شعبده بازی از هند نزد متوکل آمد. متوکل به او گفت: اگر در مجلسی عمومی حضرت هادی علیهالسلام را شرمنده کنی، هزار اشرفی ناب به تو جایزه میدهم.
شعبده باز گفت:
شعبده باز گفت:
:: ادامه مطلب
ابوهاشم جعفری میگوید: متوکل، جایگاهی را برای خود داشت که دور دیوار آن، مرغهای خوانندهای بود و شبکههای درب آنجا را به نحوی ساخته بودند که اشعههای آفتاب در داخل اتاق حرکت میکرد.بعضی از روزها، متوکل در آنجا مینشست و به خاطر صدای آن پرندگان صدای هیچ کسی را نمیشنید. چون امام هادی علیهالسلام به آن مجلس میآمد، پرندگان ساکت میشدند به نحوی که صدای هیچ یک از آن پرندگان شنیده نمیشد و چون آن حضرت از مجلس بیرون میرفت پرندگان شروع به سروصدا میکردند. همچنین نزد متوکل چند عدد کبک بود که وقتی امام هادی علیهالسلام تشریف داشت، آنها حرکت نمیکردند و چون آن حضرت میرفت آنها شروع میکردند به جنگ کردن با یکدیگر.» [1] .
پی نوشت ها:
[1] منتهی الآمال.
پی نوشت ها:
[1] منتهی الآمال.
:: ادامه مطلب
مقبل دیلمی میگوید: در سامرا درب منزل خود نشسته بودم، امام هادی علیهالسلام بر مرکب سوار بود به طرف منزل متوکل میرفت، فتح قلانسی که مدتی در خدمت امام هادی علیهالسلام بود، آمد و در کنار من نشست و گفت: چهارصد درهم از مولایم طلب کارم اگر به من میداد از آن نفع میبردم.
به او گفتم: میخواهی با آن چه کاری انجام دهی؟ گفت: با دویست درهم پارچه خریداری کنم و کلاه بدوزم تا بفروشم و با دویست درهم آن مقداری خرما خریداری کنم و شراب بسازم! این را که به من گفت از او روی برگرداندم و با او سخن نگفتم، امام هادی علیهالسلام که سخن وی را نشنیده بود تشریف آورد وقتی که چشمم به حضرت افتاد برای احترام وی برخاستم، تشریف برد مرکبش را در طویله بست و با حالت غضب که از چهرهاش نمایان بود مرا خواست و فرمود: ای مقبل برو چهارصد درهم بیاور و به فتح ملعون بده و به او بگو: این حقت را بگیر و با دویست درهم آن پارچه بخر و در ارتباط با دویست درهم دیگر که میخواهی آن کار را انجام دهی از خدا بترس.
مقبل میگوید: چهارصد درهم را به فتح دادم و سخن حضرت را به او گفتم پس گریه کرد و گفت: به خدا سوگند از این پس شراب و مسکر نمیآشامم امامت میداند ما چه کاری انجام میدهیم. [1] .
پی نوشت ها:
[1] دلائل الامامة، ص 417 و 418.
به او گفتم: میخواهی با آن چه کاری انجام دهی؟ گفت: با دویست درهم پارچه خریداری کنم و کلاه بدوزم تا بفروشم و با دویست درهم آن مقداری خرما خریداری کنم و شراب بسازم! این را که به من گفت از او روی برگرداندم و با او سخن نگفتم، امام هادی علیهالسلام که سخن وی را نشنیده بود تشریف آورد وقتی که چشمم به حضرت افتاد برای احترام وی برخاستم، تشریف برد مرکبش را در طویله بست و با حالت غضب که از چهرهاش نمایان بود مرا خواست و فرمود: ای مقبل برو چهارصد درهم بیاور و به فتح ملعون بده و به او بگو: این حقت را بگیر و با دویست درهم آن پارچه بخر و در ارتباط با دویست درهم دیگر که میخواهی آن کار را انجام دهی از خدا بترس.
مقبل میگوید: چهارصد درهم را به فتح دادم و سخن حضرت را به او گفتم پس گریه کرد و گفت: به خدا سوگند از این پس شراب و مسکر نمیآشامم امامت میداند ما چه کاری انجام میدهیم. [1] .
پی نوشت ها:
[1] دلائل الامامة، ص 417 و 418.
:: ادامه مطلب
حسن بن علی وشاء گفته: اممحمد کنیز امام رضا علیهالسلام به من خبر داد که روزی امام هادی علیهالسلام به خانه آمد در حالی که ناراحت بود، در دامن امابیها (نام یکی از دختران امام کاظم علیهالسلام است) نشست. امابیها به او گفت: فدایت شوم تو را چه میشود! فرمود: همین الآن پدرم از دنیا رفت. اممحمد میگوید: آن روز را نوشتیم پس از آن خبر آمد که همان روز امام جواد علیهالسلام رحلت نمود است. [1] .
و در همین راستا هارون بن فضل میگوید: روزی که امام جواد علیهالسلام در بغداد وفات نمود امام هادی علیهالسلام را دیدم که میفرمود: «انا لله و انا الیه راجعون» به خدا سوگند پدرم از دنیا رفت! به او عرض کردم: او در بغداد است و شما در مدینه، چگونه از رحلت او خبردار شدی؟ فرمود: در برابر خدا در نفس خویش ذلت و آرامشی احساس کردم که پیش از امروز احساس آن را نمینمودم. [2] .
پی نوشت ها:
[1] دلائل الامامة، ص 413.
[2] همان، ص 415.
و در همین راستا هارون بن فضل میگوید: روزی که امام جواد علیهالسلام در بغداد وفات نمود امام هادی علیهالسلام را دیدم که میفرمود: «انا لله و انا الیه راجعون» به خدا سوگند پدرم از دنیا رفت! به او عرض کردم: او در بغداد است و شما در مدینه، چگونه از رحلت او خبردار شدی؟ فرمود: در برابر خدا در نفس خویش ذلت و آرامشی احساس کردم که پیش از امروز احساس آن را نمینمودم. [2] .
پی نوشت ها:
[1] دلائل الامامة، ص 413.
[2] همان، ص 415.
:: ادامه مطلب
اسحاق حلاب میگوید: من برای ابیالحسن امام علی النقی علیهالسلام گوسفند زیادی گرفته بودم. پس آن حضرت مرا طلب کرده و داخل طویله وسیعی گردانید که آن را نمیشناختم. ما، برای هر کسی که آن حضرت امر میفرمود گوسفند را جدا میکردیم.
سپس مرا به سوی والدهاش و غیر آنها از هر کسی که امر فرموده بود فرستاد. بعد من از آن حضرت اجازهی مرخصی گرفتم که به بغداد، خدمت پدرم بروم و آن روز، روز قبل از عید قربان بود.
آن حضرت فرمود: «فردا پیش ما باش بعد از آن برگرد و برو.»
پس من در آن روز به بغداد نرفتم و فردای آن روز که روز عرفه بود را پیش آن حضرت ماندم. در شب عید قربان پیش آن حضرت خوابیدم. چون وقت سحر شد آن حضرت فرمود: «ای اسحاق! برخیز.» من برخاستم و چشمهایم را گشودم، ناگهان خود را در خانهی خود در بغداد دیدم. پس مشغول خدمت پدرم شدم و رفقای من به نزد میآمدند. [1] .
پی نوشت ها:
[1] خلاصة الأخبار.
سپس مرا به سوی والدهاش و غیر آنها از هر کسی که امر فرموده بود فرستاد. بعد من از آن حضرت اجازهی مرخصی گرفتم که به بغداد، خدمت پدرم بروم و آن روز، روز قبل از عید قربان بود.
آن حضرت فرمود: «فردا پیش ما باش بعد از آن برگرد و برو.»
پس من در آن روز به بغداد نرفتم و فردای آن روز که روز عرفه بود را پیش آن حضرت ماندم. در شب عید قربان پیش آن حضرت خوابیدم. چون وقت سحر شد آن حضرت فرمود: «ای اسحاق! برخیز.» من برخاستم و چشمهایم را گشودم، ناگهان خود را در خانهی خود در بغداد دیدم. پس مشغول خدمت پدرم شدم و رفقای من به نزد میآمدند. [1] .
پی نوشت ها:
[1] خلاصة الأخبار.
:: ادامه مطلب
روزی که حضرت هادی علیهالسلام وارد شهر سامرا شدند، متوکل در منزلی مخفی شد و امام علیهالسلام را به سرای فقرا بردند تا به حضرت توهین شود. امام یک روز در آنجا ماند، سپس متوکل خانهی جداگانهای در اختیار امام قرار داد. شخصی به نام صالح بن سعید میگوید: من خدمت امام رسیدم و عرض کردم: فدایت شوم! در همهی امور میخواهند نور شما را خاموش کنند و در حق شما کوتاهی میکنند، به گونهای که شما را در مکانی نامناسب جای دادند! حضرت فرمود: ای سعید! چنین نیست که تو تصور میکنی، هنوز نسبت به ما شناخت پیدا نکردهای. سپس امام علیهالسلام با دست مبارکش اشارهای کرد و ناگاه باغهای خرم و سرسبز و نهرهایی پر از آب را مشاهده کردم. چشمانم حیرت زده شد و بسیار تعجب کردم. آن حضرت فرمود: ای سعید! ما هر جا باشیم، چنین قدرتی را داریم و چنین امکاناتی برای ما فراهم است و در خانهی گدایان نیستیم. [1] .
پی نوشت ها:
[1] کشف الغمة، ج 3، ص 243؛ بحار، ج 50، ص 133.
پی نوشت ها:
[1] کشف الغمة، ج 3، ص 243؛ بحار، ج 50، ص 133.
:: ادامه مطلب
ابویعقوب میگوید: محمد بن فرج را پیش از مردنش در سامرا دیدم که به استقبال امام هادی علیهالسلام آمده بود حضرت به او نظری با دقت نمود فردای آن روز محمد بن فرج مریض شد بعد از چند روزی به عیادت وی رفتم به من گفت: امام هادی علیهالسلام برای او پارچهای فرستاده و آن را به من نشان داد زیر سرش گذاشته بود، به خدا سوگند در همان پارچه کفن شد. [1] .
پی نوشت ها:
[1] ارشاد شیخ مفید، ص 331.
پی نوشت ها:
[1] ارشاد شیخ مفید، ص 331.
:: ادامه مطلب
ابوهاشم جعفری میگوید: یکبار فقر شدیدی به من روی آورد. خدمت امام هادی علیهالسلام شرفیاب شدم و چون اجازه دادند، نشستم. فرمود: «ای ابا هاشم! شکر کدام یک از نعمتهای خدا را که به تو عطا فرموده میتوانی بجا آوری؟» من سکوت کردم و ندانستم چه بگویم. امام خود فرمود: «خدا به تو ایمان عطا کرد و به جهت آن بدنت را از آتش دوزخ بازداشت، خدا به تو صحت و عافیت عطا کرد و تو را بر اطاعت خود یاری فرمود، خدا به تو قناعت عطا کرد و بدین وسیله آبروی تو را حفظ نمود». آنگاه فرمود: «ای ابا هاشم! من به این مطلب آغاز کردم؛ چون گمان میکنم تو میخواهی از کسی که این همه نعمت به تو عطا کرده است نزد من شکوه کنی. من دستور دادم صد دینار [طلا] به تو بدهند، آن را بگیر». [1] .
پی نوشت ها:
[1] بحار الانوار، ج 50، ص 129.
پی نوشت ها:
[1] بحار الانوار، ج 50، ص 129.
:: ادامه مطلب
|
» تعداد مطالب : 239
» کل نظرات : 23
» بازديد کل : 47477
» تاریخ ایجاد وبلاگ :
پنج شنبه 4 اردیبهشت 1393
» آخرين بروز رساني :
جمعه 8 اردیبهشت 1396
» کل نظرات : 23
» بازديد کل : 47477
» تاریخ ایجاد وبلاگ :
پنج شنبه 4 اردیبهشت 1393
» آخرين بروز رساني :
جمعه 8 اردیبهشت 1396
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به امام علی النقی علیه السلام مي باشد

