لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ ۖ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ ۚ فَمَن يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىٰ لَا انفِصَامَ لَهَا ۗ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ [بقره:٢٥٦]
 
هلاکت شعبده باز
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : سه شنبه 3 شهریور 1394 
 
شعبده بازی از هند نزد متوکل آمد. متوکل به او گفت: اگر در مجلسی عمومی حضرت هادی علیه‏السلام را شرمنده کنی، هزار اشرفی ناب به تو جایزه می‏دهم. 
شعبده باز گفت:


:: ادامه مطلب
احترام پرندگان به امام هادی
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : سه شنبه 3 شهریور 1394 
 
ابوهاشم جعفری می‏گوید: متوکل، جایگاهی را برای خود داشت که دور دیوار آن، مرغهای خواننده‏ای بود و شبکه‏های درب آنجا را به نحوی ساخته بودند که اشعه‏های آفتاب در داخل اتاق حرکت می‏کرد.بعضی از روزها، متوکل در آنجا می‏نشست و به خاطر صدای آن پرندگان صدای هیچ کسی را نمی‏شنید. چون امام هادی علیه‏السلام به آن مجلس می‏آمد، پرندگان ساکت می‏شدند به نحوی که صدای هیچ یک از آن پرندگان شنیده نمی‏شد و چون آن حضرت از مجلس بیرون می‏رفت پرندگان شروع به سروصدا می‏کردند. همچنین نزد متوکل چند عدد کبک بود که وقتی امام هادی علیه‏السلام تشریف داشت، آنها حرکت نمی‏کردند و چون آن حضرت می‏رفت آنها شروع می‏کردند به جنگ کردن با یکدیگر.» [1] . 

پی نوشت ها: 
[1] منتهی الآمال. 

 



:: ادامه مطلب
از گفتار و رفتار فتح قلانسی خبر داد
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : سه شنبه 3 شهریور 1394 
 
مقبل دیلمی می‏گوید: در سامرا درب منزل خود نشسته بودم، امام هادی علیه‏السلام بر مرکب سوار بود به طرف منزل متوکل می‏رفت، فتح قلانسی که مدتی در خدمت امام هادی علیه‏السلام بود، آمد و در کنار من نشست و گفت: چهارصد درهم از مولایم طلب کارم اگر به من می‏داد از آن نفع می‏بردم. 
به او گفتم: می‏خواهی با آن چه کاری انجام دهی؟ گفت: با دویست درهم پارچه خریداری کنم و کلاه بدوزم تا بفروشم و با دویست درهم آن مقداری خرما خریداری کنم و شراب بسازم! این را که به من گفت از او روی برگرداندم و با او سخن نگفتم، امام هادی علیه‏السلام که سخن وی را نشنیده بود تشریف آورد وقتی که چشمم به حضرت افتاد برای احترام وی برخاستم، تشریف برد مرکبش را در طویله بست و با حالت غضب که از چهره‏اش نمایان بود مرا خواست و فرمود: ای مقبل برو چهارصد درهم بیاور و به فتح ملعون بده و به او بگو: این حقت را بگیر و با دویست درهم آن پارچه بخر و در ارتباط با دویست درهم دیگر که می‏خواهی آن کار را انجام دهی از خدا بترس. 
مقبل می‏گوید: چهارصد درهم را به فتح دادم و سخن حضرت را به او گفتم پس گریه کرد و گفت: به خدا سوگند از این پس شراب و مسکر نمی‏آشامم امامت می‏داند ما چه کاری انجام می‏دهیم. [1] . 

پی نوشت ها: 
[1] دلائل الامامة، ص 417 و 418. 

 



:: ادامه مطلب
خبر دادن از شهادت پدرشان امام جواد
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : سه شنبه 3 شهریور 1394 
 
حسن بن علی وشاء گفته: ام‏محمد کنیز امام رضا علیه‏السلام به من خبر داد که روزی امام هادی علیه‏السلام به خانه آمد در حالی که ناراحت بود، در دامن ام‏ابیها (نام یکی از دختران امام کاظم علیه‏السلام است) نشست. ام‏ابیها به او گفت: فدایت شوم تو را چه می‏شود! فرمود: همین الآن پدرم از دنیا رفت. ام‏محمد می‏گوید: آن روز را نوشتیم پس از آن خبر آمد که همان روز امام جواد علیه‏السلام رحلت نمود است. [1] . 
و در همین راستا هارون بن فضل می‏گوید: روزی که امام جواد علیه‏السلام در بغداد وفات نمود امام هادی علیه‏السلام را دیدم که می‏فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون» به خدا سوگند پدرم از دنیا رفت! به او عرض کردم: او در بغداد است و شما در مدینه، چگونه از رحلت او خبردار شدی؟ فرمود: در برابر خدا در نفس خویش ذلت و آرامشی احساس کردم که پیش از امروز احساس آن را نمی‏نمودم. [2] . 


پی نوشت ها:
[1] دلائل الامامة، ص 413. 
[2] همان، ص 415. 

 



:: ادامه مطلب
بردن شخصی با طی الارض به بغداد
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : سه شنبه 3 شهریور 1394 
 
اسحاق حلاب می‏گوید: من برای ابی‏الحسن امام علی النقی علیه‏السلام گوسفند زیادی گرفته بودم. پس آن حضرت مرا طلب کرده و داخل طویله وسیعی گردانید که آن را نمی‏شناختم. ما، برای هر کسی که آن حضرت امر می‏فرمود گوسفند را جدا می‏کردیم. 
سپس مرا به سوی والده‏اش و غیر آنها از هر کسی که امر فرموده بود فرستاد. بعد من از آن حضرت اجازه‏ی مرخصی گرفتم که به بغداد، خدمت پدرم بروم و آن روز، روز قبل از عید قربان بود. 
آن حضرت فرمود: «فردا پیش ما باش بعد از آن برگرد و برو.» 
پس من در آن روز به بغداد نرفتم و فردای آن روز که روز عرفه بود را پیش آن حضرت ماندم. در شب عید قربان پیش آن حضرت خوابیدم. چون وقت سحر شد آن حضرت فرمود: «ای اسحاق! برخیز.» من برخاستم و چشمهایم را گشودم، ناگهان خود را در خانه‏ی خود در بغداد دیدم. پس مشغول خدمت پدرم شدم و رفقای من به نزد می‏آمدند. [1] . 

پی نوشت ها: 
[1] خلاصة الأخبار. 

 



:: ادامه مطلب
امام هادی در سرای گدایان
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : سه شنبه 3 شهریور 1394 
 
روزی که حضرت هادی علیه‏السلام وارد شهر سامرا شدند، متوکل در منزلی مخفی شد و امام علیه‏السلام را به سرای فقرا بردند تا به حضرت توهین شود. امام یک روز در آنجا ماند، سپس متوکل خانه‏ی جداگانه‏ای در اختیار امام قرار داد. شخصی به نام صالح بن سعید می‏گوید: من خدمت امام رسیدم و عرض کردم: فدایت شوم! در همه‏ی امور می‏خواهند نور شما را خاموش کنند و در حق شما کوتاهی می‏کنند، به گونه‏ای که شما را در مکانی نامناسب جای دادند! حضرت فرمود: ای سعید! چنین نیست که تو تصور می‏کنی، هنوز نسبت به ما شناخت پیدا نکرده‏ای. سپس امام علیه‏السلام با دست مبارکش اشاره‏ای کرد و ناگاه باغ‏های خرم و سرسبز و نهرهایی پر از آب را مشاهده کردم. چشمانم حیرت زده شد و بسیار تعجب کردم. آن حضرت فرمود: ای سعید! ما هر جا باشیم، چنین قدرتی را داریم و چنین امکاناتی برای ما فراهم است و در خانه‏ی گدایان نیستیم. [1] . 

پی نوشت ها:
[1] کشف الغمة، ج 3، ص 243؛ بحار، ج 50، ص 133. 

 



:: ادامه مطلب
آگاه کردن محمد بن فرج را از مرگش
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : سه شنبه 3 شهریور 1394 
 
ابویعقوب می‏گوید: محمد بن فرج را پیش از مردنش در سامرا دیدم که به استقبال امام هادی علیه‏السلام آمده بود حضرت به او نظری با دقت نمود فردای آن روز محمد بن فرج مریض شد بعد از چند روزی به عیادت وی رفتم به من گفت: امام هادی علیه‏السلام برای او پارچه‏ای فرستاده و آن را به من نشان داد زیر سرش گذاشته بود، به خدا سوگند در همان پارچه کفن شد. [1] . 

پی نوشت ها: 
[1] ارشاد شیخ مفید، ص 331. 

 



:: ادامه مطلب
دستگیری از ابو هاشم
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : سه شنبه 3 شهریور 1394 
 
ابوهاشم جعفری می‏گوید: یکبار فقر شدیدی به من روی آورد. خدمت امام هادی علیه‏السلام شرفیاب شدم و چون اجازه دادند، نشستم. فرمود: «ای ابا هاشم! شکر کدام یک از نعمت‏های خدا را که به تو عطا فرموده می‏توانی بجا آوری؟» من سکوت کردم و ندانستم چه بگویم. امام خود فرمود: «خدا به تو ایمان عطا کرد و به جهت آن بدنت را از آتش دوزخ بازداشت، خدا به تو صحت و عافیت عطا کرد و تو را بر اطاعت خود یاری فرمود، خدا به تو قناعت عطا کرد و بدین وسیله آبروی تو را حفظ نمود». آنگاه فرمود: «ای ابا هاشم! من به این مطلب آغاز کردم؛ چون گمان می‏کنم تو می‏خواهی از کسی که این همه نعمت به تو عطا کرده است نزد من شکوه کنی. من دستور دادم صد دینار [طلا] به تو بدهند، آن را بگیر». [1] . 

پی نوشت ها:
[1] بحار الانوار، ج 50، ص 129. 

 



:: ادامه مطلب
 

 


 
» تعداد مطالب : 239
» کل نظرات : 23
» بازديد کل : 47477
» تاریخ ایجاد وبلاگ :
پنج شنبه 4 اردیبهشت 1393 
» آخرين بروز رساني :
جمعه 8 اردیبهشت 1396 
پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون حدیث موضوعی
دعای فرج ذکر روزهای هفته