مسیحا زاده
تو مسیحا زاده اما دختر موسی شدی
مریم قدیسه ی ذریه ی طاها شدی
یک نخی از چادرت مانند کعبه محترم
قبله ی عرشی ترین سجاده ی دنیا شدی

ادامه مطلب
تو مسیحا زاده اما دختر موسی شدی
مریم قدیسه ی ذریه ی طاها شدی
یک نخی از چادرت مانند کعبه محترم
قبله ی عرشی ترین سجاده ی دنیا شدی

سائلم، لطف دمادم خواهم
نفس آلوده ام و دم خواهم
کَم تو نیز چو اقیانوس است
قانعم، از کرمت، کم خواهم
بی کسم در ره تقوی و عمل
از عنایات تو همدم خواهم
تا نَیُفتم به ته چاه گناه
از تو یک رشتۀ محکم خواهم
راه من تا به حرم طولانی است
بهر خرجی، دو سه درهم خواهم
بغض عشقم شده پنهان به گلو
به گل چشم، چو شبنم خواهم
خواهر حضرت سلطان رئوف
اَبرم و بارش نم نم خواهم
بوی عطر شهدا می آید
بهر دل نوحۀ ماتم خواهم
جشن میلاد تو از درگه تو
رزق و روزیِ محرم خواهم
می رسد عطر و بوی کربلا
راهیم کن به سوی کربلا
شاعر: حاج امیر عباسی
دلم سه شنبه شبی باز راهی قم شد
کنار درب حرم، بین زائران گم شد
نگاه چشم ترم تا به گنبدت افتاد
دوباره شیفته ی رنگ زرد گندم شد

به جـــان پاک تو ای دختر امام، ســلام
به هر زمان و مـکان و به هر مقام، سـلام
تویـی که شــاه خراسان بود بــرادر تــو
بـــر آن مقام رفیــع و بـر این مقام، ســلام
به هر عدد که تکلم شـود به لیل و نهار
هــــزار بـار فـــزون تـر ز هـر کـلام، ســلام
صبح تا شب و از شام، تا طلیعه صبــح
بر آستـانه قــدسـت علی الـدوام، ســلام
در آســـمان ولایــت، مــه تمــامی تـــو
زپای تا به ســرت ای مـــه تـمـام، ســلام
به پیشگــاه تو ای خواهـــر شه کـَـونین
ز فـرد فـرد خلیـق، به صبح و شام ســلام
منم که هر سر مویم به هر زمان گویـد
به جـان پــاک تـو ای دخــتـر امـام، ســلام
شاعر: سراج
از شب میلاد تو اینگونه حاصل می شود
ماه روز اول ذی القعده کامل می شود
بارها سر در میارد از شب میلاد تو
تا که جبرائیل از خورشید غافل می شود

آیتی از خداست معصومه
لطف بی انتهاست معصومه
عطر باغ محمدی دارد
زاده مصطفی است معصومه
پرتوی از تلألؤ زهرا
گوهری پربهاست معصومه
ماه عفّت نقاب آل کسا
دختر مرتضی است معصومه
اختری در مدار شمس شموس
یعنی اخت الرضاست معصومه
زائران، یک در بهشت این جاست
تربتش باصفاست معصومه
در توسل به عترت و قرآن
باب حاجات ماست معصومه
شاعر: حسان
«موسی» که دید حال و هوایت، دادت به دست های «رضا»یت
اشکی نشست گوشه ی چشمش، تا «فاطمه» زدند صدایت
از جنس آسمانی و نوری، از چشم باز پنجره دوری
بین برادران غیوری، خورشید هم ندیده ردایت
رنج سفر برای تو آسان، شب از قبیله ی تو هراسان
شد قبله ی دل تو خراسان، ای عطر دوست قبله نمایت!
من تشنه ای رسیده به دریا، با آرزوی دیدن «زهرا»
دربان! بگو ملیکه ی قم را: از راه آمده ست گدایت
کنج ضریح سر بگذارد، بال و پری اگر چه ندارد
دل را به دست تو بسپارد، تا پر دهی به سمت خدایت
لبخندِ شهر تو نمکین است، قم قلب مهربان زمین است
ما هر چه داشتیم همین است: جان های ما، «کریمه»! فدایت
ای دختر یگانه ی مادر! ای جویباری از دل کوثر!
مثل «علی» نیامده دیگر، کو همسری به شأن سرایت؟
می بارد از ضریح تو رحمت، از آسمان اسم تو عصمت،
از «اشفعی لنا»ی تو «جنت»، وا شد به روی ما، به دعایت
این شاعرت دلش شده آهو، آهو اسیر شهر و هیاهو
اذن زیارتی بده بانو! این شعر را نخوانده برایت
شاعر: قاسم صرافان
می رسد امشب نوای عاشقان مستانه تر
می شود امشب دل دیوانه ها دیوانه تر
سینه ی عاشق همیشه رو به ویرانی خوش است
عاشقان را دل بود امشب بسی ویرانه تر
خانه ی موسی گرفته رنگ و بوی فاطمه
آمده جانانه ای با جلوه ای جانانه تر
بعد از او دیگر برای فاطمه آئینه نیست
تا ابد این امر از افسانه ها افسانه تر
اهل خانه گرد شمع روی او پروانه اند
شد برادر بین خانه گرد او پروانه تر
عالم امشب بر سر خان کریمه سرخوش است
با نوای فاطمه یا فاطمه در چاوش است
شاعر: ناصر شهریاری
صلّ علی محمد اُختُ الرّضا خوش آمد
جان پیمبر است این، آیات کوثر است این
آرام روح و جان، موسی بن جعفر است این
ذالقعده در شرافت، شد ناب و بی قرینه
دارُالزّیارة گشته، از مقدمش مدینه
موسی کند هماره، تکریم و احترامش
از عرش حق تعالی، عیسی دهد سلامش
زهرای دوّم است این، در حُسن و در شمائل
باشد به دُخت احمد، آیینه ی فضائل
بر پیروانش امشب، عیدی دهد پیمبر
گشته به مُصحف دین، نازل دوباره کوثر
ای بانوی کریمه، ما سائلانت هستیم
بنگر که با تمنا بر خوان تو نشستیم
لطف تو بر گدایان، بی مثل و بی بدیل است
در دیده ی دو عالم،احسان تو جمیل است
بانو عنایتی کن، مسکین بی نوا را
کن قسمتش ز رحمت، دیدار کربلا را
ای دختر ولایت، بر شیعیان دعا کن
راهیشان به سوی، وادی کربلا کن
با ذکر و با دعایت، ای نور چشم زهرا
کم کن تو از سر دین، شرّ وهابیت را
در این زمان به شیعه، قسم به سوره ی فیل
اصل تبرّی باشد، تنفر از اسرائیل
شاعر: حاج امیر عباسی
به آئين دگر بر آستان كبريا، اينجا
بر آر از آستين معرفت دست دعا اينجا
كه جان را مى دهد آيينه لطفش جلا، اينجا
به چشم دل نظر كن بر حريم دختر موسى
اگردرمان درد خويش مى خواهى، بيا اينجا
مجو از خيل بي دردان دواى درد بى درمان
كه دردت را دوا اينجا، كه رنجت را شفا اينجا
صداى قدسيان بشنو كه مى آيد به گوش جان
كه نورآذين بود چون ساحت اُمُّ القُرا اينجا
حريم يثرب و بطحاست گويى مرقد پاكش
شب اَسرى، فروغ جاودان مصطفى اينجا
فضاى قدس، معراج حقيقت، بزم اَوْ اَدنى
كه از او مى تراود عطر ِ جان ِ مرتضى اينجا
بنامْ ايزد، كه خاك پاك او بوى نجف دارد
ز بام آشنايى ، زاده ي خيرالنّسا اينجا
تو را پرواز خواهد داد تا اوج خداجويى
به بوى چشمه سار زندگى بخش ِ بقا اينجا
بر آى از ظلمت هستى ، كه خضر آمد به سر مستى
كه مى جويم رضاى او به تسليم و رضا اينجا
منم «مشفق» غبارى دامن افشان در هواى او
عباس مشفق كاشانى