آمدم زیارت سر به زیر و خسته
با دو چشم بی سو با دلی شکسته
جان من فدای صحن و بارگاهت
ای همه سپیدی نامه ام سیاه است
می رسد به گوشم از نقاره خانه
عاشقانه گفتم: یا امام هشتم
از تو شد دو چشمم غرق روشنایی
حاجتم روا شد من شفا گرفتم
قربون کبوترای حرمت
قربون این همه لطف و کرمت
از روزی که با تو آشنا شدم
مورد مرحمت خدا شدم
گفته ای هرکی بیاد به پابوسم
توگرفتاری به دادش می رسم
گفته ای هرکی بیاد به دیدنم
من میام سه جا بهش سر می زنم
منم امروز به زیارت اومدم
به امیدی در خونت اومدم
توی قبرم آقا جون منتظرم
که کف پاتو بذاری روسرم
آقا از گناه پرم سوخته شده
چشم من به گنبدت دوخته شده
آقا جون جان جوادت رام بده
هرچی که امروز ازت می خوام بده
دوریم از بدی و زشتی بده
بیا با خدا منو آشتی بده
دل عاشقات برات پر می زنه
گدا رو ببین داره در می زنه
آنقدر در می زنم این خانه رو
تا ببینم روی صاحب خانه رو
یه روزی میاد که زیر خاک بشم
کی میشه که از گنا هام پاک بشم
توکه از بیچارگیم خبر داری
چرا می پرسی باهام چکار داری
صابخونه مثل سگا ولم نکن
پشت در انقده معطلم نکن
اومدم با دل پرخون سوی تو
اومدم تا که ببینم روی تو
اومدم تا عقده دل وا کنم
اومدم اینجا تو رو پیدا کنم
چی میشه به قلب خسته جون بدی
خودتو امشب به من نشون بدی
بیا ای نور دو چشمان ترم
می دونی جز توکسی رو ندارم
یه کناری روی خاکها می شینم
صحن با صفا تو مولا می بینم
دوست دارم تو هم رو چشمم بشینی
عاشقت رو روی خاکها ببینی
با وجودیکه تو رو ندیده ام
درد عشقت رو به جون خریده ام
تو به سرمایه من نکن نظر
بیا و امشب منو ندید بخر
قطره ام که دل به دریا زده ام
خودمو تو زوارت جا زده ام
اومدم به دیدنت ابا الحسن
دست من به دامنت ابا الحسن
نکنم رد ز درت ابا الحسن
جان زهرا مادرت ابا الحسن
شاعر: شهید غلامعلی رجبی
دل سودا زده سامان نپذیرد هرگز
کافر چشم تو برهان نپذیرد هرگز
آنکه بیمار نگاهی شده هنگام سحر
مِنَّت مرهم و درمان نپذیرد هرگز
با نگاه تو اگر عاشقی آغاز شود
جز به دیدار که پایان نپذیرد هرگز
دل اگر خانه ی هر بی سر و پایی گردد
اثر از گفته ی خوبان نپذیرد هرگز
عمر بی معرفت آبی است که از جو رفته
این زیانی است که جبران نپذیرد هرگز
ما در خانه ی سلطان سر و سامان داریم
هرچه داریم ز آقای خراسان داریم
با دم قدسی معشوق نفس تازه کنم
تا که قدری سخن از یار خوش آوازه کنم
صحن گردی حرم وقت سحر می خواهم
تا صفای دل شیدا زده اندازه کنم
بین هشتی حرم گر بکشیدم بر دار
سر سودایی خود زینت دروازه کنم
سرگذشت من و تو گشته کرَم نامه ی عشق
هر سحر پای مناجات دلی تازه کنم
تار گیسو طلبم تا که ورق های دلم
همچو یک مصحف پردرد به شیرازه کنم
نام این مصحف دل را بگذارم ز قضا
قصه ی یک سگ ولگرد و کرامات رضا
تا که بر گنبد تو دیده ام از دور افتاد
ناگهان در دل آلوده ی من شور افتاد
اولین بار که دیدم حرمت را گفتم
ای سلیمان! به سرایت گذر مور افتاد
بی پناه آمدم و خوب پناهم دادی
راهم از حادثه در دولت منصور افتاد
تا به خود آمده دیدم که دل از دستم رفت
وسط آیینه ام چشمه ای از نور افتاد
نه بگویم که کلیمم حرمت عرش خداست
اتفاقی ره موسی دل از طور افتاد
یک قدم سوی تو با عمره برابر گردد
کعبه هم دور سر گنبد تو می گردد
ای که ناگفته ز اسرار دلم آگاهی
دست گیر دل هر خسته دل و گمراهی
ز عنایات رئوفانه تو فهمیدم
که نه من، بلکه همیشه تو مرا می خواهی
در بهشت تو نهم پای چو با کوهی درد
تو طبیبانه دوا می کنی اش با آهی
من گدا زاده و تو نسل به نسلت سلطان
خوش برازنده ی تو صحن و سرای شاهی
حاجت از دل نگذشته تو روا می سازی
ای که ناگفته ز اسرار دلم آگاهی
من مسلمان شده ی نیمه نگاهت هستم
لحظه ی مرگ بیا، دیده به راهت هستم
دل بیمار مرا فرصت درمانی ده
با دم قدسی ات ای دوست مرا جانی ده
قبل از آنی که گناهم نفسم را گیرد
آمدم توبه کنم، مهلت جبرانی ده
همچنان زلف پریشان تو آواره شدم
به دل خانه خرابم سر و سامانی ده
شوری اشک چشیدم که نمک گیر شدم
سر این سفره به من رزق فراوانی ده
حَمْدْ لِله که سر کوی تو زنجیر شدم
استخوانی به سگ خانه ات ارزانی ده
لحظه ی مرگ قدم رنجه کن و بر ما هم
فیض دیدار چو آن عاشق سلمانی ده
از تو من روزی شبهای محرم خواهم
چشم پر گریه ای و سینه ی سوزانی ده
سفره ی عاشقی ام را تو بیا کامل کن
عصر روز عرفه فرصت قربانی ده
در حریمت خبر از عرش خدا می آید
بوی سیب حرم کرب و بلا می آید
آمدی تا که به نامت دل ما زنده شود
یادی از فاطمه و شیر خدا زنده شود
آمدی تا سند شیعگی ما باشی
با نفسهای تو تسبیح و دعا زنده شود
آمدی تا ز پی ات خواهرت آواره شود
یاد آوارگی شام بلا زنده شود
پلک زخمی تو از خاطره ی گودال است
آمدی روضه ی آن رأس جدا زنده شود
امر کردی به همه گریه کنند بهر حسین
تا غم بی کفن کرب و بلا زنده شود
جد مظلوم تو را با لب عطشان کشتند
خواهرش دید و به گیسوی پریشان کشتند
قاسم نعمتی
تازه دانستم نه با آب و نه با نان زنده ام
تازه فهمیدم نه با جسم و نه با جان زنده ام
تازگی ها باورم شد اینکه مثلِ هر غریب
دورتر از خود دلی دارم که با آن زنده ام
هر کجا رفتم به چشمان من آمد خاکِ او
دورِ نزدیکی که از او سخت حیران زنده ام
گرمِ او بودم دریغا دیر فهمیدم که من
با چه گرمایی در آغوش زمستان زنده ام
کم نمی آرم که در امروز و در فردای خود
از سرانگشتان آن لطف فراوان زنده ام
سایه وار از خود ندارم هیچ دور از آفتاب
هر کجا باشم به خورشیدِ خراسان زنده ام
عباس چشامی
مسیر بهشت از کنار توئه
چه راحت هواتو نفس می کشم
پای هر کی غیر تو باشه وسط
بهم شک نکن پامو پس می کشم
همونکه حالا رو به روی توئه
مگه میشه جز تو تصور کنه
بخوادم نمی تونه تنهاییشو
به جز تو با هیچ کی دیگه پر کنه
کی میدونه من عاشق کی شدم
کی میتونه حتی شبیهت بشه
یه عطری زدی به خودت که فقط
منو قلبمو سمت تو میکشه
من آماده ی لحظه های توام
توکه لحظه هامو عوض میکنی
تو هر وقت اراده کنی با نگات
مسیر نگامو عوض میکنی
مسیر بهشت از کنار توئه
چه راحت هواتو نفس میکشم