حس خوبی ست که امشب به زبان آمده است

محسن عرب خالقی
 

امام حسن(ع)-ولادت

 

حس خوبی ست که امشب به زبان آمده است

در تن عاطفه ام، باز توان آمده است

به! چه فرخنده شبی و چه مبارک سحری!

که در آن عطر خوش خوش نفسان آمده است

چه نشستی که درِ میکده ها باز شده

آی مستان خدا! پیر مغان آمده است

بی نصیبم مگذارید ز جام کوثر

حال که صحبت مستی به میان آمده است

روزه دارانِ شبِ پانزدهم مژده دهید

نمکِ سفره ماه رمضان آمده است

سفره تکمیل شد و بزم خدا کامل گشت

سوره قدر شب پانزدهم نازل گشت

فصل تنهایی زهرا و علی سر شده است

شب این شهر چنان روز منور شده است

زودتر از همه مژده به پیمبر دادند

نوه ات آمده و فاطمه مادر شده است

نمک از روی تو می ریزد و خرمای لبت

رطب سفره افطار پیمبر شده است

طعم چشمان بهاری تو ای روح بهار

میوۀ نوبر هر روزۀ حیدر شده است

سفره ماه مبارک، برکت دارد، لیک

با قدم های شما با برکت تر شده است

چه اسیر و چه فقیر و چه یتیم آمده اند

بر در خانۀ ارباب کریم آمده اند  

پادشاهیِ تو و من نیز همان مسکینی

که به جز عشق تو در سینه ندارد دینی

قدمت بر سر چشمم اگر ای مرد کریم

سحری هم به کنار دل من بنشینی

مستجاب است دعای من آلوده اگر

پای هر برگ دعا از تو بود، آمینی

به صف مشتریانت نظر اندازی، گر

ته صف یوسف دل باخته را می بینی

کوه کن می شوم از شوق شکر خندهٔ تو

آب افتاده دهانم چه قدَر شیرینی!

ای که بر خیل جوانان بهشت آقایی

اولین سید آل علی و زهرایی

حسنی، چون که از احسان خدا بودی تو

میوۀ عرشیِ پیغمبر ما بودی تو

لقب سبزترین نور برازندۀ توست

قد یک عرش پر از عشق و صفا بودی تو

چند باری همه دارایی خود بخشیدی

از ازل در کرم، انگشت نما بودی تو

شبی افطار بیا خانه ی ما مهمان باش

چون که همسفرۀ بزم فقرا بودی تو

اهل این خاک نبودی و نگفتی آخر

مرد خاکی زمین اهل کجا بودی تو؟

ماورای همه افکار نگاه تو بُود

آخر عرش خدا، اول راه تو بود

گاه سوگند خدا گشتی و انجیر شدی

گاه با آیۀ طفلین تو تفسیر شدی

گاه با صلح زدی در دل دشمن، تنها

گاه در جنگ جمل دست به شمشیر شدی

زانو از غم به بغل گیری و سر بر زانو

به گمانم دگر از زندگیت سیر شدی

آه، آقای غریبم چه به روزت آمد

چه شد آخر که تو در کودکیت پیر شدی؟

قاب شد در نگهت چهره یاس نیلی

زده چشمان تو را برق شدید سیلی


ادامه مطلب
[ دوشنبه 14 تیر 1395  ] [ 3:36 PM ] [ مهدی گلشنی ]

ما اهل بارانیم و اهل روضه هاییم

ما اهل بارانیم و اهل روضه هاییم

عمریست محتاج گداهای شماییم

 

آواره های کوچه ی حُسن بهاریم

کاسه بدست سفره های هل اتاییم

 

از روز اول خادم این خانواده

تا شام آخر هم مقیم این حراییم

 

ما نسل در نسل عاشق این خانه هستیم

مانند یک دیوانه از عالم جداییم

 

تا دست بر دامان مولایی کریمیم

بر سفره های عالم و آدم خداییم

 

از اولش هم قلب ما دست شما بود

توفیق ما و سلب ما دست شما بود

 

تا پای احسان شما پرواز کردم

این نامه را با نام مولا باز کردم

 

رویم سیاه آقا اگر حرف شما را

با دست کوتاه از سر خود باز کردم

 

غیر از شما دست کسی باران صفت نیست

نادانی من بود اگر هم ناز کردم

 

در زیر باران زمستان عاشقی را

با رخصت از چشم شما آغاز کردم

 

وقتی که آغوش بهارت گرمتر شد

تا پای احسان شما پرواز کردم

 

ای عالم و آدم گرفتار بقیعت

ما را ببر تا پشت دیوار بقیعت

سیدمحمدرضا اویارحسین


ادامه مطلب
[ دوشنبه 14 تیر 1395  ] [ 3:33 PM ] [ مهدی گلشنی ]

شده امشب شراب و می لازم

شده امشب شراب و می لازم

دم افـــطار بــر لــب صائم

ساقی سفره ضیافت شد

آنکه لـــطفش به ما بود دائــم

شده روشن دو چشم دنیا بر

اولیــن یـوسف بنی هـاشم

شک ندارم که عیدی امشب

دست عبد الله است یا قاسم

شده دیوانه وار مجنونش

عقل هرکس که بوده است سالم

 

رونق سفره صد برابر شد

مادر عرش و فرش مادر شد

 

 

رحمتی قد آسمان دارد

کرمی فوق هر بیان دارد

پدر مهربان ایتام است

این پسر از پدر نشان دارد

با محبان چه می کند وقتی

که هوای جزامیان دارد

قبر او قبله گاه خورشید است

چه نیازی به سایبان دارد

در کرم خانه اش برای حسین

سه دلاور سه پهلوان دارد

 

 

کاش با او مــرا قـیاسی بود

رشته من حسن شناسی بود

 

نسبتی با عدم ندارد او

جز مسیحانه دم ندارد او

آن قدر دست ما گرفت انگار

حرفه ای جز کرم ندارد او

خواستم تا که خادمش گردم

یادم آمد حرم ندارد او

من که هستم نگو نگو هرگز

 شاعر و محتشم ندارد او

بدل و مثل و المثنایی

در عرب یا عجم ندارد او

 

 

 یوسف یوسفان خوش سیماست

او امـام امـام کرببــلاست  

محمد حسين رحيميان


ادامه مطلب
[ یک شنبه 13 تیر 1395  ] [ 12:42 PM ] [ مهدی گلشنی ]

زمان فراهم مستی و باده نوشی شد

زمان فراهم مستی و باده نوشی شد

زمان آمدن مرد می فروشی شد

برای شیعه،فقط وقت رستگاری بود

میان خانه مولا هوا بهاری بود

در ازدهام ملائک میان کوچه تان

نزول میشود آیات سوره باران

اذان امدنت راشنیدم انگاری

زصوت ولحن غزل وار جبرئیل آری

تو آمدی و در این خانه شور معنی شد

ورق ورق همه آیات نور معنی شد

تو استناد جداگانه مباهله ای

وبهترین خدادر همین مغازله ای

که جود و فضل و کرا ماتتان مثل شده است

واز سخای شما مثنوی غزل شده است

به حرم جاه تو یا ذو الجلال والاکرام

عروض و قافیه و واژه لم یزل شده است

همین که آمدی از این حضور لاهوتیت

به کام مادرتان زندگی عسل شده است

ولحظه ای که نشستی بروی دست علی

تمام آینه ها محو این عمل شده است

قیامتی شد و عالم فقط تماشا کرد

که چشم تو به دل مرتضی چه غوغا کرد

تو را گرفت و کمی عاشقانه ها فرمود

و در سیاهی چشم تو عقده ها وا کرد

کمی برای تو از آخر قضیه سرود

واز دو چشم تو غربت نوشت و معنا کرد

کنار چشم تو یک گوشه ای در آن کوچه

نشست روضه گرفتید و یاد زهرا کرد

 

شاعر: مهدي مومني


ادامه مطلب
[ یک شنبه 13 تیر 1395  ] [ 12:42 PM ] [ مهدی گلشنی ]

شد دوباره سالگرد عاشقی

شد دوباره سالگرد عاشقی

آمده فصل نبرد عاشقی

نسل من عاشق ترین نسل هاست

ما همه هستیم مرد عاشقی

سال های سال عاشق بوده ایم

بهترین درد است درد عاشقی

کوچه کوچه  در مدینه می روم

می رسم بر دوره گرد عاشقی

تکیه بر دیوار باغ سیب داشت

بر رخش بنشسته گرد عاشقی

باغ پرٌ از سیب های سرخ بود

دور آنها سیب زرد عاشقی

تا سپیده با دل خود می زدم

در قمار عشق نرد عاشقی

 

عشق معنا می شود در این سخن

عشق یعنی مجتبی یعنی حسن

 

آمد و روی لب بابا نشست

خنده ها زیباتر از زیبا نشست

مژده ای مردم که مولا شد پدر

عاقبت دلشوره ی مولا نشست

کودکی زیباتر از قرص قمر

روی چین دامن زهرا نشست

در فضای خانه پر شد خنده ها

تا طنین گریه در آنجا نشست

چشم کودک وا شد و ختم رسل

بین چشمش پهنه ی دریا نشست

مرتضی از ذوق و شوق کودکش

دست و پا گم کرد و مدت ها نشست

از برای بوسه باران کردنش

خضر و نوح و حضرت عیسی نشست

 

طعم یک نخل رطب دارد لبش

مزه ی افطار شب دارد لبش

 

در نگاهش دسته دسته یاکریم

گیسویش  معراج آمال نسیم

کافی است ابروی خود را کج کند

هر سپاهی می شود در جا دو نیم

وقت خواندن از دو چشمانش خدا

گفت : بسم الله الرحمن الرحیم

ماجرای عشق ما تازه که نیست

قصه مربوط است به ایام قدیم

آن زمانی که علق بودیم ، نه

موقعی که تازه در آب و گلیم

الغرض امشب گدایت آمده

کاسه ی ما پر کن ای مرد کریم

ای تمام مهربانی خدا

یا کریم یا کریم و یا کریم

...

معدن جود و سخایی مجتبی

انتهای لا فتایی مجتبی

شاعر: علي كاوند


ادامه مطلب
[ یک شنبه 13 تیر 1395  ] [ 12:42 PM ] [ مهدی گلشنی ]