ای سایه ی بالا سرِ خواهر برادر

ای سایه ی بالا سرِ خواهر برادر

ای جانِ از جانِ خودم بهتر برادر

خواهر همان احساس مادر بر برادر

دارم برایت می شوم مادر برادر

ای سوره چشمی بر منِ آیه بیانداز

یعنی نگاهی هم به همسایه بیانداز

یك بارِ دیگر بر سرم سایه بیانداز

بر خواهرانش سایه دارد هر برادر

چیزی به غیر از چشم تر دارم ندارم

از گوشه ی زندان خبر دارم ندارم

اصلاً نمی دانم پدر دارم ندارم

دیدم كمالاتِ پدر را در برادر

از جانب زُلفت صبایی می فرستی؟

با التماس من دعایی می فرستی؟

دارالشِفای من دوایی می فرستی؟

افتاده ام در گوشه ی بستر برادر!

اینجا مسیرِ كوچه ها خوب است خوب است

وقتی نگاهِ مردها خوب است خوب است

حالا كه احوالِ رضا  خوب است خوب است

از بس فنا گردیده ام من در برادر

در كوچه ها با حالِ بیمارم نبردند

وقتی رسیدم، سمتِ بازارم نبردند

این معجری را كه سرم دارم نبردند

اینجا چه شأنی دارد این معجر برادر

ای كاش مرغی را كسی بی پَر نبیند

جسمِ برادر را كسی بی سر نبیند

هر كس ببیند كاش كه خواهر نبیند

افتاده روی تلِ خاكستر برادر

نه تو جسارت دیده ای نه من جسارت

نه تو اسارت دیده ای نه من اسارت

نه تو به غارت رفته ای نه من به غارت

پس ما دو تا قربانِ آن خواهر برادر

با نیزه ای تا شاه را از حال بردند

یك یك تماماً رو سوی اموال بردند

هر آنچه را كه بود در گودال بردند

تسبیح، عبا، عمامه، انگشتر برادر


ادامه مطلب
[ سه شنبه 22 تیر 1395  ] [ 11:43 AM ] [ مهدی گلشنی ]

تا کی به تو از دور سلامی برسانم

تا کی به تو از دور سلامی برسانم

از تو خبری نیست برادر نگرانم

در می زند اینبار کسی...از  هیجانم...

شاید که تو برگشته ای ، ای پاره جانم

یک روز به یعقوب اگر جامه رسیده

حالا به من از سوی رضا  نامه رسیده...

ای کاش که از تو خبری داشته باشم

در آتش عشق تو پری داشته باشم

باید به خراسان سفری داشته باشم

در راه به قم هم نظری داشته باشم

با خاطر آسوده بمان چشم به راهم

یک قافله محرم به خدا هست سپاهم!

این جادّه ها چشم به راه قدم ماست

این که نرسد قافله تا طوس، غم ماست

انگار که این خاک عراق عجم ماست

حالا که به قول پدرم، قم حرم ماست...

شاید که فراموش کنم دلبر خود را

باید که بسازم حرم مادر خود را

باید نرسیدن به رضا را بپذیرم

حالا به شهادت برسم یا که بمیرم

وقتی که پریشانم و بیمار و اسیرم

خوب است که در حجره ی خود روضه بگیرم

با یاد غم فاطمه هق هق بنویسم

بر حاشیه ی برگ شقایق بنویسم...

با گریه ی من هیچ کسی کار ندارد

قم کار به مهمان عزادار ندارد

در کوچه دری هست که مسمار ندارد

معصومه ی تو دست به دیوار ندارد

اینجا به عیادت همگی آمده باشند

آنجا به شکایت همه زخمی زده باشند

بین نظر آن همه با این همه فرق است

بین همه در پشت در و همهمه فرق است

بین اثر هلهله با زمزمه فرق است

مابین غم فاطمه با فاطمه فرق است

نامحرم اگر هست در این کوچه غمی نیست

اینجا زدن فاطمه ها حرف کمی نیست

 

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 22 تیر 1395  ] [ 11:43 AM ] [ مهدی گلشنی ]

مهربانی ، کریمه ای خانم

مهربانی ، کریمه ای خانم

بانوی بی بدیل ؛ معصومه

التماس قنوت گریه ی من

الدخیل الدخیل معصومه

 

شرف الشمس شهر قم هستی

از تبار و ذراری خورشید

پای دَرست ملائکه حاضر

ای پناه مراجع تقلید

 

صحن بالا سر تو منزل نور

مهبط جبرئیل این صحن است

بال جمله ملائک عرشی

زیر پاهای زائرت پهن است

 

حرم اهل بیت صحن شماست

حرم خانواده ی زهرا

کربلا و مدینه و مشهد

نجف و کاظمین و سامرّا

 

وقت تجدید عهد با زهرا

شهر یثرب اگر نشد قم هست

گره هایم نگفته واشده است

تا قسم به امام هشتم هست

 

گرچه چنگ خزان به جان تو و

جان ایل و تبارت افتاده

پاره پاره ولی نشد هرگز

نامه ای که رضا فرستاده

 

بین این کوچه ها خدا را شکر

محترم مانده گوشواره ی تو

لاأقل هلهله نشد بر پای

چشم گریان و پر ستاره ی تو

 

گرچه خم شد قدت ز فاصله ها

ذبح اطفال را ندیدی تو

حضرت زینب امام رضا

تلّ و گودال را ندیدی تو

 

تشنه ای را که زیر یک دشنه

دست و پا میزند که جان بدهد

حق او نیست شمر با پایش

جسم زخمیش را تکان بدهد

***

 از سایت بی پلاک

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 22 تیر 1395  ] [ 11:42 AM ] [ مهدی گلشنی ]

گرچه دیدار برادر نرسیدی بانو !

گرچه دیدار برادر نرسیدی بانو !

بدنی زیر سم اسب ندیدی بانو !

خبرِ چند برادر تو شنیدی امّا

سرِ نی آیۀ قرآن نشنیدی بانو

داغ مرگ همه اصحاب چشیدی آری

درد کعب نی و سیلی نچشیدی بانو

شعلۀ هجر برادر جگرت را سوزاند

رأس او را سر بازار ندیدی بانو

عمه ات زینب مظلومه به ویرانه اسیر

تو به قم خلوت محراب گزیدی بانو

احترامت همه جا حفظ شد ای بنت رسول

چون نسیمی سوی قم پاک وزیدی بانو

مثل مولای غریبت که به غربت جان داد

به غریبانه ترین وجه ، شهیدی بانو

صبر تو زینبی و همت تو فاطمی است

با همین رتبه به اهداف رسیدی بانو

مکتب فاطمه را خوب که احیا کردی

دل ز دنیای پر از غصّه بریدی بانو

نهضت روح خدا را تو به بار آوردی

نهضت فاطمه را صبح سپیدی بانو

کربلا را ز مدینه تو به قم آوردی

مُلک ری را تو به ایثار خریدی بانو

قمِ تو بارگه نور و قیام و شرف است

همچو خورشید از این شهر دمیدی بانو

قطعه ای از حرم حضرت زهرا حَرمت

حرمش را تو به تصویر کشیدی بانو

پرچم علم و عمل را تو کشیدی بر دوش

زیر این بار گران گرچه خمیدی بانو


ادامه مطلب
[ سه شنبه 22 تیر 1395  ] [ 11:41 AM ] [ مهدی گلشنی ]

میوه شاخسار توحید

میوه شاخسار توحید

ای دختر عقل و خواهر دین

وی گوهر دُرج عزّ و تمکین

عصمت شده پای بند مویت

عصمت شده پای بند مویت

ای میوه ی شاخسار توحید

همشیره ی ماه و دخت خورشید

شاعر: آیت الله وحیدی

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 22 تیر 1395  ] [ 11:35 AM ] [ مهدی گلشنی ]

ظهور نور خدا

ظهور نور خدا

نور خدا در رسول اکرم پیدا

کرد تجلی زوی به حیدر صفدر

وز وی تابان شده به حضرت زهرا

اینک ظاهر ز دختر موسی جعفر

شاعر: امام خمینی(ره)


ادامه مطلب
[ سه شنبه 22 تیر 1395  ] [ 11:34 AM ] [ مهدی گلشنی ]

عرش کبریا

عرش کبریا

این روضه ی صفیه ی حق، خواهر رضاست

با خود اگر غلط نکنم، عرش کبریاست

معصومه، بنت موسی جعفر، که تربتش

بر دیده ی اعاظم و اَعلام توتیاست

شاعر: آیت الله صافی گلپایگانی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 22 تیر 1395  ] [ 11:34 AM ] [ مهدی گلشنی ]

هوای دیدن خورشید درسرم افتاد

هوای دیدن خورشید در سرم افتاد

که ناگهان به دلم جذبه ی حرم افتاد

کسی میان دلم اشفعی لنا می خواند

کسی که خاک ترین بود و از طلا می خواند

تویی سرودن شعرم تویی ترانه ی من

بهانه ای به غزل های عاشقانه ی من

درخت بی ثمری را به بار آوردی

در این زمین کویری بهار آوردی

نداشت فاطمه در شهر خود مزار اما

برای فاطمه در قم مزار آوردی

نگه ندار زما سایه ی پناهت را

و قدر یک مژه بر هم زدن نگاهت را

دوباره بال گشودم شبیه پروانه

و با اجازه سرودم شبیه پروانه

کسی که پای ضریحت دخیل می بندد

دخیل را به پر جبرئیل می بندد

طلا زخاک در کوی تو محک خورده است

کنار سفره ی توآب هم نمک خورده است

برای وصف قم از رود نیل باید گفت

غزل، صیده نه بحر طویل باید گفت

به چشم می خورد اینجا زیارت مریم

سمیه، آسیه، هاجر ،خدیجه، حوا هم

زمین همیشه تو را با برادرت می دید

تو ماه بودی و نام برادرت خورشید

چقدر در حرمت بوی عشق می آید

خیال می کنم عطر دمشق می آید

شبی که فال بجز عشق را نمی آورد

دلم برای زیارت بهانه می آورد

کسی میان دلم(اشفعی لنا)می خواند

صدا صدای خودم بود از شما می خواند

شاعر: مجید تال

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 22 تیر 1395  ] [ 11:34 AM ] [ مهدی گلشنی ]