بارش مهر

بارش مهر
خـسـته، افـتـاده ز پـا، آمده زانو مى زد مـشـكلى داشت به آقاى خودش رو مى زد
مى چكيد از سر و رويش عرق شرم به خاك مـشـت هـا واشده و پنجه به گيسو مى زد
دامـنـى داشـت پر از خاطره تيره و تـلخ دسـت در دامـن آن ضـامـن آهو مى زد
هـمنوا با در و ديوار در آن عصمت محض نـالـه يـا عـلـى و ضـجه ياهو مى زد
نـم نمك بارشى از مهر به جانش مى ريخت كـفـتـرى بـر سر ذوق آمده قوقو مى زد
پـاك مـى شـد دلـش از غصه ناپاكى ها خـادمى داشت در اين فاصله جارو مى زد
فـرصـتى بود و درنگى و بجا مانده هنوز شـعـله اى شعر كه در آينه سوسو مى زد

عليرضا كاشى پور محمدى


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395  ] [ 1:00 AM ] [ مهدی گلشنی ]

بهترين انتخاب

بهترين انتخاب
هـر سـحر آفتاب من مولاست همه شب ها شهاب من مولاست
به خراسان كه جز كويرى نيست عـلـت انـتـساب من مولاست
سـينه ام دست رد زعالم خورد آن كـه داده جواب من مولاست
از هـر آن چه به عمر دل بستم بـهـتـرين انتخاب من مولاست
ورشـكستم به دور از اين درگاه چـون تـمام حساب من مولاست

مصطفى محدثى خراسانى


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395  ] [ 12:59 AM ] [ مهدی گلشنی ]

آهوى از بند رسته

آهوى از بند رسته
بـى تواسيرم،اسيرم، گـريان و در هم شكسته! دركوچه زردپاييز رنگ برگ بى روح و خسته
بى توچه سخت است پرواز،پرواز تاعمق باران! انـگارزخمى است بالم، زخمى كه خونش نبسته
من غـربت يك تغـزل بـر شاخـه هاى نسيمم اميد يك صبح آبى، از لحـظه هـايم گســسته
عاشق ترين شعر خود را دادم به چـشمان آهو ياد نگاه قشــنگـت: آهـوى از بند رســته!
هـر چنـد باران نيامــد، از آسـمان صدايت گفتم برايت بگويم: اى عـشـق! قلـبم شكسته!

مريم روحبخش


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395  ] [ 12:59 AM ] [ مهدی گلشنی ]

ماندگارترين ياد

ماندگارترين ياد
چنان آبشار فضايل تو رفيع است
كه هر چه سر به فراتر فراز آورم
ديدگانم در نظاره ارتفاع تو
باز مى ماند!
تو برترينى ، بلندترينى
تو ماندگارترين ياد روزگارانى
تو سايه سار نخل محبت
تو چشمه زار تمامى خوبى
تو را چه واژه اى درخور است و بايسته؟
كلام در ستايش تو عقيم است
و نيز كتابى كه بخواهد از تو بگويد، سترون!
تو سبزى ، تو سروى
صنوبرى ، شمشادى
تو اصل و مايه نورى
تو آن خورشيدى
كه آسمان از تو نور به وام مى گيرد
و زمين را تو خلعت فروغ مى بخشى
اى آفتاب!
اين راز را چه كسى مى داند؟
ج. قلم آرا


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395  ] [ 12:58 AM ] [ مهدی گلشنی ]

خنياگر آفتاب ضريح

خنياگر آفتاب ضريح
سينه به سينه
به لحظه هاى گرد گرفته شهرمان
كه اشتياق صيدشان را
در خود مى پرورانيم
ما با وسيع ترين لحظه هاى سبز خويش
در پشت ابتدايى كه نيستيم
در حضور آفتاب گنبد شما
به سان كوه
قطره قطره
جويبار مى شويم
ما
قد سوخته ترين
هيچ يك باغچه هستيم
و دست تبركى از ما
به ديدار سبز شما مصلوب مى ماند
مولاى ما!
خنياگر آفتاب ضريح شماييم
و به تبرك ديوار باغتان، بوسه مى زنيم
آخر، ما
پلك باغچه مان را
به باغ آفتاب نگشوديم
غريب ما!
اما
شما، غريب نيستيد
عريب ماييم
كه روشنايى پنجره هامان را
روشنايى مى طلبيم


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395  ] [ 12:57 AM ] [ مهدی گلشنی ]

فيروزه ناب

فيروزه ناب
... وچشمانت
فيروزه ناب
چشمه هاى سبز
چونان كبوتران سبزينه پوش گنبد طلا
كه پرواز مى كنند،
و چشم و نگاه تو را
به پنجره فولاد
گره مى زنند
... و دستانت
در نشيب و فراز نياز
نذر مى كنند
راز عطشناك چشمهايت
مى شكفند،
تو باران مى شوى
آيينه هاى حرم
تو را تكرار مى كنند
و تو
به پاى بوسى عشق مى روى
آن جا كه
نيلوفران قد كشيده اند
و برگ هاشان دست مناجات است
تو سيلى از تمنا مى شوى
تو زيبا
توعذرا
مى شوى
و ادراك ايمان را حس مى كنى
اينك از آن همه سجاده و نياز
به بار نشسته اى
گل و ريحان در وجودت
جوانه دارند
و ترنم آرزوهايت
قشنگ ترين آوازهاست
عزت خيابانى

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395  ] [ 12:57 AM ] [ مهدی گلشنی ]

بوى عطر عشق

بوى عطر عشق
تـو مـثـل مـاه تـابون مى درخشى ز استـان خـراسـون مـى درخشى
تـو خـورشـيـدى و نـورت آفتابه دل دشـمـن ز نـورت در عـذابـه
تـو مولايـى ، امـامى ، جان فدايت گـشـوده بـال و پر، دل در هوايت
خراسـون بـوى عطر عـشق داره امـام هـشتـم اونـجـا شهـرياره
در جـنـت در آن جـا بـاز بـاشه خـدا آن جـا غـزل پـرداز بـاشه
هـنر آن جا، ادب آن جا، گل آن جا شراب و عشق و شمع و بلبل آن جا
خـدا جـارى زچـشـم آسـمـونه زمـيـن بـا اهـل عـالـم مهربونه
امـام هـشـتـمـيـن جـونم فدايت گـشـوده بـال و پـر دل در هوايت
حـرم زيـبـاتـريـن جـاى جهانه بـراى هـر كـبـوتـر آشـيـانـه
پـنـاه بـى پـنـاهـان اون امـامه كـه مـهرش بى حد و لطفش تمامه
شـب آن جـا مـأمن راز و نيـازه دل پـاكـان ز عـالـم بـى نـيازه
گـل و سرو و سمن مى رويد آن جا زمـان، تن در سحر مى شويد آن جا
امـام اون جـا بـهـار چـارفصله كه دسـتونش به دست عشـق وصله

سيمين دخت وحيدى


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395  ] [ 12:56 AM ] [ مهدی گلشنی ]

دعاى نور

دعاى نور
من در ويرانه هاى شهر
قاب عكسى را پيدا كردم
كه پر از شفافيت نور مى درخشيد
و گنبد طلايى آن
آشيانه كبوتران سپيد بود
كه از لانه نور دانه مى چيدند


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395  ] [ 12:55 AM ] [ مهدی گلشنی ]

رؤياى آسمانى

رؤياى آسمانى
شبى تنها
ميان اين همه رؤيا
تو را ديدم...
تو را با قامتى زيبا
ميان دشتى از گلها
كنارت بحر آبى رنگ
و دستانت پر از گلبوته هاى نور
پر از گلبرگ ياس و سوسن و مريم
و من سر تا به پا حيرت
دلم سنگين از اين غمها
از اين دنيا
كه ناگه
آهويى رعنا
در آغوش تو شد آرام
صدايى از دل دريا
چنين مى خواند:
به قربان پناه گرمت اى مولا!
تمام صورتم را اشك ها پر كرده بود، آرى
چنين رؤيا مرا واداشت
كه بنويسم:
به قربان پناه گرم تو آقا!
مليحه طاهرى عمرانى


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395  ] [ 12:54 AM ] [ مهدی گلشنی ]

آرزوهاى من

آرزوهاى من
كـاش مـن يـك بـچـه آهـو مى شدم مـى دويـدم روز و شـب در دشت ها
توى كوه و دشت و صحرا، روز و شب مـى دويـدم، تـا كـه مـى ديدم تو را
كـاش روزى مـى نـشـستـى پيش من مـى كـشـيدى دست خود را بـر سرم
شـاد مـى كـردى مـرا بـا خـنده ات دوسـت بـودى بـا من و با خـواهرم
چـون كـه روزى مادرم مى گـفت: تو دوسـت بـا يـك بـچه آهـو بوده اى
خـوش بـه حـال بچـه آهـويى كه تو تـوى صـحـرا ضـامـن او بوده اى
پـس بـيـا! مـن بـچه آهـو مى شوم بـچـه آهـويـى كـه تنها مانده است
بـچـه آهـويـى كـه تـنها و غـريب در مـيـان دشت و صحرا مانده است
روز و شـب در انـتـظارم، پـس بيـا دوسـت شـو بـا من، مرا هم ناز كن
بـنـد غـم را از دو پـاى كـوچـكم بـا دو دسـت مـهـربـانـت باز كن

افسانه شعبان نژاد


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395  ] [ 12:54 AM ] [ مهدی گلشنی ]