کی با کبوتران حرم کربلا روم
یه امام رضا دارم واسم بسه
تا که این پنجره رو وا می کنم
تو رو تو قاب چشام جا می کنم
اوج گلدسته رو پیدا می کنم
گنبد زرد و تماشا می کنم
همه عاشقی من یک نفسه
یه امام رضا دارم واسم بسه
جایی ننوشته است گنهکار نیاید
تا یوسفِ اشکم سر بازار نیاید
کالای مرا هیچ خریدار نیاید
در سوز جگر، مصلحت ماست که ما را
غیر از جگر سوخته در کار نیاید
خارم من و در سینهی من عشق شکفته است
تا خلق نگویند گل از خار نیاید
بیمار فراقم من و وصل است دوایم
تدبیر به کارِ منِ بیمار نیاید
یک عمر به درگاه رضا رفتم و حاشاک
بر دیدن این دلشده یک بار نیاید
ای حجّت هشتم! که خدا خوانده رضایت
مدح تو جز از ایزد دادار نیاید
خود را به تو بستم که منم نوکر کویت
از نوکریم گر که تو را عار نیاید
ما عافیت از چشم تو داریم، که گوید
بیمار به دلجویی بیمار نیاید
نومیدی و درگاه تو، بیسابقه باشد
هر کار ز تو آید و این کار نیاید
آخر به کجا روی کند ای همه رحمت
گر بر دَرِ تو شخصِ گرفتار نیاید
دیدم همه جا بر در و دیوارِ حریمت
جایی ننوشته است گنهکار نیاید
جاروکش درگاهِ توأم همچو «مؤیّد»
زین بیش از این بندهی دربار نیاید
سید رضا مؤیّد
دلم میلرزد
گوشهی صحن دم عید دلم میلرزد
من و یک عالمه تردید، دلم میلرزد
بادی از سمت حرم قصد وزیدن دارد
بیسبب نیست که چون بید دلم میلرزد
لرزه افتاد به جانِ در و دیوار ولی
زلزله نیست، نترسید، دلم میلرزد
می روم سمت حرم دست به سینه اینبار
دو قدم مانده به خورشید دلم می لرزد
هرچه از زائر خود دل ببری میچسبد
چقدر در حرمت در به دری میچسبد
چقدر در حرمت مست زیاد است ببین
چقدر دور و برت دست زیاد است ببین
زائرانت به کرامات تو عادت دارند
همه یک جور به این خانه ارادت دارند
یک نفر پول، یکی اشک ، یکی انگشتر
" از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر"
روزهامان همگی با کرمت میچرخند
زائرانت چقدر با عظمت میچرخند
ابر و باد و مه و خورشید همه رقص کنان
چند قرن است که زیر عَلَمَت میچرخند
تا قدم رنجه کنی بر سر ما یک عمر است
چشم هامان به هوای قدمت میچرخند
حاجیانی که به حج رفتنشان جور نشد
چه غریبانه به دور حرمت میچرخند
آب در کوزه و ما تشنه لبان میگشتیم
یار در مشهد و ما گِرد جهان میگشتیم
حسین طاهری
تو دلیلِ اعتبار گنبد و نقّارهای
آهو آمد سوی تو آرام شد، پس میشود
در حریمت هر که بیکس میرود کس میشود
یک عبای آبی و عمامهای از جنس نور
آسمان از دستِ این گنبد مُلَبَّس میشود
خوبها از چشمشان «مِیْ» میچکد امّا چرا؟
قسمتِ چشمانِ من انگورِ نارس میشود؟
تو دلیلِ اعتبارِ گنبد و نقّارهای
آهن و سنگ از وجودِ تو مُقدّس میشود
دل اگر تاریک باشد در حریمت چون کلاغ
زود در بینِ کبوترها مشخص میشود
پنجره فولاد، سقّاخانه و گنبد طلا
هر که در صحن است محوِ این مثلّث میشود
مهدی رحیمی
هرچه داریم ز آقای خراسان داریم
دلِ سودا زده سامان نپذیرد هرگز
کافِرِ چشمِ تو بُرهان نپذیرد هرگز
آنکه بیمار نگاهی شده هنگام سَحَر
مِنّت مرهم و درمان نپذیرد هرگز
با نگاه تو اگر عاشقی آغاز شود
جز به دیدار که پایان نپذیرد هرگز
دل اگر خانهی هر بیسر و پایی گردد
اثر از گفتهی خوبان نپذیرد هرگز
عُمرِ بیمعرفت آبیست که از جو رفته
این زیانیست که جبران نپذیرد هرگز
ما درِ خانهی سلطان سر و سامان داریم
هرچه داریم ز آقای خراسان داریم
با دَمِ قُدسی معشوق نفس تازه کنم
تا که قدری سخن از یار خوش آوازه کنم
صحن گردی حرَم وقتِ سَحَر میخواهم
تا صفای دل شیدا زده اندازه کنم
بینِ هشتیِ حرَم گر بِکِشیدم بر دار
سَرِ سودایی خود زینتِ دروازه کنم
سرگذشت من و تو گشته کرَمنامهی عشق
هر سحَر پای مناجات دلی تازه کنم
تارِ گیسو طلبم تا که ورقهای دلم
همچو یک مُصْحَفِ پُر درد به شیرازه کنم
نام این مُصحف دل را بگذارم ز قضا
قصِّهی یک سگ ولگرد و کرامات رضا
تا که بر گنبد تو دیدهام از دور افتاد
ناگهان در دل آلودهی من شور افتاد
اولین بار که دیدم حرمت را گفتم
ای سلیمان به سرایت گذر مور افتاد
بیپناه آمدم و خوب پناهم دادی
راهم از حادثه در دولت منصور افتاد
تا به خود آمده دیدم که دل از دستم رفت
وسط آینهام چشمهای از نور افتاد
نه بگویم که کلیمم حرَمت عرش خداست
اتفاقی ره موسیِ دل از طور افتاد
یک قدم سوی تو با عمره برابر گردد
کعبه هم دور سر گنبد تو میگردد
ای که ناگفته ز اسرار دلم آگاهی
دستگیرِ دلِ هر خسته دل و گمراهی
ز عنایاتِ رئوفانهی تو فهمیدم
که نه من بلکه همیشه تو مرا میخواهی
در بهشت تو نهم پای چو با کوهی درد
تو طبیبانه دوا میکنیاش با آهی
من گدا زاده و تو نسل به نسلت سلطان
خوش برازندهی تو صحن و سرای شاهی
حاجت از دل نگذشته تو روا میسازی
ای که ناگفته ز اسرار دلم آگاهی
من مسلمان شدهی نیمه نگاهت هستم
لحظهی مرگ بیا دیده به راهت هستم
دل بیمار مرا فرصت درمانی ده
با دَمِ قُدسیات ای دوست مرا جانی ده
قبل از آنی که گناهم نفَسم را گیرد
آمدم توبه کنم مُهلت جبرانی ده
همچنان زلف پریشانِ تو آواره شدم
به دل خانه خرابم سر و سامانی ده
شوری اشک چشیدم که نمکگیر شدم
سر این سفره به من رزق فراوانی ده
حَمْدْ لِله که سَرِ کوی تو زنجیر شدم
استخوانی به سگِ خانهات ارزانی ده
لحظهی مرگ قدم رنجه کن و بر ما هم
فیضِ دیدار چو آن عاشق سلمانی ده
از تو من روزی شبهای مُحرّم خواهم
چشم پُر گریهای و سینهی سوزانی ده
سفرهی عاشقیام را تو بیا کامل کن
عصر روز عرفه فرصت قربانی ده
در حریمت خبر از عرش خدا میآید
بوی سیبِ حرمِ کرب و بلا میآید
آمدی تا که به نامت دل ما زنده شود
یادی از فاطمه و شیر خدا زنده شود
آمدی تا سَند شیعگی ما باشی
با نفَسهای تو تسبیح و دعا زنده شود
آمدی تا ز پیات خواهرت آواره شود
یاد آوارگی شام بلا زنده شود
پلک زخمی تو از خاطرهی گودال است
آمدی روضهی آن رأس جدا زنده شود
امر کردی به همه گریه کنند بهر حسین (علیه السلام)
تا غم بیکفن کرب و بلا زنده شود
جدّ مظلوم تو را با لب عطشان کُشتند
خواهرش دید و به گیسوی پریشان کُشتند
قاسم نعمتی
کبوتری ست دلم دور گندم کرمت
اگر چه نیست مرا شأنِ زائرِ حَرَمت
کبوتری ست دلم دورِ گندمِ کرمت
اگر تو پای به چشمم نمینهی بگذار
که لحظهای بکشم چشم خویش بر قدمت
تو آن امام رئوفی که دشمنانت نیز
طمع برند به لطف و عنایت و کرمت
عجب نَه گر دو جهان را نهی کف دستش
اگر به جانِ جوادت کسی دهد قَسَمت
خُجسته باد خراسان و زنده باد ایران
که مُستدام بُوَد زیر سایهی عَلَمَت
هزار موسیِ عمران به طور تو مدهوش
هزار عیسیِ مریم گرفته جان ز دَمَت
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و علی جمیع الانبیاء و المرسلین
نماز برده به صحن مطهّر تو نماز
حرم طواف کند در حریمِ محترمت
تو آن امام رضایی که اختیار قضاست
به اقتضای خداوند جاری از قلمت
هنوز وارد صحن مطهّرت نشده
سلام میشنود از تو زائرِ حرمت
عنایتت همگان را گرفت و «میثم» هم
چو قطرهای ست که افتاده در کنارِ یَمَت
حاج غلامرضا سازگار (میثم)
هر ضامنی که ضامن آهو نمیشود
شب زندهدارِ حلقهیِ گیسو نمیشود
هر کس که خَم به آن خَم ابرو نمیشود
تا از خودت سفر نکنی، کِیْ مسافری؟
هر کس پرید و رفت، پرستو نمیشود
بر خاک آستانِ علی (علیه السلام) هر که سر نهاد
راضی به خواب روی پَرِ قو نمیشود
بیخود اسیرِ هر کس و ناکس نشو بدان
هر ضامنی که ضامن آهو نمیشود
سلام ای پسر حضرت زهرا سلام اللّه علیها
سلام ای پسر حضرت زهرا سلام الله علیها
سلام ای حرمت کعبهی دلها
سلام ای به فدایت همه جانها
سلام ای که نشستند کنار حَرَمت جمعِ ملائک به تماشا
همه پست و تو بالا
همه قطره تو دریا
همه بنده تو مولا
همه خار و تو اسطورهی گلها
غلامیم به درگاه شما حضرت آقا
به عشق تو گشودیم همه دیده به دنیا
به عشق تو تپیده ست دل ما
برای تو خدا روح دمیده به گِلِ ما
فدای تو که رعنایی و آقایی و زیبا
که تو یوسف زهرایی و ما نیز ندانیم
چرا رفته به بیراهه زلیخا
سلام ای پسر حضرت زهرا سلام الله علیها
سلام ای پسر حضرت زهرا سلام الله علیها
که غریبُ الغُرَبایی و ولی نعمتِ مایی
ز سر تا به قدم عشق و صفایی
ز سر تا به قدم ما همه دردیم و تو درمان و دوایی
تو آیینهی شفّافِ خدایی، تو سلطانِ سخایی
تو علی هستی و شُهره به رضایی
تو وُ دستِ کرامت، دلِ ما وُ گدایی
فقیریم، فقیریم، وَ عشق است فقیری
که تو حجِّ فقرایی
تو که صاحب این صحن و سرایی
نه این صحن و سرا، صاحبِ هم ارض و سَمایی
به ما هم بده جایی
نپرس اینکه که هستیم و کجایی؟؟؟
مهم اینجاست
که تو صاحب مایی
من و دستِ پُر از عجز و تمنّا
تو وُ دامنی از جنسِ تَوَلّا
سلام ای پسر حضرت زهرا سلام الله علیها
تمام همهی آنچه که داریم
فدای سرتان حضرتِ سلطان
غریبیم و خدا گفته شمایید فقط یارِ غریبان
ضعیفیم و خدا گفته تویی مونس و غمخوار ضعیفان
عجب نیست اگر دست به دامان شماییم
عجب نیست درِ خانهی لطف تو گداییم
عجب نیست شدم بیدل و حیران
که مشغول گدایی تو هستند
هزاران چو سلیمان عَلیٰ نَبِیِّنٰا وَ آلِهِ وَ عَلَیْهِ ٱلسَّلٰام
عجب نیست شود موسیِ عمران، میان حرمت خادم و دربان
عجب نیست اگر زنده شود حضرت عیسیٰ، عَلیٰ نَبِیِّنٰا وَ آلِهِ وَ عَلَیْهِما ٱلسَّلٰام
به نگاهی ز دو چشمان تو وُ بر تن اموات دهد جان
وَ عجب نیست که جبریل امین (علیه السلام)
خاکِ درِ کفش کَنَتْ را ببرد بَهر تبرّک به جَنان و
عجبی نیست به عشقِ تو شود کُفْر، مسلمان،
و عجب نیست به یک گوشهی چشمت شود آتش چو گلستان
عجب اینجاست که با این جبروتت
شدهای ضامنِ آهوی بیابان
و عجب نیست همان آهوی وحشی
که تو ضامن شدهای از لطف و کرامت
شود ضامنِ مردم به قیامت
سلام ای که خدا گفته سلامت
سلام ای به فدای تو و اخلاق و مرامت
سلام ای که پذیرفته ای این بیسر و پا را
سلام ای پسر حضرت زهرا سلام الله علیها
سلام ای پسر حضرت زهرا سلام الله علیها
وَ ای شاه امیرم
بُوَد آرزویم بوسهای از روی ضریح تو بگیرم
مگر لحظهای آرام شود
این دلِ زارم
تویی دار و ندارم
خزانم من و بیبرگ
تویی باغ و بهارم
شدم زائرت آقا
که بیایی دمِ مرگ کنارم
و یا پا بگذاری به مزارم
دُرست است که این مایه ندارم
ولی کاش بیایی که سر از خاک برآرم
دو دستم به روی سینه گذارم
و بگویم به تو ای صاحب دلها
سلام ای پسر حضرت زهرا سلام الله علیها
محمّد ناصری
پناهِ گرم
شبی تنها
میان این همه رؤیا
تو را دیدم ...
تو را با قامتی زیبا
میان دشتی از گلها
کنارت بحرِ آبی رنگ
و دستانت پر از گلبوتههای نور
پر از گلبرگ یاس و سوسن و مریم
و من سر تا به پا حیرت
دلم سنگین از این غمها
از این دنیا
که ناگه
آهویی رعنا
در آغوش تو شد آرام
صدایی از دل دریا
چنین میخواند:
به قربان پناه گرمت ای مولا!
تمام صورتم را اشکها پر کرده بود، آری
چنین رؤیا مرا واداشت
که بنویسم:
به قربان پناه گرم تو آقا!
ملیحه طاهری عمرانی
