من آمــــــــــده ام مســافری مانده ز ره

من آمــــــــــده ام مســافری مانده ز ره

از شــــوق زیــــارت، زده این دل لَه لَه

گفتند که کربــــــلا بهشت است،بهشت

"یــــا فاطـمة اشفعـــی لنا فـــی الجنـــة"


محمد کاظمی نیا

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 14 مرداد 1395  ] [ 9:52 AM ] [ مهدی گلشنی ]

دختر شدى كه نورِ چشمانِ پدر باشى

دختر شدى كه نورِ چشمانِ پدر باشى
تا در دهانِ تلخِ عمرِ او شكر باشى

وقتى تو هستى مادرت تنها نمى ماند
دختر شدى تا كه برايش همسفر باشى

دختر شدى تا در ميان سيلِ جمعيت
تنها تو از بغضِ برادر با خبر باشى

تو غنچه ى خندانِ باغِ زندگى بودى
طوفان ولى نگذاشت تا بى دردسر باشى

گنجشکِ معصوم و نحيفِ آسمانِ ما
آتش دلش مى خواست تو بى بال و پر باشى

تو از تبارِ شبنمى، از جنسِ بارانى
حقت نبوده غرق در خون جگر باشى

يا اينكه شب، جاى نوازش هاى بابايت
در انتظارِ جيغِ آژيرِ خطر باشى

گل، خانه اش گلخانه است آخر چرا پس تو
بايد ميان خاك و خُل ها دربدر باشى؟

من خوب مى دانم كه بين قوم كركس ها
بسيار دشوار است كه "شانه به سر" باشى

"إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ..." تو اين را خوب از بر كن
بايد كه در شب هم به اميد سحر باشى

محمدرضا بازرگانى


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 14 مرداد 1395  ] [ 9:51 AM ] [ مهدی گلشنی ]

در شان و مقام، به که دختر باشد

در شان و مقام، به که دختر باشد
معصومه شده است تا که خواهر باشد
مانده است به مشهد برود یا شیراز
قم ماند که بین دو برادر باشد

***
مانند کبوتری که بالش خسته است
بیمار شده است و از پریدن خسته است
تا قم به هزار زحمت آمد از بس
خواهر به برادران خود وابسته است
***
یک روز عجیب محترم خواهم شد
محبوب ترین خاک عجم خواهم شد
معصومه به قم اگر نگاهم بکند
من کاشی سر در حرم خواهم شد


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 14 مرداد 1395  ] [ 9:51 AM ] [ مهدی گلشنی ]

بانک شعر حضرت معصومه

از دل بی تاب قم بعد از تو غم بیرون نرفت
از تنت تا بعد هفده روز ،سَم بیرون نرفت
خانه ی «موسی»* بدون طور،کوه نور شد
نور در واقع ز بیت النور هم بیرون نرفت
بعد شادی_آن رفیق نیمه راه_از سینه‌ام؛
هرچه گفتم غم برو ، غم از دلم بیرون نرفت
از همان روزی که با ذکر تو دم در سینه رفت
چونکه یا معصومه گفتم بازدم بیرون نرفت
چون دلم راهی مشهد گشت بر گرد ضریح
هم از این مجموعه بیرون رفت هم بیرون نرفت
درحقیقت این خودش اوج کریمه بودن است
مجرم از صحن تو حتی متهم بیرون نرفت
ای دل اندر صحن هایش از پریشانی منال
مُحْرِم از حد حریمش یک قدم بیرون نرفت
دست پُر گرچه نیامد هیچ کس اینجا،ولی
دست خالی هم کسی از این حرم بیرون نرفت
از حرم که هیچ، حتی شک ندارم زائرت؛
دست خالی از خیابان اِرَم بیرون نرفت

مهدی رحیمی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 14 مرداد 1395  ] [ 9:50 AM ] [ مهدی گلشنی ]

من به پابوسی تو آمده ام

شعر از محمدعلی مجاهدی برای حضرت معصومه(س)

من به پابوسی تو آمده ام
شهر گلدسته های رنگارنگ
شهر قم، آشیان آل الله
شهر علم و دیانت و فرهنگ

گنبد دلگشای تو از دور
در میان مناره ها پیداست
امتداد حضور آینه ها
در نگاه ستاره ها پیداست
  
آه بانو، بگیر دست مرا 
که به جز تو مرا پناهی نیست 
می توان با تو تا خدا کوچید 
کز حرم تا بهشت راهی نیست 
  
در پگاهی که با دو دست نیاز 
به ضریحت دخیل می بندم 
پر و بال دعای خود را من 
به پر جبرئیل می بندم 
  
بس که شب ها ستاره می شمرم 
آسمانی شده ست دامن من 
گر گناه است عاشقی کردن 
گنه عالمی به گردن من 
  
قطعه ای از بهشت خوب خدا 
آشکارا به منظر حرم ست 
طایر پرشکسته دل ما 
تا همیشه کبوتر حرم ست 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 14 مرداد 1395  ] [ 9:38 AM ] [ مهدی گلشنی ]

«موسی» که دید حال و هوایت، دادت به دست‌های «رضا»یت

شعر قاسم صرافان برای خضرت معصومه(س)

 

 

«موسی» که دید حال و هوایت، دادت به دست‌های «رضا»یت
اشکی نشست گوشه‌ی چشمش، تا «فاطمه» زدند صدایت

 

از جنس آسمانی و نوری، از چشم باز پنجره دوری
بین برادران غیوری، خورشید هم ندیده ردایت

رنج سفر برای تو آسان، شب از قبیله‌ی تو هراسان 
شد قبله‌ی دل تو خراسان، ای عطر دوست قبله نمایت!

من تشنه‌ای رسیده به دریا، با آرزوی دیدن «زهرا»
دربان! بگو ملیکه‌ی قم را: از راه آمده‌ست گدایت

کنج ضریح سر بگذارد، بال و پری اگر چه ندارد
دل را به دست تو بسپارد، تا پر دهی به سمت خدایت

لبخندِ شهر تو نمکین است، قم قلب مهربان زمین است
ما هر چه داشتیم همین است: جان‌های ما، «کریمه»! فدایت

ای دختر یگانه‌ی مادر! ای جویباری از دل کوثر!
مثل «علی» نیامده دیگر، کو همسری به شأن سرایت؟

می‌بارد از ضریح تو رحمت، از آسمان اسم تو عصمت،
از «اشفعی لنا»ی تو «جنت»، وا شد به‌ روی ما، به دعایت

این شاعرت دلش شده آهو، آهو اسیر شهر و هیاهو
اذن زیارتی بده بانو! این شعر را نخوانده برایت


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 14 مرداد 1395  ] [ 9:31 AM ] [ مهدی گلشنی ]

هر کس به احترام مقام تو خم نشد

هر کس به احترام مقام تو خم نشد

 

آقا نشد بزرگ نشد محترم نشد

دل خسته بود و راهی این آستانه شد

دل خسته بود و راهی باغ ارم نشد

گفتند مرقدت حرم آل فا طمه ست

با این حساب هیچ کسی بی حرم نشد

این حاجت من است الهی قلم شود

دستم اگر برای تو بانو قلم نشد

باز این چه لطفی است که در حق ماشده

ما شاعرت شدیم ولی محتشم نشد

می خواستم برای تو بهتر از این غزل

من را ببخش آنچه که می خواستم نشد

شعر مجید تال برای حضرت معصومه(س)


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 14 مرداد 1395  ] [ 9:30 AM ] [ مهدی گلشنی ]