زمان فراهم مستی و باده نوشی شد

زمان فراهم مستی و باده نوشی شد

زمان آمدن مرد می فروشی شد

برای شیعه،فقط وقت رستگاری بود

میان خانه مولا هوا بهاری بود

در ازدهام ملائک میان کوچه تان

نزول میشود آیات سوره باران

اذان امدنت راشنیدم انگاری

زصوت ولحن غزل وار جبرئیل آری

تو آمدی و در این خانه شور معنی شد

ورق ورق همه آیات نور معنی شد

تو استناد جداگانه مباهله ای

وبهترین خدادر همین مغازله ای

که جود و فضل و کرا ماتتان مثل شده است

واز سخای شما مثنوی غزل شده است

به حرم جاه تو یا ذو الجلال والاکرام

عروض و قافیه و واژه لم یزل شده است

همین که آمدی از این حضور لاهوتیت

به کام مادرتان زندگی عسل شده است

ولحظه ای که نشستی بروی دست علی

تمام آینه ها محو این عمل شده است

قیامتی شد و عالم فقط تماشا کرد

که چشم تو به دل مرتضی چه غوغا کرد

تو را گرفت و کمی عاشقانه ها فرمود

و در سیاهی چشم تو عقده ها وا کرد

کمی برای تو از آخر قضیه سرود

واز دو چشم تو غربت نوشت و معنا کرد

کنار چشم تو یک گوشه ای در آن کوچه

نشست روضه گرفتید و یاد زهرا کرد

 

شاعر: مهدي مومني


ادامه مطلب
[ یک شنبه 13 تیر 1395  ] [ 12:42 PM ] [ مهدی گلشنی ]

شد دوباره سالگرد عاشقی

شد دوباره سالگرد عاشقی

آمده فصل نبرد عاشقی

نسل من عاشق ترین نسل هاست

ما همه هستیم مرد عاشقی

سال های سال عاشق بوده ایم

بهترین درد است درد عاشقی

کوچه کوچه  در مدینه می روم

می رسم بر دوره گرد عاشقی

تکیه بر دیوار باغ سیب داشت

بر رخش بنشسته گرد عاشقی

باغ پرٌ از سیب های سرخ بود

دور آنها سیب زرد عاشقی

تا سپیده با دل خود می زدم

در قمار عشق نرد عاشقی

 

عشق معنا می شود در این سخن

عشق یعنی مجتبی یعنی حسن

 

آمد و روی لب بابا نشست

خنده ها زیباتر از زیبا نشست

مژده ای مردم که مولا شد پدر

عاقبت دلشوره ی مولا نشست

کودکی زیباتر از قرص قمر

روی چین دامن زهرا نشست

در فضای خانه پر شد خنده ها

تا طنین گریه در آنجا نشست

چشم کودک وا شد و ختم رسل

بین چشمش پهنه ی دریا نشست

مرتضی از ذوق و شوق کودکش

دست و پا گم کرد و مدت ها نشست

از برای بوسه باران کردنش

خضر و نوح و حضرت عیسی نشست

 

طعم یک نخل رطب دارد لبش

مزه ی افطار شب دارد لبش

 

در نگاهش دسته دسته یاکریم

گیسویش  معراج آمال نسیم

کافی است ابروی خود را کج کند

هر سپاهی می شود در جا دو نیم

وقت خواندن از دو چشمانش خدا

گفت : بسم الله الرحمن الرحیم

ماجرای عشق ما تازه که نیست

قصه مربوط است به ایام قدیم

آن زمانی که علق بودیم ، نه

موقعی که تازه در آب و گلیم

الغرض امشب گدایت آمده

کاسه ی ما پر کن ای مرد کریم

ای تمام مهربانی خدا

یا کریم یا کریم و یا کریم

...

معدن جود و سخایی مجتبی

انتهای لا فتایی مجتبی

شاعر: علي كاوند


ادامه مطلب
[ یک شنبه 13 تیر 1395  ] [ 12:42 PM ] [ مهدی گلشنی ]

دلم از وحی نگاه تو مسلمان شده است

دلم از وحی نگاه تو مسلمان شده است

خم ابروی شما آیه ی قرآن شده است

من غزل از تو نگویم که کمیتم لنگ است

از کرامات تو دعبل شدن آسان شده است

تار گیسوی تو مانند ضریحی تا اوج

که شفا خانه ی دلهای پریشان شده است

اسم اعظم که بر انگشتری ات هست نگین

هر که آموخته یکباره سلیمان شده است

پس کرامات تو تا هست چه غم وقتی که

کافری از سر لطف تو مسلمان شده است

من که یک عمر مسلمان تو هستم دیگر

عجبی نیست بگویید که سلمان شده است

یک نفر آمده اینجا به امید کرمت

یک نفر آمده و دست به دامان شده است

پدرت گفت بیاییم در خانه ی تان

سائل این بار سفارش شده مهمان شده است

ما همه ریزه خور ایل وتبارت هستیم

لاجرم روزی ما سفره ی خوبان شده است

این فقط گوشه ای ازمهر دوچشمان شماست

سید ری هم اگر راهی ایران شده است

مهدی چراغ زاده


ادامه مطلب
[ یک شنبه 13 تیر 1395  ] [ 12:41 PM ] [ مهدی گلشنی ]

ما را غلام کوی حسن آفریده اند

ما را غلام کوی حسن آفریده اند

مبهوت و مات روی حسن آفریده اند

 ما را پیاله نوش شرابش رقم زدند

 مست از خم و سبوی حسن آفریده اند

خورشید را به این همه نقش و نگارها

از طلعت نکوی حسن آفریده اند

روشن ز نور روی مهش گشته روزها

شب را اسیر موی حسن آفریده اند

آری ز مقدمش همه جا بوی گل گرفت

گل را ز رنگ و بوی حسن آفریده اند

از انبیاء و اولیا همه را صف به صف ببین

مدهوش خلق و خوی حسن آفریده اند

میل نگاه هر چه گدایان شهر را

ولله سمت و سوی حسن آفریده اند

 

میلاد یعقوبی


ادامه مطلب
[ یک شنبه 13 تیر 1395  ] [ 12:40 PM ] [ مهدی گلشنی ]

ما شيعه يِ آلِ مرتضا ميباشيم

ما شيعه يِ آلِ مرتضا ميباشيم

از خاك بقيع و كربلا ميباشيم

يك عمر اگر حسين حسين ميگوئيم

مديون امام مجتبا ميباشيم

*****

ماهِ رمضان اگر خدا ميبخشد

محض ِ گُل ِ رويِ مجتبا ميبخشد

غصه نخوريد آخر ِ كار آقا

يك كرب و بلا به جمع ما ميبخشد


ادامه مطلب
[ یک شنبه 13 تیر 1395  ] [ 12:38 PM ] [ مهدی گلشنی ]

صورتی داشت که نقاش ازل محو رخش

صورتی داشت که نقاش ازل محو رخش

سیرتی داشت که خوبانِ جهان عبدِ درش

مادری داشت که حوران بهشتی حشمش

پدری داشت که عالم همگی خاک درش

پسری داشت که مُردَن چو عسل در نظرش

مثل و مانند حسن نیست به دنیا هرگز

(حسن بهاري)


ادامه مطلب
[ یک شنبه 13 تیر 1395  ] [ 12:38 PM ] [ مهدی گلشنی ]

اي مقتداي دستِ تمام كريم ها

اي مقتداي دستِ تمام كريم ها

مولاي سبز پوش ، امام كريم ها

 

اي چشمه سار فيض خدا كوثر لبت

اي جاي چشم فاطمه دور و بر لبت

 

عالم گداي ريزه خور خوان دست توست

روزي ميان سفره ي احسان دست توست

 

اول امام زاده ي دنيا خوش آمدي

ابن الكريم اُمّ ابيها خوش آمدي

 

اول پدر به حضرت حيدر تو گفته اي

پيش از همه به فاطمه مادر تو گفته اي

***

آغوش گرم فاطمه بوي بهار داشت

صبحي كه مادرانه تو را در كنار داشت

آن روز با لبان تو افطار خود گشود

بابا علي كه كام تو را انتظار داشت

قنداقه ات شميم دل انگيز خويش را

از عطر سيبِ سرخ خدا يادگار داشت

خورشيد با نگاه تو از خواب ميپريد

پيش از طلوع با تو و چشمت قرار داشت

پاي بساط سفره ي افطاريِ خدا

هفت آسمان ملائكه ي روزگار داشت

عالم به عشق ِ خالِ لبت آفريده شد

ورنه خدا به عالم و آدم چكار داشت

***

اي نازدانه كودكِ دلبند فاطمه

اي خنده ات بهانه ي لبخند فاطمه

 

تو چشم خود به روي نبي باز ميكني

جا دارد اينكه بَهر همه ناز ميكني

 

ناز و كرشمه سُنَتِ مانده ز عهدِ توست

شه بالِ سبز حضرت جبريل مهدِ توست

 

غوغاترين، عزيزترين، خوش قدم ترين

در بين ِ ايل ِ جود و سخا با كرم ترين

 

چشم ِ بد از قشنگيِ چشمت به دور باد

ملعونه ي حسوده الهي كه كور باد

(مصطفي متولي)


ادامه مطلب
[ یک شنبه 13 تیر 1395  ] [ 12:38 PM ] [ مهدی گلشنی ]