نشد در کار سلطان نیست . . .

 

نداری که گدای توست آقا می‌شود حتما

بیابانِ قدمگاه تو دریا می‌شود حتما

 

دو چشمم ابرِ باران بود و من خوشحال از اینکه

بساطِ عاشقی با تو مُهیّا می‌شود حتما

 

به پایم راه می‌رفتم و لیکن تجربه می‌گفت

دمِ بابُ الْجوادِ تو سرم پا می شود حتما

 

زمانی را که صرف دیدن گنبد طلا کردم

ضمانت نامه‌ی خیر دو دنیا می شود حتما

 

مُقدّر بوده از اوّل، چه در محشر، چه در برزخ

هوادارِ غلامانِ تو، زهرا می‌شود حتما

 

به چشمت بستگی دارد عدم یا هستی خلقت

شما پلکی بزن ایجاد معنا می‌شود حتما

 

اگر اینجا نشد سوی تو من سجّاده اندازم

خدا بالای سر شاهد که فردا می‌شود حتما

 

و من شکی ندارم که بهشت و هرچه در آن است

میان صحنِ گوهرشاد پیدا می‌شود حتما

 

تو هرچه آرزو داری بگو از پنجره فولاد

نشد در کار سلطان نیست جانا، می‌شود حتما

 

غلامی را که می‌بینی، گناه اینگونه‌اش کرده

تو یک دستی بکش یوسف .. زلیخا می‌شود حتما

 

سیّد یاسر افشاری



[ چهارشنبه 6 اسفند 1393  ] [ 6:07 AM ] [ KuoroshSS ]

گیسوی آشفته‌ات حال مرا آشفته کرد

 

عاشقی که نیست حیران تو، حیران می‌شود

خواه یا ناخواه، خواهان بیابان می‌شود

 

هر که بین ره پشیمان شد ز عاشق بودنش

از پشیمان بودنش حتما پشیمان می‌شود

 

در بیابانِ طلب، خارِ که بودن مطرح است

خار، خارِ گل نشد خارِ مُغیلان می‌شود

 

وصل یا هجران تماما بستگی دارد به تو

تو بخواهی هجر، وصل و وصل، هجران می‌شود

 

گیسوی آشفته‌ات حال مرا آشفته کرد

با پریشان هر که می گردد پریشان می‌شود

 

گر تو باشی و نباشد هیچ کس در محضرت

کوچه‌های مصر هم مانند کنعان می‌شود

 

خادمانت هم اُولُوا الْفِیْض‌اند و حاجت می‌دهند

با کریمان هر که بنشست از کریمان می‌شود

 

من سگ آلوده‌ام امّا پناهنده شدم

کهف اگر کهفِ تو باشد سگ هم انسان می‌شود

 

من که گریان نیستم یعنی که عاشق نیستم

ورنه عاشق مثل طفلان زود گریان می‌شود

 

رزقِ تو از هر طرف باشد معنایَش یکی‌ست

نان اگر از هر طرف خوانده شود نان می‌شود

 

من نمی‌دانم چرا هر وقت که تب می‌کنم

مادرم پا می شود رو به خراسان می‌شود

 

بُردن این مشک که کار من بی‌دست نیست

کور شد وقتی گره محتاج دندان می‌شود

 

علی‌اکبر لطیفیان



[ چهارشنبه 29 بهمن 1393  ] [ 8:56 PM ] [ KuoroshSS ]

خانه‌ی هر شیعه باید پر ز عشاقت شود

 

عاشقانت با فِراقت روزگاری ساختند

هر شب از دوریتان با گریه زاری ساختند

 

آهِ سردی و نگاهی سَمت یک عکسِ حرم

خاطراتی زنده  با آن یادگاری ساختند

 

گر حرم قسمت نشد تقصیر نفْس سرکش است

این معاصی روزمان را شام تاری ساختند

 

خوب می‌دانی، خدایی بی‌تو ما بی‌چاره‌ایم

سمتِ مشهد بهر ما راه فراری ساختند

 

بُغضِ دوری از حریمت در گلومان مانده است

پس برای ما دو چشمِ آبداری ساختند

 

پادشاه هستی و سلطان، ما گدای خانه‌ات

واقعا که هر کسی را بهر کاری ساختند

 

گردش ما بیشتر از کعبه دور مشهد است

صحن‌هایت بهرِ این گردش مداری ساختند

 

زائر مشهد شرَف دارد به حاجی در طواف

چون طواف مرقدت را هشت باری ساختند

 

ای دَم معمارهای پنجره فولاد، گرم

اینچنین دارُالشَّفایِ انحصاری ساختند

 

خانه‌ی هر شیعه باید پر ز عُشّاقت شود

فلسفه دارد اگر که سرشماری ساختند

 

فکر روزی و کمیِ نان فقط ناشکری است

تا برای ما به مشهد سفره‌داری ساختند

 

هیچ بابی عاقبت بابُ الْجواد تو نشد

گرچه دورت باب‌های بی‌شماری ساختند

 

لطف کن با تیرِ چشمت صید کن این خسته را

گر تو لیلایی ز مجنون هم شکاری ساختند

 

می‌رسد یک روز تا زهرا ببیند در بقیع

زائرانِ مشهدت آنجا مزاری ساختند

 

محمّدجواد شیرازی



[ چهارشنبه 29 بهمن 1393  ] [ 7:07 PM ] [ KuoroshSS ]

وقت عاشقی

 

دست خودم که نیست، شده تنگِ مرقدش

ای دل نگفتمت نرو ..، این هم پیامدش

 

حالا تمام روز و شبم را گرفته است

فکر وصال صحن گوهرشاد مشهدش

 

هر کس که گفت راهیَم امشب، دلم شکست

با احتمال اینکه مرا هم .. به درصدش ...

 

من سر به زیر بودم و سر به هوا شدم

از آن شبی که خورد نگاهم به گنبدش

 

فرزند، بابِ جود و پدر، بابِ حاجت است

بیهوده نیست این کرم و لطف بی‌حدش

 

یادش بخیر فصل زمستان میان صحن

اشکم چکید و ماند روی برف‌ها ردش

 

وقت سَحر، نسیم خنک، صوت رَبَّنا

آن پنجره طلایی و صحنِ زبان زدش

 

ما بنده‌ایم بنده‌ی شاهی که زنده شد

صدها مسیح در اثر رفت و آمدش

 

هر کاسبی که زائر او احترام کرد

رونق گرفت کسبِ حلال و درآمدش

 

عمری گدای شاهم و کاری نداشتم

با هر کسی که سمتِ رضا نیست مقصدش

 

این هشتمین دری که به جنّت خدا گذاشت

تنها به زائران رضا می‌گشایدش

 

ساعت دوباره هشت شده وقت عاشقی‌ست

با یک سلام و عرض ادب سمتِ مرقدش

 

مُردم هزار و یک سَحر از این جدایی‌اش

هر طور باز شاه خراسان بخواهدش

 

محمّد‌جواد شیرازی



[ چهارشنبه 29 بهمن 1393  ] [ 5:59 PM ] [ KuoroshSS ]

دلی که عشق تو دارد خدای دارائی‌ست

 

هوا هوای چکیدن، هوای تنهائی‌ست

و دست‌های دعایم پُر از تمنائی‌ست

 

مسیر خواهش من باز سویتان افتاد

به سمتِ شاهِ کریمی که اوج لیلائی‌ست

 

کویر خشک دلم، بارش نگاهت را

طلب نموده چرا که دمی مسیحائی‌ست

 

هزار شکر دوباره شدم گدای درت

که خواستن ز تو آقا، کمال آقائی‌ست

 

خوشم به آنکه دلم مَستِ جامتان گشته

دلی که عشق تو دارد خدای دارائی‌ست

 

بگردم آن حَرَمی را که صاحبش باشی

قدم زدن به میانش چقدر رؤیائی‌ست

 

کرَم بکن که ببینم شبی به خواب و خیال

برای عاشقتان در کنارتان جائی‌ست

 

 

اگرچه ساکن اینجام، خانه‌ام آنجاست

کبوتری شده‌ام کآشیانه‌ام آنجاست

 

 

بهانه کرده دلم باز زائرت باشم

غلام حلقه به گوش و مسافرت باشم

 

و حسرتم شده یک شب که در حریم شما

کنار پنجره فولاد شاعرت باشم

 

چه خوب می‌شد اگر که به صحن گوهرشاد

کبوترانه زنم پَر مجاورت باشم

 

تمام آرزویم بود تا حرم آیم ...

و آب خورده‌ی حوض چو کوثرت باشم

 

تو ای خدای عشق قسمت گدایت کن

که در سرایت عزادار مادرت باشم

 

 

کشید دست مرا ثامنُ الْحُجَجْ، رفتم

فقیر بودم و مشهد به جای حج رفتم

 

 

نشان داده خدا با شما کرامت را

من آمدم که نشانم دهی جمالت را

 

به چشم، سرمه کشم خاک پای زوّارت

و در حریم تو حس می‌کنم عبادت را

 

دخیل پنجره فولاد می‌شوم آقا

به این هوا که ببینی دو دست حاجت را

 

تمام حاجت من کربلای ارباب است

نشان ده به گدایت تمام رأفت را

 

ز خادمان حرم هم شود که حاجت خواست

ز خادمان حرم خواهم استجابت را

 

تمام راه من و جاده حرف‌ها زده‌ایم

غریب گرچه، ولی، سر به آشنا زده‌ایم

 

 

فرشید یارمحمّدی



[ چهارشنبه 29 بهمن 1393  ] [ 4:51 PM ] [ KuoroshSS ]

امروز آمدیم به پابوس آفتاب

 

آن شب که در حریم حرم پا گذاشتیم

دل را در آستان رضا، جا گذاشتیم

 

با موج زائران حرم، هم سفر شدیم

چون قطره، سر به دامن دریا گذاشتیم

 

در عین هم جواری زوار او شدن

«این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم»

 

از شوق زنده شد دل درد آشنای ما

تا سر به خاک پای مسیحا گذاشتیم

 

گفتیم ترک خواب کن ای چشم تا سحر

امشب که پلک پنجره را وا گذاشتیم

 

شب گنبد طلایی اش از بس که دیدنی ست

با چشم خود قرار تماشا گذاشتیم

 

وقتی زبان به گریه گشودیم در حضور

«مُهر سکوت بر لب گویا گذاشتیم»

 

پایین پا، که قطره‌ای از اشک ما چکید

گفتی که پا به عالم بالا گذاشتیم

 

اجر زیارت حرم اهل بیت را

این جا برای روز مبادا گذاشتیم

 

امروز آمدیم به پابوس آفتاب

دل را به شوق وعده‌ی فردا گذاشتیم

 

محمّدجواد غفورزاده (شفق)



[ چهارشنبه 22 بهمن 1393  ] [ 10:36 PM ] [ KuoroshSS ]

در روضه‌ی تو خیل ملائک ز مهابت

 

ای خاک درت سرمه‌ی ارباب بصارت

در تأدیتِ مدح تو خَم پشت عبارت

 

گرد قدم زائرت از غایت رفعت

بر فرق فریدون ننشیند ز حقارت

 

در روضه‌ی تو خیل ملائک ز مهابت

گویند به هم مطلب خود را به اشارت

 

هر صبح که روحُ القُدُس آید به طوافت

در چشمه‌ی خورشید کند غسلِ زیارت

 

در حشر به فریاد بهایی برس از لطف

کز عمر نشد حاصل او غیر خسارت

 

شیخ بهایی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 22 بهمن 1393  ] [ 9:53 PM ] [ KuoroshSS ]

ما نداریم به جز کوی رضا بارگهی

 

بر در دوست به امید پناه آمده‌ایم

همره خیل غم و حسرت و آه آمده‌ایم

 

چون ندیدیم پناهی به همه مُلکِ جهان

لاجرم سوی رضا بهر پناه آمده‌ایم

 

از بیابان خطر خیز دیار ظلمات

تا به سرچشمه‌ی نور این همه راه آمده‌ایم

 

بهر دیدار چو بودیم تهی از حسنات

بر درش توبه کنان غرق گناه آمده‌ایم

 

چون نبودیم در این لشکر زوّار امیر

لاجرم جزء سیاهی سپاه آمده‌ایم

 

ما نداریم به جز کوی رضا بارگهی

به سر کوی تو با عشق و رضا آمده‌ایم

 

دست ما گیر و به مقصد برسان ای مولا

لنگ لنگان به تَعَب نیمه‌ی راه آمده‌ایم

 

تو در این مصر عزیزی و گدایانی چند

به تمنّا به در خانه‌ی شاه آمده‌ایم

 

هر طرف کوس فنا می‌زند آهنگِ رحیل

ما به درگاه رضا بهر بقا آمده‌ایم

 

ناصرم خادم درگاه توأم ای محبوب

بی‌نوائیم، پیِ برگ و نوا آمده‌ایم

 

ناصر مکارم شیرازی



[ چهارشنبه 22 بهمن 1393  ] [ 10:13 AM ] [ KuoroshSS ]

کسی چنین که تو دستم گرفته ای نگرفت

 

به درگهت چو غبار   اوفتاده می آیم

اراده نیست مرا  بی اراده می آیم

 

بر آستان تو ای آستین معجزه ریز

به روی دست، دلم را نهاده می آیم

 

چنان غبار به پیشت ز اشتیاق حضور

گهی سواره و گاهی پیاده می آیم

 

کسی چنین که تو دستم گرفته ای نگرفت

چو ذرّه دست به خورشید داده می‌ آیم

 

اگر چه بر همه در می گشایی اما من

فقط به خاطر روی گشاده می آیم

 

حضور قامت شمعم ز کارگاه وجود

به پاس حرمت تو ایستاده می آیم

 

کبوترم که به منقار سجده محتاجم

چه دانه داده مرا یا نداده می آیم

 

 

غلامرضا شکوهی


ادامه مطلب ندارد
[ پنج شنبه 16 بهمن 1393  ] [ 3:42 PM ] [ KuoroshSS ]

لطف ارباب اگر شامل نوکر گردد

 

لطفِ ارباب اگر شاملِ نوکر گردد

روزی اش رویِ تماشایی دلبر گردد

 

هر که را حضرتِ سلطان نظری فرماید

با دلِ سنگ بیاید به حرم، زر گردد

 

در این خانه به روی احدی بسته نشد

سائلی نیست که نومید از این در گردد

 

این همه قافله از هر که بپرسی گوید

هیچ کس نیست که با دست تهی برگردد

 

وای اگر ضامنِ دل، ضامنِ آهو نشود

بی تو صید هوس خویش، مُکرّر گردد

 

بی تو دشمن به زمین خوردن من می‌خندد

رو مگردان که دلم سخت مُکدّر گردد

 

نشنیدم که به زائر تو بگویی برگرد

مگر از غفلتِ خود زائر تو برگردد

 

یا رضا! جان جوادت تو مرا راه بده

قامتم چون شهدا بهر تو پرپر گردد

 

شستشویم بده با چشم زُلالت آقا

کوه عصیان ز نگاه تو مُطهَّر گردد

 

گفتمت: چیست نشانِ نظرت؟ فرمودی:

دلِ تو نرم شود دیده ی تو تَر گردد

 

رشته ی گیسوی ما و نخ تسبیح شما

دل عشاق به دست تو مُنوَّر گردد

 

تا نمُردم ز خراسان بِبَرم کربُبَلا

وای اگر دوره ی این عُمر به آخر گردد



[ چهارشنبه 15 بهمن 1393  ] [ 7:09 PM ] [ KuoroshSS ]