار الشفاء، بيت الکتب (کتاب خانه) بيت القانون و...»
اين موقوفات داراي وقف نامهاي بوده است که متأسفانه، همچون خود شنب از ميان رفته است، ولي، وقفنامهي ربع رشيدي، بر جاي است اگر چه از ربع آباد و پر از جنب و جوش و شکوه آن، اينک به جز «ربع و اطلال و دمن» چيزي بر جاي نيست تا «معزي» بر آن گريه کند(21).
از درآمد هنگفت و چشمگير موقوفات ربع رشيدي نيمي به فرزندان خواجه رشيدالدين ميرسيد و نيمي ديگر براي هزينههاي جاري ربع رشيدي اختصاص مييافت. ولي آن چه جالب توجه است اين است که هزينههايي لا يروبي قنوات، کود، سهم زارعان املاک و تعمير اماکن و غيره بر سهم اولاد، از برتري و اولويت برخوردار بودهاند.
آنچه در دور انديشي واقفان در خور بازنگري است، اين است که، در بيشتر وقفنامههايي که در آن از ساخت و ساز بنايي، ياد شده، نخستين سفارش واقف، نگهداشت و باز سازي آن ساختمان است و هيچگاه سهمي که بايد، به اين کار، اختصاص يابد فراموش نشده است. بدين گونه، اگر چه ميتوان گفت، که در آغاز، واقف، تنها، صرفه و غبطه موقوفهاش را در نظر داشته و خواسته است با پايداري اعياني، عرصهي آن نيز بر جاي ماند و بدين روش «منفعت» يا «انتفاعي» از آن پديد آيد.
به همراه اين پندار شايسته، آن بنا، پاييده و کم کم آراستهتر و پيراستهتر شده است تا اينکه در درازاي زمان، يکي از يادمانهاي با شکوه و فرازمند کشور يا جهان شده است.
از اين شمار است، آرامگاههاي امامان بزرگوار شيعه در عراق و ايران و گنبد و بارگاه امامزادگان در سوريه و ايران که از بسياري شکوه و جلوه، شگفتي هر بينندهاي را بر ميانگيزد و چشم سر و کشش دل از ديدن آن سير نميشود و اروپاييان جهانگرد، آرزوي ديدن آن را در سر ميپرورند و به سادگي بدان راه پيدا نميکنند! اين يادمانهاي شکوهمند، آن چنان سر افراز و پيراسته و دلاويزند که جز خامهي آفرينش نميتواند آن را به توصيف آورد. بي گمان زبان و بيان اين کمترين، در نوشتهاي کوتاه، از چگونگي آن همه زيبايي و هنر آفريني و ظرافت در آينه کاري و کاشي آرايي و کتيبه پردازي و گچبري و مقرنس کاري و جدول بندي و طراحي و آراستگي همه سوي حرمها، بويژه گنبد و ضريح گلدستههاو آيينه کاري رواقهاي آرامگاه بي مانند امام هشتم ناتوان و گنگ است! من چه ميتوانم از بازده هنر هزاران هنرمند دلسوخته بگويم که در درازاي زمان از محمد غزنوي و سنجر سلجوقي گرفته تا به گوهر شاد آغا و شاهرخ تيموري و شاه عباس صفوي و جز آنها، رسيده تا به اکنون، با دلي پاک و دروني بي آلايش در اين بارگاه، سنگ بر سنگ نهادند و آجر بر آجر چيدند و خرده خرده کاشي در هم نهادند و تکه تکه آينه بر هم بستند و نقطه نقطه حروف و کلمه به هم پيوستند و قطعه قطعه زر و سيم بر چوب و آهن آراستند و کف به کف رواقها را به گونه گونه هنر، پيراستند و وجب به وجب کف بناها را با اشک چشم شست و شو دادند و غبار رهگذر دل سوختگان آرزومند را سرمهسان به ديدهي تن و جان کشيدند تا از اين رهگذار، بهتر بتوانند فر و شکوه و پايگاه «مدفون به ارض توس» را باز يابند و در بزرگداشت او به هر گونه که از آنان ساخته باشد، کوتاهي نکنند.
ادامه دارد ...
منبع :
امروز کدام جهانگرد دل آگاه است که به اين سرزمينها درآيد و به اين کليساها روي نيارد و از پيکرههاي شگفت آور پيکر تراشان و نگارگران هنر آفرين چهره پرداز ديني که در کليساها و موزهها بر جاي است بهره نبرد؟
چون بر ايران قبل از اسلام نگرشي زود گذر داشته باشيم ميبينيم که نياکان بهدين ما در بينش خدا جويانه و ستايش نمادين آتش، از ساختن پرستشگاههاي استوار براي پايداري فروزندگي آتش پاک، غافل نماندهاند و در جاي جاي اين سرزمين اهوارايي، براي ستايش مزداي توانمند، آتشگاههاي فراز پايه و نام برداري چون آتشگاه «برزين مهر» و «شيز» و «آذر گشسب» در کنارههاي شهرها و دامنهي کوهستانها، بر افراشتهاند که هر يک نموداري از نيروي ايمان راستين آنان به خداي يکتا و نشانهي فرمان پذيري ايشان از پيامبرشان - اشوزرتشت - بوده است. اينان در راستاي اين ساخت و سازها، براي گردش کار و ماندگاري آن، موقوفههايي پر درآمد قرار ميدادند يا با بخششهاي جوانمردانه و پايدار، از آن به گونهاي شايسته، نگهداري ميکردند. چنين است که در گوشه و کنار ايران بر دامنهي کوهها، هنوز به چهار تاقيهاي کهن سالي برخورد ميکنيم که برخي گذشت دو يا سه هزار سال را تحمل کردهاند، اگرچه
آتشگاههايي که در درون شهرها بودهاند با آمدن آيين رهايي بخش اسلام، از بهره دهي فرو ماندند. بعضي از اين آتشکدهها ويران شده يا به مسجد تبديل شدند. چنان که کليساهاي روميان در روم شرقي نيز بعد از فتوحات مسلمانان به مسجد تبديل شدند. چنان که جامع اموي در دمشق (18)و جامع حلب نيز در کشورهاي کنارهي مديترانه، چنين بوده است.
چون به ايران پس از اسلام مينگريم اگر چه تا چندين سده، نشانهاي آشکار و پايدار از وقف بر جاي نمانده، ولي نشانههايي در نوشتههاي سدههاي چهارم و پنجم از بخشندگيهاي بزرگوارانه و دهشهاي جوانمردانهي بزرگان در تاريخها و سرودهها، ديده ميشود که نشان ميدهد مسجدها، زيارتگاهها، خانقاهها، مدرسهها و نظاميهها از محل در آمد اوقاف و بخشندگيهاي مردمي ساخته ميشده و به کار خود ادامه ميدادهاند.
در سدهي پنجم، توجه شاهان به ساختن خانقاه و خورشخانه و رباط، بيشتر چشمگير است و به سبب وجود اين امکانات، عرفا و صوفيان باليدند و در رهبري مردم کوشيدند و به سادگي جا به جا شدند و از ديدار و رهنمودهاي يکديگر بهره بردند. چنين بود که مدارس و نظاميهها در سايهي توجه بزرگمردان و دست اندر کاران، از تواناييهاي مادي و معنوي (مينويک) برخوردار شدند و کار وقف و ايقاف بدين هنجار، پيش رفت و کم کم بر شمار و درآمد آن افزوده شد، بويژه در خراسان و ري و قم و شيراز که به انگيزههاي چندي که چون: پايگاه کار گزاران بودن خراسان و وجود آرامگاه پر کشش امام هشتم در مشهد الرضاي سناباد توس و نيز در شهرهاي ياد شدهي ديگر، آرامگاههاي امام زادگاني چند، توجه توانمندان خداجوي و دولتمردان نيک انديش و بخشندگان دل آگاه را به سوي خود کشيد و آنها نيز با دهشهاي در خور ستايش و بنياد کردن موقوفههاي خاص و عام، هم حريم حرمها را حفظ کردند و هم مردم نيازمند را به نوايي رساندند و هم مدرسهها بر پا کردند.
در اين سدهها، موقوفات بيشتر در زمينههاي ياد شده بوده و کمتر به سوگواري امام حسين (ع) و اطعام عزاداران پرداخته شده است.
در سدهي هفتم، سرودهاي که از کارکرد وقف، با عنوان «کارنامهي اوقاف» نام ميبرد در خراسان پديد ميآيد که گويندهي آن «تاجالدين نسايي» است. وي در ابياتي ميگويد:
«... همه معمور شد بقاع الخير
نفعها ميرسد به وحش و به طير
کرد معمول باز مدرسهها
در مساجد نمود هندسهها
شد معين وظايف زهاد
گشت رايج مواجب عباد
... در مدارس ائمه بنشستند
در به تحصيل علم در بستند
وقف را رونقي پديد آمد
اين در بسته را کليد آمد...»
و در ابياتي ديگر ميافزايد:
«پيش از اين خواست خواجه مجدالدين،
تا کند يادگاري اندر دين
در ده خويش ساخت مدرسهاي
وز عمارت بکرد هندسهاي
مدتي روزگار برد در آن
مبلغي مال خرج کرد بر آن
... طالب علم را طلب فرمود
هر کجا نام زيرکي بشنود
طلبش کرد و استمالت داد
تا مگر مدرسه شود آباد..(19).
ادامه دارد ...
منبع :
آنگاه است که مسجد النبي در مدينه، مسجد الحرام در مکه، مسجد الاقصي در بيت المقدس، مسجد اموي (6) در دمشق و مساجد نامبردار مصر(7)، سودان، عثماني (ترکيه (8))، ايران و هندوستان (9)و کشورهاي آسياي ميانه و جنوب شرقي آسيا و تا دور دستهاي جهان، هر آن جا که اسلام، به خواست خدا و پشتکار مسلمين پيش رفت. همه جا، بي گمان، کهنترين، استوارترين، چشم نوازترين و شگفت آورترين ساختههاي ماندگار را در نمود فراز پايهي مسجد، به چشم ميتوان ديد. امروز در کدام کشور اسلامي است که چون جهانگردان بدان در آيند، نخست به ديدار مساجد و زيارتگاهها روي نياورند و سخت شيفتهي هنر اسلامي و سازههاي ديني شرقي نگردند.
در خور يادآوري است که اين نمودهاي برجستهي آييني، تنها در سرزمين اسلامي، محدود نمانده بلکه در سرزمينهايي که پيش از اين در زير فرمان مسلمين بوده - چون هندوستان و اسپانيا (10)- بر جاي ماندهاند وامروز دولتهاي اين کشورها از ارزش آن آگاهند و از آن به گونهي يک سازهي باستاني، نگهداري ميکنند و جهانگردان را براي ديدار آن بر ميانگيزند.
شگفتا از اين همه هنر آفريني و زيباسازي و آراستگي که از نيروي ايمان و کشش خدايي، در همهي روزگار، از دل و جان بندگان شايسته و پاکنهاد خداوند سرچشمه گرفته و مايهي شگفتي و گاه دلتنگي و خود کم بيني غربيان گشته است؛ تا بدان جا که پيوسته در پي دست يافتن به نمودي از هنرهاي بي مانند آن بودهاند. حتي به کاشياي شکسته و خردهاي از گچ نبشتهي مسجد يا آرامگاهي، دل خوش کردهاند! آنان پيوسته در پي آنند که به هر راه و هر گونهاي که باشد، از درياي هنر ايراني - اسلامي، آشامهاي بردارند و کام تشنهي خود را بدان سيراب نمايند! چنين بوده و هست که اروپا و غرب، چون از خواب قرون وسطي بيدار شد و خويش را در برابر، شرق از هر جهت کوچک و بي مايه ديد، در انديشهي دست يافتن بر همهي ثروت و هنر و سرزمينهاي زرخيز و هنر آفرين خاورميانهي اسلامي افتاد و با بيدادگري و ددمنشي به غارت نمودهاي فرهنگي، ديني و تاريخي اين گسترهي خدايي پرداخت و بسياري از پديدهها، نمودها، ابزارها و ساختههاي ارزندهي دير سال را، چه از دل خاک و چه از خانهي مردم نا آگاه نيازمند - و چه در اين روزها از موزهها به دست تبه کاران زر اندوز و کج دستان سياه انديش - به چنگ آورد! آنان نه تنها ابزار، که سنگ نبشتهها، کتابها، طومارها، سندها و وقف نامهها را نيز به گونهاي اهريمنانه به غارت بردند، در اين ميان سود جويان نا آگاه، و آگاهان سود جو، بيشترين نادرستي و پليدي و دژ آهنگي را داشتهاند که خواسته يا نا خواسته، تيشه بر ريشهي فرهنگ و آيين هستي مينويک مردم اين کشورهاي باستاني زدهاند، و در اين ميانه، مصر و ايران و عراق بيشترين زيان را ديدهاند، که ما در اين جا در پي کاوش اين نا هنجاريها و پي گيري اين بد رفتاري و دستبرد و غارتها نيستيم، که اين همه، گشايش سخني بود تا در زمينهي خواستهي فراخوان، بستري شايسته پديد آيد.
در اين جا، سخن از «وقف و ايقاف» به ميان ميآيد که چگونه ميتواند در ساخت و ساز بناهاي مذهبي و ميراثهاي هنري - فرهنگي، نقش پايهاي و ريشه دار داشته باشد يا انگيزهي پايداري آنها شود؟ در اين راستا، نخست به ويراني بسياري از اين نمودارهاي مذهبي - هنري مينگريم که اگرچه برخي از آنها در ويرانگريهاي بيداديان تاريخ در هم کوبيده شدهاند و با گذشت روزگار از ديدهها دور مانده و از يادها رفتهاند، ولي برخي ديگر با نزديکي به زمان ما باز هم، نيمه ويران رها شدهاند و در شمار آثار باستاني سازمان ميراث فرهنگي در آمدهاند ولي به سبب نداشتن پشتوانهي مادي هم چنان فراموش و رها مانده، باد و باران آنها را در هم ميريزد و آفتاب، پيکرشان را ميآزارد (11) با نگرشي بر چگونگي ساختار بسياري از اين يادمانها، بايد راز ماندگاري و دير پايي آن ساخت و سازهاي سرافراز و شکوهمند را که ريشه در نهاد آيين و دين دارند، تنها در پديدهي ارزشمند وقف جست و جو کرد.
چنان که گفته شد: وقف براي نگهداري آثار مذهبي و هنري، در بسياري از کشورهاي غير اسلامي نيز، از دير زمان وجود داشته و اروپاييان به ويژه ايتاليا و فرانسه و انگليس، براي ساختن و نگهداري کليساها، ديرها و صومعه ها، از نهاد وقف بهره جستهاند و بنيان آن را چه از نظر ساختاري و چه از نظر درآمد زايي و گردش کارها و نيازهاي روزانه با درآمد موقوفهها و بنيادهاي نيکوکاري، استوار کرده و ميکنند و امروز، کليساهاي نتردام (12)، سنت مارک (13)، سنت پير (14)، فلورانس (15)، سنت پل (16)و... فرازمندترين و ماندگارترين نشانههاي هنري اروپا هستند که به ياري انديشههاي آييني و پشتوانه درآمدهاي وقفي پايدار ماندهاند و جهانگردان را از هر سو به خويش ميخوانند. گفتني است که آن چه ميکلانژ با تحمل رنج چند ساله بر سقف نمازخانه سن سيتين و اتيکان انجام داده و هنري ماندگار و کم مانند فرا روي بينندگان قرار داده است همه به نيروي ايمان و خواست رضاي پروردگار و خشنودي مريم مقدس و عيساي مسيح بوده است. بي گمان تيشهي برندهي ميکلانژ بر پيکرهي ستبر ستيغها و قلم سحر آفرين لئونارد اوينچي (17) در تصوير چهرهي بانوي بزرگ و مسيح به صليب کشيده، جز به کششهاي دروني خدا گرايانه، فرود نيامده است.
ادامه دارد ...
منبع :
در بامداد نخست آفرينش، دست توانمند آفريدگار، آدمي را بر گونهاي پسنديده و برتر برآورد و در نهاد او همه بايستگيها را درآميخت و نيروي آفرينندگي، نوآوري و سازندگي در او پديد آورد، تا اين جانشين او، در زمين، خدا گونه برآيد و آزادانه ببالد و در پرتو انديشههاي تازه که مايه نخست آن را، از سرشت پاک خدايي خود، گرفته است، تازههايي از نمودهاي برجسته در پهنهي زمين پديد آورد تا، بيش از آنچه نيازمندي سازندهي خود را برآورده ميکند، آيندگان را نيز به کار آيد و ديدار آن، چشمها را بنوازد و دلها را شاد کند و شگفتي ديگران را برانگيزد و ديدار کنندگان را به سوي خويش فراخواند.
چنين بود که از دور دست تاريخ، پيش از آن که نگارش خط پديد آيد نگارگري و ديوار نگاري، مردم را به سوي خويش کشيده است و شکوه ساختههاي بنيادين گذشتگان، بينندگان را شگفت زدهي خود کرده است. آن روزها که اهرام مصر بر افراشته ميشد و پرستشگاههاي يونان و ايران، چون: پانتؤن (1)، آپولون(2)، پانئون (3)، چغازنبيل(4)و آناهيتا (ناهيد(5)) پديد ميآمدند و پايههاي کاخهاي کوه آساي آپادانا، پاسارگاد و شوش پي ريزي ميشدند، بيگمان، سازندگان آن به جز آنچه، تنها، در زندگي خود، از شکوه آن بهره ببرند، انديشهي ديگري نيز در درون آنان بوده و آن کششي خدايي بوده است که نهانخانهي دلشان را پر داشته و پيوسته از اين نيرو، توان ميگرفتهاند و بدان شاد بودهاند و از آن براي زندگي و مرگ خويش بهره ميگرفتهاند. و نيز اگر پرستشگاههاي فراز پايه و عبادتگاههاي بلند مرتبه و مساجد شکوهمند در سراسر جهان پديد آمدهاند همه در پرتور نيروي سازندگي و انديشهي خدا جوي انسانها، سر بر افراشتهاند و خويش را در چشم روزگاران فرا نمودهاند.
اگر پژوهندهي دل آگاه بخواهد چگونگي اين گستردگي جهاني و راز ماندگاري آن را بيابد، چارهاي نخواهد داشت که نخستين ره آموز و فراخوان سازندگان را، کشش دروني آنان بداند که پايهاي ايزدي دارد و مايهاي جاوداني و سپس از خواستهي نهادين وي براي پايداري جان و روان خويش، به ياد آورد که چون ميديدند، تن آنان که کالبدي خاکي و از ميان رفتني است و نميپايد، ميکوشيدند باد و نام و آوازهي خود را به گونهاي پايدار کنند تا آيندگان بدانند که در دوردستها چنين توانمندان نام آور و بلند پايگان پر آوازهيي بودهاند که تارکشان از سرافرازي بر آسمان ميسود و گامهاشان خاک را بها ميداد و آفتاب از سرزمينشان بر ميآمد و در دور جاي آن فرو ميرفت.
اما پژوهشگر تيزبين، چون از دور دست گسترهي خاک، گام در سرزمينهاي اسلامي مينهد و از هزارههاي نخستين تاريخ، به پانزده سدهي پيش، ميرسد و چشم به خورشيد جهانتاب آيين پاک اسلام ميگشايد، ميبيند که ديگر تاب ديدن پديدههاي رنگ آميز گذشته را ندارد و ميبايد با نگاهي ديگر به پديدههاي ماندگار بنگرد، چون آنچه از باستان، از اين دست، بر پاي مانده است، نهادي ديگر دارند و در گردونهي ديگري از تاريخ پيش ميروند. ولي در سدههاي اسلامي، يکباره، پندار و کردار، دگرگون ميشود. در اين بهره از زمان سخن از چيزي ديگر و گفتگو از خواستهاي ديگر است که به گفتهي عنصري:
فسانه گشت و کهن شد حديث اسکندر
سخن نو آر که نو را حلاوتي است دگر
در اين جا، سخن از من و نام و کام نيست، ديگر، جاودانه شدن را در «براي خودسازي» نميبينند بلکه آن را در «خودسازي» ميجويند، «من» ها «ما» شدهاند و قطرهها دريا، و فراتر از اينها، خدايان،خداي يکتاي گشته و معابد، مسجد و مدرسه شدهاند. از اين پس همه در اين انديشهاند که اگر گامي بر ميدارند و اگر نامي ميجويند و اگر ساختماني ميسازند، تنها براي او و به سوي او باشد و جز وي را نپرستند و جز به ياد او دم بر نياورند، و جز براي او ساختهاي نسازند.
ادامه دارد ...
منبع :
