صفای دل به جز مهر شما نیست

 

صفای دل به جز مهر شما نیست

که بی مهر شما دل را صفا نیست

 

خوشا حال دل بیمار هجران

که جز وصل شما او را دوا نیست

 

تمام راهها راه خطایند

ره عشق شما هرگز خطا نیست

 

شما پوشیده در ذات خدائید

خدا هم از شما هرگز جدا نیست

 

همه زیر لوای رحمت حق

کسی غیر از شما صاحب لوا نیست

 

سحاب بذلتان پیوسته بارد

کتاب فضلتان را انتها نیست

 

بنازم قدر عشاق شما را

که کمتر از مقام انبیا نیست

 

همه طاعات عالم را پشیزی

بدون مهرتان قدر و بها نیست

 

به جز مهر شما امضای طاعات

به جز ذکر شما روح دعا نیست

 

فلک بی عشقتان هرگز نگردد

خدا بی مهرتان از کس رضا نیست

 

ولاتان با بلا آمد گوارا

که هر جا این بلا نبود ولا نیست

 

نگردد گوی چوگان ولایت

سری کافتاده در خاک بلا نیست

 

کسی غیر از شما آل محمد

به دنیا و به عقبی مقتدا نیست

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

بریدن از شما امکان ندارد

نشستن بی شما هرگز روا نیست

 

فروشم بر طبیب و بر دوا ناز

که جز خاک شما دارالشفا نیست

 

چو با مهر شما آیم به محشر

هراسم در دل از خوف جزا نیست

 

دل و مهر شما و خشم نیران

جهنم را مگر شرم و حیا نیست

 

در این کویم گدا با دست خالی

جز این سرمایه چیزی با گدا نیست

 

به هر لوحی توان رنگ ریا زد

ولی لوح محبت را ریا نیست

 

خدایا دین خود را عرضه کردم

مرا جز مهر آل مصطفی نیست

 

صراط مستقیمی تا قیامت

به جز راه علی مرتضی نیست

 

من و مهر علی و خاندانش

دلم با غیر آنان آشنا نیست

 

سر دار بلا جز وصف مولا

شعار «میثم» بی دست و پا نیست

 

 

غلامرضا سازگار (میثم)


ادامه مطلب ندارد
[ سه شنبه 23 تیر 1394  ] [ 9:35 AM ] [ KuoroshSS ]

خوشبخت عاشقی که در این ره قدم زند

 
 
باز این دلِ شکسته به یادت قلم زند
شعر تو را سُراید و از عشق دم زند
 
در آرزوی وعده ی دیدارت ای رئوف
با اشتیاق،  گام  به  سوی  حرم  زند
 
بی بهره  از  فروغِ عطایت  نمی شود
هر کس، درِ سرای تو را بیش و کم زند
 
پایان این مسیر، بهشت است و عاقبت
خوشبخت عاشقی که در این ره قدم زند
 
خوش آن دمی که لطف تو فریادرس شود
تا دست ردّ به سینه ی اندوه و غم زند
 
ای کاش سرنوشتِ مرا نیز کردگار
در کسوت غلامی ات آقا! رقم زند
 
محمدعلی خطیبی (نوید)


[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 2:48 PM ] [ KuoroshSS ]

دست گره گشا

 

من کیستم گدای تو یا ثامنَ الحُجَج

شرمنده‌ی عطای تو یا ثامن الحجج

 

بالله نمی‌روم بَرِ بیگانگان به عجز

تا هستم آشنای تو یا ثامن الحجج

 

از کار ما گره نگشاید کسی مگر

دستِ گره گشای تو یا ثامن الحجج

 

تا آخرین نفس نکشم دست التجا

از دامن وِلای تو یا ثامن الحجج

 

خواهم ز بخت همّت و از حقّ سعادتی

تا سر نهم به پای تو یا ثامن الحجج

 

باشد صفایِ صبحِ نشابور یادگار

ز انفاس جان فزای تو یا ثامن الحجج

 

دارُالشَّفاست کوی تو و خود تویی طبیب

درد من و دوای تو یا ثامن الحجج

 

هستی چو پاره‌ی تن پیغمبر خدا

جان جهان فدای تو یا ثامن الحجج

 

بنما عنایتی به مؤیّد، که نسپُرَد

راهی به جز رضای تو یا ثامن الحجج

 

سیّدرضا مؤیّد



[ چهارشنبه 3 تیر 1394  ] [ 12:48 AM ] [ KuoroshSS ]

طواف حرم

 

ای نامِ تو خوشبوتر از آلاله و شب بو

یک عالمه گُل کاشته‌ام در خم ابرو

 

خورشید هم از شرق نگاه تو می‌آید

هر صبح که در بند کنی حلقه‌ی گیسو

 

از دانه ی اشکِ دلِ زوّار تو روئید

بر گِرد ضریح تو چنین حلقه‌ی بازو

 

مشغول طوافِ حرمت، هرچه کبوتر

مهمانِ صفای قدمت، هرچه پرستو

 

تصویر فلک یکسره در صحنِ تو پیداست

از بس که به آن بالِ ملائک زده جارو

 

تا صید کند یک نظر از گوشه‌ی چشمت

صیّاد که ناله زده: یا ضامن آهو

 

پیش تو دراز است مرا دستِ گدایی

با کاسه‌ی دل، کاسه‌ی سر، کاسه‌ی زانو

 

ای ناب‌ترین مایه‌ی الهام غزل‌ها

با تو چه نیازی‌ست به معشوق و لبِ جو

 

بیمارِ توأم  آقا!  نذرت دلِ تنگم

بنویس برای دلِ من نسخه و دارو

 

عبّاس احمدی



[ چهارشنبه 3 تیر 1394  ] [ 12:22 AM ] [ KuoroshSS ]

بالای سر

 

یک جذبه ریسمان شد و پای مرا گرفت

یک ابر گریه کرد و دوباره هوا گرفت

 

افسوس ذکرهای لبم ناشنیده ماند

دادم کبود ماند و گلویِ صدا گرفت

 

صورت به صورتِ درِ صحنش گذاشتم

در گفت: آهِ گرم کشیدی بیا گرفت

 

      بالای سر نشستم و دیدم که جبرئیل (علیه السلام)

یک پَر گذاشت در صف و از پیش جا گرفت

 

بالای سر نشستم و دیدم که عاشقی

خواند از فضائلِ تو وُ بعداً عبا گرفت

 

دیوانه‌ای که عقل طلب کرد از شما

بالای سر نشستم و دیدم عصا گرفت

 

بالای سر نشسته‌ام و حدس می‌زنم

پائین پای تو چه کسی را شفا گرفت

 

پرسیدم از نسیم، کجایی؟ جواب داد

با بوسه‌ای که از لبِ گلدسته‌ها گرفت

 

سمتِ زیارتم بشتابید چون که اشک

امشب ضریحِ چهره‌ی ما را طلا گرفت

 

شیخ رضا جعفری



[ چهارشنبه 3 تیر 1394  ] [ 12:05 AM ] [ KuoroshSS ]

در مصاف عشق اغلب عقل حیران می شود

 
از عیانیِ عنایت، عینِ اعیان  می شود
دستِ خالی هر که راهی خراسان می شود
 
از  کبوترهای  دست آموز گنبد  بشنوید
خوش به حال هر که بر این سفره مهمان می شود
 
ارزشِ یک عُمر دارد  ساعتی  در این حرم
در مصافِ عشق اغلب عقل حیران می شود
 
اشک  می ریزند بر گِرد ضریحش عاشقان
گاه  حتّی  بی دعای  نوح،  طوفان می شود
 
ارزش انگور گاهی کمتر از یاقوت نیست
ریگ  در دستان او لعلِ بدخشان  می شود
 
سرمه ی چشم ملائک بوده خاک پای او
صخره زیر گام او تخت سلیمان می شود
 
اقتدارِ  شاه   یعنی   گاه   تعدادِ  اسیر
بیش از گنجایش محدودِ زندان می شود
 
آنکه  می گیرد  شفا  سمتِ طبیبش  برنگشت!
خوش به حال آنکه دردش سخت درمان می شود
 
رفته رفته  سخت  خواهد  شد   دلِ  بی مرحمت
سینه ای که دست رد خورده ست سندان می شود
 
بی نفس می افتم از پا در میان خواب ها
هر کجا می بینم آهویی هراسان می شود
 
من پناه آورده ام امشب به تو، ای وای من ــ
آهویی  در خانه ی  صیّاد  پنهان  می شود
 
اصغر عظیمی مهر


[ چهارشنبه 27 خرداد 1394  ] [ 7:55 PM ] [ KuoroshSS ]

چهل شب زیر باران

 

چهل شب سوختم، آیینه باریدم،  دعا  کردم

دلی  با  اشک  شستم،  نذر دیدار خدا کردم

 

چهل شب  زیر باران خیس شد  پیراهن روحم

شدم شفاف و خود را پاک از رنگ و ریا کردم

 

چهل شب در چهل منزل به  دنبال  خودم  گشتم

خودم را، آن منِ گم کشته ی خود را صدا کردم

 

به  دنبال  صدایی  مهربان  از خویش  رفتم

جهت ها ناگهان گم گشت و رو بر ناکجا کردم

 

دلم از کوچه های  توبه  رفت  و با  خدا پیوست

من  او  را  بارها  هر چند  در دوزخ رها کردم

 

درونم جنگلی در شعله می پیچید، همچون نی

شراری  بر نوا  بخشیدم  و آتش  به  پا کردم

 

به  امیدی  که  دل  را  بر  ضریح  غربتش  بندم

غزل های غریبی نذر پابوس رضا (علیه السلام) کردم

 

 

جلال محمدی



[ چهارشنبه 27 خرداد 1394  ] [ 12:29 PM ] [ KuoroshSS ]

غزلِ بی پناهی

 
اگر باران نمی رویاند،  نامت،  در نگاه من
کجا حُرمت نگه می داشت آتش، بر گناه من
 
مرا کز کودکی چشم تهی دستی ست، مهمان کن
به  خوابی  نور بارانِ نگاهت،  پادشاه من!
 
دخیلِ غرفه های استجابت می شود عمری
به امید شفاعت،  دست های  بی پناه  من
 
به پابوسِ ضریح مهربانی هات می آیم
غریبی  می کند  امّا دلِ غرق  گناه  من
 
امیری کن، مگر بالا کند روزی سرِ خود را
دلِ حسرت نصیب و چشم های رو سیاه من
 
تمام شعرهایم نذرِ نامِ مادرت، شاید ــ
شود بر آستان بوسی درگاهت گواه من
 
سید ضیاء الدین شفیعی


[ چهارشنبه 27 خرداد 1394  ] [ 12:12 PM ] [ KuoroshSS ]

تو آسمان آبی و من یک کبوترم

 
 
دریای من! درون نگاهت شناورم
بر گنبدِ زلالِ ضریحت، کبوترم
 
می آمدم  کنارِ تو  ای  ناجیِ بزرگ!
هر وقت سقفِ فاجعه می ریخت بر سرم
 
شرمنده ام  که  این  همه  زخمِ کبود  را
هر روز و شب به محضر پاکت می آورم
 
کی می شود  همیشه صبورم!  بزرگ سبز!
یک  آسمان  ترانه  برایت  بیاورم
 
امشب دوباره رو به ضریحت نشسته ام
تو  آسمان  آبی  و  من  یک  کبوترم
 
فاطمه تفقدی


[ چهارشنبه 27 خرداد 1394  ] [ 11:58 AM ] [ KuoroshSS ]

از خیر قدر، قضا گذشته

 

از خیر قَدَر، قضا گذشته

کار دلم از دعا گذشته

 

شبهای بلند بی عبادت

در حسرت ربنا گذشته

 

سلطان شده روز بعد، هرکس

از کوی تو چون گدا گذشته

 

گیرم که گذشت آه از حال

حالا چه کنیم با گذشته

 

طوری ز خطای ما گذر کرد

ماندیم ندیده یا گذشته

 

تصمیم به توبه تا گرفتم

فرمود: گذشته ها گذشته

 

هرجا که رسید گریه کردیم

آب از سر چشم ما گذشته

 

در راه نجات امت خویش

از خون خودش خدا گذشته

 

میخی که رسیده از مدینه

از سینه ی کربلا گذشته

 

یک تیر به حلق اصغرت خورد

از حنجر او سه تا گذشته

 

وا شد دهن کمان و حرفش

از گوش هجا هجا گذشته

 

از روی تن تو یک نفر نه

یک لشکر بی حیا گذشته

 

عباس کجاست تا ببیند

بر خواهر او چه ها گذشته

 

 

ابوالفضل عصمت پرست


ادامه مطلب ندارد
[ جمعه 22 خرداد 1394  ] [ 6:25 PM ] [ KuoroshSS ]