
آنروز که تقدیر عالم را تدبیر می نمود.نقشه ها را کشید،نقش ها را چید،برای دلبری تنها تو را برگزید.
با تو هوای قیامت داشت،همه را غرق تو کرد و تو را ناخدای همه.به سوختنت سوخت انبیاءرا میان روضه های عطش.آتشی به پا کرد از نام تو تا ابد در سراچه دلهای مشتاق.
حالا هر ساله قافله غم به هشتمین روز از رستاخیز عشق که می رسد،کوچه پس کوچه های شهر در طنین گامهای مریدانت،ناب ترین لحظه های نیایش را تجربه می کنند،زیر آواری از آوارگی می شود نفسی تازه کرد در این حوالی،آرمان شهر شور و عشق وشیدایی.رد شدن از اروند آرزو ها آسان می شود آنروز،کرخه کرخه تلاطم را به شوق تربت تو می توان براحتی در نوردید.
دنیایی ایست بر از غوغا،تمنای اهل دل اما،تنها تسلیم است و بس آموزه ای که علمدارت آموخت اقا...
توجه:خوشحال میشم اگه تیتر مناسبی برای این نوشته ام داربد، بگویید.
نویسنده(پست تالیفی):محمد اناری.


