دریاب مرا ای پسر موسی جعفر

 

صد بحر کرم از تو وُ یک چشم تر از من

لطفی کن و این خون جگر را بخر از من

 

خاموشی آتش بُوَد از مرحمت ابر

باران کرم از تو و کوه شرر از من

 

در کوی تو زوّار گنهکار زیادند

اما نبُوَد هیچ کس آلوده تر از من

 

من عبد گنهکار و تو مولای رئوفی

رأفت  ز تو زیبنده بود چشم تر از من

 

من از نظر افتاده و تو چشم خدایی

ای چشم خداوند مپوشان نظر از من

 

تن خسته و کوه گنهم بر سر دوش است

این کوه گنه سخت شکسته کمر از من

 

آقایی و زوّار نوازی همه از تو

بار گنه و خجلت و اشکِ بصر از من

 

ای یوسف زهرا نظری کن که نمانده

جز نامه ی آلوده ز عصیان اثر از من

 

دریاب مرا ای پسر موسی جعفر

آن روز که در حشر گریزد پدر از من

 

من غیر عطا از تو دگر هیچ ندیدم

تو غیر خطا هیچ ندیدی دگر از من

 

من «میثم» دار توأم ای دوست دعا کن

جز میوه ی نخل تو نمانَد ثمر از من

 

 

غلامرضا سازگار «میثم»


ادامه مطلب ندارد
[ پنج شنبه 29 آبان 1393  ] [ 8:41 PM ] [ KuoroshSS ]

پنجره پولاد

 
 
چون آینه ای زدم شکستم دل را

تا مهر تو گیرد از دو دستم دل را

از بس دلِ بی قرار، آرام نداشت

بر پنجره ات دخیل بستم دل را



[ چهارشنبه 28 آبان 1393  ] [ 11:36 PM ] [ KuoroshSS ]

دلهای شکسته را شکیبی ای دوست

 
 
درمانگه درد هر طبیبی ای دوست

دلهای شکسته را شکیبی ای دوست

تو دست نیاز از غریبان گیری

با آنکه خودت نیز غریبی ای دوست



[ چهارشنبه 28 آبان 1393  ] [ 6:08 PM ] [ KuoroshSS ]

زنده ام کن، در عوض ای عشق جانم را بگیر

دستهایت را بیاور دستهایم را بگیر
دستهایم را خودت تا آخر دنیا بگیر
 
گرچه بر بامت کبوترها فراوان می پرند
از کلاغان زمین خورده، سراغ امّا بگیر
 
هر طبیب حاذقی مولا جوابم کرد، آه!
وقتِ وقتش شد، خودت نبض مرا حالا بگیر
 
مثل نورِ مهربانِ گریه های مستجاب
نرم و آهسته بیا در هر دعایم جا بگیر
 
اعتراف هر خطا و هر گناه کرده را
بی محابا بی محابا از منِ رسوا بگیر
 
مرده ام من، مرده ام بی رخصتِ دیدار تو
زنده ام کن، در عوض ای عشق! جانم را بگیر
 
امر، امرِ توست تا بی وقفه احضارم کنی
بالِ پروازی شو وُ در هر دعایم جا بگیر
 
سربه زیر و بغض کرده آمدم، گفتی به من
گریه کن، اما سرت را پیش من بالا بگیر

سودابه مهیجى



[ سه شنبه 27 آبان 1393  ] [ 7:08 PM ] [ KuoroshSS ]

با کفترای حرمش رضا رضا رضا کنم

 
 
می خوام دلِ شکستمو نذر امام رضا کنم
قفلِ سکوتو بشکنم عقده ی دل رو وا کنم
 
پر بگیرم به آسمون به دور گنبد طلاش
با کفترای حرمش رضا رضا رضا کنم
 
پنجره ی شکسته ی دلم رو باز جلا بدم
تو بغلم ضریحشو بگیرمو دعا کنم
 
دعا کنم امام رضا گدای درگاه توأم
آقا میشه تو حرمت هوای کربلا کنم
 
تموم دنیا زائر برق نگاه تو شدن
می خوام برات بمیرم و جون و دل و فدا کنم
مهدی کرمی


[ سه شنبه 27 آبان 1393  ] [ 6:24 PM ] [ KuoroshSS ]

عاشقی با اگر و شاید و اما نشود

عشق رسوايی محض است كه حاشا نشود
عاشقی با اگر و شايد و امّا نشود
 
شرط اوّل قدم آن است كه مجنون باشيم
هر كسی در به در خانه ی ليلا نشود
 
دير اگر راه بيفتيم، به يوسف نرسيم
سرِ بازار كه او منتظر ما نشود
 
لذّت عشق به اين حسِّ بلاتكليفی ست
لطف تو شاملم آيا بشود؟ يا نشود؟
 
من فقط رو به روی گنبد تو خم شده ام
كمرم غير درِ خانه ی تو تا نشود
 
هر قدر باشد اگر دورِ ضريح تو شلوغ
من نديدم كه بيايد كسی و جا نشود
 
بين زوّار كه باشم كرمت بيشتر است
قطره هيچ است اگر وصل به دريا نشود
 
مُرده را زنده كُنَد خوابِ نسيم حرمت
كار اعجاز شما با دَمِ عيسی نشود
 
أمن تر از حرمت نيست، همان بهتر كه
كودكِ گمشده در صحن تو پيدا نشود
 
بهتر از اين؟! كه كسی لحظه ی پابوسیِ تو
نفس آخر خود را بكِشد پا نشود
 
دردهايم به تو نزديك ترم كرده طبيب
حرفم اين است كه يك وقت مداوا نشود!
 
من دخيلِ دلِ خود را به تو طوری بستم
كه به اين راحتی آقا گره اش وا نشود
 
بارها حاجتی آورده ام و هر بارش
پاسخی آمده از سمت تو، الّا نشود
 
امتحان كرده ام اين را حرمت، ديدم كه
هيچ چيزی قسم حضرت زهرا نشود
 
آخرش بی برو برگرد مرا خواهی كُشت
عاشقی با اگر و شايد و امّا نشود
محمّد رسولی


[ چهارشنبه 21 آبان 1393  ] [ 11:01 PM ] [ KuoroshSS ]

امشب دخیل پنجره فولاد می شوم

گلدسته های مرقدتان پایه های عرش
فانوس های ساحلِ بی انتهای عرش
 
بر ساحتِ ضریح تو إنس و مَلَک دخیل
آیینه کاریِ حَرَمت کار جبرئیل علیه السلام
 
زوّارِ خاکیِ حَرَمت کبریایی اند
سرگرمِ کار و کسبِ شریفِ گدایی اند
 
هر لحظه فطرس آمده پابوسیِ شما
طفلی همیشه مانده پَرَش زیر دست و پا
 
لاهوتیان مُقلِّد احکامِ عشق تان
مِی خوارگانِ دائمیِ جامِ عشق تان
 
ای قبله ی نیازِ سماواتیان، رضا علیه السلام
پیر مغانِ دیر خراباتیان، رضا علیه السلام
 
صدها ستاره مستِ شرابِ نگاه تان
بالِ فرشته هایِ سما فرش راه تان
 
پیغمبران ز محضرتان فیض می برند
بهر کبوترانِ حرم دانه می خرند
 
روح الامین به لطف شما دل سپرده است
او با کبوتران حرم دانه خورده است
 
امشب دخیلِ پنجره فولاد می شوم
در بیستون عشقِ تو فرهاد می شوم
 
ای نورِ لایزال، بگو با دلم سخن
شد بقعه ی مُطهَّرتان کوه طور من
 
شیرین دهن، حدیثِ تو طعمِ عسل دهد
زیبا سخن، کلامِ تو عطرِ غزل دهد
 
آقا نگاهتان به گِلم روح داده است
تأثیر چشم های شما فوق العاده است
 
من کافرِ نگاه اهورایی توأم
مجذوب طرزِ خنده ی زهرایی توأم
 
در بین پیروان تو مُلحدترین منم
زندیقیِ رسیده به مرز یقین منم
 
تا بت پرست کعبه ی خالِ شما شدم
زاهدترین خلیفه ی مُلک خدا شدم
 
از زیر قُبِّه ی تو به معراج می روم
دیوانه وار در پی حَلّاج می روم
 
قرآن مقام شامخ تان را ستوده است
گنجینه ی حقایق خود را گشوده است
 
با گوشه چشمِ فاطمی خود چها کنی!
سنگِ سیاه قلب مرا، کهرُبا کنی
 
من از پلِ صراط جزا پرت می شوم
دستم اگر که روز قیامت رها کنی
 
آقا چه می شود که مرا در صفِ حساب
از لابه لای آن همه آدم سوا کنی
 
آقا چه می شود که شوَم مَحرَم و شما
من را برای دیدن زهرا علیها السلام صدا کنی
 
آقا سعادتِ دو جهان قسمتم شود
یکبار اگر برای غلامت دعا کنی
وحید قاسمی


[ چهارشنبه 21 آبان 1393  ] [ 6:42 PM ] [ KuoroshSS ]

هرچه درد است به امید دوا آمده بود

 
 
ذکر پابوس شما از لب باران می ریخت
ابر هم زیر قدم های شما جان می ریخت

 
هرچه درد است به امید دوا آمده بود
از کف دست دعای همه درمان می ریخت

 
عطر در عطر در ایوان حرم می پیچید
بر سر دوش همه زلف پریشان می ریخت

 
نور در آینه های حرمت گل می کاشت
از نگاه در و دیوار گلستان می ریخت

 
روی انگشت همه شوق دعا پر می زد
از ضریح دلتان آیه ی احسان می ریخت

 
چشم در قاب مفاتیح تو را خط می برد
روی اسلیمی لب نام تو طوفان می ریخت

 
بس که در کوچه ی دیدار غریب آمده بود
در شبستان حرم شام غریبان می ریخت

 
روز بر قامت خورشید فلک، شب در ماه
نور از چشمه ی خورشید خراسان می ریخت
غلامرضا شکوهی
 


[ جمعه 16 آبان 1393  ] [ 1:03 PM ] [ KuoroshSS ]

بارش مهر

 
خسته،   افتاده  ز  پا،   آمده   زانو  می زد
مشکلی داشت به آقای خودش رو  می زد
 
می چکید از سر و رویش عرق شرم به خاک
مشت ها واشده و پنجه به  گیسو  می زد
 
دامنی داشت پر  از  خاطره ی  تیره  و  تلخ
دست در  دامن  آن  ضامن آهو  می زد
 
همنوا با در و دیوار در  آن  عصمتِ  مَحض
ناله ی  یا علی  و ضَجّه ی   یا هو  می زد
 
نَم نَمَک بارشی از مِهر به  جانش  می ریخت
کفتری بر سر  ذوق  آمده  قوقو  می زد
 
پاک  می شد  دلش  از  غصّه ی   ناپاکی ها
خادمی داشت در این فاصله جارو می زد
 
فرصتی  بود  و  درنگی  و  بجا مانده  هنوز
شعله ای شعر که در آینه  سوسو می زد
 
 
علیرضا کاشی پور محمدی


[ چهارشنبه 7 آبان 1393  ] [ 9:24 PM ] [ KuoroshSS ]

آمدم زیارت سر به زیر و خسته

 
 
آمدم زیارت سر به زیر و خسته
با دو چشم بی سو با دلی شکسته

 
سال های سال است دورم ازنگاهت
جان من فدای صحن و بارگاهت

 
در دلم بساطِ گریه رو به راه است
ای همه سپیدی نامه ام سیاه است

 
نغمه های پر شور گرم و عاشقانه
می رسد به گوشم از نقاره خانه

 
هر کجا که بودم غرقه در تلاطم
عاشقانه گفتم: یا امام هشتم

 
ای که با تو دارم خلوتی خدایی
از تو شد دو چشمم غرق روشنایی

 
هم طراوت از تو هم جلا گرفتم
حاجتم روا شد من شفا گرفتم


[ چهارشنبه 7 آبان 1393  ] [ 8:26 PM ] [ KuoroshSS ]