online stats ژرفای مصرف

جمعه 30 بهمن 1388  ساعت 6:23 PM
 

«اسراف»، كلمه ای كه بارها آن را شنیده ، ولی بدون توجه به آن ، از كنارش رد شده ایم. راستی شما چقدر به این موضوع فكر كرده اید ؟ آیا اگر كسی به شما عنوان «اسرافكار» را بدهد،می پذیرید یا نسبت به آن عكس العمل نشان می‌دهید؟ با توجه به این كه هر یك از ما به نحوی مرتكب اسراف شده ایم بنا بر این بهتر است كه بپذیریم ما نیز دچار اسراف می‌شویم بدون اینكه متوجه آن باشیم.

غرق شدن در مادیات و روی آوردن به تجملات كه به حق می توان آن را نوعی بیماری مربوط به قرن اخیر نامید، از نمونه‌های بارز اسراف و از عوامل عمده آن به شمار می آید. بسیاری از افراد اگر به اندازه نیاز خود مصرف كنند، جایی برای كمبود و فقر در جامعه باقی نمی ماند با كمی دقت در این مورد، متوجه می شویم بسیاری از چیزهایی را كه مصرف می كنیم و یا تمایل به داشتن آنها را داریم، غیر ضروری هستند و نبود آنها هیچ مشكلی را در زندگی ایجاد نمی كند، بدون اسراف هم می‌توان زندگی سالم و درستی داشت، به شرط آنكه ساده زیستن را بر هر چیزی ترجیح دهیم.

 

خداوند در سوره مؤمن آیه 43 مسرفین را یاران آتش خوانده است. یعنی اسراف كار،عاقبتی جز جهنم ندارد. اول جهنمی كه در دنیا به واسطه گرفتاری در دام فقر و پریشانی و دست نیاز سوی دیگران بردن، برای خود درست كرده است و دیگری جهنمی كه بواسطه اطاعت نكردن از فرمان خداوند در آخرت برای خود مهیا نموده است

اسراف كردن عملی مخالف ساده زیستی و راهی برای گستردن دام‌های شیطان است؛ زیرا اسراف موجب زیاده روی و  موجب زیاده خواهی می‌شود، زیاده خواهی هم انسان را به خود مشغول كرده و از یاد خدا غافل می‌نماید. بنابر این برای اینكه در چنین دامی واقع نشویم باید به هر آنچه كه داریم قانع باشیم و شرایط خود و خانواده را در نظر بگیریم و اجازه ندهیم تا اعمال اسرافكارانه دیگران ما را تحت تأثیر قرار داده، و راهی این مسیر نماید.

خداوند متعال در قرآن مجید از اسرافكاران به عنوان «برادران شیطان» نامبرده و در سوره اسراء آیه‌های 26 و 27 در این مورد فرموده است :«حق خویشاوندان، بیچارگان،… در راه ماندگان را بپرداز و زیاده روی مكن كه زیاده روی كنندگان، برادران شیطانند و شیطان نسبت به پروردگارش كفر ورزید».

اولین نكته ای كه از این آیه می‌توان برداشت نمود این است كه خداوند متعال امر به انفاق كردن و بخشش فرموده است ولی حتی در این مورد كه از اعمال صالحه می‌باشد، اجازه زیاده روی نداده است و ضمن اینكه بخشش را به اندازه توان اشخاص معین كرده است، خواسته است تا مسلمانان به دلیل بخشش بی اندازه، خود نیازمند دیگران نشوند، و نكته دوم آن كه از اسراف كاران به عنوان «برادران شیطان »یاد كرده است.یعنی افرادی كه زیاده روی می كنند، عمل آنها شیطانی و همدستی با شیطان است (چون معمولاً برادر از برادر پشتیبانی می‌كند) پس كسی كه اسراف می‌كند پشتیبان شیطان و در اعمال او شریك می شود، شاید تصور شود كه این آیه اشاره به این موضوع می‌كند كه وقتی برای دیگران خرج می‌كنی، اسراف نكن و انسان هر چه برای خود خرج كند، اشكالی ندارد و اسراف محسوب نمی‌شود، ولی با پرداختن به آیه دیگری از قرآن، این شبهه نادرست برطرف می‌شود و متوجه می‌شویم كه اسراف به هر شكل و در مورد هر كس انجام گیرد مذموم و ناپسند است.

آنجا كه خداوند در سوره اعراف آیه 31 می فرماید :«ای فرزندان آدم در هر مسجدی زینت خود را برگیرید و بخورید و بیاشامید اما اسراف نكنید، زیرا خداوند اسراف كاران را دوست ندارد». توجه به معنی این آیه نشان می‌دهد كه اسراف برای خود و برای دیگران پسندیده نیست.

اسراف كاری تنها به صورت ظاهر ارتباط ندارد، بلكه از این مرحله فراتر رفته و به شكل نفسانی و درونی بروز می‌كند. آنجا كه انسان خود را برتر از دیگران و برتر از هر چه هست می‌بیند و این خود بزرگ بینی آنچنان زیاد می‌شود كه به نوعی اسراف تبدیل می‌شود. فرعون نمونه این خود بزرگ بینی است. او آنقدر خود را بزرگ می‌دید كه تصور می‌كرد خداست و همه چیز تحت امر او قرار دارد و بنا براین، همه باید مطیع فرمان او باشند و تنها از او اطاعت كنند و چون چنین ادعایی نمود، عمل او عملی اسرافكارانه شد به گونه ای كه خداوند در سوره یونس آیه 14 در مورد او فرمود:

«…وَإنَّ فِرعَونَ لَعالٍ فی الارضِ وَ إنَّهُ لمَِنَ المُسرِفین؛…و بدرستیكه فرعون در زمین برتری جست و هر آینه از اسراف كاران بود».

و كلام آخر در مورد اسراف ، آن است كه خداوند در سوره مؤمن آیه 43 مسرفین را یاران آتش خوانده است. یعنی اسراف كار،عاقبتی جز جهنم ندارد. اول جهنمی كه در دنیا به واسطه گرفتاری در دام فقر و پریشانی و دست نیاز سوی دیگران بردن، برای خود درست كرده است و دیگری جهنمی كه بواسطه اطاعت نكردن از فرمان خداوند در آخرت برای خود مهیا نموده است.

اسراف كاری تنها به صورت ظاهر ارتباط ندارد، بلكه از این مرحله فراتر رفته و به شكل نفسانی و درونی بروز می‌كند. آنجا كه انسان خود را برتر از دیگران و برتر از هر چه هست می‌بیند و این خود بزرگ بینی آنچنان زیاد می‌شود كه به نوعی اسراف تبدیل می‌شود.

تدبر در این آیه نشان می‌دهد اسراف موجب زیان رساندن به مال انسان و از بین رفتن آن در مدت زمانی كوتاه می‌شود و همچنین زندگی انسان را به جهنمی از فقر و نداری و تلاش بیهوده برای به دست آوردن آنچه از دست داده است، مبدل می‌كند. پس بیائیم تا با استفاده درست از نعمت های الهی جزء اسراف كاران قرار نگیریم و با پاسخ دادن به سئولات زیر، از نقش اسراف در زندگی خود بكاهیم.

1.آیا به چیزی كه داریم قانع هستیم یا بیشتر و بهتر از آن را جستجو می‌كنیم ؟

2.آیا دوست داریم مانند دیگران زندگی كنیم حتی اگر شرایط آنان را نداشته باشیم؟

3.آیا از آنچه در اختیار داریم نهایت استفاده را می بریم ؟

4.كدام یك از اعمال ما اسرافكارانه بوده و برای جلوگیری از تكرار آن چه كرده ایم؟


 نگاشته شده توسط مهدی ذاکری نظرات 0 | لينک مطلب


.
جمعه 30 بهمن 1388  ساعت 6:19 PM
 
در هفدهم ربیع الاول سال 570م. (عام الفیل) خورشید درخشان پیامبر اعظم در خانه اى واقع در پشت کوه صفا طلوع کرد. برخى گفته اند: آن حضرت در شعب ابى طالب در خانه محمد بن یوسف متولد گردید. این خانه مبارک را رسول خدا9 به عقیل بن ابى طالب بخشید.
به هر حال این نوزاد تنها سه روز شیر مادر خورد و پس از آن ثویبه و حلیمه به افتخار دایگى او نایل شدند. حضرت محمد 9 مدت پنج سال در میان قبیله بنى سعد به سر برد و رشد و نمو کرد. به برکت وجود پیامبر، عشایرى که از خشکسالى و مشکلات دامدارى رنج مى بردند، مشاهده کردند که «خیر و برکت» به سویشان آمده است و گوسفندان پرشیر شده‌اند.
برادران رضاعى آن حضرت هر روز دام ها را براى چرانیدن به صحراهاى اطراف مى بردند؛ یک روز پیامبر هم با اجازه حلیمه سعدیه با برادرانش همراه شد و در حوالى قبیله به چوپانى مشغول گردید و این، کارى بود که رسولان قبلى هم انجام داده بودند. پیامبر در آغاز پنج سالگى، همچو مردان طایفه سعد، فصیح و رسا سخن مى گفت و چون لب به گفتار مى گشود، کلامش شمرده و سنجیده بود.1

ایام کودکى

در پایان پنج سالگى حلیمه سعدیه، محمد را با خود برداشت و به مکه برد و به دست مادرش آمنه سپرد. این کودک با وجود آنکه چندین بار مکه را دیده بود، کمتر فرصت یافته بود که در آن زندگى کند؛ لذا با فضاى این شهر مقدس و مبارک بیشتر مأنوس شد. مادرش از جوانى و مهربانى پدرش (عبدالله) سخن مى گفت و کنیزشان ام ایمن ـ که نام اصلى اش برکه و اصلاً حبشى بود ـ نیز براى محمد قصه ها مى گفت. او یک روز در لابه لاى داستان هایى که براى آن طفل بیان مى کرد، به وى مژده داد که قرار است با مادرش به یثرب بروند.
سرانجام محمد، مادر و ام ایمن سوار بر شتر با اندک توشه اى، در حالى که ابوطالب آنها را بدرقه مى کرد، به سوى یثرب حرکت کردند. او در این سفر از مشاهده کوه ها، صحراها، قبیله ها و دیگر دیدنی‌های راه، نکته‌ها آموخت و پس از چهارده روز به یثرب گام نهاد. آمنه او را برای دیدار دایى هاى خویش ـ که بنى عدى بن نجار بودند ـ به این شهر برد و در دارالنابغه اقامت گزیدند. در آنجا مرقد عبدالله (پدر محمد) قرار داشت. آمنه بر سر مزار شویش خاطرات گذشته را از ذهن خویش گذرانید و از چگونگى رحلت او براى کودکش سخن گفت.
توقف آنان در مدینه به حدود یک ماه رسید. رسول اکرم بعدها وقتى به رسالت مبعوث گردید و به مدینه هجرت نمود، آن سفر کوتاه را به یاد داشت و چون چشمان مبارکش به برج محلّه بنی النّجار افتاد، فرمود: «یادم هست که با پسر دایى هایم، پرندگان بالاى برج را پرواز مى دادیم و به بال گشودن هایشان مى نگریستیم». و نیز فرمود: «با مادرم به دارالنابغه فرود آمدیم و من شنا کردن را در چاه بزرگ آب بنى النّجار آموختم». در همان ایام گروهى از یهودیان پیامبر را که دیدند، قدرى در سیمایش خیره شدند و چون نام مبارکش را از امّ ایمن پرسیدند و او پیامبر را معرفى کرد، آنان گفتند: این پسر، پیامبر این امت است و این شهر، محلّ هجرت اوست.2
پس از چندی براى بازگشت مهیا شدند. مشک هاى آب، ره توشه ها، لباس ها و رواندازها را بار یک شتر کردند و ام ایمن هم بر آن سوار شد و بر مرکب دیگر، پیامبر و مادرش سوار شدند.
محمد در طول راه دریافت که مادرش آرامش و نشاط قبل را ندارد. نخست تصور کرد که به دلیل مشاهده قبر پدر این تألّم و کسالت به او دست داده است، اما به زودى فهمید که مادر به شدت بیمار است و هر لحظه حالش وخیم تر مى گردد. آنها به روستایى به نام «ابواء»، میان راه مکه و مدینه، توقف نمودند تا شب را سپرى کنند. در این هنگام، دیگر چشمان آمنه فروغى نداشت و با وجود آنکه حدود سى سال داشت، چهره اش شکسته و پژمرده به نظر مى رسید. صبح روز بعد آمنه، پسرش را به سینه خود چسبانید و دستان کوچکش را در دست هاى بى رمق خود اندکى فشرد و سپس جاودانه فروخفت. با کمک اهالى ابواء، آمنه در قبرستان کوچک این روستا دفن شد و محمد و امّ ایمن با اندوهى عمیق به راه خود ادامه دادند.
ام ایمن در حیات آمنه و پس از مرگش، عهده‌دار پرستارى رسول خدا بود. و گویند: چون پیامبر در «عمره حدیبیه» از ابواء عبور مى کرد، کنار مزار مادرش آمد و آن را تعمیر کرد و آن گاه گریست. چون سبب گریه او را پرسیدند، فرمود: «بر او رحمتم آمد و گریستم، و خداوند بخشنده و مهربان است.»3 پس از درگذشت آمنه، عبدالمطلب، محمد و ام ایمن را به خانه خود آورد. در این حال، پیامبر شش سال و سه ماه داشت. او به نوه اش بسیار مهر مى ورزید؛ چنان که در خصوص پسرانش چنین عطوفتى را نشان نمى داد. معمولاً در سایه خانه کعبه تشکچه اى مى گسترانیدند و عبدالمطلب بر آن مى نشست و هیچ یک از پسران به احترام پدر جلو نمى رفتند ولی پیامبر که در آن موقع کودک بود، روى تشکچه مى نشست. اما عموهایش در صدد بودند وى را دور سازند؛ عبدالمطلب که مراقب اوضاع بود، مى گفت: «فرزندم را آزاد بگذارید که برایش منزلت خاصى است». روزى که محمد هشت سال و هشت ماه و هشت روز داشت، عبدالمطلب وفات یافت. پس از وفات عبدالمطلب، ابوطالب دست پیامبر را گرفت و او را با خویش به خانه برد.4

به سوى شام

پیامبر مورد توجه ابوطالب بود و لحظه اى از وى جدا نمى شد و همسرش فاطمه دختر اسد بن هاشم نیز از محمد پرستارى مى کرد و او همان بانویى است که به قول رسول اکرم، کودکانش را گرسنه مى گذاشت تا او را سیر کند و آنان را گردآلود رها مى نمود تا پیامبر را بشوید و بیاراید.
رسول خدا9 دوازده ساله و به نقلى سیزده ساله بود که همراه عموى خود ابوطالب که با کاروان قریش براى تجارت به شام مى رفت، رهسپار این قلمرو گردید. این سفر در دهم ربیع الاول سال دوازدهم (سیزدهم) واقعه فیل روى داد. مسافرت مذکور براى محمد بسیار جالب بود. او علاوه بر اینکه از سرزمین هایى با تمدن هاى کهن چون وادى القرى، مدین و دیار ثمود دیدن مى کرد، به مناظر و چشم اندازهاى سرسبز سرزمین سوریه نیز مى نگریست. از جمله این نواحى شهرى بود به نام بُصرىَ در منطقه حوران در نود کیلومترى دمشق. راهبى سالیان متمادى درون صومعه خویش در این آبادى مشغول عبادت بود و مسیحیان منطقه به دیدنش مى رفتند. او به هنگام عبور کاروان ها، از محلّ اقامت خود بیرون مى آمد و با افرادى از آنان دیدار مى نمود.5 آن راهب که «بحیرا» نام داشت و از قبیله عبدالقیس و دانایان کیش مسیحى بود، به سوى کاروانى رفت که حضرت محمد 9 در آن بود. آنان جلوى صومعه اطراق کرده بودند. لحظاتى بعد، بحیرا خود را به ابوطالب و پیامبر رسانید. از ابوطالب نام طفل را پرسید، او مى گوید: محمد فرزند عبدالله و آمنه است که هر دو از دنیا رفته اند. بحیرا مى پرسد: نام دیگرى ندارد؟ او جواب مى دهد: چرا، مادرش وى را «احمد» نامیده است. بحیرا که چشم از محمد بر نمى دارد، از وی مى پرسد: چند سال دارى؟ و از چه قبیله اى هستى؟ پیامبر مى فرماید: دوازده سال دارم و از قریش هستم. در ادامه راهب او را به لات و عزّى ،که نام دو بت معروف مکه بود، سوگند مى دهد که به آنچه مى پرسد، درست پاسخ دهد. حضرت مى فرماید: مرا به آنان سوگند مده که از این دو بت بیزارم. من به خداى یگانه ایمان دارم. راهب در مى یابد که او، همان پیامبر موعود است. به ابوطالب مى گوید: نام برادرزاده ات را در کتاب هاى مقدس گذشتگان خوانده ام، نشانه هایش را هم مى دانم. او برگزیده و پیامبر خدا و آخرین فرستاده آسمانى است. باید مراقب باشى تا دشمنان و به ویژه یهودیان به وى گزندى نرسانند.
مورّخان نقل کرده اند: رسول خدا در کنار درختى خشکیده ایستاده بود که به کرامت آن بزرگوار، ابرى بر قامتش سایه افکند و بارانى بارید و ناگهان درخت سبز شد و میوه آورد. بحیرا، این معجزه را تأیید کرد و دست هاى حضرت را بوسید و گفت: اگر زمان بعثت شما را دریابم، ایمان خواهم آورد.6

از چوپانى تا تجارت

حضرت محمد 9 اگرچه در سنین نوجوانى به سر مى برد، اما نمى توانست در برابر مشکلات اقتصادى عمویش بى تفاوت باشد و چون ابوطالب وى را در تأمین هزینه خانواده مصمم دید، بر خلاف میل درونى تعدادى گوسفند و چند شتر در اختیارش نهاد تا به چرا ببرد. رفته رفته دیگر عموها دام‌های خود را به آن نوجوان مى سپردند و بدین ترتیب او دیگر بارى بر دوش عمویش نبود؛ چرا که مزدى در ازاى این کار دریافت مى کرد. قلمروى که پیامبر در آن به چوپانى روى آورد، «قراریط» نام دارد که مکانى است در بیابان هاى اطراف مکه. شبانى، مزایاى دیگرى براى محمد داشت: به سر بردن در خلوت بى آلایش صحرا، دور بودن از آلودگى هاى شرک و نفاق و در آن سکوت و آرامش مجالى براى این نوجوان فراهم ساخت تا به تفکر و اندیشه بپردازد.7
در آنجا پیامبر اکرم براى نخستین بار با عمار بن یاسر آشنا شد؛ نوجوانى که رمه اربابش عمرو بن هشام (ابوجهل) و برخى دیگر از مردان تیره بنى مخزوم را براى چرا به دشت مى آورد. عمار بسیار شیفته اخلاق و رفتار پیامبر شد. روزى عمار گفت: اى امین! شنیده ام در فخ چراگاه خوبى است، آیا نمى خواهى گله هایمان را آنجا ببریم؟ پیامبر پذیرفت. روز بعد، هنگامى که عمار با گله اش به آنجا رفت، امین را دید که پیش از وى آنجا رسیده بود، اما رمه اش را از ورود به چراگاه باز مى داشت. عمار با تعجب پرسید: چرا چنین کردى؟ محمد فرمود: قرارمان بر این بود که هردو باهم به این منطقه بیاییم؛ از این رو، نخواستم در این کار بر تو پیشى گیرم.
چوپانان، گله هاى خود را به پیامبر مى سپردند تا در شهر مکه به گشت و گذارى بپردازند. هنگامى که نوبت به پیامبر مى رسید تا به این دیار برود، از رفتن امتناع مى نمود و مى فرمود: به صلاح من نیست در شب نشینى هاى مکه حضور یابم و اوقات خویش را این گونه تلف کنم.8
محمد، بیست و پنج ساله بود که ابوطالب به او پیشنهاد کرد تا در کاروان تجارتى «خدیجه بنت خویلد» مشغول به کار شود. از این رو، خدیجه به جاى غلامش، این بار سرپرستى کاروان را به محمد سپرد و اجرت کار او را دو برابر مقدار معمولى تعیین کرد. این سفر نیز علاوه بر فواید اقتصادى، براى پیامبر این امکان را فراهم آورد که بار دیگر به سیاحت بپردازد و آداب و رسوم متفاوت مردمان مسیر را از نظر بگذراند و تجربه هایى را بیندوزد و نگرش خویش را عمق ببخشد. در سراسر این راه نسبتاً طولانى که آسمان آفتابى بود و گرما هم شدت مى گرفت، دو موجود آسمانى (فرشته) بر بالاى سر محمد به پرواز در مى آمدند تا رنج گرما، او را آزار ندهد.
چون کاروان در دامنه تپه اى که دیر بحیراى راهب بر آن قرار داشت، بار افکند، پیامبر فرمود: وقتى دوازده ساله بودم، در اینجا مردى مهربان از صومعه بیرون آمد و گفت و گوهایى با من داشت. نمى دانم او در قید حیات است یا خیر.
در این حال، شخصى پاسخ داد که وى مرده است. محمد، نام آن شخص را پرسید: جواب داد: من نسطور و جانشین بحیرا در همین دیر هستم. او ماجراى ملاقاتش را با شما برایم گفته بود و در کتاب هایى خوانده ام که به زودى به پیامبرى مبعوث خواهید شد.
در شام، هنگام فروش کالاها، حضرت محمد9 با دلسوزى و همت و کوشش با خریداران به مذاکره پرداخت و چندین برابر دفعات قبل سود برد. میسره، غلام خدیجه مى گوید: در شگفتم از این مرد که هم قاطع بود و هم کارگزار و هم کارگر. او تدبیر، مناعت طبع، فروتنى و شکیبایى را با هم جمع نموده بود!

در خانه خدیجه

وقتى کاروان بازگشت، خدیجه از تلاش موفقیت آمیز پیامبر با خبر شد و میسره غلام او، از رفتار و اخلاق محمد گفت. محبوبیت پیامبر نزد این زن مضاعف شد؛ تا آنجا که به امین مکه پیشنهاد ازدواج داد و پیامبر نیز پذیرفت و همان سال این پیوند پاک صورت گرفت. در این هنگام، خدیجه چهل ساله بود و پسر و دخترى از دو شوهر قبلى خود داشت.9
از این پس، رهبر بزرگ ترین نهضت جهانى و گرامى ترین رهبر الهى در خانه خدیجه، زندگى جدیدى را آغاز کرد؛ منزلى که از چند جهت هنوز حائز اهمیت و ارزش تاریخى است.
1. تداعى کننده حساس ترین فرازهاى تاریخ صدر اسلام؛
2. جایگاه نزول وحى بر پیامبر اکرم؛
3. زنده کننده فداکارى هاى نخستین بانوى مسلمان؛ یعنى خدیجه؛
4. زادگاه شریف ترین بانوان جهان؛ یعنى حضرت فاطمه زهرا3.
از غار حرا تا شعب ابى طالب
گرایش هاى معنوى و برخى رویدادهاى حیرت انگیز، پیامبر را به خلوت گزینى، تفکر و راز و نیاز با خداوند تشویق مى نمود. به همین دلیل، پیامبر اکرم9 معمولاً در هر سال یک ماه در غار حرا به عبادت مى پرداخت. این غار در کوهى به همین عنوان در شمال مکه و مشرف به آن قرار دارد. همین کوه بود که زیر پاى پیامبر لرزید و رسول خدا خطاب بدان فرمود: آرام گیر که بر روى تو نیست، مگر پیامبرى و صدیقى و شهیدى. پیامبر پس از تمام شدن دوران اعتکاف در غار حرا و پیش از آنکه به خانه برود، کنار کعبه مى آمد و هفت دور یا بیشتر طواف مى کرد و آن گاه به منزل مى رفت. در سالى که او به مقام نبوت رسید، ماه رمضان را پیامبر در این غار به سر برد تا آنکه فرشته وحى نازل شد و به فرمان خداوند، او را به عنوان آخرین فرستاده الهى مبعوث نمود. پس از آنکه جبرئیل مأموریت خویش را انجام داد، پیامبر از کوه حرا پایین آمد و راهى خانه خدیجه شد.10
در دوره سه ساله دعوت سرّى پیامبر خانه ارقم بن ابى ارقم، به عنوان یکى از نخستین پایگاه هاى تشکیلاتى مسلمانان صدر اسلام به شمار آمد؛ زیرا در آغاز عصر رسالت، پیامبر و پیروانش به منظور پنهان نگاه داشتن ایمان خود از مشرکان مکه، به یکى از دره هاى اطراف این شهر مى شتافتند و در آنجا فریضه نماز را به جاى مى آوردند.
مشرکان مکه در نخستین شب از سال هفتم بعثت در صدد بر آمدند تا پیامبر و پیروانش را با شدت هرچه تمام تر در تنگناهاى اقتصادى قرار دهند. از این رو، ابوطالب که یگانه حامى پیامبر بود، از همه خویشاوندان و فرزندان بنى هاشم دعوت کرد تا به یارى پیامبر برخیزند و دستور داد همه فامیل از مکه به سوى دره اى که در ارتفاعات اطراف قرار داشت، کوچ کنند. این دره که به «شعب ابوطالب» موسوم بود، داراى خانه هاى محقّر و سایبان هاى مختصرى بود. همچنین وى براى جلوگیرى از هجوم دشمنان به مسلمانان، نگهبان هاى ورزیده اى را در بلندى هاى اطراف آن درّه مستقر نمود. جامعه نوپاى اسلام به همراه رهبر بزرگ خود، در این مکان، سخت ترین رنج ها را تحمل کردند و در تمام ایام محاصره اقتصادى که سه سال طول کشید، فقط در ماه هاى حرام اجازه داشتند از شعب بیرون آیند و در بازار مکه به داد و ستد مختصرى مشغول گردند.11

هجرتى به عرش و ملکوت

پس از پایان این فشار فرساینده، پیامبر به خانه آمد و تلاش هاى تبلیغى و رسالت سترگ خویش را پى گرفت. اما در یکى از شب ها که آن حضرت در خانه «ام هانى» به سر مى برد و مى خواست پس از عبادت به استراحت بپردازد، ناگهان فرشته وحى آمد و گفت: امشب با هم سفر دور و درازى در پیش داریم. بدین گونه رسول اکرم سفرى آسمانى، ملکوتى و معنوى را از منزل بانویى مؤمن؛ یعنى امّ هانى آغاز کرد. پیامبر در این سفر حقایق بسیارى را مشاهده کرد و از مراکز عذاب و رحمت (دوزخ و بهشت) دیدن کرد و به سدرة المنتهى رسید و چون این مسیر پایان پذیرفت، او به خانه امّ هانى بازگشت.12

توقفى در طایف

طایف، یکى از شهرهاى خوش آب و هوا و حاصلخیز حجاز به شمار مى رود که در جنوب شرقى مکه و در حدود 75 کیلومترى آن قرار دارد. پیامبر در صدد بر آمد تا چند صباحى از محیط اختناق مکه به جاى دیگرى برود؛ از این روى، شهر طایف را برگزید و به تنهایى یا همراه زید بن حارثه به آنجا رفت و پس از ورود با سران قبایل ملاقات نمود و آیین اسلام را برایشان تشریح کرد و از آنان خواست به سوى «توحید» گرایش یابند، ولى سخنان پیامبر در این افراد اثر نبخشید و اشراف «ثقیف» افراد ولگرد و ساده لوح را بر ضدّ پیامبر تحریک کردند و آن حضرت ناگزیر شد تا طایف را ترک کند. او تصمیم گرفت چند روزى در آبادى نخله، بین طایف و مکه، به سر برد. او سپس به محلى به نام حرّا رفت. در آنجا او شخصى به مکه فرستاد تا از مطعم بن عدى، که از بزرگان مکه بود، براى حضرت امانى بخواهد. آن مرد پذیرفت. مطعم با اینکه بت پرست بود، اجازه داد که حضرت محمد وارد خانه اش گردد و افزود: من و فرزندانم جانش را حفظ مى کنیم. نبى اکرم وارد مکه گردید و یکسره راه منزل مطعم را پیش گرفت و شب را در آنجا به سر برد. صبح، مطعم عرض کرد: اکنون که شما در پناه من هستید، باید قریش از این مطلب آگاه شوند و براى اعلام آن، لازم است تا مسجدالحرام همراه ما باشید. پیامبر قبول کرد و آماده حرکت شد. مطعم دستور داد تا فرزندانش مسلّح شوند و همراه محمد وارد مسجد گردند. ورود آنان به این مکان مقدس چنان بود که حتى ابوسفیان از مشاهده این منظره دگرگون شد و از تعرّض به خاتم پیامبران اجتناب کرد. و چون رسول خدا طواف خویش را به پایان رسانید و به منزل خود رفت، آنان هم پراکنده شدند. در جنگ «بدر» که قریش با تلفات سنگین و دادن اسیران فراوان، از مسلمانان شکست سختى خوردند، پیامبر به یاد مطعم افتاد و فرمود: اگر زنده بود و از من تقاضا مى کرد تا همه اسیران را آزاد کنم و یا به او ببخشم، خواست او را رد نمى کردم.13

مهاجرتى سرنوشت ساز

با شدت گرفتن آزار و فشارها بر مسلمانان، پیامبر9 حضرت على7 را در مکه به جاى خویش گماشت و این شهر را به قصد «یثرب» ترک کرد و در پرتو عنایات الهى به غار ثور رفت. این غار در جنوب مکه درست رو به روى مدینه قرار داشت.
ازرقى در اخبار مکه مى گوید: چون پیامبر وارد این غار شد، کوه ثور ایشان را فراگرفت و به سخن درآمد و گفت: یا محمد! به سوى من آى که پیش از تو، هفتاد پیامبر را پناه داده ام. وقتى پیامبر وارد غار شد، آرامشى در وجودش پدید آمد. عنکبوتى بر دهانه غار تار تنید و آن را مسدود کرد و کبوترى هم فرود آمد و در آنجا لانه ساخت و تخم ریزى کرد. مشرکین که در تعقیب پیامبر بودند، چون تار عنکبوت و آشیانه کبوتر را دیدند، گمان کردند کسى در غار نیست و از این رو، از همان جا مسیر خود را تغییر دادند و رفتند. آن حضرت، سه شبانه روز در این مکان اقامت داشت و عده اى از جمله حضرت على7 به محضرش شرفیاب مى شدند و چوپانى هم شب ها مسیر گوسفندان را به گونه اى قرار مى داد که از نزدیکى غار عبور کنند تا پیامبر از شیر آنها استفاده کند. در سومین روز، پیامبر از على7 خواست تا مرکبى براى او تهیه کند و هجرتى بزرگ را آغاز نماید. امیرمؤمنان7 سه شتر را همراه با راهنماى معتبرى به نام اریقط در شب چهارم به سوى غار فرستاد. بدین ترتیب، رسول خدا پس از طى منازلى عازم دهکده قبا شد. آن حضرت و همراهانش براى اینکه دشمنان متوجه مسیر آنها نشوند، به ناچار روزها به استراحت مى پرداختند و شب ها حرکت مى کردند. این هجرت بزرگ، مبدأ تاریخ مسلمانان گردید.14

در دهکده قبا

قبا در دو فرسخى مدینه و مرکز قبیله «بنى عمرو بن عوف» بود. پیامبر روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول وارد این آبادى گردید. در آن موقع او 53 سال داشت و سیزده سال از بعثت گذشته بود.
رسول خدا9 در خانه کلثوم بن هدم، که بزرگ قبیله مزبور بود، فرود آمد و سپس به خانه سعید بن خیثمه رفت و برخى گفته اند: خانه دوم محل ملاقات پیامبر با مردم بود. گروهى از مهاجر و انصار که در انتظار نبى اکرم بودند، همراه آن حضرت در آنجا توقف داشتند. على7 که در مکه بود، در این منطقه به پیامبر پیوست. پیامبر از دوازدهم تا پانزدهم ربیع الاول در محله قبیله بنی عمرو بن عوف اقامت گزید و روز جمعه به محله بنى سالم بن عوف نقل مکان کرد و «نماز جمعه» را در مسجدى که ته دره اى بود، اقامه داشت. در قبا، پیامبر مسجدى را بنا کرد که هم اکنون آثارش باقى است. این، همان مکانى است که به تعبیر قرآن، اساس آن بر تقوا بنیان نهاده شده است... .15

در منزل ابوایوب

پیامبر تصمیم گرفت روز شنبه 17 ربیع الاول یا عصر جمعه 16 ربیع الاول به مدینه برود. وقتى اصحاب رسول خدا از این ماجرا با خبر شدند، در اول بیابان شهر که سنگلاخى بود، ایستادند و براى ورود ایشان لحظه شمارى کردند. اما وقتى گرماى هوا شدت گرفت، همه به خانه هاى خود رفتند و پیامبر موقعى رسید که مردم از محل ورودى مدینه رفته بودند. عده اى از آن حضرت مى خواهند تا در محله آنها اقامت کند، اما پیامبر مى فرماید که هر جا شترش زانو زد، در همان محله مى ماند. مردم با شگفتى مى بینند که شتر در محله بنى مالک بن نجار زانو مى زند. در این هنگام، پیامبر فرود آمد و مادر ابوایوب انصارى (خالد بن زید) خورجین آن حضرت را برمى دارد و به خانه خود مى برد. پیامبر هم میهمان او مى شود و مدتى در آنجا اقامت مى گزیند تا به ساخت مسجد بپردازد و براى فعالیت هاى تبلیغى و فرهنگى برنامه ریزى کند. ابوایوب مى گوید: وقتى پیامبر به خانه ام آمد، در طبقه پایین اقامت گزید و من همراه خانواده بالا بودیم. عرض کردم: اى فرستاده الهى! خوش نمى دارم من بر فراز باشم و شما در طبقه زیرین. پیامبر فرمود: براى من و آنها که به ملاقاتم مى آیند، بهتر است در همان طبقه پایین بمانیم.
در اولین فرصت، پیامبر فرمان مى دهد بر همان موضعى که شتر آرام گرفت، مسجدى ساخته شود و خود نیز در بناى مسجد شرکت نمود. آن حضرت از 16 ربیع الاول تا صفر سال بعد، که مسجد و حجره هاى آن ساخته شد، در خانه ابوایوب اقامت داشت. خانه جدید پیامبر نیز در کنار این مکان عبادى در نظر گرفته شد.16مسجد النبى هم اکنون مهم ترین و مقدس ترین مکان مدینه است.
یکى از خانه‌هایى که در مدینه و در همسایگى مسجد قرار داشت، محل زندگى حضرت على7 و فاطمه زهرا3 بود. رسول اکرم به این خانه رفت و آمد داشت. عنایت ایشان به چنین منزلى، فراتر از رابطه خویشاوندى بود و گویى جدایى ناپذیرى قرآن از عترت، و سنت از اهل بیت را به اثبات مى رسانید. حتى موقعى که رسول خدا از سوى خداوند مأمور گردید تا دربى را که از خانه ها به مسجد مدینه باز مى گردید، مسدود کند، در خانه امیرمؤمنان را از این قاعده مستثنا دانست و در خطبه اى تأکید کرد: بازماندن این در و بسته شدن دیگر درها، دستورى الهى بوده است، نه تصمیم شخص من.17

سفرهاى نظامى و سوق الجیشى

پیامبر اکرم به منظور دفع دشمنان، سرکوبى متجاوزان و خنثى کردن توطئه هاى مخالفان، مسافرت هاى دیگرى هم داشت که در ذیل، بدان ها اشاره مى گردد:
1. پیامبر در هشتم ماه رمضان سال دوم هجرت، عبدالله بن ام مکتوم را براى نماز جانشین خود و ابولبابه را به جاى خویش در امور سیاسى قرار داد و همراه 313 نفر به ناحیه بدر ـ واقع در بین مکه و مدینه ـ آمد. بین نیروهاى اسلام و مشرکان مکه در آنجا نبردى در گرفت که بر خلاف کم بودن قوا و تجهیزات مسلمین، برق پیروزى در اردوگاه مسلمانان درخشید و رزمندگان اسلام پیروز شدند.18
2. چون پیامبر متوجه مى گردد ابوسفیان در صدد است تعرضى به اطراف مدینه کند، ابولبابه را به اداره مدینه مى گمارد و با سپاهى به تعقیب مهاجمان مى پردازد و تا هشت منزلى مدینه در منطقه اى به نام قَرقَرة الکُدر پیش مى رود که افراد ابوسفیان مى گریزند و براى سبک کردن بار خود، کیسه هایى از خرماى به روغن عجین شده را بر زمین فرو‌مى افکنند. به همین دلیل، این نبرد را «سویق» گفته اند.19
3. به پیامبر گزارش مى رسد جمعیتى انبوه از قبیله بنى سُلَیم در آبادى بُحران از بخش فرع، در اطراف مدینه متمرکز شده اند. آن حضرت ابن مکتوم را به اداره شهر مى گمارد و در رأس سپاهى سیصد نفرى پیش مى رود تا به «بُحران» مى رسد و بدون اینکه درگیرى پیش آید، مأموریت جنگى خود را به پایان مى رساند.20
4. در سال سوم هجرت، مشرکان مکه آهنگ لشکرکشى به جانب مدینه را مى کنند و در زمین هاى کشاورزى وطاء، واقع در احد تا جُرف و عرصه، شتران و اسب هاى خود را رها مى کنند و محصولات آنجا را که به مسلمانان تعلق دارد، از بین مى برند. پیامبر پس از ارزیابى موقعیت و امکانات نظامى دشمن و مشورت با اصحاب، عازم میدان نبرد مى شود و دستور مى دهد سپاهش در ناحیه اى به نام «شیخان» اردو بزنند و چون دشمنان پیش مى آیند، سپاه اسلام در احد اردو مى زند. پیامبر تکیه سپاه را به کوهستان احد قرار مى دهد و روى آن را به مدینه مى نهد؛ به طورى که کوه عَینَین در سمت چپ سپاه قرار مى گیرد. اگر چه در مراحلى حساس از این غزوه، پیروزى از آن پیامبر و یارانش بود، ولى چون محافظان شکاف کوه احد براى به دست آوردن غنیمت موضع خود را رها مى کنند، در این جنگ، مسلمانان با شکست مواجه مى شوند21 و عده اى از رزمندگان، از جمله عموى پیامبر، به شهادت مى رسند و خود رسول اکرم از ناحیه سر و صورت زخمى مى گردد.
5. در هشتم شوال و سى و دومین ماه هجرت، پیامبر با وجود آنکه مجروح بود، با اصحاب خود به سوى حمرا الأسد که در ده میلى مدینه بود، رفت تا به تعقیب دشمنان بپردازد و نقشه آنان را در یورش به مدینه خنثى کند. این مسافرت جنگى پنج روز طول کشید و در سفر مذکور، عبدالله بن ام مکتوم جانشین پیامبر در مدینه بود.
6. به پیامبر خبر رسید دو تیره بنى محارب و بنى ثعلبه از غطفان، بر ضد اسلام در حال گردآورى سلاح و سرباز براى تسخیر مدینه هستند. پیامبر و یاران از یک سلسله پستى ها و بلندى هایى عبور کردند که بسان پیراهنی وصله دار نمایان بود. به همین دلیل این غزوه را «ذات الرقاع» مى گویند. در هر حال، نیروهاى مسلمان به رهبرى رسول اکرم در سرزمین نجد و حوالى قلمرو دشمن فرود آمد که به دلیل مقاومت، جانفشانى ها و فداکارى هاى مسلمانان، دشمن عقب نشینى کرد و به کوه هاى اطراف پناهنده شد.22

7. پس از غائله احزاب و درهم شکسته شدن نقشه هاى مزورانه یهودیان، پیامبر لازم دید قبیله بنى لحیان را ادب کند؛ زیرا تیره‌هایى از این طایفه در حادثه ناگوار رجیع، سپاه تبلیغى اسلام را کشته بودند. لذا آن حضرت در ماه پنجم از سال ششم هجرت، ابن ام مکتوم را در مدینه جاى خود گمارد و با رعایت تاکتیک جنگى، از راهى غیر عادى در «غران» که سرزمین بنى لحیان بود، فرود آمد، اما دشمن دچار رعب گردید و به ارتفاعات اطراف گریخت.23
8. عُیینة بن حصن فزارى، به کمک افرادى از قبیله غطفان گله شترى را که در چراگاهى به نام غابه که در ناحیه شام بود و چراگاه مدینه به حساب مى آمد، به غارت برد. نگهبان آن را کشت و زن مسلمانى را اسیر کرد و همراه خود برد. پیامبر وقتى از این ماجرا خبردار شد، عده اى را به فرماندهى اسامة بن زید به تعقیب غارتگران فرستاد و خود نیز به دنبالشان حرکت کرد. در نبردى مختصر، مسلمانان پیروز شدند و دشمن به سرزمین غطفان پناه برد و پیامبر یک شبانه روز در ذى قرد به سر برد.24
9. به مدینه گزارش رسید: حارث بن ابى ضرار، رئیس قبیله بنی المصطلق که تیره اى از قبیله خزاعه هستند و با قریش هم‌جوار بودند، در صدد جمع آورى سلاح و نیرو و محاصره مدینه است. پیامبر تصمیم گرفت این توطئه را در نطفه خفه کند. لذا با یاران خود به سوى محل استقرار این قبیله حرکت کرد و درکنار چاه «مُرَیسیع» با آنان رو به رو گردید. در نبرد بین مسلمانان و این گروه طغیانگر، پیروزى نصیب سپاه اسلام شد.25
10. دهکده خیبر در شمال مدینه و در حدود 180 کیلومترى آن قرار دارد و قبل از بعثت نبى اکرم، یهودیان دژهاى استوارى در آن ساخته بودند. ساکنین این منطقه، هم خود خطرساز بودند و هم بت پرستان و مشرکان را علیه مسلمانان تحریک مى کردند. لذا ضرورت داشت قدرت خیبریان در هم شکسته شود. از این رو، پیامبر در سال هفتم هجرت به همراه 1600 سرباز به سوى این دژ حرکت نمود. نخستین بار، تمام نقاط حساس و راه هایى که به قلعه هاى هفت‌گانه خیبر منتهى مى شد، به وسیله نیروهاى پیامبر فتح شد و ارتباط دژها نیز با هم قطع گردید و سنگرهاى یهود، یکى پس از دیگرى فرو ریخت. حضرت على7 از سوى پیامبر مأمور شد تا قواى یهود را در هم بشکند. سرانجام این کانون خطر از هم فرو ریخت و پیروزى نصیب مسلمانان گردید. بدین گونه یهودیان در خیبر، وادى القرى و تیماء در هم شکسته شدند؛ ولى سرزمین «فدک» که در حوالى خیبر و 140 کیلومترى مدینه قرار داشت، بدون درگیرى نظامى و از طریق صلح به دست مسلمانان افتاد که با این وضع این قلمرو (فدک) متعلق به شخص پیامبر و امام پس از اوست. بر این اساس بود که پیامبر، فدک را به دختر خود فاطمه3 بخشید.26
11. در اوایل سال هشتم هجرت که در غالب نقاط حجاز، امنیت نسبى پدید آمد و نداى توحید به دیگر نقاط گسترش یافت و دیگر یهودیان، مسلمین را تهدید نمى کردند، پیامبر مصمم گردید دعوت خود را متوجه مرزنشینان شام کند؛ اما اولین سفیر پیامبر در دهکده «موته» دستگیر و به وسیله حاکم شامات کشته شد و مقارن این رویداد، حادثه اسفناک دیگرى رخ داد و سپاه پانزده نفرى تبلیغ هم در سرزمین ذات اطلاح به وسیله اهالى این منطقه به طرز فجیعى به قتل رسیدند. از این رو، پیامبر فرمان جهاد صادر کرد و سه هزار از سربازان اسلام، به سوى مناطق مذکور روانه شدند. پیامبر تا ناحیه اى به نام ثنیة الوداع این مبارزان را مشایعت نمود و سپس به مدینه بازگشت. جعفر بن ابى طالب فرمانده کل قوا، زید بن حارثه و عبدالله بن رواحه معاون یکم و دوم بودند. هر دو سپاه در موته گرد آمدند، اما چون فرماندهان کشته شدند، سپاهیان اسلام عقب نشینى کردند.27
12. به رسول اکرم گزارش دادند: در وادى یابس، هزاران نفر با هم متحد شده اند تا قواى اسلام را درهم بکوبند. لشکر اسلام با توصیه موکد پیامبر به سوى قبیله بنی سلیم رهسپار گردید. چون افراد مزبور در نقاطى کوهستانى و سنگلاخ مى زیستند، وقتى نیروهاى مسلمان خواستند به سوى دره محل اقامتشان سرازیر گردند، با مقاومت آنان مواجه شدند و چون فرماندهان اول و دوم شکست خوردند، از سوى پیامبر، حضرت على7 مأمور این کار گردید که به دلیل فداکارى هاى آن حضرت، دشمنان در هم کوبیده شدند و با به جاى گذاشتن غنائم فراوان، فرار کردند.28
13. پیامبر اکرم در سال ششم هجرت که براى انجام «مراسم عمره» عازم مکه بود، براى تأمین امنیت مسلمانان، با مشرکان مکه «صلح حدیبیه» را امضا نمودند. مسلمانان پس از امضاى این پیمان نامه، مى توانستند یک سال پس از این قرارداد، به مکه بروند و بعد از سه روز اقامت و انجام عمره، شهر مکه را ترک گویند. به همین دلیل، آن حضرت در سال هفتم هجرى همراه دو هزار نفر، با شترى مخصوص وارد مکه شد. فریاد لبیک این جمعیت، اهل مکه را تحت تأثیر قرار داد و در آنها انعطاف خاصى در برابر مسلمانان، به وجود آورد. اتحاد همراهان پیامبر نیز در دل مخالفان، رعب و هراس پدید آورد. پیامبر با سوار بر شتر، خانه خدا را زیارت کرد و از آن پس، میان دو کوه صفا و مروه هروله‌کنان مشغول سعى گردید که مسلمانان هم پیروى کردند. آن حضرت بعد از فراغت از سعى، شتران را ذبح کرد و با کوتاه کردن موس سر از حالت احرام در آمد. پس از پایان این مراسم، پیامبر مکه را ترک نمود.
در سال هشتم هجرت، پیامبر مردى به نام ابورهم غفارى را نماینده خود در مدینه قرار داد و در نزدیکى این شهر از سپاه خود سان دید تا براى فتح مکه به سوى این دیار روانه شوند. در مرّ الظهران واقع در چند کیلومترى مکه، پیامبر با کمال مهارت اردوى ده هزار نفرى را تا حوالى مکه، رهبرى نمود؛ در حالى که جاسوسان مشرکان از این حرکت آگاهى نداشتند. در این منطقه سربازان به دستور پیامبر در نقاط مرتفع آتش افروختند تا در دل دشمن رعب افکنند... . سرانجام مکه بدون مقاومت و خونریزى فتح شد و نیروهاى اسلام وارد شهر شدند. پیامبر لحظاتى در خیمه اى در نقطه اى به نام حجون استراحت نمود، سپس براى زیارت و طواف خانه خدا، رهسپار مسجدالحرام گردید و در ضمن طواف، بت ها را در هم شکست و خانه کعبه از آثار کفر و شرک پاک گشت. آن گاه عفو عمومى اعلام شد.29
14. در سال هشتم هجرت پیامبر تصمیم گرفت مکه را به قصد سرزمین هاى «هوازن» و «ثقیف» ترک گوید. پس معاذ بن جبل را به عنوان معلم دینى مردم گمارد و حکومت شهر مکه را به عُتّاب بن اُسَید سپرد. سپاهى دوازده هزار نفرى، حضرت را همراهى مى کردند. ارتش اسلام شب را در دهانه دره حُنین به استراحت پرداخت، غافل از آنکه دشمنان در پشت سنگ ها و صخره ها و شکاف کوه ها و نقاط مرتفع مخفى شده اند. در این حال، هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود که صداى پرتاب تیرها و فریاد مردان جنگجوى دشمن، مسلمانان را حیرت زده کرد. این یورش غافلگیرانه، مسلمین را سراسیمه کرد و عده اى بى اختیار از منطقه گریختند و با بى نظمى خود، زمینه هاى ضعف نیروهاى خودى را فراهم کردند. ناگهان فریاد فرحزاى پیامبر، قوت قلبى به قواى اسلام داد و «غیرت دینى» و حمیّت آنان بر‌انگیخته شد و افراد گریخته با ندامت به سوى پیامبر بازگشتند و صفوف خود را فشرده ساختند. این تدبیر نظامى، موجب گردید جوانان هوازن و جنگجویان ثقیف، خانواده و احشام و اموال خود را ترک کنند و با برجاى نهادن تلفات زیاد به سوى نواحى اوطاس، نخله و دژهاى طایف بگریزند.30
15. قبیله ثقیف که در نبرد حنین بر ضد اسلام و مسلمین جنگید، پس از شکست شدید از مسلمانان، به طایف پناهنده گردید. پیامبر براى تکمیل پیروزى و تعقیب فراریان نبرد قبلى، رهسپار شهر طایف شد و در مسیر خود دژ مالک (آتش افروز جنگ حنین) را با خاک یکسان نمود. سپس آن حضرت و همراهان، قلعه طایف را محاصره کردند و نبرد بین طرفین شدت گرفت. با توجه به اینکه در سپاه اسلام خستگى دیده مى شد و ماه شوال سپرى مى گردید و ذى قعده که ماه حرام بود، فرا مى رسید و موسم حج نزدیک بود، پیامبر اجازه نداد محاصره طایف طولانى شود و همراه نیروها به جعِرّانه که محلّ حفاظت غنائم جنگى و اسیران بود، حرکت کرد31
16. در میان حِجر و شام، در سرزمین کنونى سوریه، قلعه استوارى به نام تبوک وجود داشت که در اختیار رومیان مسیحى بود. استقرار گروهى از سربازان روم در نوار مرزى شام، به گوش پیامبر رسید و لذا مصمم شد با لشکرى بزرگ، نیرنگ متجاوزین را خنثى کند. سپاه اسلام در مسیر مدینه تا تبوک با مشقت هاى زیادى رو به رو شد. از این جهت، به «جیش العسرة» معروف گردید. نیروهاى مسلمان در آغاز ماه شعبان سال نهم هجرت به سرزمین تبوک گام نهادند، اما اثرى از اجتماع و قواى روم ندیدند. گویى آنان پس از شنیدن خبر اعزام سپاهیان اسلام، دچار هراس شده و صلاح دیده اند به سرزمین خود باز گردند. اما از آنجا که امکان داشت فرمانروایان محلى به حمایت از ارتش روم برخیزند و در آینده براى مسلمانان خطر ساز شوند، پیامبر با آنان پیمان «عدم تعرض» منعقد نمود.
سفر تبوک، قدرت نظامى اسلام را به نمایش گذاشت و به دشمنان نشان داد که نیروهاى مسلمان مى توانند با بزرگ ترین ابرقدرت هاى جهان به مقابله برخیزند. از این جهت، اندیشه عصیانگرى برخى قبایل فتنه گر، حداقل براى مدتى از ذهن آنان بیرون رفت. مدت اقامت پیامبر در تبوک، بیست روز به درازا کشید و سپس ایشان به مدینه بازگشت.32

از واپسین سفر تا رحلت

آخرین سفر پیامبر در یازدهمین ماه سال اسلامى؛ یعنى ذی‌قعده و در سال دهم هجرت صورت گرفت. آن حضرت در بیست و ششم این ماه، ابودجانه را در مدینه جانشین خود کرد و به سوى مکه رهسپار شد و در ذوالحلیفه، در نقطه اى که مسجد شجره قرار دارد، احرام بست. آن حضرت در اوایل ذی‌حجه وارد مکه شد و مراسم حج را به جاى آورد. این سفر مقدس و تاریخى را که در آن پیامبر «مناسک حج» را به طور کامل به مردم آموخت، حج بلاغ، حج اسلام و حج وداع نامیده اند. آن حضرت تصمیم گرفت مکه را به عزم مدینه ترک گوید، اما وقتى کاروان به سرزمین رابغ، در سه میلى جُحفه رسید، در هیجدهم ذی‌حجه امین وحى در نقطه اى به نام «غدیرخم» فرود آمد و امر خطیرى را به عهده پیامبر نهاد. از این رو، رسول خدا دستور داد تا همه همراهان توقف کنند و بازماندگان برسند. آن گاه او خطبه اى ایراد کرد و سپس افزود: «من کنتُ مولاه فهذا على مولاه» و بدین گونه آن حضرت، جانشین راستین خود را که امیرمؤمنان علی علیه السلام بود، به حاضران که حدود 120 هزار نفر بودند، معرفى کرد.33
سرانجام آن حضرت پس از انجام این مأموریت سترگ، به مدینه آمد و در بستر بیمارى قرار گرفت. آن عصاره آفرینش و اسوه شایسته و رحمت عالمیان در بیست و هشتم صفر (نیم روز دوشنبه) سال 23 بعثت و 13 هجرت، به سوى عرشیان کوچ نمود و پیکر پاکش در همان حجره اى که درگذشته بود، به خاک سپرده شد.

پی‌نوشت‌ها:

1. نهایة الارب فى فنون الادب، شهاب الدین احمد نویرى، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، ج 1، ص 88 و 89.
2. طبقات، ابن سعد، (ترجمه)، ج 1، ص 16؛ تاریخ پیامبر اسلام، ص 59.
3. نهایة الارب، ج 1، ص 94؛ سیرة الحلبیه، ج 1، ص 125.
4. تاریخ یعقوبى، ترجمه محمد ابراهیم آیتى، ج 1، ص 348.
5. همان، ص 369؛ نهایة الارب، ج 1، ص 95.
6. سیره ابن هشام، ج 1، ص 191؛ مروج الذهب، ج 1، ص 89.
7. معصوم نخست، محمد صادق موسوى گرمارودى، ص 72.
8. تاریخ اسلام، دکتر على اکبر فیاض، ص 64 به نقل از الخمیس، ج 1، ص 24، سیرةالحلبیه، ج 1، ص 126.
9. سیره ابن هشام، ج 1، ص 204؛ بحارالانوار، ج 16، ص 19؛ فروغ ابدیت، ج 1، ص 197.
10. سیره ابن هشام ج 1، ص 236؛ صحیح بخارى، ج 1، ص 3؛ نهایةالارب، ج 1، ص 169.
11. تفصیل این ماجرا در فصل بیست کتاب فروغ ابدیت، آیةالله سبحانى، آمده است.
12. مشروح ماجراى معراج را در کتب تفسیرى ذیل سوره اسراء، مطالعه فرمایید.
13. سیره ابن هشام، ج 2، ص 61؛ طبقات، ج 1، ص 106؛ الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 63.
14. نهایة الارب، ج 1، ص 314 و 315؛ فروغ ابدیت، ج 1، فصل 25.
15. طبقات، ج 1، ص 230؛ نهایة الارب، ج 1، ص 320؛ تحفة الحرمین، نایب الصدر شیرازى، ص 251.
16. السیرة الحلبیه، ج 2، ص 251؛ اسد الغابه، ج 4، ص 99.
17. تذکرة الخواص، سبط بن جوزى، ص 46.
18. سیره ابن هشام، ج 2، ص 708 - 706.
19. المغازى، ج 1، ص 181.
20. همان، ص 196.
21. همان؛ بحارالانوار، ج 20، ص 111؛ الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 101.
22. فروغ ابدیت، ج 2، ص 104.
23. تاریخ طبرى، ج 2، ص 255.
24. سیره ابن هشام، ج 2، ص 295؛
25. همان، ص 264؛ نهایة الارب، ج 2، ص 147.
26. فروغ ابدیت، ج 2، ص 271 و 272؛ نهایة الارب، ج 2، ص 233.
27. مغازى، ج 2، ص 763 - 760؛ سیره ابن هشام، ج 2، ص 37.
28. مجمع البیان، ج 10، ص 528؛ فروغ ابدیت، ج 2، ص 303.
29. فروغ ابدیت، ج2، ص 183، 282، 320، 323، 327، 331 و 338؛ نهایةالارب، ج 2، ص 265 - 257.
30. مغازى، واقدى، ج 3، ص 602 و فصل 50؛ طبقات کبرى، ج 2، ص 137 و 150؛ نهایةالارب، ج 2، ص 288.
31. سیره حلبى، ج 3، ص 1343؛ سیره ابن هشام، ج 4، ص 126؛ بحارالانوار، ج 21، ص 162.
32. طبقات، ابن سعد، ج 2، ص 168؛ بحارالانوار، ج 21، ص 160.
33. مورخان و مفسّران متعددى از اهل تسنّن، حدیث غدیر را با مدارک زیادى در آثار خود آورده آند که نام سیصد و پنجاه نفر از آنان در کتاب الغدیر علامه امینى آمده است.


 نگاشته شده توسط مهدی ذاکری نظرات 0 | لينک مطلب


.
جمعه 30 بهمن 1388  ساعت 6:15 PM
 
یکی از مباحث کلیدی، شناخت سیرة اقتصادی معصومان8 است که در این میان، چگونگی کسب در آمد و هزینه کردن آن در زندگی، از اهمیت ویژه­ای برخوردار است؛ لذا این موضوع را در سیرة فردی و خانوادگی پیامبر صلی الله علیه و آله مورد بررسی قرار می­دهیم.
 

الف. منابع درآمدی حضرت

زندگی 63 سالة پیامبر صلی الله علیه و آله را اگر به سه دورة « کودکی و نوجوانی » ، «تشکیل خانواده» و «پیامبری و «حکومت» تقسیم کنیم، منبع تأمین مخارج زندگی حضرت ، بدین قرار خواهد بود :
1. ارث پدری و حمایت مالی عمویش ابوطالب 7
البته آن حضرت در این سنین، گوسفندان خود و عشیره­اش را به چراگاه می­برد و به امر «چوپانی» اشتغال داشت، و زمانی هم همراه عمویش و نیز در کاروان تجاری خدیجه 3 به کار «تجارت» مشغول شد.[1]

2. ثروت همسرش حضرت خدیجه3

در دورة جاهلیت ، حضرت خدیجه 3– بانوی ثروتمند قریش – کاروان های متعدّدی به مناطق گوناگون می­فرستاد. وی بعد از ازدواج با حضرت محمّد 9تمام دارایی خود را به ایشان بخشید و آن حضرت هم تا پایان عمرش از حمایت های معنوی و مادّی امّ­المؤمنین خدیجه 3ستایش و تجلیل می­کرد.[2]

3. خمس

بر اساس حکم قرآنی (انفال/41) یک پنجم سود خالص درآمد سالیانه و امور دیگر – با شرایط ویژة فقهی – به خداوند، پیامبر و سادات نیازمند، تعلّق دارد که البته حضرت از حقّ خدادادی ­اش ( سهم معصوم 7 ) هم کمتر استفادة شخصی می­برد.

4. غنائم جنگی

پیامبر 9هم در « غزوات» بسان یک رزمندة معمولی، از غنائم جنگی سهم می­برد.

5. بیت المال

در هنگام تقسیم درآمد حکومتی، پیامبر صلی الله علیه و آله همچون یک شهروند جامعة اسلامی و به طور مساوات، سهمیة خود و خانواده­اش را جدا می­کرد؛ گرچه باز هم در مواقعی سهم خود را به «نیازمندان» اختصاص می­داد.[3]

6. هدایا

اصحاب و برخی از سران قبائل و رؤسای کشورها ( مثل: پادشاه حبشه و قیصر روم ) هدایای گوناگونی به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله تقدیم می­کردند.[4] و یا به میزبانی آن حضرت، مفتخر می­شدند؛ چنان که آن حضرت می­فرمود: - اگر شانة گوسفندی به من هدیه دهند، می­پذیرم و اگر دعوتم کنند، اجابت می­کنم.[5] – اگر مؤمنی به خوردن یک ذراع گوسفند دعوتم کند، می­پذیرم .... و اگر مشرک یا منافقی شتری بکشد و دعوتم کند، قبول نمی­کنم......[6]
حال، ممکن است این پرسش مطرح شود:« میراث مادّی و مالی حضرت، چه موارد و مبالغی بوده است؟» امام صادق7 در این زمینه می­فرماید :
«وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله رحلت کرد، از خود دینار، درهم، غلام، کنیز، گوسفند و شتری به جا نگذاشت مگر شتر سواری خود را. و چون به رحمت الهی واصل شد، زرهش نزدیک یهودی – از یهودیان مدینه – برای بیست صاع جو، که برای نفقة خانواده­اش از او قرض گرفته بود، در گرو بود.»[7]

ب : هزینة زندگی حضرت

پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله در طول زندگی پر برکتش – برای رفع نیازهای اوّلیة خود و خانواده­اش – از کم ترین امکانات بهره­مند بود «و کان خفیف المؤنة»[8] به برخی از این موارد، گذرا می­پردازیم.

خوراک

در گفتار برخی از امامان: و صحابه آمده است که:
پیامبر صلی الله علیه و آله هرگز نان گندم نخورد و از نان جوین هم هرگز به اندازة سیر شدن، تناول نکرد.[9]
سه شب پشت سر هم از نان جوین سیراب نشد.[10]
حضرت از هر نوع غذایی که خدا برایش حلال کرده بود، با خانواده و خدمتکارانش می­خورد[11].
خرما و آب، بیش ترین خوراکش بود..[12].
و کان9 یعصّب الحجر علی بطنه من الجوع ....؛ پیامبر 9 گاهی از شدّت گرسنگی، بر شکم خود سنگ می­بست . هر طعامی برایش حاضر می­کردند، می­خورد ....[13]
ابن عباس می­گوید:
«چه بسا پیامبر صلی الله علیه و آله چند شب گرسنه می­ماندو برای آن حضرت و خانواده­اش غذای شب پیدا نمی­شد...»[14]
آن حضرت خود نیز می­فرمود:
« یک ماه چنان سپری شد که من و بلال، جز چیزی که زیر بغل بلال نهان می­شد ] و می­آورد[، غذایی نداشتیم.»[15]
امام باقر7 در هنگام بیان«خوراک سادة پیامبر صلی الله علیه و آله » چنین می­فرماید :
« ... البته من نمی­گویم که پیامبر صلی الله علیه و آله چیزی ]برای خوردن[ پیدا نمی­کرد؛ بلکه گاهی به یک مرد، صد شتر می­بخشید. پس اگر آن حضرت دلش می­خواست بخورد، هر اینه می­توانست بخورد.»
امام باقر7 در ادامه بیان می­کند که : جبرئیل7سه بار، کلید گنج های زمین را به پیشگاه رسول خدا9 تقدیم کرد؛ امّا حضرت از پذیرفتن آنها خودداری نمود تا همواره در برابر پروردگارش، فروتنی و تواضع داشته باشد.[16]

پوشاک

در خوراک و پوشاک، از غلام­ها و کنیزان خود، برتری نمی­جست.[17]
حضرت می­فرمود :«من تا هنگام مرگ، از پنج چیز دست برنمی­دارم ... پوشیدن لباس پشمینه و ....»[18]
جنس لباس حضرت، از پنبه بود و در حال ضرورت، از لباس پشمی و موئی استفاده می­کرد.[19]
عبای کهنة وصله داری داشت که گاهی آن را به تن می­کرد و می­فرمود:
«إنّما أنا عبد ألبس کما یلبس العبد؛ من، بنده­ام و همچون ]لباس[ بندگان میی­پوشم.» [20]حضرت به ابوذر می­فرمود: من، لباس خشن و زبر می­پوشم.»[21]
 

مسکن

بعد از ورود پیامبر 9به مدینه، آن حضرت به مدّت هفت ماه در خانة ابوایوب انصاری زندگی کرد و پس از اتمام ساخت مسجد و خانه­های اطراف آن، تا هنگام رحلت در همان خانه­های مسجدش سکونت داشت.[22]
در روایتی آمده است:
« پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رحلت کرد، در حالتی که خشتی روی خشتی نگذاشت.»[23]

اثاثیه و غیره

وسائل زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله و همسرانش هم بسیار محدود و ساده بود؛ به گونه­ای که اصحاب و حتّی دشمنان ، دچار شگفتی شده بودند[24]. در روایات می­خوانیم:
بالش و تشکی از پوست داشت که با لیف خرما پر شده بود....[25]
گاهی آن حضرت روی حصیر – بدون فرش – می­خوابید.[26]
زیرانداز حضرت، یک عبا و متکّایش از پوست و بار آن از لیف خرما بود.[27]
سوخت منزلش، شاخه­های درخت خرما بود.[28]
حضرت بر انواع مرکب ها (شتر، اسب و قاطر) و بیش تر بر الاغ – بی­پالان – سوار می­شد.[29] یعنی ارزان­ترین وسیلة نقلیة آن روز.

خرید منزل

حضرت خود، مایحتاج زندگی­اش را از بازار تهیه می­کرد و به سوی خانواده­اش حمل می­نمود،[30] و در این باره می­فرمود:
«لا أشتری شیئاً لیس عندی ثمنه؛ چیزی که پول و قیمت آن را ندارم، نمی­خرم.»[31]
البته پیامبر صلی الله علیه و آله در برخی از موارد، برای رفع نیازهای ضروری دیگران یا خانواده­اش از اصحاب و گاهی از یهودیان، پول قرض می­گرفت. لذا پیش از رحلت به وصی و جانشین خود، امام علی علیه السلام سفارش کرد که قرض و بدهی­هایش را بپردازد.[32]
همسران پیامبر 9 پس از جنگ بنی قریضه – که غنیمت سرشاری نصیب رزمندگان و حکومت اسلامی شده بود – از آن حضرت درخواست خرجی بیشتر و امکاناتی شدند؛ پیامبر صلی الله علیه و آله با ردّ تقاضاهای آنان ، یادآور شد:
«من، رهبر اسلام و مسلمانان هستم و باید زندگی بسیار عادی و ساده­ای داشته باشم تا بینوایان و مستمندان ، احساس حقارت و پستی نکنند.»
متأسّفانه « امّهات مؤمنین» بر درخواست های خود، پافشاری کردند و قلب رسول الله9 را آزردند .... لذا آن حضرت به مدّت یک ماه از همسرانش کناره گیری کرد. سرانجام ایاتی (احزاب / 28-31) نازل شد، مبنی بر این که:
ای بانوان پیامبر! اگر زندگی پر زرق و برق دنیا را می­خواهید ، می­توانید از حضرت جدا شوید؛ امّا به خدا ، پیامبر و پاداش­های بزرگ الهی در قیامت علاقه دارید، پس به همین زندگی ساده و افتخار آمیز نبوی ، قانع و راضی باشید.[33]

ج) زهد نبوی

در متوی اسلامی – به ویژه در مباحث اخلاقی، عرفانی – موضوعی به نام «زهد» و «زاهد» بیان شده است. که متأسفانه برداشت نادرست از آن به عمل آمده و در گفتار و رفتار برخی از مسلمانان ، مشاهده می­شود و آن، ترک دنیا و بسنده کردن به امور ناچیز مادّی است ! و حال آن که در احادیث و سیرة معصومان: «زهد، به معنای عدم دلبستگی به دنیا و مظاهر مادّی آن است.»
ممکن است عدّه­ای برداشت ناصحیح خود را به سیرة عملی پیامبر صلی الله علیه و آله و امام علی علیه السلام استناد بدهند؛ لذا در مقام پاسخ ، می­گوییم:
اوضاع نا به سامان زندگی اقتصادی مسلمانان صدر اسلام و نیز سرپرستی حکومت اسلامی، ایجاب می­کرد که این دو بزرگوار، از کم ترین امکانات مالی ( خوراک، پوشاک، مسکن و غیره) استفاده کنند؛ امّا بعد از سپری شدن آن دوره و پیدایی رفاه نسبی – مثلاً در عصر زندگی امام صادق7 – معصومان : هم به قدر کفاف، از خوراک و پوشاک بهتری ، برخوردار بودند.[34]
و جالب است بدانیم که پیامبر صلی الله علیه و آله مفهوم حقیقی «زهد» را این گونه بیان فرموده است:
«الزّهادة فی الدّنیا لیست بتحریم الحلال ....؛ زهد داشتن در دنیا، به این نیست که حلال را بر خود حرام کنی یا مال خود را تلف سازی؛ بلکه زهد، این است،که به آنچه در دست داری، بیشتر از آنچه نزد خداست ، اعتماد نداشته باشی .....»[35]
امام علی علیه السلام در ضمن پرسش و پاسخ با یک یهودی و تایید زهد عیسی7 فرمود:
«و محمّد 9 أزهد الانبیاء ...؛ ولیکن حضرت محمّد9 از همة پیامبران زاهد تر بود. زیرا وی کنیزها و همسرانی داشت؛ با این حال ، هیچ وقت سفره­ای که در آن طعامی باقی مانده باشد، برچیده نشد و هرگز نان گندم نخورد و از نان جوین هم سه شبانه روز متوالی سیر نشد.»[36]
و نیز در روایتی می­خوانیم که :
«و کان رسول الله9 لاینظر الی ما یستحسن من الدّنیا؛ پیامبر صلی الله علیه و آله به متاع دنیا، که موجب دلبستگی و شیفتگی [مردم] است، نظر نمی­افکند.»[37]

د) سرای ضیافت

هر روز، افراد زیادی به محضر پیامبر صلی الله علیه و آله شرفیاب می­شدند و نیازهای مادّی و معنوی خود را مطرح می­کردند؛ در این میان طبقة مستضعف، چشم امیدشان به پیامبر رحمت و محبّت بود و آن حضرت نیز بیشتر با این گروه نشست و برخاست داشت و همواره با دیدة احترام و تکریم به آنان می­نگریست.[38] امام صادق7 در توصیف پیامبر صلی الله علیه و آله و «راز مزاح» حضرت با اصحاب، می­فرماید:
«از رأفت و مهر پیامبر صلی الله علیه و آله این بود که با یارانش «مزاح» می­کرد تا عظمت و ابّهتش، دل آنها را نگیرد و بتوانند به او نگاه کرده و حوائج خود را بازگویند.»[39]
سیرة رسول خدا9 با ارباب رجوع – به ویژه نیازمندان – چنین بود:
- هر کس برای حاجتی نزدش می­آمد، چه آزاد و چه غلام و کنیز، جهت رفع گرفتاری­اش اقدام می­کرد.[40]
- هر گاه مشغول نماز بود و کسی کنارش می­نشست ، نماز خود را با تخفیف و اختصار به پایان می­رساند و به سوی آن شخص بر­می­گشت و می­پرسید:

«ایا حاجتی داری؟»[41]

- هرگز در پاسخ به درخواست محرومان واژة «نه» را به کار نبرد؛ بلکه اگر چیزی (غذا ، لباس و پول ) نزدش بود، عطا می­کرد و گر نه با مهربانی می­فرمود:
«خدا برساند؛ ان شاء الله جور می­شود.»
آن حضرت در این باره می­فرماید:
«من سئلنا لم ندّخر عنه شیئاً نجده؛ هر کس از ما درخواستی بکند، اگر چیزی داشتیم، از وی دریغ نخواهیم کرد.»[42]
«لو کان لی مثل اُحد ذهباً ...؛ اگر به اندازة کوه اُحد «طلا» داشته باشم، دوست دارم پس از سه روز چیزی از آن به نزد من نباشد، مگر مقداری که برای قرضی ذخیره کرده باشم.[43]
جالب است بدانیم که:
رسول خدا9 هرگاه پول و غذایی نزدش نبود، بیشتر از هر جایی دیگر، نیازمندان را به خانة امام علی علیه السلام می فرستاد و اهل بیت: نیز آنان را به نیکی پذیرا می­شدند.[44]
و نکتة دیگر، این که:
اصحاب در اوقاتی از شبانه روز، به خانة پیامبر صلی الله علیه و آله آمده و ناهار و شام می­خوردند و دیر وقت به خانه های خود برمی­گشتند و حضرت نیز از شرم و حیا ، به آنان چیزی نمی­فرمود . این مسأله، باعث می­شد که پیامبر صلی الله علیه و آله و خانواده­اش از استراحت و کارهای خود بازبمانند؛ لذا با نزول ایه­ای ( احزاب /53 ) این موضوع به مسلمانان یادآوری شد.[45]
عایشه می­گوید:
روزی گوسفندی ذبح کردیم و پیامبر صلی الله علیه و آله تمام قسمت­های گوشت را به دیگران انفاق نمود و تنها کتفی از گوسفند باقی ماند؛ لذا به پیامبر صلی الله علیه و آله گفتم: از گوشت گوسفند فقط کتف آن باقی ماند! حضرت فرمود:
«هر آنچه انفاق کردیم، باقی است غیر ازاین کتف .»[46]
امام صادق7 می­فرماید :
ویژگی پیامبر صلی الله علیه و آله چنین بود که : هر کس از وی چیزی از مال دنیا می­خواست، به او عطا می­کرد. لذا یک روز، زنی فرزندش را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله فرستاد و گفت: برو و از حضرت کمکی بخواه و اگر فرمود :
« چیزی نزدم نیست.»
بگو: پیراهنت را به من بده . وقتی پسر، خدمت رسول خدا9 آمد و پیراهن را درخواست کرد، حضرت لباسش را درآورد و به او بخشید....[47].
مردی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و «کمک مالی» درخواست کرد، حضرت فرمود: «فعلاً نزد من چیزی نیست؛ ولیکن با من بیا تا اگر چیزی به ما رسید، به تو بدهیم.»
عمربن خطّاب گفت : ای پیامبر! همانا خداوند که شما را به چیزی که قدرت آن را ندارید، مکلّف نکرده است. پیامبر 9 سخن عمر خوشش نیامد؛ در این موقع، مرد نیازمند عرض کرد: انفاق کن و به جهت کمی، از صاحب عرش نترس [زیرا خداوند، مقدار کم را هم قبول می­کند].
رسول خدا9 از این سخن خوشش آمد و تبسّم کرد و آثار خوشحالی در چهره­اش نمایان شد[48].
در یکی از روزهای بیماری پیامبر صلی الله علیه و آله – که به رحلت حضرت انجامید – رسول خدا9 وارد مسجد شد و خبر فرارسیدن مرگ خود را به مردم اعلام کرد و سپس فرمود:
« اگر به کسی وعده داده­ام ، آماده­ام که انجام دهم و هر کس از من طلبی دارد، بگوید تا بپردازم.»
در این هنگام، مردی برخاست و عرض کرد : چندی پیش، به من وعده دادید که اگر ازدواج کنم، مبلغی به من کمک خواهید نمود.
پیامبر صلی الله علیه و آله فوراً به «فضل بن عباس» دستور داد تا آن مقدار پول را به وی بپردازد....[49]

سفره نیایش

اکنون زیبنده است با نیایش های پیامبر صلی الله علیه و آله آشنا شده و برای گشایش در زندگی دست، نیاز به درگاه بی نیاز بگشاییم:
- الّّلهم اجعل أوسع رزقک علی عند کبر سنّی و انقطاع عمری ؛ خدایا! روزی مرا به هنگام پیری و پایان زندگی­ام، وسعت ببخش.[50]
- اللّهمّ اغفرلی ذنبی و وسّع لی فی داری و بارک لی فی رزقی ؛ خدایا ! گناهم را بیامرز ، خانه­ام را وسعت بده و رزقم را افزون کن.[51]
اللهم انّی أعوذ بک من الکفر و الفقر؛ خدایا! از کفر و فقر، به تو پناه می­برم.[52] رسول اکرم صلی الله علیه و آله در دعاهای دیگرش نیز از اموری به درگاه الهی پناهنده می­شود؛ همچون : ناتوانی، تنبلی، مستمندی، قرض، تنگ دستی و چیرگی قرض.[53]
و مطلب قابل توّجه، این ادعیه است که :
- أسألک القصد فی الفقر و الغنی؛ خدایا! میانه روی در حال تهی دستی و ثروت را، از تو درخواست می­کنم.[54]
- اللّهمّ إنّی أعوذ بک ... من شّر فتنة الغنی و أعوذ بک من فتنة الفقر؛ خدایا! به درگاهت پناه می­برم ... از بدی بلا و آزمایش ثروت ، و به تو پناهنده می­شوم از آزمایش و بلیة فقر. [55]
 
[1] . ر. ک: معارف و معاریف، سید مصطفی حسینی دشتی، ج1، ص 430، ج4، ص 283.
[2] . ر .ک، همان، ج5، ص 100-102.
[3] . با رجوع به زندگی و سیرة پیامبر صلی الله علیه و آله می­توان نمونه­های فراوانی در این زمینه، یافت.
[4] . ر.ک. آثار الصّادقین، صادق احسانبخش، ج28، ص 196و197،ح46-52، ص201-207، ح 18،11،10،9،4، نشر صادقین، رشت، اوّل، 1375 ش.
[5] . رهنمای انسانیت (سیری دیگر در نهج الفصاحه)، مرتضی تنکابنی، ص 126، ش46، دفتر فرهنگ اسلامی، تهران، اوّل 1374ش.
[6] . سنن النبی 9 علامه طباطبایی، ص190، ش 213، ترجمه محمد هادی فقهی، انتشارات اسلامیه، تهران، 1354ش.
[7] . بحارالانوار، ج16، ص 219، ح8؛ مروارید آفرینش، سید مجتبی برهانی، ص 239 و 240 ، انتشارات بیت الاحزان، قم، اوّل، 1384ش.
[8] .سنن النبی9 ، ص 41.
[9] . همان، ص 177،175،161،160.
[10] . همان، ص161. البته بر اساس برخی روایات(ص 182 و 183، ش 192-190) آن حضرت هرگز سه روز متوالی، نان گندم نخورد و از آن به مقدار سیر شدن، استفاده نکرد.
[11] .همان، ص 166 و 172.
[12] .همان، ص 172.
[13] . همان، ص 73،
[14] . همان،ص 181
[15] . رهنمای انسانیت، ص 125، ش 41،
[16] . سنن النبی9 ، ص 182 ئ 183 و مشابه آن، ص 30.
[17] . همان، ص 75.
[18] . ر. ک: همان، ص 131- 133 و 126.
[19] . همان،ص42.
[20] . همان، ص 121.
[21] . همان ، ص 131.
[22] . ر.ک: تاریخ تحقیقی اسلام، محمد هادی یوسفی غروی، ج2، ص 194-196، 206 و 207، ترجمه حسین علی عربی، مؤسّسة آموزشی پرورشی امام خمینی (ره)، قم، اوّل، 1382 ش.
[23] .سنن النبی9 ص 135؛ مروارید آفرینش، ص 336.
[24] . اخلاق انبیاء ص 435 محمّد مهدی تاج لنگرودی« واعظ» تهران، اوّل، 1370 ش. داستانها و درسهایی از زندگی پیامبر اسلام9 ، ص 197-199.
[25] . سنن النبی9، ص 123و 143.
[26] . همان، ص 123و140.
[27] . همان، ص 140.
[28] . همان، ص 175.
[29] . همان،ص41، 74 ،131، 306.
[30] . همان، ص 41.
[31] . رهنمای انسانیت، ص 244،ش 2
[32] . ر. ک: الحکم الزّاهره، علیرضا صابری یزدی، ج1، ص 164، ترجمة محّمد انصاری محلاتی، سازمان تبلیغات اسلامی، تهران، اوّل، 1372ش. و ج2، ص 106، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، اوّل، 1373 ش.
[33] .داستانهای تفسیر نمونه، سید مهدی شمس الدّین، ص 395و396، انتشارات قدس، قم، اوّل، 1372ش؛ داستانها و درسهایی از زندگی پیامبر اسلام9، مرتضی نظری، ص 106و107، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، هشتم، 1385ش.
[34] .فرازهایی برجسته از سیرة امامان شیعه:، محمّد تقی عبدوس – محمد محمدی اشتهاردی، ج1، ص 235-245، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1372ش.
[35] . راهنمای انسانیت، ص 359، ش8.
[36] . سنن النبی9 ص 161.
[37] . همان، ص 71، ش42.
[38] . در منابع تاریخی، روائی و تفسیری، مصادیق زیادی از «ارتباط صمیمی پیامبر صلی الله علیه و آله با مستمندان» وجود دارد.
[39] . سنن النبی9، ص 60 و 61.
[40] . همان، ص 75.
[41] .همان، ص 76.
[42] . همان، ص45، 47، 183، 305.
[43] . همان، ص81.
[44] .رهنمای انسانیت، ص 126و 127، ش 51 و 68.
[45] . ر.ک: داستانهای تفسیر نمونه، ص 306و 307؛ منابع دیگر.
[46] . ر.ک: تفاسیر؛ همانند تفسیر نمونه، ج17، ص 396-400.
[47] . داستانها و درسهایی از زندگی پیامبر اسلام9، ص 186 و 187.
[48] . اخلاق انبیاء، ص 446.
[49] . همان، ص 448 و 449.
[50] . داستانها و درسهایی از زندگی پیامبر اسلام9، 246 و 247.
[51] . ر.ک: رهنمای انسانیت، ص 285-290.
[52] . ر.ک: رهنمای انسانیت، ص 285-290.
[53] . ر.ک: رهنمای انسانیت، ص 285-290.
[54] . ر.ک: رهنمای انسانیت، ص 285-290.
[55] . ر.ک: رهنمای انسانیت، ص 285-290.


 نگاشته شده توسط مهدی ذاکری نظرات 0 | لينک مطلب


.
جمعه 30 بهمن 1388  ساعت 6:12 PM
 

کاغذی که برای چاپ اسکناس مورد استفاده قرار می گیرد از جمله محصولات وارداتی می باشد و فراموش نکنیم که کشور ما در حال تحریم است.

خرید کیف های استاندارد مخصوص پول که اسکناس در آن بدون تا شدن جا بگیرد!
همیشه حتی در شرایط خاص یادمان باشد که اسکناس دفترچه یادداشت نیست!
اولین باری که به کودک خود اسکناسی جهت خرید می دهیم آموزش استفاده درست از آن و کیف مخصوص پول را هم برایش فراهم نماییم.

در موقعی که دستانمان کثیف است شمردن اسکناس را به کسی دیگر محول کنیم.

قبل از شستن لباسها حتما جیب های آن را بررسی کنیم و از نبودن اسکناس در آن مطمئن شویم.

چطور برای جلوگیری از تا شدن عکس آن را داخل پاکت می گذاریم و نسبت به آن حساس هستیم،در باره اسکناس هک به عنوان سرمایه ملی باید برخوردی اینچنین داشته باشیم.

 با مشاهده اسکناسهای در معرض نابودی و مشاهده اولین علایمپارگی در اثر استفاده نادرست آنها را از طریق نوار چسب ترمیم کنیم.

خود را به عنوان یک مسئول حفاظت از اسکناس به عنوان سرمایه ملی بدانیم و اطلاع رسانی در این زمینه به دوستان و سایر افراد را فراموش نکنیم.

درحال حاضر سيستم استفاده از پول نقد در جهان تقريبا منسوخ شده است. مثلادر برخي از كشورها حتي براي پرداخت هزينه غذا در رستوران هم از كارت اعتباري استفاده مي شود.

استفاده از كارت هاي اعتباري می تواند سهم بزرگی در استفاده کمتر در نتیجه سالمتر ماندن اسکناس داشته باشد.

بارها مشاهده شده كه گروههاي خاصي از اسكناس براي كارهاي تبليغي و تبريك مناسبت ها استفاده مي كنند.

هیچ موقع ،حتی در زمانهای بحرانی استفاده درست از اسکناس را فراموش نکنیم و این نشود که (حالا این یک بار..........).

یک راه خوب برای در امان نگاه داشتن اسکناس های آسیب دیده تا ترمیم مجدد جمع آوری آنها و تعویض با اسکناس هاس سالم می باشد که این کار در همه شعببانک ها انجام می شود.

فراموش نکنیم که اسکناس های موجود در جیب ما همانند کارت شناسایی و سایر مدارک نشان دهنده شخصیت و فرهنگ ما می باشد.

اگر قرار است هدیه ای برای آنان که دوستشان داریم بخریم یک گزینه خوب می تواند "کیف پول" باشد. این کار می تواند توسط بانکها نیز انجام شودکما اینکه قبلا نیز انجام می شده.

چرا از تابلو های تبلیغاتی و پیام های بازرگانی که هر روز با رنگ ولعاب جدید وعده برنده شدن جوایزبانک ها را می دهند در جهت آموزش استفاده درست از این سرمایه ملی نکنیم.

این نکته را به خاطر داشته باشیم که یک اسکناس تا 17 روز مي تواند عامل مهم انتقال بيماري آنفلوآ نزا وسایر بیماریها باشد!پس از آن به عنوان خلال دندان یا...استفاده نکنیم.

از جلمه نکاتی که ما می توانیم در برخورد با استفاده کنندگان نادرست از اسکناس یاد آور شویم این است که هزینه تجدید چاپ اسکناس‌های فرسوده از مالیات‌های‌ مردم تامین می‌گردد.

در هنگام دریافت اسکناس از افراد نسبت به سالم بودن آن حساس باشیم.باشد با این کار انگیزه ای در طرف مقابل نسبت به طرح چاره ای جهت سالم ماندن اسکناس پدید آوریم.

فراموش نکنیم که حواله کردن یک اسکناس پاره در بین اسکناس های دیگر کمکی به حل معضل نخواهد کرد بلکه ممکن است با بی توجهی که شمارنده بعدی پول خواهد داشت آن اسکناس به طور کامل از سیستم معاملاتی خارج شود.


 نگاشته شده توسط مهدی ذاکری نظرات 0 | لينک مطلب


.