همه خوشدل این که مطرب بزند به تار، چنگى
همه خوشدل این که مطرب بزند به تار، چنگى
من از آن خوشم که چنگى بزنم به تار مویى!
چه شود که راه یابد سوى آب، تشنه کامى؟
چه شود که کام جوید ز لب تو، کامجویى؟
شود این که از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!
شود این که از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!
منِ خشکْ لب هم آخر ز تو تر کنم گلویى؟!
بشکست اگر دل من، به فداى چشم مستت!
سر خمِّ مى سلامت، شکند اگر سبویى
همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویى!
نه به باغ ره دهندم، که گلى به کام بویَم
نه دِماغ این که از گل شنوم به کام، بویى
عالمى زهجرانت عاشقانه مى سوزد
عالمى زهجرانت عاشقانه مى سوزد
شهر انتظار ما، خانه خانه مى سوزد
آتشى به پا گشته، زین فراق طولانى
قلب لاله گون ما، این میانه مى سوزد





