هم بود چون شمس پنهان در سحاب اما چنان
هم بود چون شمس پنهان در سحاب اما چنان
نور او در جمله عالم هست از او برقرار
گر نبیند کس عیان در روز نور آفتاب
از یقین بر دیده اش باشد غبارى برقرار
آن که در پرده، دل خلق جهانى برباید
آن که در پرده، دل خلق جهانى برباید
چه قیامت شود آن لحظه که از پرده برآید؟!
بر فلک آن نه هلال ست، که انگشتِ تماشا
مه برآورده، که ابروى تو بر خلق نُماید!
اى که عشق تو بود مونس جان و دل ما
اى که عشق تو بود مونس جان و دل ما
وى که مهر تو عجین گشته در آب و گل ما
دل ما گشته زدورى تو کاشانه غم
تا نیایى بَرِ ما غم نرود از دل ما
مشکلى گشته به ما هجر تو و طعن رقیب
مشکلى گشته به ما هجر تو و طعن رقیب
جز به وصلت به خدا حل نشود مشکل ما
شوق دیدار تو ما را دهد امید حیات
ترسم آخر غم هجر تو شود قاتل ما





