تا نداده حق پرستى جاى خود بر بت پرستى
تا نداده حق پرستى جاى خود بر بت پرستى
بت شکن شو چون خلیل و دفع خوى آزرى کن
تا به کى چرخ ستمگر بر مدار ظلم گردد؟
تا کند اندر مدار عدل گردش، محورى کن!
کفر را از ریشه برکن، ظلم را از بن برافگن
کفر را از ریشه برکن، ظلم را از بن برافگن
برق شو! از دشمنان خرمن بسوزان، تُنْدَرى کن
تا به کى اى گوهر دین! از صدف بیرون نیایى؟
ناخدا شو! کشتى دین خدا را رهبرى کن
تیغ برکش از نیام و قصد جان دشمنان کن
تیغ برکش از نیام و قصد جان دشمنان کن
پاى برزن بر رکاب و حمله هاى حیدرى کن
اى همه جان ها به لب از هجر رویت، چهره بگشا!
وى همه آثار هستى از تو مشتق، مصدرى کن
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویى
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویى
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویى؟!
به کسى جمال خود را ننموده یىّ و بینم
همه جا به هر زبانى، بود از تو گفتگویى!





