ضریح نورانی
برات دوستی
برای آدمیت یک اشاره می خواهم
من بی دل آمدم که تو دلدار من شوی
غزل غربت
آهوی بی گناه مرا ضامنی مباد
دل از شما جدا نشود یا ابا الحسن
دل از شما جدا نشود یا ابا الحسن
تا غافل از خدا نشود یا ابا الحسن
آهو اگر پناه نیارد به دامنت
از بند غم رها نشود یا ابا الحسن
هر دل که در طواف حریمت نکرد سعی
آیینهی صف نشود یا ابا الحسن
گر کائنات سجده بر این آستان برند
جق شما ادا نشود یا ابا الحسن
ای حجت رئوف، الهی که هیچ کس
شرمندهی شما نشود یا ابا الحسن
مولای مهربان منی یا ابا الحسن
عشق منی و جان منی یا ابا الحسن
خورشید را به خاک حریم تو دیدهام
آری تو آسمان منی یا ابا الحسن
من کیستم گدای روان در حریم تو
تو روح من، روان منی یا ابا الحسن
در خاندان من همه دلدادهی توأند
محبوب خاندان منی یا ابا الحسن
استاد شفق
به خداوند قسم خوب خدایی داریم
دل پریشان شد، پریشان شد، پریشان شما
یک سبد گل می دهم امشب به دستانِ شما
می سپارم دست هایم را به دامانِ شما
جاده ها ماندند در بُهتِ غریبِ فاصله
چشم ها وا مانده در اندوهِ ایوانِ شما
هشتمین پرواز امشب اتّفاقی رخ نداد
دل پریشان شد، پریشان شد، پریشان شما
هشت سال و هشت ماه و هشت روز و ساعت است
هی غزل می سازم از زیباییِ چشم شما
هشت رود از آسمانِ چشم ها جاری شده
تا بپیوندد به اقیانوسِ احسانِ شما
هشت آهو می کشم امشب، وَ بیدارم هنوز
غربتِ آهو، کبوتر.. باز.. دامان شما
زینب مسرور
