وقتی شکسته ای همه ی دردها دواست

 

بشکن دلی که آینه ها را شکسته خواست

بشکن که این شکستنت آغاز ماجراست

 

غیر از تو جلبِ هیچ نگاهی نمی شوم

ای آنکه چشمهای تو گلدسته ی طلاست

 

وقتی به سیم آخر این جاده می زنی

فرقی ندارد این که در این ماجرا بلاست

 

شوقی شگفت پَر زده امشب در این غزل

شوقی که با تمام غزل هایم آشناست

 

شوقی که عطر گنبد و گلدسته می دهد

انگار کفتر حرم حضرت رضاست

 

با یاد تو پرنده که نه، آسمان که نه

باران که هیچ، سیل اگر می شوم رواست

 

ای تاک های سر به زمین سُفته شرمتان

انگور نیست این که پُر از خوشه ی بلاست

 

اینجا قرارگاه تمام غزال ها

میعادگاه عاشق دلداده با خداست

 

پس با دل شکسته بیا و شکسته باش

وقتی شکسته ای همه ی دردها دواست

 

من دست هام گوشه ای از التماس هاست

تو دست هات چاره ی «أمَّن یُّجِیبِ» ماست

 

 

علی اخوان ارمکی



[ چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394  ] [ 11:25 PM ] [ KuoroshSS ]

یک لحظه بیا ضامن آهو شدنم باش

 
 
یک لحظه بیا شاهد آهو شدنم باش
یک عمر گرفتار هیاهو شدنم باش
 
با من نه به اندازه ی یک پنجره ی باز
اندازه ی یک روزنه با او شدنم باش
 
مگذار که چون قطره به گرداب بیفتم
تنها ره این قطره به هوهو شدنم باش
 
من دانه ی مدفون شده در زیر زمینم
خورشید تویی، معجزه ی رو شدنم باش
 
من قفل زدم بر در تو کهنگی ام را
ای بابِ حوائج، سببِ نو شدنم باش
 
حالا که قرار است کسی را بنوازی
لطفی، کرمی، ضامنِ آهو شدنم باش
 
افسون بهنژاد


[ چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394  ] [ 10:27 PM ] [ KuoroshSS ]

مثل همیشه چشم به راه نگاه توست

 

نقّاره‌ها ز شوق تو دارند گفتگو

پیچیده در رواق سَحر، عطر سبز هو

 

از خویش می‌شوند رها فوج کفتران

در سایه سار این همه سیمرغ آرزو

 

در آستان قدسی‌ات ای قبله‌گاه مِهر

هستند لحظه‌های حرم، دائمُ الْوُضو

 

بنگر غریبِ خسته‌ی حیرت نصیب را

در ازدهام آینه‌ها، غرق جستجو

 

این سایه‌ی مُکدّر و درمانده آمده ست

از خاک درگه تو کند کسبِ آبرو

 

دل را دخیل بسته به لبخند روشنت

واکن گره ز بغض فرو خفته در گلو

 

مثل همیشه چشم به راه نگاه توست

این زائرِ نشسته در ایوان رو به رو

 

حسن یعقوبی



[ چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394  ] [ 10:23 PM ] [ KuoroshSS ]

حضرت سلطان علیه آلاف التحیة و الثناء

 

بوی گل آید و دلتنگ خراسان نشوی؟!

می شود بغض فرو داری و باران نشوی؟

 

او طبیبی ست که نزدش بروی، می خواهی

تا ابد محضر او باشی و درمان نشوی

 

فاتح قلّه ی مقصود نخواهی شد اگر

پای بوس حرم حضرت سلطان نشوی

 

کنج ایوان طلایش بنشینی، هرگز

طالب داشتن مُلک سلیمان نشوی

 

آه ای باد! که دور حرمش می گردی

ذکر هو هو به لب آور که پریشان نشوی

 

او مسیحای محمّد صفتِ یوسف روست

سر فرود آر که چون آینه حیران نشوی

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و علی جمیع الانبیاء و المرسلین

قلب او قبله ی دل هست و نمازت ردّ است

گر به تکبیر لبش گوش به فرمان نشوی

 

هشتمین باب بهشت است و محال است به دل

عشق او داشته باشی و غزل خوان نشوی

 

محمّد فرّخ طلب



[ چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394  ] [ 12:50 AM ] [ KuoroshSS ]

شبی در حرم قدس

 
دیده فرو بسته ام از خاکیان
تا نگرم جلوه ی افلاکیان
 
شاید از این پرده ندایی دهند
یک نفسم راه به جایی دهند
 
 
ای که بر این پرده ی خاطر فریب
دوخته ای دیده ی حسرت نصیب
 
آب بزن چشم هوسناک را
با نظر پاک ببین پاک را
 
آنکه در این پرده گذر یافته است
چون سحر از فیض نظر یافته است
 
خوی سحر گیر و نظر پاک باش
راز گشاینده ی افلاک باش
 
خانه ی تن جایگه زیست، نیست
در خور جان فلکی نیست، نیست
 
آنکه تو داری سر سودای او
برتر از این پایه بود جای او
 
چشمه ی مسکین نه گهر پرور است
گوهر نایاب به دریا در است
 
ما که بدان دریا پیوسته ایم
چشم ز هر چشمه فرو بسته ایم
 
پهنه ی دریا چو نظرگاه ماست
چشمه ی ناچیز نه دلخواه ماست
 
 
پرتو این کوکب رخشان نگر
کوکبه ی شاه خراسان نگر
 
آینه ی غیب نما را ببین
ترک خودی گوی و خدا را ببین
 
هر که بر او نور رضا علیه السلام تافته است
در دل خود گنج رضا یافته است
 
سایه ی شه مایه ی خرسندی است
مُلک رضا علیه السلام مُلک رضامندی است
 
کعبه کجا؟ طوف حریمش کجا؟
نافه کجا؟ بوی نسیمش کجا؟
 
خاک ز فیض قدمش زر شده
وز نفَسش نافه مُعطّر شده
 
من کیم؟ از خیل غلامان او
دست طلب سوده به دامان او
 
ذرّه ی سرگشته ی خورشید عشق
مُرده، ولی زنده ی جاوید عشق
 
شاه خراسان را دربان منم
خاک در شاه خراسان منم
 
 
چون فلک آیین کهن ساز کرد
شیوه ی نامردمی آغاز کرد
 
چاره گر از چاره گری باز ماند
طایر اندیشه ز پرواز ماند
 
با تن رنجور و دل ناصبور
چاره از او خواستم از راه دور
 
نیمه شب از طالع خندان من
صبح برآمد ز گریبان من
 
رحمت شه درد مرا چاره کرد
زنده ام از لطف دگرباره کرد
 
باده ی باقی به سبو یافتم
وین همه از دولت او یافتم
 
رهی معیری


[ چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394  ] [ 6:33 PM ] [ KuoroshSS ]

با آل علی هر که در افتاد ور افتاد

 
دیشب به سرم باز هوای دگر افتاد
در خواب مرا سوی خراسان گذر افتاد
چشمم به ضریح شه والا گهر افتاد
این شعر همان لحظه مرا در نظر افتاد
 
با آل علی هر که در افتاد ور افتاد
 
این قبر غریب الغربا خسرو طوس است
این قبر مغیث الضعفا شمس شموس است
خاک در او مرقد ارواح و نفوس است
باید ز ره صدق، بر این خاک در افتاد
 
با آل علی هر که در افتاد ور افتاد
 
این روضه ی پر نور به جنت زده پهلو
مغز ملک از عطر نسیمش شده خوشبو
بشنید نسیم سحری رایحه ی او
کز بوی بهشتیش، چنین بی خبر افتاد
 
با آل علی هر که در افتاد ور افتاد
 
حوران بهشتی زده اندر حرمش صف
خیل ملک از نور، طبق ها همه بر کف
شاهان به ادب در حرمش گشته مشرف
اینجاست که تاج از سر هر تاجور افتاد
 
با آل علی هر که در افتاد ور افتاد
 
اولاد علی شافع یوم عرصاتند
دارای مقامات رفیع الدرجاتند
در روز قیامت همه اسباب نجاتند
ای وای بر آن کس که به این دره در افتاد
 
با آل علی هر که در افتاد ور افتاد
 
کام دهن از نام علی یافت حلاوت
گل در چمن از نام علی یافت طراوت
هر کس که به این سلسله بنمود عداوت
در روز جزا، جایگهش در سقر افتاد
 
با آل علی هر که در افتاد ور افتاد
 
هر کس که به این سلسله ی پاک جفا کرد
بد کرد ، نفهمید، غلط کرد، خطا کرد
دیدی که یزید از ستم و کینه چه ها کرد
آخر به درک رفت و به روحش شرر افتاد
 
با آل علی هر که در افتاد ور افتاد
 
اولاد امیه چو در کینه گشودند
بر عترت اطهار بسی ظلم نمودند
آخر همگی بیدقی از لعن ربودند
دیدیم که از نام و نشانشان، اثر افتاد
 
با آل علی هر که در افتاد ور افتاد
 
حجاج که شد منکر هر خارق عادات
می کشت به هر روز بسی شیعه و سادات
امروز به او لعن کنند اهل سعادات
آوازه ی ظلمش به همه بحر و بر افتاد
 
با آل علی هر که در افتاد ور افتاد
 
کردند جفاها بنی عباس ستمگر
مسموم شد از ظلم و جفا موسی جعفر
بر قلب غریب الغربا زهر زد اخگر
ظلم بنی عباس، به گیتی سمر افتاد
 
با آل علی هر که در افتاد ور افتاد
 
بست آب به قبر شهدا چون متوکل
در اوج فلک روح ملک شد متزلزل
دریا به فغان موج زنان نعره زد از دل
در سطح زمین غلغله در خشک و تر افتاد
 
با آل علی هر که در افتاد ور افتاد
 
جیش متوکل به لب شط بنشستند
بر زائر شاه شهدا راه ببستند
از کین دل زوار حسین را بشکستند
از قافله ی عشق بسی دست و سر افتاد
 
با آل علی هر که در افتاد ور افتاد
 
یارب به حق منزلت شاه شهیدان
امسال نما لطف به مرد و زن ایران
ما غرق گناهیم تویی غافر عصیان
این شعر مرا بار دگر در نظر افتاد
 
با آل علی هر که در افتاد ور افتاد
 
سید اشرف الدین قزوینی (نسیم شمال)


[ چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394  ] [ 5:44 PM ] [ KuoroshSS ]

وقتی بساط گریه مهیا نمی شود

 
وقتی بساط گریه مُهیّا نمی شود
وقتی که بُغض بین گلو جا نمی شود
 
وقتی تمام شب به درِ خانه ی کریم
در می زند گدا و دری وا نمی شود
 
وقتی که واژه های غزل هم اگر رسید
در پیش تو ردیف شود امّا نمی شود
 
وقتی کسی ز غربت و از درد بی کسی
سر می زند به کوه و دیوانه می شود
 
وقتی جوابِ دلِ مجنونِ بی قرار
آید ز سمتِ خانه ی لیلا، نمی شود
 
وقتی پس از معاینه ها گویدت طبیب
این قلب مرده است مداوا نمی شود
 
وقتی که انتظارِ سَحَر می کُشد تو را
با این شبِ دراز که فردا نمی شود
 
وقتی به دورِ بسترِ مرگِ دلت همه
گویند خوب می شود امّا نمی شود
 
وقتی که از خجالتِ ارباب، چشم تو
حتّی گشوده بهر تماشا نمی شود
 
یک راه مانده بهر تو، آن هم زیارت است
مشهد برو که کار تو اینجا نمی شود
 
دستت بزن به دامن سلطان که هر جواب
از او شنیده می شود إلّا "نمی شود"


[ چهارشنبه 26 فروردین 1394  ] [ 8:39 PM ] [ KuoroshSS ]

عشق یعنی . . .

 

عشق یعنی در خیابان های اطراف حرم

سر به زیر و با ادب، آهسته برداری قدم

 

اذن سلطان را بگیری با دلی باران زده

پا گذاری در حرم، هر بار از بابُ الکرَم

 

با خودت اسم رفیقان را بگویی زیر لب

بالاخص جامانده ای که داده آقا را قسم ...

 

با خودت چیزی نیاور غیر کاغذهای شعر

یک مفاتیح الجنان، تسبیح و مهر و یک قلم ...

 

شعر را باید همین جا نذر آقایت کنی

هرچه گفتی، هر چه می گویی، تماما، زیر و بم

 

گوشه ی صحنی، کنار زائران رو سپید

باز بنشینی و بسم الله رحمن، سیلِ غم

 

یا یُسَمّی بِالغَفُور، از من گذر کن، یا رحیم

جان صاحب خانه و آقای بی دست و علم

 

پنجره فولاد را گفتند باب کربلاست

کاش من زائر شوم یک بار دیگر دستِ کم

 

یاد هرچه دلشکسته، هرچه غمگین و مریض

آه از درماندگانِ دور مانده از حرم

 

بغض هایت را نگفته، وقت رفتن می رسد

دل نکنده بگذری از صحن با چشمان نم

 

در امانات حرم، دل را به خادم بِسپُری

سوی خانه، با ادب، آهسته برداری قدم

 

 

فاطمه سادات مظلومی


ادامه مطلب ندارد
[ سه شنبه 25 فروردین 1394  ] [ 11:46 PM ] [ KuoroshSS ]

حس زلال

 
حسّی زلال داری و حالی زلال تر
چشمان تو شده ست از این حسّ و حال، تر
 
آری به خاکبوسی کوثر نشسته ای
اشکی بریز از دلِ زمزم زلال تر
 
آیینه ی نگاه تو تصدیق می کند
در روشنی ندیده از او بی مثال تر
 
لطفش به مرز معجزه نزدیک تر شده ست
هر قدر آرزوی تو بوده محال تر
 
دستان گرم او شده پاسخ ترین جواب
وقتی که دستِ توست ز پرسش سؤال تر
 
پر می زند دلم به هوای زیارتش
هر روز خسته حال ترم، خسته حال تر
 
خود را کبوتر حرمش فرض می کنم
هرگز ندیده ام ز خودم خوش خیال تر
 
من نیز می روم که ببینم به چشم خود
حسّی زلال دارم و حالی زلال تر
 
سید محمد جواد شرافت


[ سه شنبه 25 فروردین 1394  ] [ 11:15 PM ] [ KuoroshSS ]

یا ثامن الحجج دل ما وا نمی شود

 
یا ثامنَ الحُجَج دلِ ما وا نمی شود
خیلی تلاش کرده ام امّا نمی شود
 
هر جا که رفته ام و به هر کس که گفته ام
گفته به دست من گره ات وا نمی شود
 
اصلا به هر که رو زده ام گفته با تشر
هر جا که می روی برو! اینجا نمی شود
 
نازم به شاعرت که چه زیبا سروده است
وقتی دل شکسته مداوا نمی شود ...
 
« دستت بزن به دامنِ سلطان که هر جواب
از او شنیده می شود إلّا " نمی شود" »
 
حالا من شکسته دل خسته ی غریب
رو کرده ام به سوی تو آقا، نمی شود؟
 
گفتم سلام حضرتِ مشکل گشا و بعد
اذن دخول خوانده ام، آیا نمی شود ــ
 
راهم دهی حرم؟ که به ناگه کسی ز غیب
تغییر داد قافیه ام را که می شود
 
داود رحیمی


[ سه شنبه 25 فروردین 1394  ] [ 10:44 PM ] [ KuoroshSS ]